Lilypie Kids Birthday tickers

وروجک مامان آرش
 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/۱/۳٠

شنبه تا ظهر کمی درس خوندیم و پیانو تمرین کردیم. بعد رفتیم امارات مال. آخرین جلسه کلاس نقاشی آرش بود.

حاصل کار:

یکشنبه و دوشنبه خبر خاصی نبود. سه شنبه آرش کلاس شنا داشت که من مرخصی گرفتم و رفتم از کلاس ژیمناستیک برداشتمش. ناهار خوردیم و رفتیم استخر. امروز همکلاسی شیطون آرش مکس هم آمده بود و کلی از دست وروجکها خندیدیم.

قربون اون لبهای خندونت وروجک خسته من

مسابقه شنا با مکس

آرش عاشق این قسمت کلاس است که مربیش پرتش میکنه تو آب

در حال قرار و مدار گذاشتن با خاله شهزاد عزیز

بعد از آنجا رفتیم دنبال باباجلال و از آنجا هم رفتیم دبی مال پیش خاله شهزاد و عمو اشکان و شارین گل.

برای شام جای همگی خالی رفتیم Rainforest Cafe.

و

بعد یک دوری تو دبی مال زدیم. خاله شهزاد باز هم مثل همیشه ما و آرش را خجالت داد و اینبار آرش صاحب یک PSP سونی شد و کلی از این بابت هیجانزده شد.

فقط میتونم بگم مرسی شهزاد جون. انشاءالله بتونیم به شادیهاتون جبران کنیم.

وروجکهای خواب آلود

امروز ساعت 10 شب بالاخره خوابید و فقط خدا میدونه که صبح چطوری میخواد بیدار بشه چشمک شاید به عشق PSPش راحت بیدار بشه.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/۱/٢٧

5شنبه روز خیلی پرکاری برای وروجکم بود.

صبح تا ساعت 3 مدرسه، 3 تا 4 ژیمناستیک، 5 تا 5:30 جلسه دوم کلاس شنا، 7:15 تا 7:45 کلاس پیانو. بعد از پیانو هم رفتیم امارات مال پیش عموجواد، پدر نازنینهای گل و دوستاشون.

جای نازنین جونها و خاله نیلوفر هم خیلی خیلی خالی بود. خاله نیلوفر یک دنیا ممنون بابت هدیه تولد آرش. ماچ

یکی دو ساعتی همانجا باهاشون گشتیم و طفلکم دیگه بعد از شام از خستگی بیهوش شد.

جمعه تا ظهر آرش مشغول بازی جدیدش Kinect Sport بود. بولینگ، دو، بوکس،  پینگ پونگ و ...

ظهر یکی دو ساعتی من کلاس آنلاین داشتم، بعد ناهار را درست کردم تا حاضر بشه رفتم آرایشگاه و برگشتم. ناهار خوردیم و آماده شدیم. رفتیم تولد دوست آرش راشد بن جابر در هتل مینا سلام مدینه جمیرا. تولد که نه بیشتر شبیه به یک جشن عروسی عربی بود و همه جور برنامه ای بود، شعبده بازی، دلقک، رقص عربی، انواع و اقسام مسابقات و ...

به آرش و همکلاسیهاش خیلی خیلی خوش گذشت. یک عالمه بدو بدو کردن و از لحظه لحظه جشن لذت بردند. البته نیم ساعت اول آرش کاملاً چسبیده به من بود و طول کشید تا یخش باز شد.

و امــــــّــا این هم همکلاسی مورد علاقه آرش که یک دختر خیلی خیلی مهربون به اسم طیباست که همیشه لبخند به لب داره و آرش را هم خیلی دوست داره.

جشن تا ساعت 11 شب طول کشید.

