Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram
۱۳۸٥/۸/۳٠ :: ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ

شيطونك و بابا جلال جون :-)

۱۰شاخه گل برايتان مي فرستم. ۹ شاخه گل طبيعی و آخرين شاخه گل مصنوعی. يك کارت ميزنم بهش که روش نوشته : تا وقتی آخرين گل پژمرده بشه دوستتان دارم



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۸/۳٠ :: ٩:٥٠ ‎ق.ظ

باز كردن پيچ هاي كيف بابا جلال با پيچ گوشتي توسط مهندس آرش

ديشب ما منزل خاله نازي مانديم. بعد از شام مهندس ساعت ۱۰ لباس خوابش را پوشيد كه مثل هر شب يواش يواش بخوابه ولي تا ساعت ۱۲:۳۰ بازي بازي و ذوق و شوق از اينكه آنجا مانديم و مهندسي نگذاشت كه نه خودش بخوابه٬ نه خاله نازي٬ نه من بيچاره! 

آخراش ديگه چشمهام را به زحمت نگه داشته بودم. آخر هم نفهميدم كي خوابش برد.  فكر كنم من زودتر خوابم برد البته تا ۱۲:۳۰ را كه يادم است.  

مهندسي روي كيف بابا جلال!!

 



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۸/۳٠ :: ٩:۳٩ ‎ق.ظ

واي پاستيل چقدر خوشمزس!!

تازگيها فسقلي از اسمارتيز و پاستيل خيلي خوشش آمده!! وقتي با هم ميريم سوپرماركت خريد كنيم ميخواد براش اسمارتيز يا پاستيل بخريم٬ بعد وقتي ميخريم و ميديم دستش ميگه آرش نميخــــــــوري كه!!!!! جناب وروجك خان فقط دوست داره با پاستيل و اسمارتيز بازي بازي كنه همه را صد دفعه ميريزه زمين و جمعشون ميكنه!!! خلاصه بساطي داريم البته اين تا زماني است كه پيشي مياد و ظرفشو ميبره!! وقتي ميبره يك كمي دور و ورش را نگاه ميكنه بعد خيلي جدي ميگه: پيشي پاستيل آرش را كجا بردي؟!!! بعد خودش جواب ميده: نيستش كه!

همين ديگه يادش ميره و سرش با يك چيز ديگه گرم ميشه.



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۸/٢٧ :: ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ

اين عكس مربوط به امروز صبح است. همانطور كه ملاحظه ميفرمائيد بعد از گذشت درست يك هفته از سقوط فسقلي از بالاي تختش٬ چشمش خيلي بهتره شده و ديگه يواش يواش داره كبوديهاش خدا را صد هزار مرتبه شكر ميره.

شيطونك قشنگ مامان

ديروز صبح دوتايي با همديگه رفتيم پارك.  تاب بازي و سرسره بازي و الله كلنگ بازي (seesaw) اولش از همش خوشش آمده بود و خيلي با سرسره شادي ميكرد ولي آخرش ول كن الله كلنگ نبود و خيلي كيف ميكرد

آخ جون الله كلنگ بازي چه كيفي داره :)

ولي چشمتون روز بد نبينه! آرش ديشب خوابش برده بود كه يكدفعه فيلش ياد هندوستان كرد و فكر كنم خواب هفته پيش را ديده بود.  چون با گريه از خواب بيدار شد و شروع به بهانه‌گيري كرد. آخر سر هم با گريه ازم خواست ببرمش توي تختش و آنجا بهش شير بدم. خلاصه با هم كه رفتيم يكي دو دقيقه نگذشته بود كه ياد بابا جلالش افتاد و صداش كرد كه بياد پيش ما! وقتي آمد و خيالش راحت شد٬ شروع كرد به شير خوردن ولي محض احتياط دو سه دقيقه يكبار بابائي را چك ميكرد كه يك موقع نرفته باشه!! خلاصه اين وضعيت تا ساعت يك نيمه شب ادامه داشت و يواش يواش يواش بيهوش شد و

 



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۸/٢۳ :: ٢:٥٥ ‎ب.ظ

هر لحظه گنج بزرگی است. گنجتان را مفت از دست ندهید. باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند. دیروز به تاریخ پیوست٬ فردا معما است و امروز هدیه است.

۱۰ روز ديگر تا خوب شدن عزيز دل من مانده



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۸/٢۱ :: ۸:٥٧ ‎ق.ظ

درد و بلات به جونم عزيز دلم!

ديروز من و نخود دو تايي با هم رفتيم پيش عمو دكتر - خوشبختانه ايشان گفتند چيزي نيست و فقط يك مويرگ كوچك پاره شده و ۱۴ روز طول ميكشه تا فسقلي من دوباره به شكل اولش برگرده.

امروز دومين روز است هنوز ۱۲ روز ديگه مانده!!!!



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۸/٢٠ :: ۱:۱٥ ‎ب.ظ

شيطونك قشنگ من ديشب از بالاي حفاظ تختش با صورت محكم خورد زمين.  چشمتون روز بد نبيند چند دقيقه كه گذشت چشم راستش ورم كرد و كبود شد و تقريباً بسته شد.

يكي دو ساعتي بغل من يكريز گريه كرد وشير خورد تا خوابيد. تا خود صبح هم من و باباي نخود بيدار و خواب بوديم و تا ناله ميكرد دوتايي بلند ميشديم شير ميخورد و ميخوابيد و تمام مدت دلشوره داشتيم و نگران اين بوديم كه زودتر صبح بشه چشمهاي قشنگش را باز كنه ببينيم كه مشكلي براش پيش نيامده باشه!!

