Lilypie Kids Birthday tickers

وروجک مامان آرش
 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳۸٩/٦/٢۸

آخر هفته نسبتاً آرامی را گذراندیم. جمعه تا عصری مشغول تمیزکاری بودیم و بعد رفتیم دبی مال. فاطمه، ماها و دوستش جمیـــلا را هم آنجا دیدیم. یک دوری زدیم، شام خوردیم و برگشتیم خانه.

شنبه هم تا ظهر خانه بودیم. بعد با آرش رفتم Emirates Mall. نیم ساعتی Magic Planet بازی کردیم و بعد رفتیم کلاس نقاشی.

جلسه اول کلاس بود بعد از دو ماه وقفه و حاصل کار چندان چنگی به دل نمیزد.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳۸٩/٦/٢٦

چهارشنبه ١۵ سپتامبر اولین روز مدرسه شیطونک ما بود. صبح زود آماده شدیم و سه تائی رفتیم مدرسه. آرش امسال کلاس 1H است و اسم خانه معلمش هم Ms. G Kerwan است. همکلاسی هاش همه عوض شدند و حتی یک نفر هم از سال قبل تو کلاسشون نیست!!

من روز اول مدرسه را احتمال هوای ابری و بارانی میدادم که دیدم نه بابا پسرکمون دیگه بزرگ شده بغل. مثل آقاها رفت پشت نیمکت مخصوص خودش نشست و زود هم با ما خداحافظی کرد.

از همان روز اول هم مدرسه جدی شده بود و کلاس فرانسه، عربی، ریاضی و ... بعدازظهر هم من مرخصی گرفتم و با بابائی دوتائی رفتیم دنبالش. با خوشحالی اعلام کرد که خیلی از معلمشون و کلاسشون خوشش آمده.

کار جالب مدرسه این بود که کلاسها پله ای شروع شدند. یعنی چهارشنبه Grade 1 ~6 شروع شد. پنجشنبه KG2 و از یکشنبه آینده هم KG1 شروع خواهد شد.

اینطوری معلمهای انگلیسی، فرانسه و عربی ِ سال قبل بچه ها روز شروع مدرسه بیکار بودند و به تک تک کلاسها سر میزدند و وضعیت بچه ها را برای معلمهای جدید توضیح میدادند.

پنجشنبه هم آرش و باباجلال آمدند دنبال من و سه تائی رفتیم کلاس پیانو آرش. بعد از حدود دو ماه وقفه بیشتر معلمش براش درسهای قبلی را مرور کرده بود تا از هفته آینده درس جدید را شروع کنه. چشمک




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳۸٩/٦/٢٢

عید فطر بر همه دوستان گلم مبارک. قلب طاعات و عباداتتون قبول قلب

 

جمعه عصری مهمانهای عزیز ما رفتند و ما حسابی دلتنگ شدیم. برگشتیم خانه، یک کوچولو استراحت کردیم و بعد با خاله شهزاد اینا و ماهـــا رفتیم سیتی سنتر. یک کمی گشتیم، شام خوردیم و دیروقت بود که برگشتیم خانه.

شنبه اول با خاله شهزاد اینا رفتیم Emirates Mall رستوران پارس ناهار خوردیم و بعد رفتیم Dubai Mall. آرش کلی با شارین کوچولو بازی کرد. بعد در یک اقدام انتحاری دو تا فیلم در دبی مال دیدیم که شارین با اینکه اوّلین بارش بود که سینما می رفت، خیلی خانم نشست و فقط پاپ کورن خورد و با دقت فیلم را تماشا کرد. فیلم اول Charlie St. Cloud و فیلم دوم Cats & Dogs 2 بود که مثلاً قرار بود سه بعدی باشه ولی بلیتهای ما معمولی از آب در آمد و فقط آرش لذت برد. اصلاً جالب نبود. فیلم اول نسبتاً قشنگ بود.

شاهدی بر آرش سواریِ شارین شیطونکِ بلا

یکشنبه صبح با آرش رفتیم مدرسه. یونیفرم خریدیم و تقویم سالانه مدرسه را هم گرفتیم ولی کلاسش هنوز مشخص نشده است. از آنجا رفتیم Emirates Mall و کیف و وسائل بن ١٠ و کمی لوازم التحریر خریدیم و برگشتیم خانه. جالب اینجاست که سایز آرش نسبت به سال گذشته هیچ تغییری نکرده است. نیشخند

شب هم با خاله شهزاد اینا قرار داشتیم که همه با هم دوباره رفتیم Emirates Mall. خاله شهزاد هم زحمت کشید و کفش مدرسه آرش را براش از پابلوسکی خرید. الان دیگه تقریباً آماده شده که از چهارشنبه کلاس اول را شروع کنه. از خود راضی

امروز دوشنبه کارمند کوچولوی ما با باباجلال رفت سر کار. خاله شهزاد اینا هم برگشتند تهران و ما دوباره تنها شدیم. ناراحت




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳۸٩/٦/۱٩

سه شنبه صبح شیطونکها با عموامیر، خاله الهه و مامانی ثریا رفتند استخر و یکی دو ساعتی شنا کردند و حسابی توی آفتاب برشته شدند.

