Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram
۱۳۸۸/٦/۱ :: ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ

پنجشنبه عصری یک قرار وبلاگی با نازی جون و  پسرهای گلش در جمیرا بیچ پارک داشتیم که از دیدنشون کلی خوشحال شدیم و بعد از یک سال بالاخره طلسم شکست و موفق به دیدار هم شدیم.

امیررضا جون

آرش و علیرضا جون

ما طبق معمول دیر رسیدیم. خجالتخجالتخجالت آرش و امیررضا جون و علیرضا جون تا تاریک شدن هوا بازی کردند و بعد برگشتیم. قلب

پ.ن:سرگرمی مورد علاقه این روزهای آقای آرش خان بازی Pet در Face Book است.



موضوع مطلب : آرش / دبی / گردهمائی

چهارشنبه کل Toys R Us و Virgin و ... را دنبال عروسکهای Turtles Ninja گشتیم و پیدا نکردیم. آخ آخر سر هم از ebay اینترنتی خریدیم. حالا کی به دستمون برسه خدا میدونه. قراره هر شب یک ستاره روی یک کاغذ بچسبانیم تا برسند.

و امّا ماجراهای کلاسهای تابستانی آرش خان

سومین روز کلاس عالی بود، آرش با شوق و ذوق رفت و برگشت. چهارمین روز کلاس افتضاح بود. چون من کار داشتم،بابا جلال آرش را رساند، توی کل مسیر گریه کرده بود و آنجا هم تا ساعت 11 مشغول گریه بوده!!!! و امّا امروز آخرین روز کلاس بود که بدون گریه رفت. قرار بود آخر وقت برای ما اجرا داشته باشند!!!!

این تنها صحنه ای است که آرش در اجرا حضور داشت بعد بلافاصله خجالت کشید و آمد بغل من و تا آخر اجرا هر کاری کردیم حاضر نشد شرکت کند!!!!

اصلاً نمیدونم چرا اینقدر کمرو و خجالتی است. کسی راهی برای بالا بردن اعتماد به نفس یک وروجک خیلی خجالتی سراغ داره؟!!!!!!!!!!!!!!!!



موضوع مطلب : آرش / دبی / آموزشی
۱۳۸۸/٥/٢٦ :: ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ

یکی دو ماه دوری از مهدکودک باعث شده که آرش حسابی به من وابسته شود، آنقدر که هفته گذشته حاضر نشد حتی با خاله مرجان و اوستا جون بره خونشون استخرهیپنوتیزم، بنابراین تصمیم گرفتیم یک کامپ تابستانی ثبت نامش کنیم تا مجدداً به فلسفه دوری و کلاس درس عادت کند.

این هفته Jumeirah Music Center ثبت نامش کردیم. کلاس موسیقی و رقص و ...  که واقعاً جذاب و عالی است.  بیشتر روز اول که به گریه گذشت! گریه روز دوم شروعش با یک گریه خفیف بود ولی تا ظهر عالی مانده بود و 7 تا ستاره جایزه گرفته بود.

توی کلاسشون دوتا دختر هستند و دو تا پسر. هر بار زوجی شریک رقص میشوند و رقص تمرین میکنند.

  • مامان: مامانم امروز شما با کی رقصیدی؟
  • آرش: هانا، مامان چرا من با گِرِی نمی رقصم؟ (پسره)
  • مامان: خوب برای اینکه برای رقص یک خانم و یک آقا با هم میرقصند دیگه.
  • آرش: درست مثل عروس و داماد نه؟! از خود راضی
  • مامان: ماچبغل



موضوع مطلب : آرش / دبی / آموزشی
۱۳۸۸/٥/٢۱ :: ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ

اینبار ره آورد سفر تهران برای آرش علاقه به لاک پشت های نینجا بود که تمام زندگیش شده. لئو، رافائل، دُناتلو، مایکی و حرکاتشون ذهن وروجک را بدجوری اشغال کرده. یواش یواش دارم دوباره ویگلز ها و ... را جایگزین میکنم.

از روزی که برگشتیم وروجک مثل یک کارمند  کوچولو با ما آمده دانشگاه و برگشته. حسابی هم خودش را زخمی و زیلی کرده. یک زخم روی چانه، یکی روی بینی و دستش را هم چسبونده به قابلمه داغ.

