Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram
۱۳٩٠/۱٠/٢٧ :: ۸:۳۱ ‎ق.ظ

روزهای خوبی را در کنار عمه شادی و عمو پدرام داریم میگذرونیم. جمعه ظهر آرش کلاس فارسی داشت. برای همین صبح نتونستیم بریم بیرون.

صبح عمه شادی اینا با آرش رفتند استخر و من مشغول تهیه ناهار شدم. بعد از کلاس ِ آرش ناهار خوردیم و با نیما رفتیم Outlet Mall و تا دیر وقت هم آنجا بودیم.

نکته خوب اوتلت مال رفتنمون این بود که عسل بانو و همسر و تارای قشنگشون را دیدیم و کلی از دیدن روی ماه تارا کوچولو خوشحال شدیم. قلب

شنبه صبح باباجلال رفت دانشگاه و ما هم رفتیم Jumeirah Beach Park. اول کلی عکس گرفتیم و بعد رفتیم دریا. آب زیادی سرد بود و آرش فقط کمی آب بازی کرد ولی عمه شادی و عموپدرام رفتند و شنا کردند.

بعد رفتیم ناهار خوردیم و شروع کردیم به چیبو گردی به معنای واقعی. به این معنا که سه تا شعبه بزرگ Brands For Less  و Tchibo یا همان TCM را تا بعدازظهر گشتیم و نزدیک 9 بود که رسیدیم خانه.

روزهای بعدی هفته هم که انگار روی دور تند افتاد. تقریباً هر بعدازظهر سر از یک جائی در آوردیم و نزدیک نیمه شب برگشتیم خانه.

از فردا 5شنبه دوره اول امتحانات ترم دوم آرش شروع میشه و این دفعه اصلاً شیطونکم آماده نیست و به شدت خواب آلود و خسته است. از تمرینات نصف و نیمه و پر از غلط کتابش کاملاً مشخص است که سر کلاس اصلاً تمرکز نداره! متفکر



موضوع مطلب : آرش / دبی / مهمان
۱۳٩٠/۱٠/٢۳ :: ٤:۳۱ ‎ب.ظ

هفته ای که گذشت،  برنامه مون به این صورت بود که صبح من و جلال میرفتیم سرکار و آرش هم میرفت مدرسه. بعد از کار با عمه شادی اینا میرفتیم بیرون و دیر وقت برمیگشتیم و آرش بر خلاف همیشه شبها 10 یا 11  می خوابید و صبح به سختی بیدار می شد.

چهارشنبه 21 دی ماه تولد 43 سالگی باباجلال بود و از آنجائیکه شیطونکم خیلی خیلی رازدار است اصلاً از قبل کادوی بابائی را لو نداده بود!! دروغگو

کادوی من و آرش به بابا جلال یک گوشی آیفون و یک عطر آرمانی بود. 

یک جشن کوچولو هم با نیما و عمه شادی اینا برای بابائی گرفتیم و آرش آهنگ تولد را براش اجرا کرد.

جلالم تولدت مبارک. از خدا میخوام که تا دنیا دنیاست، تنت سلامت، دلت شاد و لبت خندون باشه. قلب



موضوع مطلب : آرش / دبی / تولد / مهمان
۱۳٩٠/۱٠/۱٩ :: ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ

از یکشنبه مدرسه آرش شروع شد. خداراشکر زیاد اذیت نشد، راحت رفت و سرحال هم برگشت.

بعد از کار آرش را برداشتم و رفتیم خرید. تند تند کارهامون را کردیم و برگشتیم خانه. آرش زودی خوابید تا برای فردا سرحال بیدار بشه. من و جلال هم مشغول تمیزکاری شدیم. جلال تا یک همراهی کرد. بعد خوابید. من تا 5 مشغول شستن، گردگیری، ...  و نظافت بودم تا خانه را برای ورود مهمانان جدیدمون آماده کنم.

مهمانان عزیزمون عمه شادی ِ آرش و عمو پدرام هستند که امروز صبح آمدند و آرش را از دلتنگی درآوردند. آرش یکسره و فی البداهه عمه شادی را خاله پرستو یا مامانی ثریا صدا میکنه و بلافاصله یادش میفته و حرفش را عوض میکنه.

بعد از کار با شادی، پدرام و آرش رفتیم ابن بطوطه. تو مغازه Tchibo آرش باز فیلش یاد هندوستان کرد و با بغض در گوشم گفت: اینجا که میام یاد مامانی میفتم. من میخوام برم ایران. دلم تنگ شده برای مامانی!!! دل شکسته

خلال دندون نعنائی هم مخصوص عمه اعظم بود که هربار براشون از KFC میگرفت.موقع شام گفت: دیگه هیچوقت تا عمه اعظم نیاد خلال دندون نعنائی نمیگیره!

متاسفانه شیطونکم بیش از اندازه حساس است و اذیت میشه. مطمئنم همین بساط را وقتی عمه شادی اینا هم برن داریم. دوباره کار از نو، روزی از نو متفکر



موضوع مطلب : آرش / دبی / مهمان
۱۳٩٠/۱٠/۱٧ :: ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ

به قول آرش امروز خیلی روز ناراحتی بود چون مامانی ثریا اینا رفتند و جاشون پیش ما خیلی خیلی خیلی خالی است و دلتنگشون هستیم.

