Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram
۱۳۸٦/٩/٢۸ :: ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ

سرزمين عجايب

آرش و نازنين فاطمه جون و آرتا جون در سرزمين عجايب

بلاي مامان

و امّا گزارش تصويري



موضوع مطلب :
مكان: خانه بازي بوستان - ميدان پونك

زمان: يكشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۶ ساعت ۶ بعدازظهر

شركت كنندگان: آرش وروجك٬ نازنين فاطمه جون٬ مهديار كوچولو٬ آنديا خانم خوش‌خنده٬ فاطمه زهراي پيكاسو

تصويربرداران: مامانهاي وروجكها 

 

جاي همگي خالي خيلي خوش گذشت.



موضوع مطلب :
۱۳۸٦/٩/٢٥ :: ٤:٥۸ ‎ب.ظ

پيش به سوي ....

بــــــــــــــــــــــــــــــوستان



موضوع مطلب :
۱۳۸٦/٩/٢٤ :: ٤:٤۳ ‎ب.ظ

آرش مو قشنگ

پنج‌شنبه من و بابا جلال آرش را برديم آرايشگاه ِ پارسا پيش عموجلال. از لحظه‌اي كه روي صندلي نشست تا لحظه‌اي كه بلند شد٬ گريه كرد  ولي حسابي موهاش پسرونه و قشنگ شد.

آرش موقشنگ

آرش و برديا كوچولو منزل مامان بزرگ

پ.ن: امروز آرش زنگ زد و گفت: مامان عصري من را كجا ميبري؟ من كمي فكر كردم و گفتم: ميام با هم صحبت ميكنيم. گفت: يادت مي‌آد گفتي منو ميبري بوستان؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!! يك روز ديگه هم با نازنين فاطمه ميريم سرزمين عجايب.  من:  



موضوع مطلب :

آرش بلا

آرش در تولد بابابو جون

كيك تولد بابابو

بابابو جونم تولدتون مبارك.

دالتونها و بابابوي مهربون

دالتونها  و بابابوي ماه و مهربون

سرسام و پرسام و  وروجك در حال هلو گفتن

و اينهم كيميا كوچولو



موضوع مطلب :

ديشب وروجك و بابا جلال آمدند فرودگاه دنبالم.  وروجك بالافاصله آمد بغلم و وقتي رسيديم خانه تا ساعت ۳ صبح با هم خميربازي كرديم.  يكعالمه خميرهاي رنگ و وارنگ براش گرفته بودم كه سياه و زرد هم داشت. يك بسته هم خاله سميرا براش فرستاده بود٬ خلاصه كلي كيف كرد.

اصلاً اجازه نميداد من و باباجلال با هم صحبت كنيم  به محض اينكه ما دو كلمه با هم حرف مي‌زديم٬ وروجك حرف مي‌آورد تو حرف و توجه من را به خودش جلب ميكرد و مستقيم و غيرمستقيم ميگفت كه فقط به من توجه كن.

و امّــــــــــــــــــــــــا ...

 بابابو جونم تولدتون مبارك

دريا دريا شادي٬ سلامتي و خوشبختي براي بهترين٬ ماه‌ترين٬ عزيزترين٬ محشرترين بابابوي دنيا آرزومنديم.



موضوع مطلب :

اوضاع روبراهِ و وروجک دیروز هم خیلی آقا بوده و با بابا جلال رفته خانه عمومحمد و خاله مرسده  شب هم توی راه خوابیده . این هم خلاصه شب دوّم و آخر دوری  مأموریت هم نیمه موفقیت آمیز بود. سفارش ِ آرش خریداری شده و بیصبرانه منتظر دیدن روی ماهش هستم



موضوع مطلب :
۱۳۸٦/٩/۱۸ :: ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ

آذر 1384

دوباره امروز مثلاً (به قول آرش  ) دارم ميرم مأموريت. دوّمين باره كه دارم از وروجكم براي چند روز جدا ميشوم و نرفته دلم براش تنگيد  انشاءالله praying praying praying همه‌چيز خوب پيش بره تا دفعه آينده با هم بريم عزيزدلم

پ.ن: خوب روز اول که به خیر گذشت. پرواز من که کلی تاخیر داشت به جای ساعت ۷ شب ساعت ۱:۳۰ رسیدم ولی آرش خیلی آقا بوده و عالی خوابیده. تلفنی که باهاش صحبت میکردم گفت: مامان دوبار بخوابم٬ بلند شم٬ میای دیگه نه؟!!!  ایندفعه سفارش خمیر Black و Yellow داده.



