Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram
۱۳۸٥/۱۱/۳٠ :: ۸:۱٧ ‎ق.ظ

تب

تب لعنتي دوباره سراغ وروجك آمده خدايا پروردگارا! وروجك قشنگ من زود زود خوب بشه

الهــــــــــــــي آميــــــــــــــــن



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱۱/٢٩ :: ٢:٥٧ ‎ب.ظ


موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱۱/٢۸ :: ٩:٥٩ ‎ق.ظ

تاب بازي

تاب تاب تاب بازي!!

پنجشنبه وروجك ساعت ۷ شب خوابيد. اصلاً باورمون نميشد كه يكسره تا صبح بخوابه ولي خوابيد و نتيجه هم اين شد كه جمعه ۶:۳۰ صبح سرحال و قبراق و گرسنه بيدار شد و من و بابا جلال را هم بيدار كرد و اين هم از ماجراي صبح روز تعطيل ما  

قدشمار

بعد از هشت ماه قدشمار وروجك روي ديوار نصب شد . (آرش= ۸۳سانتيمتر)

عروسك

بالاخره بعد از دوسال و سه ماه موهاي بلند و بانمك پويا (پسرخاله الهه) را هم زدند. ديروز يك سر رفتيم خانه ماماني ثريا٬  آرش بعد از مدتها پارسا و پويا را آنجا ديد. توي راه گفت: مامان آرزو٬ ميدوني پارسا و پويا خيلي آرش را دوست دارند؟!!!  آرش هم پارسا پويا را خيلي  دوست داره.  

خلاصه وقتي رسيديم چند دقيقه اول كه به ماچ و بوسه گذشت٬ كاملاً مشخص بود كه دلشون براي هم تنگ شده. بعد آرش با تعجب هي به پويا نگاه ميكرد. بعد از چند دقيقه گفت:مامان آرزو٬ اين پويا نيستش  و هرچه من سعي كردم توضيح بدم كه اين پويا است فقط موهايش را كوتاه كرده فايده نداشت كه نداشت



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱۱/٢٥ :: ٩:۱٤ ‎ق.ظ

فسقل

ديروز شيطونك سر از منزل ماماني ثريا درآورده بود. من حدود ساعت ۸ شب بود كه رسيدم تا ۱۰ كه آرش بخوابه يك چيزي حدود ۲۹۴۷ دفعه من را بوسيد و پرسيد: مامان آرزو كجا بودي؟!! هربار هم من گفتم: سركار پسرم . آرش هم گفت: دوستت دارم. منم دوستت دارم عزيز دلم.

بعد آرش خان مشغول پذيرائي شدند و ظرف كاكائو را به بابا جلال تعارف كرد و گفت: بابا جلال بفرمائيد. بابا جلال!! بفرمائيد. وقتي ديد بابا جلال عكس العملي نشان نميده گفت: آقاي م. (فاميل بابا جلال) بفرمائيد

تازه ديروز فسقلي كلي هم كادوهاي خوشگل خوشگل از نوشين جون و نورا خانم گرفته.

دستتون درد نكنه همشون خيلي خيلي قشنگ بود. 

از آرش پرسيدم از نوشين جون تشكر كردي؟!! يك نگاهي به من كرد و گفت: بله «مرســــــــــــــــــــــــــي نوشين‌‌»

آخ جون

و اينهم يك سري كامل كتاب ديزني كه ديروز از آمريكا Leslie براي آرش فرستاده



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱۱/٢٤ :: ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ
تقديم به بابا جلال
تقديم به بهترين و ماه‌ترين و عزيزترين بابا جلال دنيا
از طرف آرش  و مامان آرزو
 

و اينهم فيلم روزهاي هفته كه قبلاً شرحش را داده بودم  البته الان ديگه پنج‌شنبه را هم درست ميگه وروجك خان
پ.ن. ۱- ديشب وروجك سه تا كلمه جديد ياد گرفت:
فيش ميشه ماهي٬ كَت ميشه پيشي٬ داگ ميشه هاپو
پ.ن.۲- شوخي كردن هم به صورت قلقلك و .... با وروجك حتي از پشت تلفن يك جواب داره: نكن بچـــــــــه! يك وقتهايي هم برعكس ميشه٬ خودش شروع به قلقلك دادن من و بابا جلال ميكنه بعد با چشمهاي شيطونش منتظر ميمونه تا ما بگيم: نكن بچـــــــــه!


موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱۱/٢۳ :: ٩:٠۸ ‎ق.ظ

كتاب‌خواني

شنبه شب داشتم براي وروجك كتاب درخت و برگ و ريشه٬ مي‌مي‌ني پيدا ميشه!‌ را ميخوندم و همزمان هم به‌به ميخورد. رسيدم به آنجا كه مي‌مي‌ني گم شده و گريان رفته پيش آقا پليس كه مامانش را براش پيدا كنه. يك آن ديدم آرش دست از خوردن به‌به كشيد و حالا گريه نكن٬ كي گريه كن! مثل ابر بهار گريه ميكرد  تا همين الان هم ديگه نگذاشته آن كتاب را براش بخونم.  اصلاً باورم نميشد كه اينقدر دقيق به كتاب گوش بده و كامل مفهومش را بفهمه!!!

پ.ن: ميترا جون از آشنائي با تك‌تك شما عزيزان خوشبختم

تولدتون مبارك

عمه هنگامه جون تولدت مبارك



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱۱/٢۱ :: ۸:٤٦ ‎ق.ظ

وروجك خرابكار

آرش خان در حال خرابكاري  مثل آقا ماهان گل

شيطونك خرابكار :)

ژست بعد از خرابكاري (واي واي واي واي!!!)  وروجك روزهاي هفته را هم ياد گرفت٬ فقط پنجشنبه را هم يكشنبه ميگه

عسل طلا

عددبازي كه ديگه بازي ثابت روزهاي تعطيل و غيرتعطيل شده (الان توي سه نشستم‌ها!!! )

و اينهم قسمتي از فيلم عددبازي كه چندوقت پيش قولش را داده بودم 



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱۱/۱۸ :: ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ

اميدم

ميگم ما بساطي داريم از دست وروجكي كه اسمش آن بالاست!!!! . ديشب منزل ماماني ثريا بوديم. عمومنصور و عمه اعظم هم بودند. همه دور هم نشسته بوديم كه عمو منصور يك خيار برداشتند و همانطور با پوست شروع به خوردن كردند! آرش هم نه گذاشت و نه برداشت٬ يك نگاهي اين مدلي  كرد و گفت:

  • آرش: عمومنصور؟!! خيار را كه نبايد با پوست بخورين؟!!!! 
  • عمومنصور:آخه تميزه
  • آرش: نه٬ پوست بكنين٬ نمك بزنين٬ بعد بخورين خب؟!!
  • عمومنصور:
  • من و بابا جلال:
  • بقيه:

بعد از چند دقيقه عمومنصور مشغول نمك زدن بودند كه يك كمي نمك ريخت روي ميز:

  • آرش: همش ريخت رو ميز كه؟!!!
  • عمومنصور:
  • من و بابا جلال:
  • بقيه:

بعد هم فسقلي رفت يك دستمال كاغذي آورد و شروع به تميز كردن ميز كرد.

پ.ن:‌ يكبار منزل ماماني ثريا آرش داشت يك چيزي ميخورد كه كمي از آن ريخت روي ميز!

  • آرش: ماماني ثريا! ببخشيد ميزو كثيف كردم
  • ماماني ثريا:


موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱۱/۱٧ :: ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ

چه حبابي؟!!!

واي خداي من  چه حباب بزرگي؟!!!



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱۱/۱٦ :: ٩:٠۱ ‎ق.ظ

عزيز دلم

ديشب وروجك ما از خانه خاله نازي خواب به منزل تشريف آوردند. و اين يعني اينكه شام نخورده٬ خوابيده و در نتيجه ساعت ۵ صبح سيرخواب شده بود  و حسابي هم گرسنه بود. من را صدا كرد و گفت: مامان آرزو٬ پيراشكي ميخوام . بهش گفتم: ماماني ببين هوا تاريكه. الان پيراشكي نداريم. امروز حتماً برات ميخرم.

خلاصه سر از آشپزخانه درآورديم.

بيسكوئيت و شير

 وروجك بعد از بازرسي يخچال با خوردن كمي شير و بيسكوئيت رضايت داد كه بريم و خوابمون را ادامه بديم و آنقدر بَه بَه خورد تا خوابش برد و خوشبختانه خواب به منزل خاله نازي رفت

پ.ن.۱: خوردنيهاي مورد علاقه آرش: پيراشكي و شير٬ پفيلا و شير٬ نارنگي٬ خيار

پ.ن.۲: بابا جلال بعضي وقتها دائي خليلش را آقاي ذبيحي صدا ميكنه. جمعه ديدم آرش ميگه: مامان آرزو٬ ديگه به دائي خليل نميگم دائي خليل ميگم آقاي ذبيحي.

