Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram
۱۳۸٥/۱٠/٢۸ :: ۳:٠٤ ‎ب.ظ

عزيز دلم

وروجكم شكرخدا ديگه خوب شده و دوباره شيطنتش را از سر گرفته.

خدايا شكرت خدايا شكرت خدايا صدهزار مرتبه شكرت

عشق ماماني



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱٠/٢٦ :: ٦:۱٧ ‎ب.ظ

سلام به همه دوستان گل و عزيزم

فسقلي

قرار بود روز يكشنبه با يك عالمه عكس و خبرهاي خوب خوب برگردم ولي خوب نشد كه به قولم وفا كنم. امروز سه‌شنبه با يك خبر برميگردم و آن هم اينه كه فسقلي ما به محض رسيدن به دوبي دوبي دچار اسهال و استفراغ و تب ويروسي شد و تمام مدت ۵ روز را گرفتار بيمارستان و دوا و درمان وروجك خان بوديم  الان خداراصدهزار مرتبه شكر خيلي بهتر شده فقط ضعف خيلي شديدي داره و نميتونه خوب راه بره و حرف بزنه  فكر كنم يك كيلويي ظرف همين يكي دو روزه گذشته لاغر شده٬  به قول خودش حالا چيكار كنيم؟!!!!

آرش در بيمارستان ايرانيان دوبي

خلاصه كه اين هم از ماجراي دوبي دوبي

آرش خان قشنگم

لطفاً براي وروجك قشنگ من دعا كنيد كه زود زود زود همان وروجك هميشه بشه

اميدم

تقديم به خاله سميرا جون و عمو سعيد

پ.ن.: اين دسته گل تقديم به خاله سميرا و عمو سعيد عزيز كه خيلي خيلي خيلي براي ما در  دوبي زحمت كشيدند. انشاءالله كه بتونيم همه محبتهاي خالصانه‌شان را جبران كنيم. ممنــــــــــــــــــونيم  



موضوع مطلب :

۱۳۸٥/۱٠/٢٠ :: ۳:٠٢ ‎ب.ظ

خدانگهدار تا يكشنبه

دوستان عزيزم سلام و  بدرود

ما فردا صبح اول وقت ميريم دوبي دوبي.  انشاءالله يكشنبه آينده اگر خدا بخواهد با يك دنيا عكس و خبر برميگرديم

جاي تك تك شما عزيزان خالي است.



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱٠/۱٩ :: ٩:٤٠ ‎ق.ظ

عزيز دلم

  • چند روز پيش كه مهماني داشتيم من به پاهام لاك زده بودم آرش آمد پرسيد: مامان آرزو اينا چي يَن؟ بهش گفتم: مامانم لاك زدم. ديشب ديدم دستهاي من را گرفت تو دستش و گفت: مامان آرزو٬  ببينم؟ لاك پشت زدي؟!!!!!
  • وروجك٬ بابا جلال را ديروز جلـــــي٬ بابا جلـــــــي و ددي صدا ميكرد.
  • تازه‌گي ها عوض كردن پوشك و لباس و پوشيدن لباس‌خواب يك پروژه اساسي شده كه مجبورم كلي با فسقلي كلنجار برم تا موفق شوم


موضوع مطلب :

عشق مامان آرزو

  • تازگيها من و بابا جلال به هيچ عنوان اجازه اينكه با هم صحبت كنيم را نداريم  يكسره وروجك خان صحبت ميكنه و به اسم صدامون ميزنه٬ اگه صحبتمون را قطع كنيم كه هيچ٬ وگرنه بعد از چندبار صدا كردن با هم لهجه خيلي بامزه اش ميگه: مامان آرزو؟!! يك دقيقه به آرش هم گوش بـــــــــــده؟!!!  بعد مستقيم تو چشمهاي آدم خيره ميشه و حرفش را ميزنه و مواظبه كه يك موقع ما دوباره صحبتمون را از سر نگيريم وگرنه كار از نو روزي از نو
  • چند روز پيش خاله فهيمه داشتند توي اتاق با آرش خان بازي ميكردند و در همان حال از خاله نازي پرسيدند كه نازي جان سريال باغ مظفر تمام شد؟! خاله نازي هم بي هوا جواب دادند:‌آره. يكدفعه وروجك بدو بدو از تو اتاق دويد و آمد پيش خاله نازي گفت: خاله نازي نبايد آره بگه٬ بايد بگه بــــــــــــــــله
  • به آرش ميگم: آرش جان؟ پنج‌شنبه كجا ميريم پسرم؟ ميگه: دوبي دوبي.


موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱٠/۱٦ :: ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ

سلام ظهر شنبه همگي به خير

و امّــــــــــــــــــــــا

كـــــــــــــادوي تولد بابا جلال جونم كه قولش را پنج‌شنبه داده‌ بودم:

اگه گفتين :)

الان ميگم. هولم نكنيد

بذارين اول شعمهاي بابائي را روشن كنم

عسل

بابائيم هم شمهاشو خاموش بكنه

بابا جلال جونم تولدت مبارك

حالا يك كمي هم برقصم

 خوشگلها بايد برقصند؟!!!

خوب هولم نكنيد٬ الان ميگم  (حتماً الان ديگه از دست من٬ نه؟!!)

و امّـــــــــــــا كادوي بابائي

 كادوي تولد بابا جلالي: سفر تفريحي سه روزه به دوبـــــــــــــــــــــي  به همراه مامان آرزو و بنده و ماماني ثريا

  • رفت: پنجشنبه ۲۱ ديماه (روز تولد بابا جلال) ساعت ۶ صبح
  • برگشت:شنبه ۲۳ ديماه  ساعت ۱۱ شب  

جاي همه دوستان خالي

اينهم عكس كادوي تولد پارسال بابا جلال :  سفر به جزاير كيش

كيش

ببينيد من چقدر قشنگ خوابيدم. ولي ايندفعه ديگه از خواب خبري نيست و حسابي تلافيش را سر مامان آرزو در ميارم



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱٠/۱٤ :: ٩:٤۸ ‎ق.ظ

عمه شادي جون مبارك

اين شاخه گل تقديم به عمــــــــه شادي و عمــــــــو پدرام عزيز كه امشب مراســــــــــم بــــله بــــــران شون منزل ما برگزار ميشه و روز دوشنبه عيد سعيد غدير مراسم عقدشون است.

شاد باشيد و خوشبخت و سعادتمند   آمين

تولدت مبارك

اين دسته گل هم تقديــــــــــــــــــــــم به اون كه عزيزترينه و خيلي دوستش داريـــــــــم

بابا جلال جونم تولدت پيش پيش مبارك فقط يكهفته مانده

پ.ن.:امشب سورپرايز پارتي هم داريم كه اخبار كامل روز شنبه به استحضار خواهد رسيد حالا اگه تونستيد حدس بزنيد كادوي بابائي چيه؟!!!!  



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱٠/۱۳ :: ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ

عكس يكسالگي آرش جون

ديشب باباجلال موقع صرف چاي بعد از شام٬ نصف كاكائو وروجك خان را خورد.

  • آرش گفت: بابا جلال؟!‌ خوردي؟!
  • جلال فوري گفت: ببخشيد پسرم. فكر كردم ديگه نميخواهي. 
  • آرش هم بلند شد به خاله نازي گفت: خاله نازي!!! بابا جلال شكلات آرش جون را خورد٬ معذرت كرد.  

 

بچه يعني آغوش كوچكي از گرما و عشق و نياز
يعني نفسهاي خفته خوشبو
يعني آرزوهاي كوچك از آينده‌اي بزرگ
يعني ديدن عاشقانه‌ترين نگاه دنيا از بي‌تجربه‌ترين چشمها
*********
بچه يعني تختخواب سه نفره
يعني فراموش كردن زمزمه هاي شبانه
يعني براي عشق ورزيدن تا فرصت خواب كوچك و نازكش منتظر ماندن
يعني سراسيمه دويدن
*********
بچه يعني عشق
يعني بزرگترين تكه قلب دو نفر
يعني تكه اي از قلبت ، برهنه در برابرت
يعني عشق ، عشق و عشق
*********
بچه يعني آرزوي تنهايي دو نفره
يعني اضطراب در وقت كوچكترين جدايي
يعني" نمي دانم مي خواهم بروم يا بمانم"
يعني همه چيز با هم و در هم
*********
بچه بعني غرور پروراندن يك مولود
يعني افتخار كردن به قدمهاي كوچك لرزان
يعني بوسه چسبناك با طعم موز
يعني " ماما دوچت دادم"
*********
بچه يعني پوشك
يعني هر روز غذا درست كردن
يعني نگران هر لقمه غذاي نخورده بودن
يعني بوي مولتي ويتامين و قطره فروسولفات
*********
بچه يعني تجربه لحظه هاي عجيب
يعني نگاه كردن به قشنگترين موجود دنيا
يعني تجربه خالصترين و بزرگترن عشق دنيا
يعني كلمه زيباي"ماما" را اولين و آخرين دقيقه روز شنيدن
*********
بچه يعني ...؟

