Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram
۱۳۸۸/۱٠/٢٦ :: ٩:۱۱ ‎ب.ظ

5شنبه شب با ماها و بابای ماها سر از سینمای Dubai Mall درآوردیم و یک تجربه کاملاً متفاوت و جدید داشتیم. اینبار فیلم سه بعدی Avatar را رفتیم و جای همگی خالی بسیار بسیار لذت بردیم. بعضی صحنه ها آنقدر واقعی و نزدیک بود که سرمون را ناخودآگاه میدزدیدیم استرسکه ضربه نخوره. فیلم دو ساعت و 45 دقیقه بود که آرش یک ساعت از وسطش را خوابید و بقیه را با اینکه یک جاهائیش خیلی ترسناک بود و کاملاً به من چسبیـده و میخکوب شده بود، با شوق و ذوق نگاه کرد. متفکر

جمعه هم به بازی و تماشای Turtles و استراحت گذشت.

شنبه صبح سرحال برای جلسه چهارم تکواندو و شنا رفت و سرحال برگشت. هفته پیش کلاس نقاشی و طراحی مخصوص پیش دبستانی ها ثبت نامش کرده بودم. این هفته اولین جلسه کلاس بود. بعد از مدرسه رفتیم Ductac - Emirates Mall. یک ساعتی هم مشغول نقاشی و طراحی بود و بعد با یکی دو اثر هنری برگشت. زبان

بعد از ناهار هم دیگه برگشتیم خانه، استراحت و شیطنت و ...

پ.ن: اینهم یک تکه از فیلم کتاب داستان خواندن آقای آرش خان:



موضوع مطلب : آرش / دبی / آموزشی / مدرسه
۱۳۸۸/۱٠/٢۱ :: ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ

Digital Scrapbooking at WiddlyTinks.com

بابا جلال گل تولدت مبارک. هوراهوراهورا 

تشویقتشویق اندازه تمام دنیا دوستت داریم و بهترین ِ بهترینها را برایت آرزومندیم. تشویقتشویق

همکارامون امروز یک تولد کوچولو توی دانشگاه برای باباجلال گرفتند. من و آرش هم یک عطر جیوانچی مدل Play بهش کادو دادیم. مژه

خانواده کوچک ما بغل



موضوع مطلب : آرش / دبی / تولد
۱۳۸۸/۱٠/۱٩ :: ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ

هفته گذشته به سرعت برق و باد گذشت. درست روز اوّل بعد از تعطیلات امتحانات آرش شروع شد و تا آخر هفته هم ادامه داشت.  کل روزهای هفته به مدرسه آرش، کار و خرید وسائل برای مهناز (یکی از همکاران دانشگاه) بعد از خواب آرش گذشت.

5شنبه بعد از دانشگاه با ماها رفتیم سینما و این بار فیلم Alvin & The Chipmunks 2 را دیدیم. خیلی زیبا بود. فیلم هنوز به نصف نرسیده بود آرش گفت: مامان میشه من را دوباره بیاری ببینم؟! جالب اینجاست با اینکه وحشتناک خوابش می آمد تا آخر فیلم بیدار ماند، تماشا کرد و به محض نشستن توی ماشین بیهوش شد.

جمعه قرار بود من مجدداً با مهناز برای خرید وسائل بیرون بریم. خاله مرجان و عمو محمد زحمت کشیدند آرش را با خودشون بردند سینما و دوباره آلوین را با اوستا جون، امیررضا جون و علیرضا جون دید، حسابی باهاشون شیطنت کرد و خوش گذراند. خاله مرجان دست گلت درد نکنه. ماچ (عکس را از وبلاگ اوستا جون کش رفتم خجالت خاله مرجان راضی باشی ها!!! چشمک)

شنبه هم به سختی بلند شد و گریه که من کلاس شنا نمیرم! خلاصه به سختی آماده شد و رفت مدرسه. جلسه سوم شنا و تکواندو به خوبی برگزار شد و سرحال از مدرسه برگشت. ماچ

این روزها آنقدر درگیر هستم که به ندرت فرصت اینترنت بازی دارم. منتظر شرمنده هم دوستان گلم هم هستم که اصلاً وقت نمیکنم بهشون سر بزنم. خجالت به دل نگیرین لطفاً قهر



موضوع مطلب : آرش / دبی / مدرسه / گردش
۱۳۸۸/۱٠/۱٢ :: ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ

5شنبه به مناسبت شب سال نو میلادی، تو این هفته با ماها برای دوّمین بار سر از سینما درآوردیم و این دفعه یک طوری تنظیم کردیم که توی سینما آرش بخوابه که همینطور هم شد. اینبار فیلم It's Complicated را رفتیم که خیلی هم قشنگ بود. آرش ده دقیقه اول را دید و خوابید.