من بي‌توجه از اين موضوع گذشتم و به كل فراموشش كرده بودم تا اينكه دو روز پيش كه آرش رفته بود منزل دائي خليل اينا٬ شنيدم يكسره دائي خليل را آقاي ذبيحي صدا كرده  و تا تونسته زبون ريخته و دلبري كرده. امان از دست اين وروجك  



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱۱/۱٤ :: ۱:٢٤ ‎ب.ظ

وروجك

  • روز: شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۵
  • مكان: اتاق مامان و بابا = بالش مامان آرزو
  • ساعت: ۵:۱۷ بامداد
  • توضيح: بـــــدون شرح (خودتون ميتونيد تصور كنيد تو اين وضعيت مامان آرزوي بيچاره كجا خوابيده!!!! احتمالاً به پائين تخت پرتاب شده ديگه نه!؟!! )

پ.ن.۱: بابا جلال خيلي بهتر شده. ممنون از همه دوستان و اظهار لطفشون

پ.ن.۲: ديروز ديدم بابا جلال و آرش جون صداشون كمي بالاتراز حد معمول رفته.

  • من: آرش؟ بابا جلال شما را دعوا كرد؟
  • آرش: من و بابا جلال دعوا نمي‌كنيم. داشتيم با هم شوخي ميكرديم
  • من:

 پ.ن.۳:  ديگه وروجكم اعداد از ۰ تا ۹ اعداد را كامل ياد گرفته و يكي از بازيهاي موردعلاقه‌اش همان عدد بازي است.

ديشب رفته بوديم خانه عمو ممد. سوار آسانسور كه شديم

  • من: آرش جان ۴ را بزن.
  • آرش: كدومه؟!!
  • من: نميدونم مامان٬ نگاه كن ببين كدامه همان را بزن.
  • آرش: يك مكثي كرد بعد دكمه چهار را فشار داد


موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱۱/۱٢ :: ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ

فسقلي و بابا جلال

بابا جلال جونم زود زود زود خوب شو كه من و ماماني طاقت مريضي شما را نداريم

دو سه روزه كه بابا جلال٬ تب و لرز كرده و گاهي هم سردرد و سرگيجه و چشم درد داره و تن و بدنش هم درد ميكنه. خدايا پروردگارا زود زود زود بابا جلال جون را خوب خوب كن. آمين

بابا جلال جون دوستت داريم



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱۱/۱۱ :: ٢:٤۳ ‎ب.ظ

خاله آزاده جون تولدت مبارك

از صميم قلبمون آرزو ميكنيم توي امتحان فوق‌ليسانس قبول بشي و به آرزوي قلبيت برسي.

آرش وروجك٬ بابا جلال و مامان آرزو

ABCD


و چند نوع هنرنمائي جديد




موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱۱/۱۱ :: ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ

چه عشقي!!!

واي چه عشقيه اين پسر  خدايا  

فوت فوتك

و اينهم جناب فوت فوتك تايگر آرش خان كه اين روزها اسباب‌بازي محبوب فسقلي شده و ساعتها با آن مشغول فوت فوتك بازي (حباب‌سازي) در آب و در هوا است.

فوت فوتك بازي در استخر

فوت فوتك بازي در آب

 بادكنك بازي

واي چقدر بادكنك

تلاش براي بادكردن بادكنكها

اگه گفتيد كي اينهمه بادكنك را باد كرده؟!! وروجك؟!!

جواب منفي است. البته با اينكه فسقلي سعي و تلاش زيادي براي بادكردن بادكنكها انجام داد ولي نتيجه‌اي نداشت و كل زحمتش به دوش جناب تلمبه خان افتاد

ژست هندي

و امّا اينهم ژست جديد فسقلي به شيوه هنرپيشه‌هاي هندي  كاري از عمه شراره جون



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱۱/٧ :: ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ

عشقم

  • آرش: مامان آرزو ِ من؟!! مامان آرزو ِ من؟!!
  • من:  (اول باورم نشد آنچه را كه شنيده بودم٬ دوباره گوش دادم)
  • آرش: مامان آرزوي من  

فدات بشم عزيز قشنگم. دوستت دارم هزار هزار  درد و بلات به جونم

اميدم

  • خاله فهيمه: آرش تو عشق مني.
  • آرش: نه من عشق مامان آرزو اَم  
  • بابا جلال: آرش تو چيه مني؟!
  • آرش: نخود

آرش قشنگ مامان

اينروزها در حال در حال آموزش اعداد به آرش هستم٬ البته فكر كنم هنوز يك كمي زود است چون مثل هميشه زود ياد نگرفته ولي خوب دارم سعي خودم را ميكنم. يكسري كف‌پوش از دوبي براش آورديم كه اعداد 0 تا 9 هستند و به صورت پازل و مستطيلي شكل به هم وصل ميشوند. آنها را با كمك آرش وصل كرديم و جلوي تختش گذاشتيم. (البته يك حسني كه داشت اين بود كه ديروز ديدم پازلهاي دو تكه‌اش را خيلي راحت به هم وصل ميكنه در حاليكه قبلاً كمي باهاشون كلنجار ميرفت و ميداد به من و ميگفت: آرش بلد نيست وصلشون كنه مامان شما وصل كن )