هفته پیش به سرعت برق و باد گذشت. 5شنبه مامان ثریا و عمه اعظم و پرستو جون  را گذاشتیم مرکاتو و من و آرش رفتیم کلاس پیانو. بعد از کلاس برداشتیمشون و همه با هم رفتیم سیتی سنتر. تا نیمه شب بیرون بودیم. حدود ساعت یک بود که رسیدیم خانه.

جمعه صبح هم بعد از صبحانه راهی One and Only Royal Mirage شدیم که بسیار زیبا بود سبز و رویایی.  یک ساعتی قدم زدیم و از مناظر زیبا لذت بردیم.

بعد راهی دبی مال شدیم. تا نزدیک 7 آنجا بودیم و بعد برگشتیم خانه. شام خوردیم و آرش را زود خواباندم چون از شنبه صبح کلاسهاش شروع میشد و ساعت خوابش تو این سه هفته تعطیلی به شدت بهم ریخته شده بود. ساعت 8 خوابید تا صبح بتونه  راحت بیدار شد.

و امّــــا ماجراهای شنبه غمگین:

ساعت 9:30 - کلاس ژیمناستیک که کمی بعد از سه هفته استراحت و تمرین نکردن سخت بود و قشنگ به نفس نفس افتاده بود.

ساعت 10:15: کلاس بسکتبال عالی بود تا وقتی که آرنج یکی از بچه ها خورد تو صورتش و دندونش خون آمد. از آنجایی که بسیار کولی است دیگه حاضر نشد به بازی ادامه بده. هم درد داشت هم داشتند می باختند و از آنجا که اصلاً گنجایش باخت را نداره گریان کنار زمین نشست.

بعد از کلاس آمدیم خانه. آرش حسابی غمگین بود و بغض داشت. تا یک خانه بودیم و با مامان اینا ناهار خوردیم.

ساعت 2: کلاس نقاشی.  از آنجا که همه چیز برای یک شنبه غمگین دست به دست هم داده بود مربی نقاشی ش میس نل که آرش خیلی بهش علاقه داشت عوض شده بود و یک خانم دیگه مربی شون بود.

تا سه و نیم آنجا منتظر آرش بودم که باباجلال هم آمد پیش ما و همه با هم آمدیم خانه مامانی اینا و چمدانها را برداشتیم و راهی فرودگاه شدیم.

همیشه از این قسمت سفر بدم میاد و هنوز چند ساعت بیشتر از رفتنشون نگذشته دلم هواشون را کرده و غمگین است. انشاءالله تنشون سلامت و دلشون شاد و لحظه لحظه هاشون سرشار از خوشی باشه.

آرش را بردیم مارینا مال. موهاشو کوتاه کردیم.

بهش گفتم بریم خانه شام بخوردیم و زودی دوش بگیر و بخواب که صبح برای مدرسه سرحال باشی. دیدم باز بغض کرده و میگه: این روزها همش با مامانی ثریا غذا خوردم الان دیگه نمیتونم بدون مامانی غذا بخورم و اشکهاش سرازیر شد. من هم که منتظر تلنگر بودم بغلش کردم و دو تائی با هم گریه کردیم.

خلاصه که برگشتیم خانه. آرش غذاش را خورد و دوش گرفت و 8:30 بود که دیگه خوابید.



موضوع مطلب : آرش / دبی / آموزشی / مهمان
۱۳٩٠/۱٠/۱۳ :: ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ

روزهای خوبی را در کنار عزیزانمون داریم میگذرانیم. جای همه آنهایی که نیستند، واقعاً خالی است. آرش این وسط حسابی مشغول عشق و صفاست. تا نزدیک ظهر که میخوابه و بعد هم استخر و آب بازی و ...

یکشنبه اول سال نو تعطیل بودم. نزدیک ظهر دسته جمعی رفتیم آتلانتیس گردی.

دو سه ساعتی گشتیم و بعد برگشتیم خانه ناهار خوردیم. بعد از یکی دو ساعت استراحت شب دوباره رفتیم بیرون.

از آنجائیکه مامان اینا عاشق Tchibo و Life Style هستند هر شب بعد از کار به جاهایی سرزدیم که یکی از اینها یا هردوش را داشته باشه. چشمک

از الان غصه برگشتنشون ته دلم خونه کرده و یک بغض دائمی خوشی این روزها را کم رنگ میکنه. دل شکسته

نمائی از آتش بازی سال 2012 در برج الخلیفه دبی



موضوع مطلب : گردش / آرش / دبی / مهمان

معدل آقای آرش خان در کارنامه ترم اول کلاس دوم 97 و Outstanding شد. هورا

تنها نمره ناجورش Handwriting بود که من اصلاً باورم نمیشد چون بسیار خوش خط  و مرتب است به نظرم مدرسه شون زیادی سخت گیر هستند.