این یک فیلم کوتاه از جشن تولد:

این یک فیلم کوتاه از کلاس شنای آرش:





نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/۱/٢٤

عاشقتم مرد کوچک من ماچ

بیست و پنجم فروردین ماه تولد 58 سالگی مامان گلم است. از همینجا و از راه دور تولد عزیزدلم را تبریک میگم. میخوام بدونین که قدردان تک تک زحماتی که سالیان سال برای من کشیدید هستم. میخوام بدونین که همیشه برام یک دوست خیلی خیلی صمیمی و نزدیک بوده و هستین. میخوام بدونین که همیشه از ته وجودم از اینکه تو این خانواده متولد شدم شکرگزار خداوند متعال بوده و هستم و از صمیم قلب شما و بابای گلم را دوست دارم و از خدا میخوام که همیشه و همیشه سلامت، شاد و پر از انرژی باشین. بیماری دیگه هیچوقت سراغتون نیاد و لبتون خندون و دلتون شاد باشه.

هیچوقت فراموش نمیکنم وقتی را که همه بچه های تیم مون سال چهارم دبیرستان با ترس و لرز، یواشکی و با استرس سر تمرینهامون حاضر میشدند و من با فراغ بال و خیال راحت درست سر امتحانات معرفی و نهایی با اجازه شما برای مسابقات میرفتم و هیچ ملالی نداشتم. هیچوقت فراموش نمیکنم جریانات آشنائی با آقای همسر و برخورد شما و ...

مادر همیشه همراه من دوستتون دارم.  ماچ زیارتتون قبول قلب




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/۱/٢۳

سه شنبه وروجکم از 8 صبح تا 3 بعدازظهر که سر کلاس مدرسه بود. از 3 تا 4 هم تو کلاس ژیمناستیک مدرسه بود.

من نزدیک 4 مرخصی گرفتم و رفتم دنبالش. با هم رفتیم استخر. اولین جلسه کلاسهای تعطیلات ایستر بود و یک مربی جدید.

کلاس خصوصی بود و عین نیم ساعت را وروجک مشغول شنا بود. مربی جدیدش هم مثل مربی های قبلیش فوق العاده خوب بود. قلب من نهایت لذت را امروز از دیدن ماهی شدن شیطونکم بردم. مژه

وروجکی مشغول بالا رفتن از یک چوب راست

بعد از کلاس با هم رفتیم مارینا مال. ناهار(شام) خوردیم و 7 بود که رسیدیم خانه. بعد از تمرین پیانو، کمی فرانسه، نقاشی و البته فارســـــی وان  شیطونکم خوابید. ماچ




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/۱/٢۱

فردا بعدازظهر مامانی ثریا، خاله آزاده و نورا خانم عزیز راهی سفر حج میشوند. از صمیم قلب براشون آرزوی سفری پر از خاطره های معنوی و زیبا دارم.

امروز دلم همش تهران و پیش شما عزیزان است و بغض سنگینی دارم.گریه البته آسمان هم حسابی باهام همراهی کرده و یک نفس باریده. یول

انشاءالله که به سلامتی به این سفر مقدس برین و برگردین. دوستتون دارم.ماچ

پ.ن: باز باران بارید، خیس شد خاطره ها، مرحبا بر دل ابری هوا، هر کجا هستی باش، آسمانت آبی و تمام دلت از غصه دنیا خالی. ماچ




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/۱/٢۱

شنبه صبح آرش طبق معمول همیشه نزدیک ساعت 8 بیدار شد ولی من تا 10:30مقاومت کردم و از جام بلند نشدم. البته ناگفته نماند که هزار دفعه من را بیدار کرد و طلب یک چیزی کرد ولی خوب من از رو نرفتم و به خوابم ادامه دادم نیشخند

بعد که بلند شدم، صبحانه خوردیم و مشغول مرور درسهای هفته گذشته شدیم. تا ساعت 1 مشغول مطالعه و تمرین پیانو بودیم.

از آنجائیکه بابائی ماشین را برده بود برای سرویس، من و آرش با مترو راهی امارات مال شدیم. به کلاس نقاشی آرش یک ربعی دیر رسیدیم.

من تا آرش بیاد کمی خرید کردم. بعد آرش را برداشتم و راهی فودکورت شدیم برای ناهار. بعد از ناهار به قولم عمل کردم و رفتیم مجیک پلانت و آرش طبق قرار شش تا بازی کرد.