آرش و حوله سوغاتی ماها

بیستم مرداد تولد خاله الهه بود هورا که خیلی خیلی دوستش داریم

و بهترین ِ بهترینها را براش آرزو میکنیم. ماچ

پ.ن: نازنین زینب کوچولو هم دیروز به دنیا آمد. هورا به خاله نیلوفر، عمو جواد و نازنین فاطمه جون تبریک میگیم.

از صمیم قلبمون برای سلامتی خاله نیلوفر و نی نی گلش دعا میکنیم. ماچ



موضوع مطلب : آرش / دبی / تولد
۱۳۸۸/٥/۱٧ :: ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ

خوب بالاخره بعد از 17 روز رسیدیم به قسمت بد و غمگین ماجرا. دل شکستهگریه

چهارشنبه شب همگی مهمان عمو محمد و خاله مرسده بودیم که پسرخاله ها حسابی اذیت کردند و یقیناً عمومحمد اینا را توبه کار کردند که دیگه این سه تا را با هم دعوت نکنند. چشمک دستتون درد نکنه. خیلی خوش گذشت. قلب

بعداز آنجا هم پارسا و پویا آمدند منزل مامانی ثریا. پویا در راه خوابید. پارسا و آرش هم بعد از یکی دو ساعت بازی و نقاشی و شیطنت خوابیدند.

پنجشنبه صبح تا عصری سه تایی حسابی از هم دیگه پذیرایی کردند و برعکس همیشه که حسابی با هم رفیق هستند، یکسره اره دادند و تیشه گرفتند متفکر

عصری رفتیم منزل مامان بزرگ. آرش، بردیا و آوا حسابی بازی و تفریح کردند.

بعد از خداحافظی برگشتیم خانه مامانی ثریا.

چمدانها را جمع کردیم و خوابیدیم.

صبح خاله الهه اینا آمدند، بعد از صبحانه و خداحافظی گریهگریه با عمو امیر و پارسا و پویا راهی فرودگاه شدیم.

پرواز نیم ساعتی تاخیر داشت ولی نسبتاً خوب بود. آرش بیشتر سفر را در خواب بود و اصلاً اذیت نشد. حدود ساعت 3 رسیدیم خانه.

هنوز هیچی نشده دلمون برای تک تک عزیزانمون تنگ شده. همگی را به خدای بزرگ میسپاریم و بهترینها را برایتان آرزومندیم. ماچ



موضوع مطلب : آرش / تهران / دبی
۱۳۸۸/٥/۱٥ :: ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ

بیماری آرش دو سه روزی است که دیگه خوب شده البته بعد از خوب شدنش توی دهانش آفت زد و باعث شد که بسیار بسیار بداخلاق و بهانه گیر شود.

دیروز پسرخاله ها را بردیم پارک. اول یک چند دقیقه ای آرش گریه میکرد و از پارسا میخواست که باهاش فوتبال بازی کنه، بعد که کمی بازی کردند اینبار نوبت پارسا شد.  نیم ساعت تمام گریه میکرد که چرا اسم من را به اون خانمه که پرسیده بود، گفتین.!!!!!! خلاصه خیلی پارک تاریخی ای شد. کلافه

و

و

و

و



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها / گردش

گزارش تصویری قرار وبلاگی ماچ

شرکت کنندگان به ترتیب حروف الفبا: آرتا جون، آرش جون، آندیا جون، پارسا جون، پرند جون، پویا جون، دیبا جون، طاها جون، عسل جون، کیارش جون، مهدیار جون، مه یاس جون، نازنین فاطمه جون و امّا نازنین زینب جون که تا هفته آینده به جمع نی نی ها اضافه خواهد شد. بغل

خیلی خیلی از دیدن تک تک شما عزیزان خوشحال شدیم. ماچ

پ.ن. در صورت تمایل برای دیدن وبلاگ هر کدام از شرکت کنندگان روی نام آنها کلیک نمائید.هورا



موضوع مطلب : آرش / تهران / گردهمائی
۱۳۸۸/٥/۱۱ :: ۳:۳٩ ‎ب.ظ

از چهارشنبه شب وروجک خان ما گرفتار تب ویروسی و بیرون روی دل شکسته شده. اینبار هم آرزوی سفری بدون بیماری را به دل ما گذاشت.کلافه الان شکر خدا دیگه خوب شده. بغل

این چند شب، منزل خاله نازی، مامانی ثریا، مامان بزرگ، خاله الهه ماندیم و علیرغم اینکه آرش بیمار و سنگین بود، بهش خوش گذشت.

