Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram

این روزها از آخرین فرصتهای بیکاری، من و آرش داریم نهایت استفاده را میکنیم. از اول سپتامبر کار جدید من شروع میشه و از 15 سپتامبر مدرسه آرش. پسرکمون دیگه بزرگ شده و امسال به Grade 1 میره.

کلاس شنای خصوصی هم بدک نیست البته اگه آرش زیاد بازیگوشی نکنه. این جلسه که همش مشغول بازیگوشی بود و اصلاً توجهی به صحبتهای مربیش نداشت!!!

تمام مدت در خانه مشغول تماشای Ben10، تام و جری، فوتبال، بسکتبال و ... هستیم و این باعث شده که امسال اولین سالی بشه که نتونستیم حتی یکی از سریالهای ماه رمضان را دنبال کنیم!!!!!

پ.ن: لینکها را با کمک لیلی جون مامان آراز عسلی به گودرخوان تغییر دادم تا وبلاگهای آپدیت شده مشخص شوند، لطفاً چک کنید اگر وبلاگ شما نبود برام کامنت بذارین. ممنونم دوستان گلم. ممنون لیلی جان خیلی محبت کردی.



موضوع مطلب : آرش / دبی / آموزشی
۱۳۸٩/٥/٢٦ :: ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ

با پرواز ساعت هشت یکشنبه ماهـان برگشتیم دبی. آرش برخلاف دفعات قبل، خیلی بهانه گرفت و با بغض دائم می گفت که میخواد تهران بمونه!!! تا برسیم خانه هم چند دقیقه یک بار همین برنامه تکرار میشد. ولی به محض رسیدن به خانه مشغول بازی شد و دیگه یادش رفت.

امروز هم کلاس شنای خصوصی با مربی جدید (میس آلیشیا) تجربه جدیدی بود و نسبتاً راضی بودیم. این جلسه کاملاً روی حفظ تعادل در آب باهاش کار کرد.

پ.ن: ورم لب آرش دیگه داره یواش یواش از بین میره ولی پشت لبش کاملاً زخم و سیاه شده. دندونش هم احساس میکنیم یک کوچولو لق شده که دکتر گفت یک هفته ای اگه چیزهای سفت را گاز نگیره خوب میشه.



موضوع مطلب : آرش / دبی / آموزشی / بیماری

۵شنبه تا بعدازظهر منزل مامان بزرگ بودیم. بعد رفتیم منزل مامانی ثریا. دالتونها هم آنجا بودند. شیطونکها مجدداً با هم حسابی شیطنت کردند.

بعد باباجلال و عموعباس آمدند رفتیم منزل خاله الهه. شب خیلی خوبی بود با یک عالمه دوستان گل و ماه مثل خاله شهزاد اینا و عمو محمداینا و عمو مهرداد و ...

تا نزدیک صبح بیدار بودیم. بعد که ساعت 11 بیدار شدیم، دالتونها با آقایون پدر مشغول توپ بازی شدند و یکی دو ساعتی نهایت لذت را بردند امّا این بازی آخرش خیلی به جاهای بدی ختم شد.

 توی یکی از فرارها آرش با صورت محکم به دسته مبل برخورد کرد و در آن واحد دهانش پر از خون شد. من که فشارم افتاده بود و سرم وحشتناک گیج میرفت، آرش هم به جز من بغل هیج کس نمیرفت. بعد از چند ساعتی لب بالاش وحشتناک ورم کرد و پشت لبش هم کامل زخم شد ولی اینطور که معلومه دندانهاش لق نشده!!! البته وقتی لبش خوب شد، حتماً دندانپزشک کودک باید ببریمش ولی الان داره آنتی بیوتیک میخوره تا ورم لبش بخوابه. خدا خیلی خیلی بهش رحم کرد. میتونست خیلی بدتر از این باشه.

این هم شاهد ماجرا:

جای چهاردندان بالای شیطونکم روی دسته مبل آخ

روزهای آخر سفر با سرعت برق و باد داره میگذره. جمعه بعد از ماجرا رفتیم منزل خاله نازی اینا. آرش خوابید و بسیار بداخلاق بیدار شد. برای همین شب دیگه نماندیم و برگشتیم منزل مامانی ثریا. صبح که از خواب بیدار شد دیدیم ورم لبش چندین برابر شده ولی خداراشکر دردش کمتر شده بود.

یکسری کارهای بانکی را شنبه صبح انجام دادم بعدازظهر خاله مهرک و رادین جون آمدند و کلی ما را خوشحال کردند. مرسی خاله مهرک از هدیه قشنگتون.