بعد راهی هیوندای سرویس شدیم تا ماشین را بگیریم که دیدیم ای دل غافل دیر رسیدیم و تعطیل شده!!!!! خلاصه کلی اعصابم بهم ریخت. با این حال به نگهبان گفتم که به ماشین نیاز دارم، من را فرستاد پیش رئیس کشیک. بهش توضیح دادم که صبح باید پسرم را ببرم مدرسه و به ماشین خیلی احتیاج دارم، خلاصه بنده خدا با من راهی دفتر شد و هزینه ها را گرفت و ماشین را بهمون تحویل داد و خوش وخرم با آرش راهی خانه شدیم.

البته اول رفتیم مارینا مال و از ویتروس خرید میوه ای مون را انجام دادیم و بعد آمدیم خانه.

تا من شام را آماده کنم آرش سریالهاش را دید. بعد همزمان با شام دوباره کمی مطالعه کردیم و بعد از مسواک شیطونکم راهی رختخواب شد. ماچ




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/۱/۱٩

هفته ای که گذشت آرش به مرور ساعت خوابش تنظیم شد و خداراشکر بهانه گیریش کمتر شد.

5شنبه کلاس پیانو خوب بود و با اینکه یک وقفه دو سه هفته ای بین کلاسها افتاده بود ولی مربیش ازش راضی بود.

جمعه بعدازظهر آرش تولد همکلاسیش محمد الشتوری تو Chucke Cheese اوتلت مال دعوت بود. من و آرش رفتیم. چند تا همکلاسیش با ماماناشون آمده بودند. جشن تا 6  طول کشید و آرش و همکلاسیهای شیطونش کلی شیطنت کردند و لذت بردند.

آرش و محمد




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/۱/۱٦

یکشنبه صبح بر خلاف انتظارم آرش راحت بیدار شد و از گریه و زاری شب قبل خبری نبود. با اینکه حال و هواش ابری و بارونی بود ولی راحت رفت سرکلاس.  من هم رفتم کارنامه ترم دومش را گرفتم.

با اینکه از قبل حس کرده بودم که اینبار عالی نمیشه ولی حالم شدید گرفته شد.

English  - 97

  • Comprehention = 99
  • Language = 98
  • Oral Phonics = 100
  • Phonics = 99
  • Prepared Reading = 97
  • Reading = 98
  • Spelling = 95
  • Handwriting = 88

French - 88

  • Comprehension = 66
  • Grammer = 97
  • Reading = 100
  • Vocabulary  = 100

Mathematics - 97

  • Arithmetic = 99
  • Mental Arithmetic = 90

Arabic 2 - 100

Islamic Studies 2 - 88

Art - Very Good

Music - Excellent

PE - Excellent

آقای آرش خان این ترم با معدل 94،  Very Good شده و خیلی نسبت به ترم قبل تو درسهای  French & Islamic Studies 2 افت کرده.

بیشتر 100های ترم قبل تبدیل به نود و اندی شده که نشون میده خیلی خیلی بی دقتی کرده. ولی داستان Comprehension زبان فرانسه را نمیدونم چیه که یک دفعه از 100 تبدیل به 66 شده!!!! و باید یک فکر اساسی راجع بهش بکنم متفکر 

بعدازظهر مرخصی گرفتم و رفتم دنبالش. با هم رفتیم کلاس شنا. مربی شنای آرش Ms. Linda داره برمیگرده آفریقای جنوبی و یک مربی جدید این هفته با آرش کار کرد.

خوشبختانه دیگه ترسش از آب کاملاً ریخته و بی پروا شنا میکنه. برای همین هم داره تند تند پیشرفت میکنه.

بعد از شنا رفتیم مارینا مال، ناهار خوردیم، خرید هفتگی کردیم، رفتیم باباجلال را هم از سرکار برداشتیم و توی راه برگشت حدود ساعت 6:30 آرش خوابید تا خود صبح که بازهم به سختی بیدار شد.