مادر شين



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱٠/۱٢ :: ٩:۳۱ ‎ق.ظ

فسقلي و لپ لپ

وروجك مامان آرزو و برديا لپ لپي عمه شــــراره

وقتي آرش يك كاري انجام ميده كه نبايد انجام بده خودش فوري ميگه واي واي واي واي؟!!


موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱٠/۱۱ :: ٩:٥٥ ‎ق.ظ

ديروز يكشنبه ۱۰ دي ماه ۱۳۸۵ مصادف با عيد سعيد قربان (عــــيد شما مبارك ) تعطيل بود و من و وروجك در كنار هم ديگه كلي با هم بازي بازي كرديم و لذت برديم و دلي از عزا درآورديم.

شنبه جشن عقد يكي از اقوام دعوت بوديم و آرش خان كل مجلس در حال رقص و پايكوبي بود و با اينكه خيلي خسته شده بود صبح حدود ۹ بيدار شد و در طول روز هم يك ساعت بيشتر نخوابيد  حالا خودتون ميتونيد تصور كنيد كه من چه كيفي كردم ديگــــــــه  

فداي نگاهت عزيز دلم

داشتيم با هم كرانچي ميخورديم. تقريباً دو سه تا مانده بود كه من حواسم نبود و آنها را خوردم. آرش يك كمي فكر كرد   و گفت: مامان آرزو؟!! همشو خوردي؟ گفتم: بله پســـــرم.  گفت:‌حالا آرش جون چي بخوره!؟  

آرش و كتاب جديد

اين كتاب مال آرش؟!!! به مامان آرزو نميدهم

شيطوني بازي با مامان

 بازي بازي با مامان آرزو٬ كلي با همديگه خنديديم  


و اينـــــهم پــــــــــازل بــــــــــــــــــــازي



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱٠/٩ :: ٩:۱٧ ‎ق.ظ

آرش خان

مرســـــــــــــــــــي خالـــــــــه مرجان جون. دست شما درد نكنه. همه‌چيز خيلي خيلي قشنگ و باسليقه بود. تك‌تكشون را دوست داشتم  ممنـــــــــــــــــــــون


Photo Sharing - Upload Video - Video Sharing - Share Photos

بسته خاله مرجان

بسته خاله مرجان بعد از نه روز به دستمون رسيد. واي اگه بدونيد چه چيزهاي قشنگي توش بود  الان عكس چندتاش را براتون ميذارم: ۱و۲و۳

مرســــــــــــــــي

پ.ن.۱: وروجك قشنگ خاله مرجان:‌ آقا ماهان گل

پ.ن.۲: در ضمن تشكر مخصوص از مرجان جون مامان ملوسك خانم و مامان كيانا جون و رايان جون  بابت همان موضوعي كه خودتان ميدونيد

مرســـــــــي خاله مرجان جون :)

و اينــــــــــــــــــهم مدادرنگــــــــــــــي آرش خان


Photo Sharing - Upload Video - Video Sharing - Share Photos


موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱٠/٦ :: ٩:٠٢ ‎ق.ظ

آرش و ني ني

و اينــــــــــــــــهم آرش قشنگم با موهايي اصلاح شده به همراه ني ني محبوبش

بازم خوابي كه آخه عزيزم

بعد از دلتنگي روز گذشته فسقلي باز هم خواب به منزل تشريف آوردند  نكتــــه ماجرا اينجاست كه فقط من دلتنگ نشده بودم.

وروجك صبح كه چشمهاش را باز كرده بود٬ پرسيده بود مامان آرزو كجاست؟!! سر كاره؟!! در طول روز هم هربار كه زنگ در به صدا درآمده بود پرسيده بود: مامان آرزو اِ؟!!