امروز صبح خدا را صدهزار مرتبه شكر بيدار كه شد با اينكه ورم چشمش خيلي زياد شده بود ولي رنگها و اجسام را با همان چشمش تشخيص ميداد ولي براي اينكه خيال خودم و باباش راحت بشه عصري ميريم دكتر مهدوي تا يك معاينه كامل نخود ما را بكنند.

براي نخود قشنگمون دعا كنيد



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۸/۱۸ :: ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ

ديشب فسقلي و باباش رفته بودند آب تني. وقتي آرشم از حمام آمد٬  تند تند لباسهاش را تنش كردم كه سرما نخوره يك دفعه دلم براش ضعف رفت. همينطور كه تند تند داشتم مي‌بوسيدمش و باهاش شوخي ميكردم٬ يكدفعه ديدم يك خنده خيلي قشنگي كرد و گفت: دوستت دارم.

نميتونم درست شرح بدم كه آنموقع چه احساسي كردم.

عزيز دلم٬ نازگلم٬ قشنگم٬ نازنينم٬ آرشم من هم عاشقانه دوستت دارم.



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۸/۱٥ :: ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ

عزيز دلم- گل گلكم- قشنگكم- آرشم دوستت دارم :)

ديروز خاله نازي براي آرش يك لپ لپ خريده بودند. از توش يك عروسك درآمد كه اگه فشارش ميدادي. ميگفت: I Love You. يكدفعه ديدم آرش ميخنده و ميگه:‌ I Love You يعني دوستت دارم!!!!!

باورم نميشد كه فسقلي من اينهمه استعداد داشته باشه و بتونه انگليسي را هم به فارسي ترجمه كنه

 



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۸/۱٤ :: ٩:۳٤ ‎ق.ظ

ديروز من و آرش با هم ديگه رفته بوديم خانه ماماني بابابو. آرش مسواك خاله جيگر را برداشته بود و سعي داشت بكنه توي دهانش كه مثلاً مسواك كنه. من هم براش گفتم كه مامانم هركس بايد براي خودش يك مسواك داشته باشه و فقط مسواك خودش را بكنه توي دهانش و ... بعد ازش پرسيدم: خوب متوجه شدي گل گلكم؟!

آرش گفت: توضيح بده ؟!!!!!! آنقدر قشنگ گفت كه ميخواستم بغلش كنم و حسابي بچلونمش. ولي خوب جلوي خودم را گرفتم و خيلي جدي دوباره براش توضيح دادم جالب اينجاست كه در پايان صحبتهام مسواك خاله جيگر را داد و گفت بفرمائيد.

ولي خوب از وقتي مريض شده خيلي بداخلاف و كمي تا اندكي لوس شده!! اصلاً ديگه مثل قبل حرف گوش كن نيست. همش خداخدا ميكنم زودتر كاملاً خوب بشه و اخلاقش انشاالله دوباره مثل قبل از مريضيش بشه.



موضوع مطلب :

۱۳۸٥/۸/۱۱ :: ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ

ديشب عمو مسعود و زن عمو (مهين خانم) از آلمان آمدند. وروجكهاي ما سالن فرودگاه را روي سرشان گذاشته بودند. سه تايي با هم ديگه از اينور به آنور  و من و جلال و الهه و ... هم دنبالشون در حال دويدن بوديم.

آرش يكسره تا پارسا يا پويا از جلوي چشمش كنار ميرفتند ميگفت:‌ پارسا كجا اِ اِ اِ اِ اِ ؟!  پويا كجا اِ اِ اِ اِ اِ ؟! يك كمي هم چون مريض بود و گلودرد و ... داشت بداخلاق بود و يكجورايي هيچكس را جز پارسا و پويا تحويل نگرفت.

آقا پارساي پمپلو

پويا خانم خپلو!!

عسلك مامان 

پارسا و آرش



موضوع مطلب :
۱۳۸٥/۸/۸ :: ۸:٢٥ ‎ق.ظ

تب كردم!!

شيطونك قشنگ من سرما خورده و تب كرده  لطفاً براش دعا كنيد زود زود خوب بشه!

البته اين عكسش مال هشت ماهگيش است ولي پيش خودتون باشه اصلاً ديشب حوصله نداشتم از نخود بابا با آن تب بالا عكس بندازم و توي وبلاگش بگذارم.

جريان نخود بابا هم از اين قرار است: جلال از آرش ميپرسه: آرش عشق منه؟! ميگه نه. عسل منه؟ ميگه نه!!! جلال ميگه پس آرش چي منه؟!! آرش هم شيطون نگاهش ميكنه و ميگه نخود. بعد از آن ديگه آرش نخود بابا شد.



موضوع مطلب :

وروجكها

يك روز زيبا و خاطره انگيز براي وروجكها  و يك روز ... براي مامان و باباي وروجكها و ديگراني كه وروجك ندارند هنوز!!!! 

اميرعلي - پارسا و پويا- آرش

شما را به ديدن تصاوير ديگري از اين روز خاطره انگيز دعوت مينمايم:

بابا جلال~~~~ كمك!!!!!

شيطونكهاي خستگي ناپذير- پارسا با يك بوس از دل آرش در آورد و گفت: آرش عيبي نداره!!!



موضوع مطلب :

۱۳۸٥/۸/۱ :: ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ

شيطونك مامان و بابا

نيت

قنوت

بدون شرح!!!



موضوع مطلب :