هنوز که هنوز است ساعت خوابش تنظیم نشده و خیلی هم دلتنگه. هر چند ساعت یک بار با بغض یادآوری میکنه که نمیتونه برای ایران رفتن تا تابستون صبر کنه . حالا قرار شد برنامه مدرسه را براش پرینت کنم تا هر روز که میگذره یک خط روی آن روز بکشه تا بتونه آمار روزهای باقیمانده را نگه داره!




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/۱/۱٥

جمعه ظهر همگی منزل خاله شهزاد دعوت بودیم که هرچه از سلیقه و هنرش بگم کم گفتم.

خاله شهزاد مثل همیشه کلی ما را شرمنده کرد و برای آرش یک تولد عالی گرفت. به ما، آرش و دالتونها حسابی خوش گذشت. علاوه بر XBox غیابی ش یک تلسکوپ حرفه ای هم آرش از خاله شهزاد کادو گرفت.

آرش و شارین عسلی

دالتونها و شارین ِ بلا

مرسی خاله شهزاد جون. قلب

بعد با دالتونها رفتیم دیدن یک دوست خیلی عزیز. یکی دو ساعتی بودیم و دالتونها و شیطونک دوستمون کلی با هم بازی کردند و بزرگترها هم کمی گپ زدند.

از آنجا هم منزل مامانی ثریا و مهمانی با فامیلهای پدری.

کیک تولد شش سالگی آرش که زحمتش را دائی حسن عزیز کشیده بودند و واقعاً لذید و خوشمزه بود.

و

آرش و کیمیای بلا که این بار زیاد آرش را تحویل نگرفت و چشمش فقط پویا را گرفته بود. چشمک

و امّا شنبه روز پایانی سفر که خیلی غمگین بود و همیشه از این قسمت سفر بدم میاد. مثل همه سفرهای دیگه عمر این سفر کوتاه نیز به سر رسید و آرش اینبار بیشتر از هر بار تحت تاثیر قرار گرفت. شب ساعت 8 پرواز داشتیم.  شنبه صبح منزل مامان بزرگ هر کاری میکردیم بیدار نمیشد نزدیک ساعت 12 دیدیم که داره به پهنای صورتش گریه میکنه. بغلش کردم و هرکاری کردم از آن حالت خارج نشد و گفت که دلش میخواد برای همیشه تهران بمونه و دبی را دوست نداره. خلاصه با بدبختی آرامش کردیم. بعد از خداحافظی با مامان بزرگ اینا رفتیم منزل مامانی ثریا. چمدانها را بستیم و با بابابو و عموامیر و دالتونها راهی فرودگاه شدیم. دوباره تو فرودگاه وقتی از دالتونها خداحافظی کردیم، شروع کرد به گریه کردن تا تو هواپیما. کل مسیر را خوابید. از تو فرودگاه دبی دوباره گریه شروع شد تا ساعت 12 که به زور خواباندمش. همش نگران بودم که برای فردا صبح چطوری بفرستمش مدرسه که شکر خدا صبح به بدی شب قبل نبود.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/۱/۱۳

تا سه شنبه بعدازظهر منزل مامان بزرگ بودیم. بعد خاله الهه و دالتونها آمدند دنبالمون. رفتیم عید دیدنی منزل پدربزرگ دالتونها. توی راه آرش خوابید و عیددیدنی بعدی را در خواب گذراند. برای شام هم منزل خاله نازیِ باباجلال دعوت بودیم و شب هم همانجا ماندیم.

چهارشنبه صبح من آرش را گذاشتم پیش خاله اینا و رفتم اکباتان خرید و برگشتم. بعد از ناهار خاله الهه و پارسا پویا آمدند دنبالمون رفتیم دنبال باباجلال اینا.

خاله الهه با سه تا وروجک شیطون رفتند خانه. ما هم رفتیم عصرنشینی منزل یکی از دوستان باباجلال. جای همگی خالی کلی هم گفتیم، خندیدیم و سربه سر عمومحمد گذاشتیم.

از آنجا برگشتیم منزل خاله الهه. سریالهای فارســــی و ا ن را دیدیم و بعد رفتیم منزل مامان بزرگ آرش.

