Lilypie Kids Birthday tickers

وروجک مامان آرش
 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed

دوشنبه 28.07.2014 بعد از صبحانه رفتیم تندتند وسائل‌مون را جمع کردیم، اتاق‌مون را تحویل دادیم و راهی فرودگاه شدیم.

با پرواز ساعت 2:40 بعدازظهر راهی بودروم (Bodrum) شدیم و استانبول را با تمام زیبائی‌هاش و تمام خوبی‌ها و بدی‌هاش ترک کردیم.

نظر شخصی من اینه که استانبول شهری بسیار زیبا با مناظر نفس‌گیر، خیره‌کننده و با دیدنی‌های فراوان است و با دو سه روز حتی یک دهم آن همه قشنگی هم دیده نمیشه ولی فقط از نظر توریستی و تفریحی عالی است. برای زندگی دبی به مراتب بهتر و امن‌تر است.

تو استانبول به راحتی و جلوی چشم شما تو تاکسی، یک اسکناس 100 لیری تبدیل به 20 لیری میشه و شما به جای 30 لیر کرایه تاکسی در واقع 110 لیر پرداخت میکنید بدون اینکه اون لحظه متوجه بشید!!!

تو استانبول یک مسیر 3 دقیقه ای را 30 لیر به تاکسی پرداخت میکنید!!!! چون توریست هستید، مسیرها را بلد نیستید و باید پوست‌تون را بکنند.

تو استانبول وقتی راننده میگه این مسیر ترافیک داره و من از یک مسیر دیگه میرم، به مقصد که میرسید میبینید تاکسی‌متر به جای 20 لیر 52 لیر نشون میده!!!!! حالا چطوری و کی تاکسی متر را راننده دستکاری کرده الله اعلم!!! بعد که دارید باهاش بحث میکنید که چطور این ممکن است!!! 50 لیر تو دست‌تون جلوی چشم خودتون غیب میشه... آخرش به جای 20 لیر در واقع 102 لیر کرایه دادید!!!

تو استانبول حتی بخش اطلاعات بازارها، فرودگاه، مهماندار هواپیما و ... هم انگلیسی را به هیچ‌وجه متوجه نمی‌شوند چه برسه به مردم عادی!!!! پس اگه آدم ترکی بلد نباشد، ارتباط برقرار کردن به شدت مشکل خواهد بود.

نکته دوّم برای کسانی که قصد سفر به ترکیه را دارند اینه که سعی کنید بیشتر از مترو، اتوبوس، منوریل و ... استفاده کنید و تا آنجا که میشه از تاکسی ها دوری کنید. چون به محض اینکه متوجه بشوند توریست هستید، موارد بالا براتون به سادگی اتفاق میفته!!!! شاید هم شانس ما بود که در یک روز سه تا اتفاق این مدلی برامون پیش آمد ولی در هر صورت احتیاط کنید.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / ترکیه / استانبول

یکشنبه 27.06.2014 بعد از صبحانه اوّلین دوست زندگی من، بیتا آمد هتل و یک ساعتی با هم بودیم و گپ زدیم و کلی از دیدنش بعد از این همه سال خوشحال شدم.

بعد که بیتا رفت، آماده شدیم رفتیم موزه توپکاپی سرای (Topkapi Sarayi Müzesi).

وارد شدیم و قسمت به قسمت موزه را گشتیم.

این هم ماکت کلی موزه

قسمتهایی که مربوط به ایرانی‌ها بود مانند غنائم جنگی، هدایای مربوط به نــــادر شاه یا فتحعلی شاه قاجار، تاج و تخت نادر، مدال‌های خورشید و شیرخورشــــید و قسمتهای مربوط به ائمه و پیامبر اکرم و یاران‌شون... را بیشتر دوست داشتیم.


و


مناظر اطراف قصر بسیار زیبا و قشنگ بود.

و

ولی ساختمان‌های موزه گرم و غیرقابل تحمل بود. هیچ خنک‌کننده درست و حسابی‌ای آنجا نبود.

جلال بیشتر از همه به موزه علاقه داشت و یکی یکی تمام توضیحات را با دقت میخوند آخراش دیگه هلاک شده بودیم از خستگی و گرما.

چهارساعتی آنجا گشتیم. بعد با مُنورِیل، فونی‌کولر و مترو رفتیم پاساژ ایستینیه پارک (iStinyePark) این مال نسبت به جواهر جدیدتر و بهتر بود. اول غذا خوردیم و بعد چرخیدیم تا 9. یک کوچولو خرید کردیم و برگشتیم هتل



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / ترکیه / استانبول

شنبه 26.07.2014 تصمیم گرفتیم بریم جزیره بیوک آدا (Büyükada). با تاکسی از هتل رفتیم کاباتاش (Kabataş). از آنجا با کشتی راهی جزیره شدیم. اولین کشتی در حال حرکت را گرفتیم که رو باز نبود و نتونستیم مناظر زیبا و نفس‌گیر جزایر نزدیک استانبول را درست ببینیم...

و

سه چهار ساعتی تو جزیره چرخیدیم. قشنگ بود و رویایی. درشکه و دوچرخه برای حرکت تو جزیره فراوان بود.

و

و

هوا گرم و کمی شرجی بود، با این حال بسیار عالی بود و خوش گذشت. 

تا حدود ساعت 2:30 آنجا بودیم. بعد دوباره کشتی گرفتیم اینبار کشتی روباز بود و مقصدش مسجد سلطان احمد. یک ساعت و ربع در راه بودیم و باد خنکی هم می‌وزید و مناظر فوق‌العاده زیبا و قشنگ بود. خلاصه جای همگی خالی خیلی خیلی عالی بود.

