Lilypie Kids Birthday tickers

وروجک مامان آرش
 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/٥/۳۱

هفته گذشته تو کمپ به سه نفر لوح داده بودند و آرش لوح Best Behavior را بین اونهمه بچه گرفته بود.  مربیش اعتقاد داره که تو بازیهای با توپ بخصوص بسکتبال و فوتبال خیلی عالیه.

این هفته آخرین هفته کمپ تابستانی است که مجدداً ثبت نامش کردیم.

یک گوشی قدیمی من را پیدا کرده و خیلی بانمک زنگ ساعتش را تنظیم میکنه تا 7:15 از خواب بیدارش کنه. به محض اینکه شروع به زنگ زدن میکنه، شیطونکم بلند میشه و با خونسردی تمام آماده میشه برای کمپ. آنقدر خونسرد که من دیرم میشه.

یکشنبه ظهر ساعت ناهار رفتم دنبالش و بردمش دانشگاه پیش باباش. بعد دوباره ساعت 4 که کارم تمام شد رفتم دنبالش و بردمش استخر.

اینروزها خیلی شیطون و بازیگوش شده و دائم با مربیش در حال کل کل کردن است. بیشتر وقتها هم مشکل سر عینک شناست.

ولی با تمام این حرفها شناش خیلی خیلی بهتر شده.

 
این هم فیلمی از آرش شناگر



نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/٥/٢٩

جمعه صبح عزا گرفته بودم که با تمرین جدید پیانو آرش چه کنم. از اول هفته هر بار خواستم تمرین کنه از زیر آهنگ Chopsticks در رفته بود و بلد نبود بزنه خودم هم بلد نبودم. همینطور فکرم مشغول بود که باهاش چکار کنم. دیروز یک راهی به ذهنم رسید.

Youtube را سرچ کردم دیدم یه بنده خدائی بسیار زیبا نحوه زدن آهنگ را یاد داده. با آرش دو سه باری نگاه کردیم و تکه تکه آهنگ را اجرا کردیم و در عرض نیم ساعت به راحتی آهنگ Chopsticks را میزد.

آرش در حال اجرای Chopsticks

جمعه شب یک قرار وبلاگی کوچولو داشتیم. ساعت 8 رفتیم منزل عسل بانو  جون و یک دوست جدید دیگه هم پیدا کردیم. شب خوبی را در کنار دوستان گذراندیم و تقریباً نیمه شب بود که برگشتیم خانه.

شنبه با هم رفتیم دبی مال. یک دوری زدیم و بعد رفتیم کلاس پیانو. خوشبختانه روش جدید جواب داده بود و مربیش ازش راضی بود.

بعد برگشتیم خرید هفتگی و از آنجا هم خانه. سریال آرزوی عروسک پارچه ای و اوالونا را دوتائی دیدیم و وروجکم شام خورد و خوابید.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/٥/٢٤

یکشنبه صبح آرش با شوق و ذوق بیدار شد و آماده شد برای کمپ تابستانی. رفتیم DIA ثبت نامش کردیم. همان روز اول فوتبال، بسکتبال، شنا و ... داشت و ظهر که رفتم دنبالش سرشار از انرژی و شادی بود.

ساعت ناهار رفتم کمپ دنبالش و بردمش دانشگاه و برگشتم شرکت. دوباره ساعت 4 رفتم دنبالش و رفتیم کلاس شنا.

بعد همانجا آرش دوش گرفت و آماده شدو برگشتیم خانه.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/٥/٢٢

از آنجائیکه نام فامیل آرش (مریخی شهریور) یک فامیلی خاصی است از طریق یک آشنای قدیمی یک فامیل نسبتاً دور بابا جلال را پیدا کردیم که 5شنبه منزلشون دعوت داشتیم.

آرش درست برعکس همیشه بسیار مودب دروغگو بود و حسابی آبروداری کرد. متفکر از شانس آی پد داشتند که سرش با آن گرم شد و ما یک نفس راحت کشیدیم.