صبح من و باباجلال رفتیم دنبال یکی دو تا کار بانکی و بعد برگشتیم منزل مامان بزرگ ناهار خوردیم تا عصری بودیم. من رفتم اکباتان حاضر شدم و آرش هم با باباجلال و مامان بزرگ اینا رفتند دو سه جا عید دیدنی.

بعد آمدند دنبال من و رفتیم منزل خاله الهه اینا. شب همانجا بودیم.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/۱/٩

شنبه شب از منزل نورا خانم با پارسا و پویا برگشتیم منزل مامانی ثریا. بچه ها کارتون Megamind را دیدند و بعد بیهوش شدند. تا ظهر آنجا بودیم و بعد که خاله الهه آمد بچه ها را بردیم HyperStar. مامانی ثریا برای پارسا و پویا یک XBox مدل مال آرش خریدند و همانجا ناهار خوردیم.

مامانی و دالتونهای شیطون

بعد خاله الهه من و آرش را رساند منزل مامان بزرگ آرش. عمه شبنم، عمه شادی، عمه شیما و آوا را هم دیدیم.

آرش، بردیای عمه شراره، آوای عمه شیما

وروجکها حسابی با هم بازی و شیطنت و بدو بدو کردند.

شب باغ گیلاس مهمان عمه اعظم بودیم. الهه اینا آمدند دنبالمون. رفتیم باباجلال و عموامیر را از سرکار برداشتیم و همگی پیش به سوی باغ گیلاس. شب خوبی را گذراندیم.

من و الهه و زهرا جون تمام مدت مشغول بچه داری بودیم و جلوی شیطنت دالتونها و کیمیا عسلی را می گرفتیم البته تا جائیکه امکان داشت.

بعد برگشتیم منزل خاله الهه اینا تا باباجلال بازی بچه ها را راه اندازی کنه. بعد که وصل شد شیطونکها یک دوری بازی کردند و چون دیر وقت بود خوابیدند.

صبح همه رفتند سرکار من ماندم و سه تا وروجک شیطون. تا ظهر با Xbox سرگرم بازی بودند. البته گاهی هم کار به دعوا و کتک کاری میکشید نیشخند عصری خاله الهه ما را رساند منزل مامان بزرگ آرش.

شام منزل دائی خلیل باباجلال دعوت داشتیم. آرش تا بعد از شام خواب بود و بعد به زور بیدارش کردم تا یک کوچولو با آوا بازی کنه. بعد از آنجا شب دوباره برگشتیم منزل مامان بزرگ آرش.

پ.ن: آرش طبق معمول همیشه که سفر میائیم سرما خورده آب ریزش بینی شدید داره، صداش هم کمی دورگه شده. امیدوارم این بیماری مثل همیشه به خروسک منجر نشه که گرفتار میشیم.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/۱/٧

۵شنبه پروازمون 12 ظهر بود. صبح چمدانها را برداشتیم و رفتیم مدرسه آرش. من با سرپرستشون صحبت کردم و ازش خواهش کردم امتحان آرش را زود بگیرند تا ببرمش. همانجا منتظر ماندیم تا آرش امتحانش را داد و آمد.

پرواز به موقع انجام شد و بسیار ترسناک و افتضاح به زمین نشست. آرش که همیشه در پروازها راحت است و اصلاً اذیت نمیشه، اینبار سرگیجه و حالت تهوع گرفته بود و من هم که تا سه چهار ساعت بعد سرگیجه داشتم و تا آخر شب هم یک سردرد وحشتناک. 

خلاصه که اینبار هم به خیر گذشت و مثل اینکه عمرمون هنوز به دنیا بود. فرشته

دالتونها در فرودگاه امام خمینی

دالتونها از دیدن هم بسیار هیجان زده بودند و دلشون برای هم خیلی خیلی تنگ شده بود که بلافاصله مشغول بدو بدو و شیطنت شدند. همگی آمدیم منزل مامانی ثریا. تا عصری بودیم بعد دالتونها ما را رساندند منزل مامان بزرگ و رفتند.

آرش و بردیا مشغول تماشای بن 10

بردیا هم آمد و اینبار نوبت شیطنت و بازی آرش و بردیا بود. تا بعدازظهر جمعه آنجا بودیم و بعد رفتیم منزل مامان ثریا آماده شدیم بریم مهمانی منزل عمومنصور.

