Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram
۱۳۸٧/٦/۳٠ :: ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ

دیروز به مناسبت تولد خاله مرجان سر از پارک الممزر درآوردیم. خاله مرجان جون تولدت مبارک هورا

اوستا و آنوشا و آرش در پارک الممزر بعد از کلی بدو بدو ابله

اوستا و آنوشا و آرش در منزل اوستا جون اینا ماچ



موضوع مطلب : آرش / تولد / گردهمائی
۱۳۸٧/٦/٢٧ :: ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ

مامانی و خاله آزاده هم رفتند و به قول آرش، ما سه تا را تنها گذاشتند ناراحت حسابی امروز دلتنگیم. گریه

مرسی مامانی جونم  و مرسی خاله آزاده جونم

بابت تمامی زحماتی که برای ما کشیدین. انشاءالله بتونیم جبران کنیم. 

آرش در مهد

آرش در مهدکودک جدید

امروز بالاخره صبح بدون گریه رفت. از خود راضی



موضوع مطلب : آرش / مهمان / مهدکودک
۱۳۸٧/٦/٢٥ :: ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ

آرش عزیزم

وروجک قبل از اصلاح

در حال اصلاح

وروجک در حال اصلاح

بعد از اصلاح

وروجک بعد از اصلاح با موهای مدل بهرامی (سریال ترانه مادری)

بفرمائین

دیروز صبح مهدکودک رفتنی کمی گریه کرد. ساعت یک رفتم دنبالش توی اتاق بازی بودند. دیدم یک چیزی مثل تندباد از جلوی چشمم گذشت.

بله تندباد همان وروجک بود که داشت با دوستاش بازی میکرد. آنقدر شاد بود که نگو و نپرس.  فقط خدا میدونه چقدر از شادیش خوشحال شدم. ماچ خدایا شکرت. ماچ اولین دوستش هم توی مهد جدید یک پسر آلمانی به نام کان است.



موضوع مطلب : آرش / مهدکودک
۱۳۸٧/٦/٢۳ :: ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ

آرش سه سال و نیمه

آرش خان پنجشنبه فقط دو ساعت مهدکودکش ماند. بعد گفته بود خوابم میاد  و شروع کرده بود به گریه کردن.  مربیش تماس گرفت که بیا ببرش. دانشگاه درست دو ساعت خوابید. 

حالا قراره که شبها زودتر بخوابه. دیگه بساطی داریم تا ساعت خوابش را تنظیم کنیم. استرس

جمعه هم جای همگی خالی رفتیم جمیرا بیچ پارک. درست زمانی رسیدیم که پرچم قرمز بالا بود و وروجک نتونست بره آب بازی. حالا توجیه یک بچه سه سال و نیمه را داشته باشین: مامانی ببین قرمزه یعنی Not Allowed هیپنوتیزماگه سبز بود میتونستیم بریم توی آب. خدائیش خیلی فهمیده تر از یک بچه سه سال و نیمه ایست که کلی هم قبلش ذوق آب بازی داشته، خدایا شکرت.

آرش فهمیده

در راستای امر تنظیم خواب، وروجک دیشب ساعت 10 خوابید متفکر Ms. Janette گفته بود 7:30 بخوابه که این از محالات است. من بهش تا 9 فرجه دادم وروجک 10 خوابید. البته تفاوتی هم نمیکنه چون دو سه ساعتی که توی راه هستیم تا به مهد برسیم وروجک حسابی خسته میشه و بهانه گیر.  امروز هم تا بردمش مثل ابر بهار شروع کرد به گریه کردن و دو تا از نی نی های کلاسشون هم همراهیش کردند.



موضوع مطلب : آرش / دبی / مهدکودک
۱۳۸٧/٦/٢٠ :: ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ

مهد آرش

بالاخره از امروز رسماً مهدکودک جدید وروجک آغاز شد. روز اول یکشنبه رفت که اولش گریه و ... ولی بعد که رفتم دنبالش دیدم کاملاً راضی است و خیلی تعریف میکرد. دیروز هم از بس تو ترافیک ماندیم (4 ساعت تمامکلافه) به مهد نرسیدیم!!!!!!! ولی امروز با گریه مختصری تحویلش دادم و ساعت 1 هم باید برم بگیرمش.