 

برنامه 5شنبه شب آینده هم فیلم Alvin and Chipmunks 2 است. برای آرش قسمت قبلی اش را دانلود کردم و امروز جمعه یکی دو بار دید و خوشش آمد.

سال 2009 خوب و بد گذشت. تعطیلات آرش هم داره تمام میشه و از روز یکشنبه دوباره مدرسه شروع میشه.



موضوع مطلب : آرش / دبی / گردش
۱۳۸۸/۱٠/٩ :: ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ

تنها یک روز از کمپ زمستانی آرش باقیمانده و شکر خدا خیلی کمپش را دوست داشت.

آرش در کمپ

و

این هفته مونا دوست خیلی خوبش بوده! چشمک

دیشب بعد از دانشگاه من و آرش و ماها رفتیم سینما فیلم The Princess and the Frog که محصول دیزنی بود و خیلی هم زیبا بود. جای همگی خالی کلی لذت بردیم.



موضوع مطلب : آرش / دبی / گردش / آموزشی
۱۳۸۸/۱٠/٤ :: ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ

از 5شنبه کمپ زمستانی آرش شروع شد. صبح زود رفتیم و ثبت نام کردیم. مثل یک مرد کوچک رفت و اصلاً گریه نکرد. ساعت 1:30 هم رفتم دنبالش، سرحال بود و کلی بهش خوش گذشته بود. بیشتر از همه از بسکتبال بازی کردنش لذت برده بود. راجع به سانتا و کادو آوردنش و اینا هم بهشون یاد داده بودند. وقتی شعرش را میخوند به ذهنم رسید که سانتای خانه ما هم براش یک کادو بیاره.

آرش و کادوی سانتا (کیف، عینک شنا و بازوبند از ست حوله و مایو ِ شناش)

5شنبه تولد دوقلوهای همکارمان کیان و کسرا دعوت داشتیم که با توجه به محرم و ایام عزاداری فقط به یک شام بی سر و صدا در پارک جلوی خانه اکتفا کرده بودند. ما از دانشگاه با همان لباسهای فرم رفتیم و کلی جای همگی خالی خوش گذشت.

آرش آنجا با همسایه کیان و کسرا به اسم لیزنی آن آشنا شد، تمام مدت تولد از کنارش تکان نخورد و کلی باهاش بازی کرد.

و

و

اینجا داشتند قایم موشک بازی میکردند، نوبت لیزنی آن بود که چشم بذاره. آنقدر از دیدن این صحنه خندیدیم که نگو. آرش رفته بود درست پشت سرش قایم شده بود. ابله

جمعه هم صبح باباجلال را بردیم رساندیم سر کار و دوتائی رفتیم منزل کیان و کسرا و کیمیا. آرش استخرپارتی دعوت داشت.

سه چهار ساعتی با کیمیا آرش توی آب، آب بازی کرد.

هنوز ترسش به طور کامل از آب نریخته. با ترس و لرز و چسبیده به کیمیا رفت استخر بزرگها. بعد از یک کمی بازی بازی، متوجه شد که توی قسمت کم عمق قشنگ پاش به زمین میرسه و دیگه خیالش راحت شد.

شنا که تمام شد، لیزنی آن هم آمد و مشغول بدو بدو و بازی شدند.

نتیجه بدو بدو هم افتادن زمین و زخم کامل قسمت بالای لبش بود که کلی گریه به همراه داشت. دل شکسته حالا من با تبخال بزرگی که پائین لبم درآمده و آرش با زخم بالای لبش کلی خوشگل شدیم. نیشخند



موضوع مطلب : آرش / دبی / گردش / تولد