Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram

خب این آخر هفته، خیلی سخت اما به خیر گذشت...

چهارشنبه خوش و خرم غرق ِ کار بودم که دوستم تماس گرفت و سوال کرد که کجا هستیم؟ وقتی جواب دادم گفت که ساختمان ما داره در آتش می‌سوزد!!! بلافاصله خبرها را چک کردم و از روی فیلم آتش‌سوزی حدس زدم که آتش به ما خیلی نزدیک ولی خلاف جهت ماست...

خلاصه با جان کندن و با علمِ به اینکه می‌دونستم برم هم کاری از دست‌م بر نمیاد سر کار ماندم و 5 راهی شدم. ماشین را گذاشتم دانشگاه و با آرش با ترام راهی خانه شدیم چون تمام جاده‌های منتهی به خانه‌ی ما مسدود بودند و نمی‌تونستم ماشین را ببرم.

وقتی پیاده شدیم، خیابان کامل بسته بود و از دور دود و آتش بود و هزاران خرده شیشه بر روی زمین و یک عالمه پلیس و ماشین آتش‌نشانی و ...

سه چهار ساعت تو گرمای وحشتناک میان غرغرهای گاه و بی‌گاه آرش همان‌جا نشستیم تا بالاخره آتش خاموش شد. جلال هم 9 بود که آمد.

یک کمی دیگه منتظر شدیم. حدود 11 اجازه دادند که مردم از طبقات پائین‌تر وارد ساختمان شوند. رفتیم ماشین را آوردیم تا حداقل آرش تو ماشین بخوابه و خودمون هم کمی خنک بشیم. تا نزدیک 1 هم صبر کردیم تازه تا طبقه 30 اجازه داده بودند و ما حالا حالاها نوبت‌‌مون نمی‌شد. اینه که دیگه راهی هتل شدیم و شب را آنجا ماندیم. 

صبح بعد از صبحانه آرش را گذاشتیم کمپ شنا و خودمون برگشتیم خانه. باز هم اجازه ندادند وارد شویم. ظاهراً صبح دوباره آتش فعال شده بود و پلیس مسیرهای ورودی را دوباره بسته بود.

رفتیم امارات مال و کارفور. کمی وسایل اولیه و مورد نیاز خریدیم که در صورتی‌که باز هم شب نتونستیم وارد خونه بشیم، لنگ نمونیم. برای آرش هم غذا و ... گرفتیم و بردیم بهش دادیم. دوباره برگشتیم خانه و چک کردیم. این‌بار گفتند راه باز است ولی فقط با پله می‌تونین تردد کنید. آسانسورها خرابه!! فکر بالا رفتن از اون همه پله هم دیوانه‌کننده بود!!!!!

با جلال رفتیم ابن بطوطه و همان‌جا گشتیم و ناهار خوردیم. بعد حدود 3 گفتیم یک سر بریم خانه، بعد آرش را برداریم. این‌بار دیگه آسانسورِ بار باز بود و مردم صف کشیده بودند. جلال رفت دنبال آرش و من هم تو نوبت ایستادم در حالی‌که شدید نگران بودم و دل و روده‌ام تو حلق‌م بود. نیم ساعتی طول کشید تا وارد طبقه خودمون شدم. همه جا پر از دوده بود و بوی دود وحشتناک زیاد. کلید را با ترس و لرز انداختم و در را باز کردم.

لحظه‌ای که وارد شدم اشک‌هام جاری بود و دستام می‌لرزید. شکر خدا همه‌چی همان‌طور بود که صبح روز قبل بود فقط با لایه ضخیمی دوده‌ی چرب پوشیده شده بود. خدا را صد هزار مرتبه شکر، آب روی وسایل‌مون باز نشده بود و کم‌ترین آسیب را دیده بودیم. با اینکه از طبقه‌ی ما به بالا و از سمت دیگه از همان طبقه به پائین یک عالمه ساختمان سوخته بود. واحدهایی بودند که آب از سقف‌ها باز شده بود و یک عالمه آب تو واحدشون جمع شده بود علاوه بر دوده. واحدهایی هم بودند که سوخته بود و زندگی‌شون کلاً نابود شده بود.

 

خلاصه از همان موقع شروع به تمیز کردن کردیم تا شنبه بعدازظهر. ماها هم آمد کمک. چهارتایی شستیم و تمیز کردیم و ...

با وجود اینکه بی‌وقفه کار کردیم ولی هنوز 70% کار هم انجام نشده ...



موضوع مطلب : آرش / دبی / حوادث
۱۳٩٥/٥/۳ :: ٩:٠٤ ‎ب.ظ

اولین روز بعد از برگشت از ایران، برای اینکه روحیه آرش بهتر بشه بعدازظهر سه‌تایی راهی JBR شدیم و فیلمِ جدید لاک‌پشت‌های نینجا را تماشا کردیم.

قشنگ بود و لذت بردیم. بعد هم قدم‌زنان رفتیم Bob's برای شام. دیروقت بود که دیگه برگشتیم خانه.

آرش هم کمپ شنا را از همان روز اول آغاز کرد. کمپ 5 روز در هفته از ساعت 8 صبح تا 3 بعدازظهر بود. هر روز، دو جلسه شنا، یک جلسه بدنسازی، یک جلسه ژیمناستیک و یک جلسه هم فیلم آموزشی شنا و عادات غذایی بود. این هفته فقط آرش، کیارا، کریستین و آدام از تیم بودند و مارتین هم مربی‌شون بود. بیشتر حالت خصوصی داشت و آرش خیلی لذت برد.



موضوع مطلب : آرش / دبی / آموزشی / سینما

گزارش تصویری سفر تابستانی به تهران:

و

آرش و حاصل خرید از منیریه با عموامیر و پارسا، پویا

قرار صبحانه در کافه لیو - باغ صبا

پیش به سوی میدان تجریش و قرار وبلاگی

کوچولوهای وبلاگی‌ دیروز و بزرگ مردان و زنان ِ کوچک امروز در رستوران ژوانیِ پاسداران

وبلاگ‌نویسان دیروز چشمک وبلاگ‌ننویسان امروز زبان همدلانِ نازنین

پسرخاله‌ها



موضوع مطلب : تهران / گزارش سفر / دالتونها / قرار وبلاگی