موضوع مطلب :
۱۳۸٦/٩/۱٧ :: ٢:٢۱ ‎ب.ظ
زمان: پنج‌شنبه ۱۵/۰۹/۱۳۸۶ ساعت: ۱۶
مكان: خانه بازي مجتمع بوستان ميدان پونك
شركت‌كنندگان: آرش وروجك٬ آنديا خانم خوش‌رو و نازنازي٬ فاطمه‌زهرا جون بانمك و دوستش پرنيان جون.
گزارش گردهمائي به روايت تصوير:
بعد هم از آنجا با هم رفتيم باشگاه حجاب تمرين تيم سابقم٬ كلي من و آرش لذت برديم و صد البته من حسابي افسوس خوردم كه بسكتبال را كنار گذاشتم. يك عالمه دلم خواست. كاش فرصتش بود دوباره شروع ميكردم و كاش اينهمه تنبلي نكرده بودم. 
بعد هم رفتيم خانه خاله فهيمه تولد بازي
جمعه هم وروجك از ۷:۳۰ شب يكسره خوابيد تا ۵:۳۰ صبح. همزمان خواب ميديدم كه يكي از عكسهاي آرش مربوط به روز گردهمائي بوستان كه بچه‌ها انداختند٬ خيلي زيبا شده و من عكسش را بــــوسيــــدم كه احساس كردم آرش تكان خورد نگو بلند شده و از تختش آمده پائين و پيش ما و من راست راستكي بوسيـــــــــــــــدمش.  ديگه بغلش كردم و حسابي چلوندمش. خيلي گرسنه‌اش بود. بهش پفيلا و شير و آب و بيسكوئيت ... داديم٬ بعد آماده شدم آمدم سركار. آرش هم دوباره بعد از رفتن من خوابيد.


موضوع مطلب :
۱۳۸٦/٩/۱٦ :: ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ

آرش حاضرجواب

امروز صبح که آرش از خواب بیدار شد موهاش حسابی سیخ سیخ ایستاده بود. بهش گفتم:‌ مامانم تا بابائی داره دست و صورتش را میشوره شما بدو برو موهاتو آب بزنه که بخوابه. کمی فکر کرد و گفت: مامان آرزو؟! مگه آرشه که بخوابه  من:



موضوع مطلب :

وروجك

ديروز شيطونك ما دو خطر از بيخ گوشش نه ببخشيد از بيخ  چشمش گذشت 

  • ظهر منزل خاله نازي: فضول خان ما توي كابينت‌ها دنبال كله‌قند مي‌گشته. وقتي پيدا ميكنه با ذوق اعلام ميكنه: بالاخره كله‌قندو پيدا كردم و طي يك حركت آكروباتيك كله‌قند را محكم پاي چشم چپش ميزنه و كلي گريه و زاري و از اين حرفها  ولي فوري يخ ميذارند و جزء يك لكه قرمز كوچولو اثري باقي نمانده بود.
  • شب موقع برگشتن از منزل مامان بزرگ: فضول خان ما در حال بررسي دريچه هوا در داخل ماشين از نزديك بود و يك دست‌انداز بي‌موقع باعث شد كه اينبار چشم راستش محكم به دريچه هوا برخورد كنه كه فقط كمي تا اندكي بالاي چشم راست ورم كرده.

خدايا صد هزار مرتبه شكرت كه هر دو مورد به خير گذشت  



موضوع مطلب :
۱۳۸٦/٩/۱٤ :: ٩:٢٩ ‎ق.ظ

جيگر مامان

  • هر روز صبح باباجلال آرش را ميبره و تحويل خاله نازي ميده. ديروز همانطوري توي ني‌ني‌لاي‌لايش تو ماشين بيدار شده بوده و آسمون و در و ديوار را نگاه ميكرده. نزديكيهاي خانه خاله نازي هم يك سوپري است كه معمولاً از آنجا براي آرش خريد ميكينم. همينطور كه باباجلال مسير خانه خاله نازي را ميرفته و به سوپري آقا محمود نزديك مي‌شه٬ آرش به باباش ميگه: بابا جلال همين گوشه‌كنارها نگه دار٬ بريم يك چيزي بخريم.
  • خاله نازي اينا توي پذيرائي بين دو تا مبلشون يك كمد ديواري دارند كه اگه درش بي‌احتياط باز بشه٬ قطعاً دسته مبل را زخمي مي‌كنه. جالبه كه آرش ياد گرفته هروقت ميخواد در كمد را باز كنه يك ملافه را چند لا مي‌كنه٬ ميذاره روي دسته مبل٬ بعد در كمد را باز مي‌كنه.