وقتی پیاده شدیم، اول رفتیم موزه توپکاپی (Topkapi Sarayi Müzesi) که چون یک ساعت فقط وقت بود تا قبل از تعطیل شدن موزه، داخلش نرفتیم و همان اطراف مسجد سلطان احمد، مسجد آبی و پارک گلبن را چرخیدیم

و 


بعد از آن با مُنورِیل، مترو و ... راهی جواهرمال شدیم. 

خسته بودیم و گرسنه. اول ناهارشام را همزمان خوردیم و بعد کمی دور زدیم. در مقایسه با پاساژهای دبی خیلی جذاب نبود و قیمتها هم کمی بالاتر از آنجا بود. برای همین بدون اینکه خریدی انجام بدیم برگشتیم هتل.

پ.ن: تو فودکورت خدا خیلی بهمون رحم کرد. بسیار شلوغ بود طوری که سوزن مینداختی، پائین نمی‌رفت. وسط‌های غذا بود که احساس کردم یکی خورد به صندلی و کیف جلال که روی دسته صندلی من بود افتاد زمین. برش داشتم و یک نگاهی به خانمه کردم که عذرخواهی کرد و بین جمعیت غیب شد. خانمی که پشت ما نشسته بود گفت که این شگردشون است که کیف‌ها را به سادگی از روی دسته صندلی این مدلی میزنند و این روزها بسیار زیاد شده... خیلی شانس آوردیم چون علاوه بر پول و گوشی‌هامون، کارت اعتباری هم بود که تا میتونستیم از این راه دور کنسلش کنیم، احتمال زیاد خسارت زیادی بهمون خانم دزده میزد. پس نکته اول اینکه هرگز کیف‌تون را تو سفر به استانبول از خودتون جدا نکنید و بخصوص به هیچ وجه آنرا روی دسته صندلی در جاهای شلوغ نذارید!!!



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / ترکیه / استانبول

5شنبه شب مامانم را بردیم فرودگاه. با پرواز ساعت 10 شب راهی تهران شدند و جاشون کلی خالی شد. 

آرش اولش یک کوجولو غمگین بود ولی شوق سفر تابستانی خودمون با ماهــــا و اینکه خودش یکی دو هفته دیگه میره تهران باعث شد که زودی حالت‌ش عوض بشه.

برای سفر تابستانیِ امسال برنامه خاصی داشتیم که با توجه به اینکه ویزامون در نیامد و مهلت هم دیگه از دست رفته بود، از بین جاهایی که بدون ویزا میشد سفر کرد ترکیه را انتخاب کردیم.

بعد از گذاشتن مامان، برگشتیم خانه وسائل‌مون را جمع کردیم و حدود 3:30 دوباره راهی فرودگاه شدیم. ماهــــا قبل از ما رسیده بود و منتظرمون بود.

بارها را که تحویل دادیم، متوجه شدیم پرواز یک ساعت تاخیر داره!!! خلاصه سه ساعتی آنجا برای خودمون گشتیم و استراحت کردیم تا نوبت پرواز ما شد.

با پرواز Turkish AirLines حدود ساعت 8 راهی استانبول شدیم. مدت پرواز 4:50 دقیقه بود و با وجود دو تا بچه کوچک که یکسره گریه می‌کردند و جیغ می‌کشیدند، کمی سخت گذشت. آرش دو تا کارتون Lego Movie  و تام و جری را تماشا کرد و بعدش خوابید تا خود استانبول. ما هم با خوابیدن و فیلم دیدن سرمون را گرم کردیم تا رسیدیم.

اولین چیزی که توجه‌مون را جلب کرد آسمان آبی استانبول با ابرهای سفید بسیار دل‌انگیز بود.

 فرودگاه آتاتورک یک چیزی شبیه فرودگاه امام خمیــــنی در اندازه های بزرگتر بود!! چمدان‌مون را تحویل گرفتیم و با تاکسی راهی هتل Taba Luxury Suits شدیم. قرار بود یک هتل 5 ستاره باشه که با اینکه تمیز است ولی اتاق ما یک واحد دو خوابه معمولی است تو یک ساختمان عادی، در یک خیابان سربالایی با شیب خیلی خیلی زیاد در منطقه بشیکتاش.

کمی استراحت کردیم و آماده شدیم رفتیم میدان تکسیم و خیابان استقلال.

اینجا بیشتر مردم فقط با زبان ترکی صحبت میکنند و زبان انگلیسی را به زحمت متوجه می‌شوند یا اصلاً متوجه نمیشوند که خوشبختانه ترک زبان بودن جلال باعث شده که تا حدودی میتونه باهاشون ارتباط برقرار کنه وگرنه خیلی سخت میشد.

ناهار را همانجا در رستورن Faros Kebap جای همگی خالی کباب لذیذی خوردیم و دو سه ساعتی همان دور و اطراف چرخیدیم. شلوغ بود و مملو از هموطنان عزیز ما از ایران. قدم به قدم چرخ‌های بلال با بوی محشر بلال کبابی که من خیلی دوست دارم، چرخ‌های میوه، هندوانه، بلوط و نان شیرمال ... خیلی جالب بود.

حدود هشت بود که دیگه برگشتیم هتل و استراحت کردیم تا برای امروز سرحال باشیم.



موضوع مطلب : استانبول / مهمان / ترکیه / گزارش سفر