بعد هم آمدیم منزل مامان بزرگ تا شب آخر را هم آنجا بگذرونیم. الان هم داریم آماده میشیم بریم چمدانها را ببندیم و با پرواز ساعت 8 شب راهی خانه و زندگی خودمان بشیم. قلب



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها / بیماری

بیشتر از یک هفته از سفرمون گذشته و ما کماکان مشغول دید و بازدید هستیم.

 دالتونها

- یکشنبه تا عصری دالتونها با هم بودند، بعد ما را رساندند منزل خاله نازی و رفتند.

- تا دوشنبه شب منزل خاله نازی بودیم. آرش به عادت قدیمها حسابی با خاله نازی و خاله فهیمه بازی کرد. صبح یک سر هم رفتیم سیتی استار که درست مثل کارفور است. بعد از آنجا رفتیم منزل دائی خلیل. تا یک آنجا بودیم و نصفه شب برگشتیم منزل مامان بزرگ.

آرش در منزل خاله نازی در حال توپ بازی

- تا سه شنبه عصری منزل مامان بزرگ بودیم. آرش و بردیا با هم کلی بازی کردند و سی دی تماشا کردند. بعد رفتیم منزل مامان ثریا. ماهـا اول از همه آمد بعد از سریال فاصله ها با هم رفتیم گشتی توی بازارچه زدیم و برگشتیم. بعد مهمانان یکی یکی آمدند. اول نورا خانم و مسعود آقا. بعد شهزاد جون و اشکان خان. بعد الهه اینا. از اتفاق شب تولد الهه و نورا خانم و مسعود آقا هم بود که یک جشن کوچک با هم گرفتیم. شب خوبی بود.

- تا چهارشنبه عصری منزل مامان ثریا بودیم. اتفاق مهم امروز آمدن زن دائی و رایان جون (پسر دائی عزیزم) بعد از 5 سال به ایران بود. رایان را برای اولین بار میدیدیم. آرش که امروز کاملاً از دنده چپ بلند شده بود و بسیار بسیار بداخلاق بود! خلاصه که با رایان اصلاً نساخت کلی سر ماشینها و هواپیماهاش با هم بگو مگو میکردند ولی بعد از آمدن پارسا و پویا بگو و مگوی ساده آرش و رایان تبدیل به یک میدان جنگ کمدی شد. آنقدر خنده دار بود که نگو و نپرس. اولش رایان بینی آرش را حسابی چلاند و آرش شروع به گریه کرد و میگفت که خیلی درد گرفته. پویا آرش را دلداری میداد و میگفت مبادا گریه کنی ها. بعدپارسا آمد جلوی آرش و به رایان گفت اگه بخواهی آرش را اذیت کنی، باید از روی جنازه من رد بشی. آنقدر خندیدیم که نگو. خیلی صحنه جالبی بود. آخر هم رایان با گریه با مامانش رفت. همچنان میخواست به جنگ با نوه های عمه اش ادامه بده.

آرش و رایان جون

آرش خوش اخلاق و رایان شیطونک در حال بازی

دالتونها و رایان در حال جنگ

بعد از ظهر هم خاله نیلوفر عزیز، عمو جواد و نازنین خانم های خوشگل آمدند و من و آرش را بردند سرزمین عجایب. جای همگی خالی خیلی خویش گذشت. آرش ادامه روال صبح کلی اولش بداخلاق بود ولی بعد از گریم و یکی دو تا بازی دیگه یخش باز شد.

آرش و نازنین فاطمه زیبا در سرزمین عجایب

نازنین زینب خوش اخلاق

آرش موتور سوار

شیطونکها و بازی بازی

بعد هم ما را رساندند منزل مامان بزرگ که آوا و بردیا اینبار منتظر آرش بودند و بازی بازی تا نیمه های شب ادامه داشت.



موضوع مطلب : آرش / گردش / تهران

با پرواز پنج شنبه 11 صبح راهی تهران شدیم و حدود ساعت 2 بعدازظهر رسیدیم فرودگاه. عموامیر، پارسا و پویا آمده بودند دنبالمون و آرش با پسرخاله هاش بالافاصله شروع به بازی و شیطنت کردند.

پنجشنبه شب تولد یکسالگی شارین جون رستوران سنتی عالی قاپو دعوت بودیم که با خاله الهه اینا، خاله آزاده و ماهـــا رفتیم و حسابی جای همگی خالی خوش گذشت.

دالتونها و شارین خانم خوشگل و ناز

مرسی خاله شهزاد جون. واقعاً خوش گذشت.

جمعه صبح راهی منزل مامان بزرگ شدیم. آرش، بردیا و آوا هم یکسره تا آخر شب بدو بدو و بازی کردند و لذت بردند.

شنبه صبح بابا جلال رفت سرکار و من و آرش هم راهی منزل مامانی ثریا شدیم. ظهر پارسا و پویا آمدند.