آرش و بابابوی گل ماه عزیز مهربون و دوست داشتنی قلب

دالتونهای بلا و کیمیای ناز

از آنجائیکه عمومسعود و مهین خانم از آلمان و پرستو از هلند هم آمده بودند جمع فامیل پدری من جمع بود و شب خیلی خوبی را در کنار عزیزان گذراندیم.

شب برگشتیم منزل مامانی ثریا و ساعت حدود 3 بود که خوابیدیم. صبح هم من و پرستو و آزاده، آرش و پارسا پویا را بردیم پاساژ اکباتان. کمی گشتیم و براشون خرید کردم و برگشتیم بالا. آماده شدیم شب منزل نورا خانم دعوت داشتیم.

و

روزها دارند تند و بی وقفه میگذرند و با اینکه حدود یک هفته از سفرمون باقیمانده، دلم از رسیدن به پایان سفر از الان گرفته و در عین خوشحالی غمگینم. دل شکسته




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/۱/٥

سلامی گرم از شهر سرد، تمیز و بهاری من بای بای




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/۱/٢

امسال اولین سالی بود که ما موقع تحویل سال دور از ایران و عزیزانمون بودیم و حسابی درگیر آرش و امتحانهای ثلث دومش. آرش ساعت 8 خوابید و ما هم حدود ساعت 12 غش کردیم، بنابراین لحظه سال نو، در خواب غفلت بودیم. خجالت

صبح آرش عیدیش را که یک بازی از XBox و یک مسواک برقی Pooh & Tiger بود گرفت و راهی مدرسه شد البته بعد از اینکه چند دقیقه ای بازی جدید را انجام داد. عیدی من و باباجلال هم یک مسواک برقی فیلیپس بود.

باباجلال هفته اول عید را کامل تعطیل است ولی من اصلاً تعطیل نبودم و خودم روز اول را مرخصی گرفتم و تعطیل کردم. صبح آرش را گذاشتم مدرسه بعد رفتیم جای همگی خالی ایکیا صبحانه خوردیم و خرید کردیم. برای آرش هم یک کمد 5طبقه برای اسباب بازیهاش خریدیم. بعد رفتیم دبی مال. سفارشهای ایران را خریدیم و برگشتیم خانه.

تا من ناهار درست کنم، باباجلال رفت آرش را از مدرسه آورد و با شوق و ذوق با بابائی بعد از ناهار شروع به درست کردن کمد و جابجایی اسباب بازیهاش کرد. الان همه دسته بندی شده در کمد هستند. فقط خدا میداند چند روز این نظم و انضباط برقرار میماند!!! متفکر

از یکی دو ماه قبل دنبال بلیط به ایران بودیم که هواپیمائی ماهان هر بار مراجعه کردیم گفتند پروازها باز نشده و بعداً مراجعه کنید. الان یک هفته ای است که مثلاً پروازها را باز کردند قیمتها دو سه برابر قبل و هواپیما کاملاً پر است و هرکاری میکنیم جا نمیده!!!! در حالیکه خودمون دلمون را صابون زدیم و آرش هم حسابی دلش برای رفتن بی تاب هست، هنوز نتونستیم بلیط گیر بیاریم. دل شکسته 

خداکنه قسمت باشه و بتونیم بریم که خیلی خیلی خیلی دلتنگ هستیم. مژه

و امّا فردا امتحانات آرش تمام میشه و احساس میکنم که این دفعه زیاد عالی نشده و خبری از Outstanding نخواهد بود! ناراحت

کلاس شنا در آخرین روز زمستان

این جلسه یک کوچولو از شنای پروانه را میس لیندا باهاشون کار کرد و آرش به سادگی انجامش داد که باعث حیرت مربیش شد!! شنای قورباغه و کرال پشت را الان خیلی قشنگ انجام میده و شنای کرال را هم کم و بیش میتونه انجام بده ولی هنوز زیبا نیست.

این هم آثار هنری دو هفته گذشته آقای وروجک ما:

و