موضوع مطلب :
۱۳۸٦/٩/۱٢ :: ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ

آرش قشنگ ما

از چند وقت قبل آموزش ساعت (البته ساعت‌هاي تمام مثل يك٬ دو و ...) را با آرش شروع كرده بودم. ديروز كه آرش با من تماس گرفت. گفت: مامان كي ميايي دنبالم؟!! گفتم: ساعت چهار.  

ديدم يك مكثي كرد و گفت: خوب الان ساعت ۴ ِ ديگه! نگاهي كردم به ساعت و ديدم ساعت ۱۱:۲۰ دقيقه است  فدات بشم باهوشك من  

ساعت

پ.ن: آرش از اون دسته بچه‌ها بود كه تقريباً ۹۵٪ كلمات را از همان ابتدا درست تلفظ ميكرد. يك كلمه كه از همان اول اشتباه ميگفت و تا الان هم ادامه داره اينه: روفاژ



موضوع مطلب :
۱۳۸٦/٩/۱۱ :: ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ

 دالتونها

ديروز دالتونها بعد از يك مدت طولاني همديگر را ديدند و كلي ذوق از خودشون در وَ كردند

وقتي برگشتيم خانه. بابا جلال از آرش پرسيد: پارسا و پويا چكار ميكردند؟!! آرش گفت: هيچ كاري. هَمُ دعوا ميكردند.   

ذرت خوران در پاساژ

اين هم مراسم ذرت‌خوران دالتونها در پاساژ  



موضوع مطلب :
۱۳۸٦/٩/۱٠ :: ٤:۳٩ ‎ب.ظ

آرش با ژست نازنين فاطمه

امروز در اوج گرفتاري كاري موبايلم زنگ خورد٬ ديدم آرش پشت خطه. كمي كه باهاش صحبت كردم بهش گفتم قطع كن من بگيرمت. خداحافظي كرد و قطع كرد. من تا بيام پشت ميزم و بگيرمش يك دقيقه طول كشيد. وقتي گرفتم٬ داشت بوق اشغال ميزد و همزمان موبايلم زنگ خورد.

  • آرش: مامان آرزو؟!!!! چرا پس نميگيري؟!!!!
  • من:‌ مامانم گرفتم٬ اشغاله. ببيــــــــن!

بعد موبايلم را گذاشتم دم تلفن كه صداي بوق اِشغال را بشنوه! و چند ثانيه بعد ....

  • آرش: از پشت تلفن چطوري ببينم؟!!!!!!!!!!!!
  • من:  

مامان بسه ديگه

پ.ن: عكس اول بنابه درخواست خودش با ژست نازنين فاطمه جون انداخته شد.



موضوع مطلب :
۱۳۸٦/٩/۸ :: ٢:٥٠ ‎ب.ظ

ديروز عصري خاله نازي و خاله فهيمه را رسانديم ميدان پونك و آنها رفتند دكتر٬ ما هم رفتيم بوستان چون ساعت شش با بيتا جون مامان كيان و كيارش عزيز قرار داشتيم. يك كوچولو ديديمشون و بعد كه رفتند ما هم رفتيم خانه بازي جديد بوستان و آرش نيم ساعتي بازي بازي كرد. اين هم گزارش تصويري بازي بازي و پايان ماجرا  كه غش كردن آرش در ماشين در حال سيب‌زميني خوردن بود.

امروز صبح هم چند تا كار بانكي داشتيم انجام داديم٬ بعد به آرش گفتم بريم شركت سرور را خاموش كنم تا تعطيلي استراحت كند. كمي فكر كرد و گفت: مگه آدم ِ كه استراحت كنه  من:
آرش در شركت
اينهم آرش در شركت مامان آرزو
 
 پ.ن: امروز شماره تلفن مامان ثريا را هم آرش از حفظ شد.


