Lilypie Kids Birthday tickers

وروجک مامان آرش
 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
۱۳٩۳/٩/۳٠ :: ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ

شبنه آخرین جلسه‌ی کلاس بدنسازی بود که به جای کیارا (مربی بدنساز)، مت (مربی شنا) به شون تمرین داد و بچه ها کیف کردند.

و

و

تو این تمرین باید با چشمان بسته کل مسیر را می‌رفتند. اصلاً هم زیرچشمی نگاه نکردند. دروغگو

بعد آخرین جلسه شنا بود که نصف آخر جلسه مسابقات تفریحی بین بچه‌ها برگزار کردند. دو دسته شده بودند و مت به تیم آرش اینا کمک می‌کرد و سارا و مایک به تیم کریستین اینا. خلاصه که با کلی جرزنی، شوخی و خنده بچه‌ها نهایت لذت را از آخرین جلسه‌ کلاس‌شون بردند.

تو این مسابقه با دو تا نودل موتور درست کرده بودند و بچه ها باید تیمی مسابقه می‌دادند و هر گروه که زودتر به خط پایان می‌رسید برنده بود.

اینهم یک عکس هنری که من بی اختیار گرفتم‌ش نیشخند

بعد از کلاس رفتیم امارات مال. این روزها تزئینات کریسمس و سال نو خیلی همه‌جا رو زیبا کرده. جای مامانم واقعاً خالی است. هر سال یکی یکی مال‌ها رو با هم چک می‌کردیم. کمی با آرش گشتیم و بعد ناهار خوردیم. 

و

خرید هفتگی را انجام دادیم تا خاله شهزاد و شارین عسلی آمدند پیش‌مون. یک ساعتی هم با هم چرخیدیم و بعد رفتیم خانه.

از امروز طفلکی آرش کارمند شد و یک روز در میان قرار است با من و باباجلال بره سر کار. امروز چون باباجلال تعطیل بود سه تائی رفتیم شرکت ما. آرش در اتاق جلسات برای خودش سرگرم شد و باباجلال هم به کارهای کامپیوتری شرکت ما رسید.

پ.ن: یلدا رو هم سه تایی با هم یک جشن کوچولو گرفتیم.



موضوع مطلب : آرش / دبی / آموزشی
۱۳٩۳/٩/٢۸ :: ٦:۱٢ ‎ب.ظ

دیروز آخرین روز مدرسه بود و تعطیلات سه هفته‌ای زمستانی آغاز شد. من با دل خون به استقبال این تعطیلات رفتم چون همیشه و هرسال این موقع مامانم می‌آمدند و امسال جای خالی‌شون خیلی دردناک است.گریه

فردا آخرین جلسه‌ی کلاس شنا و بدنسازی هم هست و دو هفته یک نفس راحت می‌کشیم. به همین مناسبت امروز یک جشن کوچک در بولینگِ سوئیچ - ابن بطوطه برگزار شد و شناگران، والدین و مربیان با هم بولینگ بازی کردند و یکی دو ساعت رو با شادی و هیجان گذراندند.

و

و

بعد از بولینگ، دوتایی یکی دو ساعتی تو ابن بطوطه برای خودمون گشتیم و بعد آمدیم خانه.



موضوع مطلب : آرش / دبی / تعطیلات

امروز کارنامه‌ی آرش را دادند و علی‌رغم افت شدیدی که اول سال داشت، با تلاش زیاد، خودش رو به Outstandingها رسوند و با معدل 95 جزء گروه شاگرد اول‌ها شد. تشویقتشویقتشویق نمرات اصلی امتحانات پایانی‌ش همه عالی بودند ولی چون نمرات کل ترم رو با هم جمع کردند و میانگین را در کارنامه گذاشتند، نمرات‌ش تک به تک زیاد جالب نشده.

برنامه کلاس‌های شنا مربوط به ترم آینده هم مشخص شد. هفته ای 12 ساعت شنا و دو ساعت بدنسازی دارند که می‌توانند بعضی جلسات را شرکت نکنند!!! کلاسهای صبح که 6 شروع میشد، به 5:30 منتقل شد و به جای سه روز در هفته، ترم جدید 5 روز در هفته است!!!!! با این حساب کل هفته رو باید در استخر بگذرونیم.