بعد عصری همگی با هم اول رفتیم مدینة الجمیرا و بعد مردف.

چهارشنبه صبح دالتونها رفتند ابن بطوطه و سه تائی تک تک موهای خاله الهه و عموامیر را سیخ سیخی کرده بودند.

بعدازظهر هم رفتیم دبی مال. من و عموامیر دالتونها را بردیم سینما.

مامانی و خاله الهه تو دبی مال گشتند. فیلم Despicable Me را رفتیم. من و آرش با اینکه برای بار دوم بود که میدیدیم ولی بازهم به اندازه دفعه اول لذت بردیم. خدا را شکر پارسا و پویا هم خیلی خوششان آمد.

بعد رفتیم به مامانی اینا، باباجلال و خاله شهزاد اینا ملحق شدیم. آرش که از صبح منتظر شارین عسلی بود و کلی ذوق زده شد.

شام هم مهمان خاله شهزاد اینا RainForest Cafe همان کافه جنگلی ِ زیبا دعوت شدیم که واقعاً خوش گذشت. آرش و پارسا که یکسره مشغول عکاسی از حیوانات آنجا بودند.

و

خاله شهزاد عزیز دستتون واقعاً درد نکنه. طبق معمول ما را شرمنده کردین.

پنجشنبه هم بعدازظهر رفتیم Emirates Mall تا خرید آخر را مامان اینا انجام بدهند. خاله شهزاد اینا را هم دیدیم. حدود 12 آمدیم خانه. چمدانها را مرتب کردیم و خوابیدیم.

امروز جمعه هم روز آخر سفر دالتونهاست و ساعت 4 پرواز برگشتشون است. جاشون اینجا خیلی خالی خواهد بود و دلمون هنوز نرفته اند، حسابی گرفته است. دل شکسته




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳۸٩/٦/۱٦

5شنبه تا ساعت 4 من سر کار بودم. بعد مامان اینا را برداشتم رفتیم Emirates Mall. اول بچه ها را بردیم Magic Planet یک دل سیر بازی کردند.

بعد گذاشتمشون زمین بازی و رفتیم با مامان اینا خرید.

بعد تند تند شام خوردیم و بابا جلال هم آمد و رفتیم فرودگاه به استقبال عموامیر. با آمدن عمو امیر، خانواده عدالت هم کامل شد فقط جای بابابو و خاله آزاده خیلی خیلی خالی است.

جمعه جای همگی خالی رفتیم پارک آبی هتل آتلانتیس (AquaAdventure). قبلاً وقتی آرش یک سال و نیمش بود و مسافرت تفریحی آمده بودیم دبی، یک بار پارک آبی وایلدوادی را تست کرده بودیم و کل مدتی که آنجا بودیم آرش گریه کرد. اینبار امّا بسیار متفاوت بود.

بیشتر از صد بار شیطونکها بالا رفتند، سرخوردند و آب بازی کردند. آخر هم ساعت 7 شب به زور از آب بیرون آوردیمشون. ما هم سه چهار بار سرسره های بلند و پرپیچ و خم و شیب دار را با تیوپ های دو نفره طی کردیم و نهایت لذت آمیخته با ترس را تجربه کردیم. یک جاهایی درست مثل گذر از میان یک رودخانه پر از موج و تلاطم بود و یک جاهایی از میان از میان ماهی ها گذر  می کردیم... تجربه ای جدید و بسیار عالی بود. آرش و پویا به محض نشستن توی ماشین بیهوش شدند.

خلاصه که یک روز خیلی شاد، مفرح و خاطره انگیز از آب درآمد. جای همه آنها که نبودند خالی.

شنبه هم چون شنبه اول ماه بود، من سه چهار ساعتی رفتم شرکت و برگشتم. بعد با مامان اینا رفتیم دبی مال و جاهای دیدنی را به عموامیر نشان دادیم. یکشنبه عموامیر و باباجلال رفتند سرکار و ما بعدازظهر رفتیم دنبالشون و با هم رفتیم Outlet Mall. دوشنبه هم صبح بچه ها رفته بودند Emirates Mall و بازی و خرید. بعدازظهر که من آمدم رفتیم IKIA. خلاصه برنامه بسیار فشرده است و شیطونکها حسابی مشغول بازی و شیطونی هستند و هر چند لحظه یک بار دو تایی یا سه تایی دارند با هم جرو بحث میکنند و حسابی روی اعصاب بزرگترها راه میروند. با همه این احوال، شکرخدا همه چیز روبراه است.