Dancing Dinosaurs

اسم کلاسشون Dancing Dinosaurs  و آرش Blue Dinosaur است. کلاس Pre-k2  و خانم مربیش یک خانم خیلی ماه به نام Ms. Janette است. مهد جدید خیلی با مهد قبلی متفاوت است. امیدوارم که وروجکم کلی پیشرفت کنه و به انگلیسی حرف زدن بیفته.

عزیز دلم سه سال و نیمگی ات مبارک هورا

دوستت داریم یک عالمه ماچ هرچی بگیم باز هم کمه ماچ 

آرش ده روزه و پویای چهارماهه

آرش ده روزه ماچو پویای چهارماهه ماچو نصف عموامیر نیشخند

تو کی اینقدر بزرگ شدی عسلم که ما اصلاً متوجه نشدیم!!!!!!! تعجب



موضوع مطلب : آرش / مهدکودک / دبی / تولد
۱۳۸٧/٦/۱٩ :: ٢:٤٠ ‎ب.ظ

اگه گفتین این خانم خانمها کیه؟!!!!! سوال

پریسا جون  چشمک  و آرش بلا

آزاده جان از آشنائی با شما و پریسا خانم خوشگل، باهوش، احساساتی شما خیلی خوشحال شدیم. انشاءالله که موفق باشین. ماچ



موضوع مطلب : آرش / دبی / گردهمائی
۱۳۸٧/٦/۱٥ :: ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ

سلام سلام صد تا سلام

بالاخره ششمین سالگرد ازدواج ما هم گذشت. ممنونم از همه دوستان گلم بابت تبریکاتشون.  پنج شنبه شب یک سری مهمان خیلی عزیز داشتیم که خیلی به ما در کنارشان خوش گذشت.

آقای پسر مرداد و مامان و بابا و خواهر گلش

شیطونکها در حال بوس بازی

هیراد مهربون و آرش بلا چشمک

جمعه هم نزدیک ظهر با مامانی و خاله آزاده رفتیم ایکیا و شیطونک کلی شیطون بازی کرد.

آرش و مامانی ثریا و خاله آزاده در فستیوال سنتر

آرش و مامان ثریا و خاله آزاده در فستیوال سنتر

آرش در ایکیا

آرش در ایکیا

آرش در ایکیا

برگشتنه وروجک توی ماشین به این صورت که ملاحظه میفرمائید قسمت عقب ماشین بین دو صندلی بین زمین و هوا غش کرده  ابله

آرش خوابیده در ماشین

وروجک خوابیده  ابله

بعد هم سرحال بلند شد و به قول خودش، خوش تیپ شد و رفتیم تولد اوستا جون

آرش خوش تیپ

آرش خوش تیپ 

شیطونک و مامانی ثریا جون و خاله آزاده جون ماچ

اوستا جون تولدت مبارک

اوستا جون تولدت مبارک

شیطونکها تا آنجا که توانستند شیطونی کردند و حرکات موزون از خودشون در کردند.  البته یک خطر هم خداراصدهزار مرتبه شکر از بیخ گوش وروجک ما گذشت. ماچ

مرسی خاله مرجان هورامرسی عمومحمد هورابه ما خیلی خوش گذشت.

فعلاً خدانگهدار تا بعد



موضوع مطلب : تولد / آرش / دبی
۱۳۸٧/٦/۱٤ :: ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ
سلام سلام صد تا سلام
پیش‌نوشت.1. پستهای جدید تا 14 شهریور قبل از این پست اضافه خواهند شد.
خیال باطل شمارش معکوس ششمین سالگرد ازدواج ما خیال باطل


موضوع مطلب : روزشمار
۱۳۸٧/٦/۱۳ :: ٦:٢٧ ‎ب.ظ

حلول ماه مبارک رمضان بر همگان مبارک باد ماچ

آرش خان نماز خوان

التماس دعا 

Fireworks

نورافشانی در قنات القصبا بابت شروع ماه رمضان



موضوع مطلب : آرش / دبی
۱۳۸٧/٦/۱۱ :: ٧:٠٠ ‎ب.ظ

آرش در مهد

امروز برای تسویه حساب با مهدکودک قبلی آرش رفتیم آنجا. آرش دلش حسابی براشون تنگ شده بود. ماندیم و کمی بازی کرد و مربی‌هاش را دید و برگشتیم. هفته آینده مهدکودک جدیدش شروع میشه که برای هفته اول فقط دو روز و هربار سه ساعت میره و از 10 سپتامبر یعنی هفته بعد کلاسهاشون کامل شروع میشه. امیدوارم که راحت با مهدکودک جدیدش کنار بیاد. استرس