عصر كه آوردمش خونه٬ يكي دو ساعت بعد از خواب بيدار شد. چشمتون روز بد نبينه به مدت نيم ساعت يك سره گريه كرد و هيچ جوري هم آروم نميشد. ميشه گفت با مامان آرزوش قهر كرده بود ؟!!!

تنــــــــــــها چيزي كه آرومش كرد فوت فوتك حباب‌سازي بود كه من روز قبل براش خريده بودم. ديگه شروع كرد به بازي و يادش رفت كه با ماماني قهر كرده آشتي آشتي

واي چه كيفي داره فوت فوتك بازي؟!!

حباب بازي

فوت فوتي

بعد ديگه كل بازي‌هاي هر روز شروع شد. ABCD بازي و آقا گاوه و مدادرنگي بازي تو تختش

آبي كمرنگ

آبـــــــــــــــي كم‌رنگ

آبي پررنگ

آبــــــــــــــي پررنگ

اوائل شيطونك همه رنگها را درست تشخيص ميداد و ميگفت. حالا ديگه كم‌رنگ و پررنگش را هم مشخص ميكنه

شب هم موقع خواب يك چيزي حدود بيست بار كتاب تاتي و كتاب مي‌مي‌ني را براش خوندم آخرش هم رفت يك مدل خاصي دراز كشيد و گفت تاتي اينطوري خوابيده  من فكر ميكردم فقط داره گوش ميده ولي بعد ديدم نه خير داره همه كارهاي تاتي كوچولو و مي مي ني را ضبط ميكنه



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱٠/٥ :: ۸:٥۳ ‎ق.ظ

دلم برات تنگ شده عزيزترينم :)

من شيطونكم را مي‌خوام. دلم براش تنگ شده  ديشب ساعت ۹ از خونه مامان بزرگش خواب آمد تا خود صبح كه دوباره بره خانه مامان بزرگش خواب بود.  

الان آنقدر دلتنگش هستم كه نگــــــــو و نپرس. اصلاً نميتونم تحمل كنم تا عصري بشه و من آرشي را دوباره ببينم  خدايــــــــــــــا خيلي خيلي دوستش دارم.



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱٠/٤ :: ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ

جريان اين بازي از اين قراره كه هر نفر ۵ نكته راجع به خودش ميگه و ۵ نفر را هم دعوت ميكنه كه ۵ نكته راجع به خودشون بگن.

منم از طرف نيلو جونم٬ نازنين جون و آرام جون مامان نيكان مخولي به بازي جديد وبلاگيها دعوت شدم و اين هم پنج نكته راجع به من كه تاحالا توي وبلاگم نگفتم:

  • زماني كه درست يكسال و نيمم بوده همراه بابا و مامانم براي گرفتن وام مسكن رفته بودم بانك. من را ميگذارند جائي و يك دسته كليد هم ميدهند دستم تا سرم گرم بشه. وقتي برميگردند ميبينند كه اثري از دسته كليد نيست تمام آن محوطه را زير و رو ميكنند ولي موفق به يافتن دسته كليد نمي‌شوند. بعد از يك هفته دوباره به بانك مراجعه ميكنند. من را رها ميكنند و وقتي بر ميگردند ميبينند كه دسته كليد دستم است و دارم باهاش بازي ميكنم.  حالا كجا گذاشته بودم كه خودم پيداش كردم٬ خدا عالم است
  • خيلي فعّاليّت‌ها را شروع كردم ولي هيچ‌وقت تمامشون نكردم٬ يعني تا نزديكهاي آخرشون رفتم و بعد رهاشون كردم مثل زبان٬ موسيقي٬ بسكتبال و ... همه را نصفه نصفه رها كردم.
  • از تلفن به شدت بيزارم و خيلي زنگ زدن برام سخته. ايميل و اس ام اس و ... را ترجيح ميدهم. در واقع پشت تلفن هيچ حرف خاصي جز احوال پرسي پيدا نميكنم! البته به جز با مامانم و باباي آرش جون و خواهرم كه استثناء هستند. ولي وقتي هم كه مجبور ميشم با كسي تماس بگيرم بعد از تماس ميگم اينكه كاري نداشت چرا آنقدر براي من سخت بود ولي اصلاً دست خودم نيست.  
  • از دروغ به شدت بيزارم و تا آنجائيكه امكان داشته باشه سعي ميكنم دروغ نميگم. با همه يكرو هستم و نقش بازي كردن را بلد نيستم. اگر از كسي دلگير باشم نميتونم خودم را جور ديگه نشان بدهم و تظاهر به شادي بكنم.
  • از اينكه ديگران برام تصميم بگيرند و من را توي عمل انجام شده٬ قرار بدهند به شدت بدم مياد و دلگير و افسرده ميشم.