جدول مسابقات سال آینده را هم امروز اعلام کردند و تقریباً ماهی دو سه تا مسابقه دارند و ترم جاری دو سری از مسابقات خارج از امارات برگزار میشه (قطر و انگلیس).

شانسی که آرش آورده مسابقات قطر در آخرین روزهای نه سالگی‌ش برگزار میشه و آرش میتونه در رده سنی 9 سال مسابقه بده. قرار است که تیمی سفر کنند و والدین دور و بر بچه‌ها نباشند. اگر هم به قطر سفر می‌کنند، باید در هتلی جدا مستقر شوند. نیشخند



موضوع مطلب : آرش / دبی / مسابقه / کارنامه
۱۳٩۳/٩/٢٢ :: ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ

تولد بابا روز جمعه بیست و یکم آذر ماه بود که یک دفعه تصمیم گرفتیم با آرش سورپرایزی یکی دو روزه بریم تهران و کنارشون باشیم.

پنج‌شنبه نیمه شب پرواز داشتیم که با یکی دو ساعت تاخیر هواپیما بلند شد. کل راه رو دوتایی خوابیدیم و اصلاً چیزی از پرواز نفهمیدیم. تنها کسانی که خبر داشتند، الهه و امیر بودند که با بچه‌ها آمده بودند فرودگاه دنبال‌مون. نزدیک 4 دالتون‌ها به هم رسیدند که کلی ذوق کردند و بی‌نهایت خوشحال شدند از اینکه مهمانان از راه رسیده به جای عمومسعود اینا، آرش و خاله آرزو هستند.

اول رفتیم بهشت زهرا که هنوز درها باز نشده بود و نتونستم در بدو ورود برم پیش مامانم. دل شکسته

بعد رفتیم خانه الهه اینا. پسرها تا خود صبح داشتند بازی می‌کردند و صدای خنده‌هاشون می‌آمد. ما هم کمی گپ زدیم و بعد خوابیدیم. نزدیک ساعت 11 کیک گرفتیم و رفتیم منزل بابا اینا.

عمه اعظم و نوراخانم اینا قبل از ما رسیده بودند. الهه و امیر رفتند تو و به بابا گفتند که دم در با شما کار دارند. لحظه‌ای که بابا در را باز کردند و من و بچه‌ها براشون تولدت مبارک رو خوندیم و من بابا رو بغل کردم و دو تایی زدیم زیر گریه را هیچوقت فراموش نمیکنم. این از اون خاطراتی است که روی قلبم برای همیشه حک شد.

همه بدون استثنا گریه می‌کردند. پرستو جون و حمیدآقا هم آمدند و همه دور هم جمع شدیم. جای مامانم به شدت خالی بود. 

بابای نازنینم تولدتون مبارک. عاشقانه دوست‌تان دارم و از صمیم قلبم از خدا میخوام که تا دنیا دنیاست لبتون خندون، دلتون شاد و تنتون سلامت باشه. قلب

اینکه بابا با بغض گفتند که هیچ‌چیزی نمیتونست اینقدر منو خوشحال کنه ماچ برام اندازه تمام دنیا ارزش داشت. بغل

حدود ساعت 5 مهمونامون رفتند. من و آرش یکی دو ساعت رفتیم منزل عمه شادی تا مامان‌بزرگ، عمه‌ها، خاله نازی و خاله فهیمه رو ببینیم و آرش هم کمی با پسرعمه‌ی کوچولوش "آراد" که عاشقانه دوست‌ش داره، بازی کنه.

صبح هم یک کوچولو خرید داشتم انجام دادم و دسته جمعی با عمه اعظم راهی بهشت زهرا شدیم. قلبم هنوز رفتن مامانم رو باور نداره و دیدن صورت ملکوتی‌شون روی سنگ مزار هم نمیتونه به قبول این واقعیت کمک کنه.

بعد همگی راهی فرودگاه شدیم و پسرک طبق معمول یکی دو ساعتی مشغول گریه بود. با پرواز 14:40 ایرعربیا راهی شارجه شدیم. باباجلال آمده بود دنبالمون. حدود 7 رسیدیم خانه. با آرش درس‌های امتحان فردا را مرور کردم. 9 بود دیگه خوابید تا صبح زود بریم برای کلاس شنا.



موضوع مطلب : گزارش سفر / تهران / تولد / دالتونها