بعدازظهر رفتیم دنبال باباجلال و عموامیر و همگی با هم راهی پارک جمشیدیه شدیم. ماهـا و هدیـه زودتر از ما رسیده بودند. تا جائی که با سه تا پسربچه شیطون و بازیگوش میشد رفتیم بالا. بعد برگشتیم پائین و برای شام رفتیم فست فود نادر. 10 نفری سوار 206 شده بودیم و آنقدر خندیدیم که حد نداشت. خلاصه که به لطف شوخ طبعی عمو امیر یک شب خیلی خوب و خاطره انگیز از آب درآمد.



موضوع مطلب : آرش / تهران / تفریحی / تولد
۱۳۸٩/٥/۱٤ :: ۳:٠٤ ‎ق.ظ

سه چهار ماه خیلی سخت و دلهره آور بالاخره گذشت. واقعاً درست میگن که تا خدا نخواد یک برگ هم از درخت نمی افته حتی اگر چند تا آدم تازه به دوران رسیده و ظالم با تیشه و بدون دلیل، محکم و با نهایت توان به ریشه آن درخت بزنند. فقط میتونم بگم خدایا صد هزار مرتبه شکر به درگاهت و آن عده هم واگذار به درگاه تو که به پاکی و صداقت آن برگ درخت آگاهی.

 امروز خبر خوش رسید و ما با اولین پرواز راهی تهران هستیم.



موضوع مطلب : آرش / دبی / روزشمار
۱۳۸٩/٥/۱٢ :: ٥:٤٢ ‎ب.ظ

بازیکن محبوب نسل جوان ابله: آرش مریخی

این روزها تمامی زندگی آرش ورزش است (فوتبال، بسکتبال، هندبال، شنا و ...) به این صورت که یا داره تو تلویزیون تماشا میکنه، یا داره با توپ بازی میکنه و یا داره با جوی استیک تو کامپیوتر بازی میکنه.

شنبه جای همگی خالی دوتائی رفتیم استخر. آنقدر خوش گذشت که حد نداشت. فقط اشکالش این بود که حسابی آفتاب سوخته شدیم.

پ.ن.1: ما کماکان منتظریم کلافه

پ.ن.2: معجزه هم گاهی اتفاق میفته! ساکت بعد از سالها که توی تمام بانکها حساب پس انداز باز کرده بودیم به این امید که یک روز ببریم، دیروز در نهایت تعجب دیدیم که قرعه کشی بانک پارسیان امسال صدهزار تومان برنده شدیم. هورا

پ.ن.3: آموزش ساعت به مراحل خیلی جالبی رسیده ولی هنوز کامل نشده.



موضوع مطلب : آرش / دبی / روزشمار
۱۳۸٩/٥/۸ :: ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ

کلاسها تمام شد و با چشم انتظاری فراوان به استقبال تعطیلات تابستانی میریم. امیدوارم هفته آینده خبرهای خوشی برسه.

دیروز یکسری فلش کارت برای آرش از سری BrainQuest گرفتم ( سری 5 تا 6 ساله ها مربوط به پیش دبستانی ها) که امروز سری اولش را نیم ساعته تمام کردیم 98% سوالات را آرش درست جواب داد. از آن دو درصد هم یک درصدش مربوط به واحد پول سنت و ... بود.

چند روز پیش یک کتاب ساعت براش گرفتم که فعلاً در حال آموزش آن هستیم. ساعتهای کامل را از قبل بلد بود. الان از 5 دقیقه تا نیم ساعت را شروع کردیم و وسطهای کار هستیم.

دیروز عصری جای همگی خالی اول رستوران Bob's رفتیم.

بعد هم سینما فیلم Letters to Juliet را دیدیم و همگی از دیدنش حسابی لذت بردیم.



موضوع مطلب : آرش / دبی / آموزشی
۱۳۸٩/٥/٤ :: ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ

آرش و فستیوال تابستانی دبی

کلاسهای تابستانی داره یکی یکی تعطیل میشه و مربی ها میرند تعطیلات. یکشنبه آخرین جلسه کلاس پیانو بود و شروع مجدد کلاس از سپتامبر خواهد بود.

امروز و فردا هم آخرین جلسات کلاس شناست و میس Amy میره استرالیا. امروز با مسئول کلاسها که صحبت میکردم گفت: پیشرفت آرش عالی بوده و تصمیم دارند برای سری بعدی کلاسها بفرستندش گروه بالاتر. قرار شد با Ms. Alicia از دو هفته دیگه شش جلسه کلاس خصوصی داشته باشه تا مربی خودش برگرده.

خداکنه قسمت بشه ما هم این یکی دو هفته که کلاسها تعطیله، بتونیم سر از تهران دربیاریم. خیال باطل 



موضوع مطلب : آرش / دبی / آموزشی