زیر کارنامه براش نوشتند:

Arash is an outstanding student. Well Done. ماچ

English  - 94

  • Comprehention = 97
  • Language = 91
  • Phonics = 100
  • Reading = 97
  • Reader = 92
  • Spelling = 97
  • Vocabulary = 97
  • Handwriting = 78

French - 100

  • Comprehension = 100
  • Grammer = 100
  • Reading = 100
  • Spelling = 99
  • Vocabulary  = 100

Mathematics - 98

  • Arithmetic = 97
  • Mental Arithmetic = 100

Science - 95

Arabic 2 - 100

Islamic Studies 2 - 100

Art - Very Good

Music - Very Good

PE - Very Good

عاشقتم وروجک باهوشم. موفق باشی عزیزدلم ماچ  بهت افتخار میکنم بغل



موضوع مطلب : آرش / دبی / کارنامه
۱۳٩٠/۱٠/۱٠ :: ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ

چهارشنبه یک دوست و آشنای قدیمیِ مامان اینا آمد دنبالشون و حسابی از صبح گردوندشون. زعبیل سرا، مدینه جمیرا، رستوران آبشار و اوسیس سنتر.  

سانتا هم بالاخره کادوی مورد علاقه آرش را از لیستش انتخاب کرد و یکی از کشتی گیران معروف John Cena را براش آورد و آرش هم ذوق زده شد.

من ظهر ساعت ناهار رفتم مدرسه آرش و کارنامه درخشانش را گرفتم و بعد برگشتم شرکت.

5شنبه چون آخرین 5شنبه سال 2011 بود از طرف شرکت رستوران آبشار دعوت داشتیم. تا ساعت یک مشغول کارهای انبارگردانی بودیم و بعد دسته جمعی رفتیم آبشار. تا 4 طول کشید بعد آمدم خانه. مامان اینا استخر بودند. آمدند بالا حاضر شدیم و رفتیم چیبو برجمان و از آنجا هم مارینا مال. نیمه شب بود که برگشتیم خانه.

جمعه معلم فارسی آرش که آمد ما رفتیم جیم و یکی دو ساعتی ورزشکار شدیم. بعد ساعت سه راه افتادیم بریم JBR. در حالت عادی ده دقیقه راه است ولی ترافیک خیلی شدید بود ساعت شش بود که رسیدیم کنار ساحل. قدم زدیم و گشتیم Bob's شام خوردیم بعد رفتیم امارات مال.

شنبه ساعت 10 بیدار شدیم و حاضر شدیم رفتیم استخر. دو سه ساعتی شنا کردیم و ... بعد برگشتیم ناهار خوردیم و استراحت کردیم. برای تماشای آتش بازی سال نو راه افتادیم کلی دور زدیم. آخر آتش بازی آتلانتیس را از دور دیدیم و برگشتیم خانه.

و امّـــــــــــــــــــا سال 2011 خدانگهدار بای بای



موضوع مطلب : آرش / دبی / مهمان
۱۳٩٠/۱٠/٦ :: ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ

از یکشنبه من دوباره رفتم سر کار و تا ساعت شش درگیرم. از شانس ِ مامان اینا روزهای پایان سال است و من حسابی گرفتار کارهای انبارگردانی شرکت هستم.

برنامه روزهای کاری من به این صورت است که من ظهرها ناهار میرم خانه و بعد دوباره برمیگردم شرکت. آرش و مامان اینا هم بعدازظهرها را به استخر، سونا، ورزش و استراحت میگذراندند تا من کارم تمام بشه. بعد از کار میرم دنبالشون و میریم گردش.

یکشنبه رفتیم دبی مال.

و

دوشنبه رفتیم امارات مال.

سه شنبه هم رفتیم آپ تاون مردف و سیتی سنتر مردف

سه روز دوم هم به سرعت برق و باد گذشت. تعجب



موضوع مطلب : آرش / دبی / مهمان
۱۳٩٠/۱٠/۳ :: ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ

5شنبه من مرخصی گرفتم و از صبح مشغول تمیزکاری شدم. ساعت یک با آرش رفتیم باباجلال را از سر کار برداشتیم و سه تائی رفتیم فرودگاه.

دو سه ساعتی منتظر شدیم تا مامانی ثریا، عمه اعظم و پرستو جون آمدند با یک عالمه سوغاتی و کادوهای خوب خوب و کلی ما را خوشحال و البته شرمنده کردند. دست گلتون درد نکنه ماچ

آرش از خوشحالی روی عرش سیر میکرد.

این هم آرش در حال پرواز چشمک

5شنبه عصری با میهمانان عزیزمون رفتیم ابن بطوطه. جمعه رفتیم اوتلت مال. شنبه صبح رفتیم ایکیا اول صبحانه، بعد خرید و گردش، بعد کلاس پیانو آرش، بعد هم برگشتیم خانه و استخر، سونا و استراحت. این گزارش سه روز اول که به سرعت برق و باد گذشت. متفکر

آرش و مامانی ثریای مهربون، گل و ماه ماچ



موضوع مطلب : آرش / دبی / مهمان