وروجک در مهدکودک ماچ

آرش بلا

سوال: اگه گفتین شیطونکها به چی اینطوری زل زدند!؟!!! سوال

آرش و اوستا

جواب: آخرین قسمت سریال ترانه مادری زبان

دیروز داشتیم پشت صحنه سریال را نگاه میکردیم که هما روستا (مادربزرگ پویا و بهرام) را نشان داد. آرش شاد و خندون و ذوق‌زده گفت: مامان ببین!  مادربزرگ پویا و بهنام از پیش خدا برگشته ابله



موضوع مطلب : آرش / دبی / مهدکودک / گردهمائی
۱۳۸٧/٦/٩ :: ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ

آرش بلا

پنجشنبه شب آرش و اوستا را بردیم ایکیا. تا آنجایی که شیطونکها در توان داشتند آتش سوزاندند. دو اسباب‌بازی پر سر و صدا برداشته بودند و تمام ایکیا را روی سرشون گذاشته بودند.هیپنوتیزم

آرش و اوستا

ورود به ایکیا بغل

شیطونکها

شیطونکهای بلا ماچ

وروجکها

وروجکهای بلا ماچ

شلوغها

تلاش برای الله کلنگ بازی به دلیل مشکلات وزنی ناکام ماند چشمک

یاد ایام کودکی ابله

قایم موشک بازی



موضوع مطلب : آرش / دبی
۱۳۸٧/٦/٥ :: ٥:٤٤ ‎ب.ظ

عشق مامان

تهران که بودیم یک روز بابابو با آرمان جون داشتند شطرنج بازی میکردند، من دیدم آرش با یک حالت خیلی خاص داره بازیشون را نگاه میکنه. نتونستم معنی نگاهش را بفهمم ولی به چند ساعت نکشید که دیدم شطرنج بابابو را خواست و شروع کرد به یادگیری. الان خیلی جالبه که تمام مهره‌های شطرنج را می‌شناسه. میتونه مهره‌ها را بچینه و نحوه حرکت تک‌تک آنها را می‌دونه البته جرزنی هم خیلی میکنه. مثلاً فیل هر موقع بخواد افقی هم حرکت میکنه سرباز هم بعضی وقتها عقب‌نشینی میکنه. خلاصه که هرشب تا چند دست شطرنج با بابابو یا بابا جلال بازی نمی‌کرد، خوابش نمی‌برد. بغل

شطرنج

دیشب به طور ناگهانی متوجه شدم معلق زدن را هم توی مهد یاد گرفته ولی هیچ وقت رو نکرده بود از خود راضی

آرش این روزها با مامانی ثریا و خاله جیگر خانه می‌ماند. خیلی هم آقاست و اصلاً اذیتشون نمی‌کند. ما که برمیگردیم خانه با هم میریم یک دوری میزنیم و برمیگردیم خانه.ماچ

پ.ن: از دیروز به سی‌دی‌های Magic English علاقه پیدا کرده و از صبح چندین مرتبه تکرار میکند. هورا



موضوع مطلب : آرش / سرگرمی
۱۳۸٧/٦/٤ :: ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ

آرش و پارسا منزل مامانی ثریا (پسرخاله‌ها)

دالتونها

دالتونها  روز تولد خاله الهه جون  

دالتون شماره یک = اسپایدرمن سابق = زوروی فعلی = پارسا

دالتون شماره دو = بتمن سابق = اسپایدرمن فعلی = پویا

دالتون شماره سه = بدون لقب فعــــلاً = آرش

جنگ دالتونها

روابط آرش و پارسا کماکان بسیار بسیار عشقولانه بود ولی با پویا اصلاً کنار نمی‌آمدند و حسابی با هم دعوا داشتند. چشم امان از وقتیکه پویا با یکی از آنها در می‌افتاد. بلافاصله آن‌یکی در مقام دفاع با پویا درگیر میشد و جنگی خونین در میگرفت. کلافه

آرش و پارسا

دالتونهای شماره یک و سه

آرش و بردیا

آرش و بردیا جون (پسر عمه شراره)

شعار این دفعه بردیای بلا چشمک =  "آلا بازی نه! "و امان از وقتیکه آرش (آلا) به حرفش گوش نمیداد!!!! ساکت