موضوع مطلب :
۱۳۸٦/٩/٧ :: ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ

بابائي زود خوب شو!

بابا جلال ِ آرش دو سه روزي است كه حسابي سرما خورده (تب٬ لرز٬ بدن درد و  ...)

انشاءالله كه زود زود زود خوب بشي بابا جلال جون

پ.ن.۱: چندروز پيش وروجك از خاله نازي مي‌خواد كه شماره من را بگيرند كه باهام صحبت كنه. خاله نازي ميگن كه من از حفظ نيستم ولي سه بار اين دكمه را ميزنم بعد كه شماره مامان آرزو آمد اين دكمه را مي‌زنم. حالا وروجك ياد گرفته. از صبح تا عصر كه من برم خانه بي‌اغراق بيست دفعه زنگ ميزنه كه كجائي؟!! چكار ميكني؟!!! اينو بخر! اونو بخر! زود بيا! همين الان ِ الان بيا! خلاصه بساطي داريم.

پ.ن.۲: ديگه اينكه شماره خاله الهه را از حفظ شده.

خودش گوشي را برميداره و شروع ميكنه به شماره گرفتن: دو تا هشت٬ دو هشت٬.... تماس برقرار ميشه و از خاله الهه ميخواد كه گوشي را بده به پارسا يا پويا 



موضوع مطلب :

ديروز با آرش رفتيم مطب دكتر ناطقيان و يادآوري واكسن آنفولانزا را هم زديم. وروجك هم خيلي آقا بود و اصلاً گريه نكرد.  

هنوز در اتاق عمودكتر باز نشده٬ گريه آغاز شد تا خروج از اتاق عمو دكتر

پ.ن.۱: چَكار ميكني و هِنگامـَـــــــــــــــه (سريال چارخونه) ورد زبان فسقلي شده و با لذت كل سريال را دنبال ميكند.

پ.ن.۲: پارسا و پويا حسابي مريض هستند. براي همين چندروزي است كه آرش نتونسته دالتونها را ببينه. ديروز خواست ببرمش پيش پارسا. براش توضيح دادم كه مامانم اگه بريم آنجا شما هم مريض ميشي‌ها!!! كمي فكر كرد و گفت: آخه من خيلي از پارسا دور موندم!!!



موضوع مطلب :
۱۳۸٦/٩/٤ :: ٤:٢٩ ‎ب.ظ
Shabnam
عمه‌شبنم جون تولدت مبارك


موضوع مطلب :
۱۳۸٦/٩/۳ :: ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ

مادر و پسر

خوب من بالاخره برگشتم

جمعه حدود ساعت ۲ صبح رسيدم. وروجك‌خان با بابا جلال و عمو محمد آمده بودند فرودگاه امام‌خميني و وروجكم بيدار بود و منتظر. كلي ذوقيدم.  آخه فكر ميكردم خواب مي‌بينمش.

خلاصه با مصيبت از گمرك و خط قرمز رد شدم و آمدم بيرون. كلي فشارش دادم  و كيف كردم  و او هم تا ۵:۳۰ صبح مشغول ور رفتن با سوغاتي‌هاش و نقاشي با آب‌رنگ پررنگش بود كه طبق قولي كه بهش داده‌بودم٬ براش آورده بودم.  

ديروز به هيچ‌عنوان حاضر نبود از جلوي چشمش برم كنار  و شب هم تا صبح خيلي ناراحت خوابيد و دائم بيدار ميشد و من را چك ميكرد. الان هم من اين مدلي هستم.



موضوع مطلب :

مروري بر آذر ۱۳۸۴

مروري بر آذر ۱۳۸۵

پ.ن: دیروز نزدیک ظهر پیغام رسید که آرش وروجک بیتابه. بهش زنگ زدم. دستهاشو روی گوشهاش گذاشته بود و حاضر به حرف زدن با من نبود  کلی تلاش کردم یک ذره باهام صحبت کرد گفت: قطع کن دوباره بگیر. دوباره که زنگ زدم گفت همین الان الان پاشو بیا  خلاصه کلی نازش را کشیدم ولی ظاهراً شب هم خوب خوابیده  این هم از دوّمین شب دوری



موضوع مطلب :