در ضمن يك بازي جديد هم اختراع كرديم كه عدد بازي نام داره و شرح بازي:

  • من: آرشم دو كدومه؟!
  • آرش: دو؟!! كجائي؟!! بعد يك نگاهي به اعداد ميكنه و ميره توي دو ميشينه البته گاهي هم سربه‌سرم ميذاره و اعداد مختلف را نشانم ميده و ميگه: اينه؟! اينه؟ بعد كه من  نگاهش ميكنم ميره توي دو ميشينه  الان فعلاً دو و سه را خوب يادگرفته بقيه را قاطي پاطي ميكنه.

هر وقت همش را يادگرفت فيلمش را براتون ميذارم

روزتـــــــــون به خيــــــــــر و ايــــــــــــام به كـــــــــــــــــام



موضوع مطلب :

عشق مامان آرزو

پ.ن:

  • بابا جلال مشغول تلفن صحبت كردن٬ حواسش نبود و پاش را روي ميز گذاشته بود.
  • آرش: بابا جلال؟!! پاتو رو ميز گذاشتي؟!!!  
  • بابا جلال: ببخشيد پسرم حواسم نبود

پ.ن:

  • آرش: برديا؟!
  • برديا: اـ
  • آرش: برديا نمي‌گه بله!!! ميگه اـ 

فسقلي و لپ لپي

پ.ن:

  • هواي اتاق خيلي گرم شده بود عمه مژگان پيش دستي را برداشته بود و داشت خودش را باد ميزد. آرش: عمه مژگان؟!!!! اونكه بادبزن نيستش كه!؟!!

پ.ن:

  • مامان بزرگ براي آرش يك شيريني گذاشتند و از آرش سوال كردند كه آرش جون يكي ديگه ميخواهي؟!! آرش: نه همين يكي كافيه

آرش و برديا



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱۱/٤ :: ٩:۱۳ ‎ق.ظ

عشق مامان آرزو

فسقلي در حال پفك خوردن و كتاب خوندن و بازي بازي با مامان آرزو

پيشي خاله سميرا

اگه گفتيد پيشي خاله سميرا چه شكلي بود؟!!! اين شكلي بود (عكس بالا)از دوبي دوبي فقط دو سه مورد يادم مونده

مامان عكس نگير

و امّا اعتراض به عكاسي مامان آرزو. واي واي واي واي

پ.ن.۱: آرش يك دسته موز را برداشت و سعي كرد يكيش را جدا كنه بعد كه نشد 

  • آرش: بابا جلال آرش بلد نيست اينو نفصش كنه (مكــــــــــــث) نصفش كنه. بي‌زحمت اينو براي آرش نصف كن؟!!
  • باباجلال:  
  • مامان آرزو:  دورت بگردم عزيز دلـــــــم كه اين تربيتت منو كشته

پ.ن.۲: برگرفته از وبلاگ بودن يا نبودن (با اجازه آرزو جون )

  • به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد
  • به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد
  • و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است ...


موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۱۱/٢ :: ٩:٤٤ ‎ق.ظ

قطار بازي

  • عمه مژگان: آرش قطار چي ميگه؟!
  • خاله نازي: هو هو!! هو هو !!
  • آرش: خاله نازي؟! هوهو٬ هو هو نه هو هو٬ چي چي

شيطونك

  • آرش: نازي خاله!! نازي خاله!! توي حياط خلوت يك سوسك افتاده
  • نازي خاله: حتماً مرده پسرم. بريم آب بگيريم بره تو چاه.
  • آرش: نه!!! زنده‌ست. داره پاشو تكون ميده

آرش يك كتاب داره به اسم ‌‌Be My Friend و خيلي هم بهش علاقه داره. هر شب قبل از خواب براش من اين كتاب را مجبورم شش٬ هفت دفعه بخونم تا راضي بشه كتاب ديگه اي بخونيم يا بخوابه. همزمان هم انگليسي ميخونمش هم ترجمه ميكنمش.

دو سه روز پيش ديدم ميگه مامان آرزو؟ بي ماي فرد را برام بخون؟!! من گفتم بي ماي فرند يعني چي پسرم؟ ديدم ميگه: يعني دوست من باش  ميخواستم بگيرم بچلونمش حسابي عزيز دلم را كه آنقدر عسله

 



موضوع مطلب :