امروز رفتیم سی دی های لاک پشت های نینجا را بخریم، تا رفتیم توی مغازه آرش گفت: Excuse Me و بلافاصله متوجه اشتباهش شد و گفت ببخشید ...

به امید دیدار شما ماچ



موضوع مطلب : آرش / تهران / بیماری
۱۳۸۸/٥/۸ :: ٢:٥٥ ‎ب.ظ

قرار وبلاگی

  • مکان: زمین بازی پارک بهشت مادران
  • زمان: یکشنبه ١٣٨٨/٠۵/١١ ساعت: 18

منتظر دیدارتون هستیم. ماچ



موضوع مطلب : آرش / تهران / گردهمائی

دیروز ظهر مهمان عمه اعظم بودیم و شب همان کیمیا جون اینا بودیم. آرش، پارسا، پویا و البته کیمیای شیطون بلا و شیرین زبان رستوران را روی سرشون گذاشته بودند. زبان

بعد هم رفتیم منزلشون و ادامه وروجک بازی.

جای همگی خالی حسابی خوش گذشت ماچ



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها

چهارشنبه پارسا و پویا شب منزل بابابو ماندند و تا ساعت 3 نیمه شب دالتونها سه تائی بیدار بودند. مامانی ثریا براشون آنقدر قصه تعریف کردند تا آنها رضایت دادند و خوابیدند.

پنجشنبه شب منزل نورا خانم دعوت داشتیم. آرش، پارسا و پویا تا جائی که توانستند شیطنت کردند و نوشین جون را اذیت کردند. از آنجا ما رفتیم منزل خاله نازی اینا. جمعه صبح هم مهتابی (دخترخاله باباجلال) که آرش خیلی دوستش داره آمد و آرش به یاد قدیمها کلی باهاش بازی کرد و لذت برد.

جمعه شب از منزل خاله نازی یکسر رفتیم منزل مامان بزرگ و آوا را دیدیم که ماشاءالله کلی بزرگ و بامزه شده.

شنبه ظهر خاله الهه آمد منزل خاله نازی دنبالمان. از آنجا رفتیم پارسا و پویا را از مهدکودک برداشتیم و با هم رفتیم استخر.

درست سه ساعت دالتونها در آب بودند و آخر هم با گریه از آب خارج شدند.

از آنجا ما برگشتیم منزل مامان بزرگ. دو سه ساعتی آرش خوابید. بعد سرحال بیدار شد و اینبار تا ساعت 2 با بردیا مشغول بازی و شیطنت شد.



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها

سلامی گرم از سرزمین مادریم قلب

دوشنبه تا ساعت 5 سرکار بودم، بعد بدو بدو شروع شد. اول رفتم دنبال مامان اینا. همه با هم رفتیم دبی مارینا مال.

موهای آرش را کوتاه کردیم و یک گشت زدیم.

از آنجا رفتیم مردف، بعد برگشتیم دانشگاه، بابا جلال را برداشتیم و از آنجا رفتیم Emirates Mall. دوستهای باباجلال هم آمدند. آخرین کارها را انجام دادیم و تا 12 آنجا بودیم.

باباجلال و آرش و عموفرهاد

بعد آمدیم خانه تا 3 مشغول بستن چمدانها شدیم. صبح 9 رفتیم فرودگاه.

آرش در فرودگاه

به محض اینکه سوار هواپیما شدیم، آرش خوابید خواب تا نزدیکیهای تهران.

توی فرودگاه هم دالتونها همدیگر را پیدا کردند و دیگه حسابی مشغول بازی و شیطنت شدند. عینک

و

تا گزارش بعدی خدانگهدار بای بای



موضوع مطلب : آرش / دالتونها / تهران