آرش و بردیا

آرش و بردیا

 آرش و نازنین فاطمه جون و رادین جون  

خاله نیلوفر اینا آمدند دنبالمان رفتیم خانه خاله مهرک اینا. خیلی خیلی بهمون خوش گذشت. هرچند که اوج بدحالی آرش بود و یکسره سرفه کرد و آب‌ریزش بینی داشت و بداخلاق هم بود. من همش خداخدا میکردم رادین و نازنین فاطمه از آرش نگیرند. خاله سارا دست گلتون درد نکنه. مرسی از هدیه‌های قشنگی که برای بچه‌ها آوردین. ماچ

وروجکهای بلا

تولد سه‌سالگی نازنین فاطمه جون خانه خاله مهرک

آرمان و دالتونها

آرمان جون (نوه عمه اعظم) و دالتونها در مهمانی مامانی ثریا

مهمانی مامانی ثریا هم خیلی خیلی خوش گذشت. آنهم به چند دلیل: یکی اینکه بعد از مدتها عموامیر (بابای پارسا و پویا) درست همان عموامیر سابق شده بود و ما بسیار بسیار خوشحال شدیم. از صمیم قلبمون برای سلامتی ِ کامل ِمامان عموامیر دعا میکنیم. دیگر اینکه پرستو جون (دختر عمه اعظم) و آرمان جون از هلند آمده بودند و بعد از مدتها دیدیمشون. دیگر اینکه تولد مسعود آقا (بابای نوشین جون) بود و یک جشن کوچولو براشون گرفتند و بعد از مدتها کلی حرکات موزون از خودمون در وَ کردیم. جای همه آنها که نبودند خالی خیلی خیلی عالی بود.

آرش و والا در باغ وحش ارم

 آرش و والا جون

یکروز عصر با سیما جون و مژده جون (دوستای بسکتبالی من) و والا جون رفتیم باغ‌وحش پارک ارم که آرش خیلی خیلی خوشش آمد.

آرش و رزا

 آرش و رزا جون

شبش هم رفتیم منزل عموجمال و آرش و رزا حسابی با هم بازی کردند.

وروجکها در بوف

یکبار هم دوباره به خاله نیلوفر و عموجواد زحمت دادیم. آمدند دنبالمان و رفتیم بوف جام جم. مهدیار موش کوچولو و خاله مریم و مامان ِ آرین شیطونک را هم دیدیم.

شیطونکها در بوف

آرش و نازنین فاطمه در راه رفت اصلاً با هم کنار نمی‌آمدند ولی بعد از مدتی خیلی دیگه روابط صمیمانه شد و کلی در راه برگشت حرکات موزون از خودشون در کردند.

 آرش و نازنین فاطمه جون

و  امّا میرسیم به خانم تپلی که کسی نیست بجز آوا عمه شیما که ماشاءالله هزارالله اکبر خیلی تپلی و بامزه است. ماچ

آرش و آوا

 آرش و آوا جون

با عرض پوزش از همگی دوستان گلم که این پست اینهمه طولانی شد. خیلی سعی کردم با اینترنت خاله آزاده وبلاگ آرش را آپدیت کنم ولی متاسفانه هرکاری کردم پرشین بـلاگ را باز نکرد که نکرد. این شد که مجبور شدم یکدفعه آپدیت کنم. خجالت



موضوع مطلب : آرش / تهران

سلام سلام صد تا سلام قلب

آرش بلا

دو هفته سفر ما مثل برق و باد گذشت. هم خوش گذشت و هم خوش نگذشت. خوش گذشت از این جهت که اقوام و دوستان و ... را دیدیم و دلی از عزا درآوردیم. بد گذشت از این جهت که وروجک ما از روز دوم تا همین روزهای آخر مریض احوال بود. خروسک و تب و سرفه و آب‌ریزش بینی داشت. یکی دو بار هم سر از بیمارستان درآوردیم.کلافه

آرش حسابی با پسرخاله‌ها و دوستاش کیف کرد و با تمام مریض احوالیش لذت برد. ابله

دالتونها در پارکینگ فرودگاه امام خمینی

دالتونها در پارکینگ فرودگاه امام خمینی ماچ

(از ذوق دیدار، فرودگاه را حسابی روی سرشون گذاشته بودند)

گزارش تصویری لحظه به لحظه

 

شرح گزارش تصویری در پست آینده بای بای



موضوع مطلب : آرش / تهران