حالا منم از مرجان جون مامان فاطمه خانم گل٬ مامان ايدي جون كسرا خوشگله٬ مامان پرنيان خانم بلاچه٬ عمه شبنم جون =خاله آقا برديا لپ لپو٬ مهين جون مامان هانا خانم خوشگل براي شركت در بازي دعوت ميكنم.



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱٠/۳ :: ٩:۳٦ ‎ق.ظ

و امّـــــــــا شيطونك خان بالاخره بعد از يك سال و نه ماه و ... سر از آرايشگاه مردانه در آورد

قبل از اصلاح در سلماني

آرش خان در حال تماشاي اصلاح يك شخص ديگر قبل از اصلاح خودش!!!

در حال اصلاح

در شروع عمليات اصلاح بسيار آقا و منطقي همانطور كه ملاحظه مي‌فرمائيد روي صندلي نشست  هنوز چند دقيقه نگذشته بود كـــــــــــــه

گريــــــــــــه

گريــــــــــــــه‌هاي جگرخراش  وروجك خان شروع شد و تا پايان عمليات اصلاح ادامه داشت  ولي آخرش خيلي بامزه شده بود البته چند روزي طول ميكشه تا موهاش شكل بگيره

Merry Christmas

Merry Christmas



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱٠/٢ :: ٩:۳٥ ‎ق.ظ

طبق آخرين خبرها شيطونك خان كه يكي دو هفته‌اي بود كم اشتها شده بود با خوردن شربت اژدهــــــــــــا نه ببخشيد اشتــــــــها (بكو اكتين) تبديل به اژدهايـــــــي كوچك شد  كه دست رد به سينه هيچ نوع ماده خوراكي ظرف سه روز گذشته نزد.

عشق مامان

آرش خان در تختش: مامان آرزو بي‌زحمــــــــــــــت٬ آرش را بذار پائين!!!

نخود بابا

براي تست آرش كل حروف الفباي انگليسي را درهم و برهم چيدم و يكي يكي ازش ميخواستم كه حروف را پيدا كنه و بگه. فسقلي كل حروف را به استثناي يكي دو تا شناخت و درست تشخيص داد. اصلاً من نفهميدم كه كي اينهمه حرف را ياد گرفته

مثلاً ميگفتم آرش B را بده. يك نگاهي ميكرد و B را ميداد و ميگفت: B٬ says  ب  ايناهاش.

اميد دل مامان

كتاب Toy Story آرش را هنگام خواب براش آوردم كه بخونم٬ خواب آلود بود و من هنوز سه چهار صفحه بيشتر نخوانده بودم كه خوابش برد. صبح كه از خواب بيدار شد بلافاصله گفت: بابا جلال!! Toy Story را بده بخونم. اصلاً باورم نميشد كه اسمش را يادش مانده باشه!

نازنين مامان

ديروز وروجك خان با تلويزيون ور ميرفت. گفتم: آرشـــــــــم چي كار ميكني پسرم؟!! گفت: لامپ تلويزيون عرق سوز شده٬ سوخته. دارم درستش ميكنم

ماه من

واي مثل اينكه كمي برام بزرگــــــــــــــــــه؟! نه؟

بلال خوران آرش و بابا جلالي

 و اين هم مراسم بلال خوران با بابا جلال جونــــــــــــــم

فرشته كوچولو

يكي يكدونه٬ گل گلخونه٬ چراغ خونه٬ عزيز دردونـه دوستت دارم٬عاشقتم٬ميــــميرم برات

پ.ن-۱:

تولد تولد تولد

مژده جونم تولـــــــــــــــــــــدت مبارك

پ.ن-۲:

مرسي

عمـــــــــــــو محمّد جون دست شما درد نكنه بابت همان كه خودتان ميدونيد



موضوع مطلب :