آرش و شخصبت کارتونی موردعلاقه اش بن 10

پ.ن: 14 شهریور هشتمین سالگرد ازدواج ما بود.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳۸٩/٦/۱٠

دوران بیکاری من هم بالاخره به سر رسید. از روز یکشنبه 29 آگوست کار جدید را شروع کردم.شروع کار بعد از حدود شش ماه بیکاری و خانه نشینی خیلی سخت بود ولی خوبی اش این بود که مامان اینا اینجا بودند و من خیالم از بابت آرش کاملاً راحت بود. حسن دیگرش هم این بود که به خاطر ماه رمضان ساعات کارش کمتر بود. در کنار تمامی حسن هایی که داشت برای مامان اینا طفلکی ها خیلی بد شد چون تا بعدازظهر در خانه با سه تا وروجک شیطون واقعاً اذیت میشوند.

یکشنبه بعدازظهر سر از استخر درآوردیم. جای همگی خالی دو سه ساعتی توی آب واقعاً لذت بردیم. بعد هم رفتیم Emirates Mall شام خوردیم، یک دوری توی کارفور زدیم و برگشتیم خانه.

دوشنبه بعدازظهر اول رفتیم فستیوال سیتی - ایکیا. شیطونکها را گذاشتیم قسمت بازی ایکیا و با خیال راحت رفتیم خرید. بعد از دو ساعت برداشتیمشون. شام خوردیم و رفتیم دبی مال.

یک دور دو سه ساعته هم آنجا زدیم و رقص نور و آب، آبشار، آکواریوم و پیست اسکیت را تماشا کردیم و برگشتیم خانه.

سه شنبه بعدازظهر رفتیم چمیرا بیچ پارک و ساحل.

دو سه ساعتی هم به ماسه بازی و آب بازی گذشت و بعد برگشتیم خانه.

چهار روز از شروع کار جدید گذشته و هنوز قضاوت کردن خیلی زوده ولی تا اینجای کار آنچه که مشخص است اینه که محیط کار جدید با همکاران غیر ایرانی خیلی با محیط کار قبلی با همکاران ایرانی فرق داره. توی محیط ایرانی دور از جون یکی دو نفری که واقعاً دوست بودند، متاسفانه بقیه فقط در ظاهر دوست بودند و حتی چشم دیدنت را هم نداشتند!!!!!! خدایا بازهم صدهزار مرتبه شکر.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳۸٩/٦/٧

دالتونها

حمعه صبح قرار بود مهمانان عزیز ما ساعت 7:30 بیان که هواپیما دو ساعت تاخیر داشت و حدود ساعت 12 رسیدند. تا کارها انجام بشه و بیان بیرون درست 2 بعدازظهر شد. آرش هزار و هشتصد دفعه پرسید که کی میان؟!!!!

آرش و باباجلال در فرودگاه دبی در انتظار آقایون دالتونها و خاله الهه و مامانی ثریا

گزارش تصویری روز اول

دالتونهای شیطونک - امارات مال

دالتونهای ناقلا - توپ گردون بپر بپری - امارات مال

دالتوهای آتش پاره - اسکی دبی - امارات مال

دالتونهای زلزله - امارات مال

گزارش تصویری روز دوم

دالتونهای بلا - محوطه بازی - Outlet Mall

با توجه به تجربه ای که روز اول به دست آوردیم، روز دوم قبل از هر کاری بچه ها را سپردیم به قسمت بازی، بعد خودمان رفتیم دنبال خرید. چشمک




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳۸٩/٦/٦

بدون شرح هورا




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳۸٩/٦/٢

۵شنبه و جمعه را با دوست جدید آرش، آرین جون و مامان و باباش که تازه مقیم امارات شدند و در حال حاضر مشغول خرید وسائل منزل هستند، همراه شدیم.

این مدت آرش ساعت خوابش حسابی بهم ریخته و با توجه به اینکه به مدرسه نزدیک میشیم، داریم یواش یواش سعی میکنیم که تنظیمش کنیم. در این راستا از یکشنبه آخرین هفته کمپ تابستانی ثبت نامش کردیم.کمپ از 8:15 شروع میشه و تا 1:30 هم ادامه داره. انواع و اقسام ورزشها و بازیها را انجام میدهند.  آرش هر روز با شوق و ذوق میره و کلی خوشحال است.

امروز کمی زود رفتم دنبالش، دیدم دارند بسکتبال بازی میکنند. آنقدر دیدن آنهمه پسر بچه شیطون و کوچولو در حال بازی لذت داشت که نگو. 

بعد از کمپ این دو روز را با هم رفتیم Magic Planet امارات مال و کمی بازی کردیم. بازیهاش واقعاً اعتیــــادآور است. من پرتاب توپ بسکتبالش را به یاد قدیمها انجام دادم و کلی لذت بردم.

بعد از آنجا با هم رفتیم کلاس شنا.

نتیجه این سه جلسه کلاس خصوصی این بود که میس آلیشیا شناگر خوبی است ولی مهارت مربیگری میس Amy را نداره. آرش اینبار بیشتر به حرفهاش گوش داد و ده دقیقه آخر ازش خواست که بهش شنای قورباغه را یاد بده. یکی نیست بگه حالا تو شنای کرال را کامل کن بجه جون!!!بعد برو سراغ شنای قورباغه!!!