جمعه صبح آرش پهلوان پنبه حسابی در تمیز کاری کمک کرد و حمام را قشنگ شست. بعد از ظهر جمعه با نیمای عمه مژگان و ماهـا رفتیم دبی مال سینما. فیلم Brides Maids را دیدیم واقعاً قشنگ و خنده دار بود. بعد شام خوردیم و برگشتیم خانه.

شنبه ظهر آرش کلاس پیانو داشت. تمریناتشون حسابی سخت شده و کمی قاطی کرده نمیدونم از سخت شدن تمرینش است یا از عوض شدن موقتی مربیش.

خلاصه که دوست دارم این دو سه هفته زودتر بگذره و  مربی خودش میس بت برگرده.

بعد با هم رفتیم یک چند تا کار بانکی انجام دادیم و خرید هفتگی کردیم و برگشتیم خانه. ماچ




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/٥/۱٧

iPad، Apple 4 یا BlackBerry مسئله این است!!!!  متفکر

مدتهاست که دغدغه فکری آرش عوض شده و به جای بن 10 و Taken و ... تمام فکر و ذکرش Apple، iPad یا BlackBerry است. از کنار هر مغازه ای رد میشیم که تو کار موبایله، قیمت میگیره و مدلهاشو میپرسه. یا هرکی داشته باشه میره سراغش که چند خریده؟! خوبه یا نه؟! چه بازیهایی داره و ...

خلاصه که الان اطلاعات وسیعی از انواع و اقسام و قیمتهاشون داره و بعضی شبها حتی خوابش را می بینه!!! خیال باطل

هلند به عشق خریدن یکی از آنها هرچه سنت باقی پولها بود جمع میکرد و وقتی برگشتیم با پولی که مامانی ثریا بهش داده بودند، پولهاش 40 یورو شده بود. آن را تبدیل به درهم کرد که شد 204 درهم. بعد پولهای هفتگیش را هم با همت و پشتکار داره جمع میکنه تا سهم خودش را آماده کنه. به من و بابا جلال هم گفته هر کدام 1000 درهم بدیم تا بشه یکی برای مامان آرزو نیشخندبخریم تا آرش بتونه تو خونه بازی کنه.

این هفته هم کارمند کوچولو است و هر روز با باباجلال میره سر کار. به خاطر ماه رمضان ساعات کاری باباجلال 9 تا 3 و ساعات کاری من 8 تا 4 شده است.

یکشنبه ساعت چهار رفتم دنبالش. اولین جلسه کلاس شنا بعد از تعطیلات با Ms. Amy بود.

نیم ساعتی شنا کرد و تو این هوای وحشتناک گرم از آب خنک لذت برد.

بعد هم رفتیم کمی بدو بدو و بازی کرد و برگشتیم.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/٥/۱٥

پنجشنبه افطار رستوران نقش جهان مهمان بودیم. جمعه مهمان داشتیم. شنبه هم استراحت کردیم.

امروز اولین کلاس آرش بعد از مدتها بود. از یکی دو روز پیش چند باری پیانو تمرین کرده بود و برای کلاس کاملاً آماده بود. از آنجائیکه مربی ش رفته تعطیلات این چهار جلسه ماه آگوست را قرار شد با یک مربی دیگه تمرین کنه و خانم مربی جدیدش هم ازش راضی بود.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/٥/۱٤

مشاهده یادداشت خصوصی




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/٥/۱٢

روز آخر را با پرستو جون و آقا مجتبی رفتیم Utrecht. تند تند کارهامون را کردیم و از آنجائیکه همه جا 6 تعطیل می کردند، کلی بدو بدو کردیم و حدود 6 برگشتیم خانه.

من مشغول بستن چمدانها شدم. بدترین قسمت سفر همیشه همین است. ساعت 4 صبح رفتیم فرودگاه. ماهـا و مامان و باباش را هم آنجا دیدیم. پروازمون با مامان و بابای ماها یکی بود.

پرواز اول یک ساعت و سی پنج دقیقه تا اتریش طول کشید. بعد چهارساعت تو فرودگاه اتریش چرخیدیم و ساعت 1:30 به وقت اتریش راه افتادیم به سمت دبی. 5:35 دقیقه تو راه بودیم. 

آرش اول فیلم Rio را کامل دید، ناهارش را خورد، کمی بازی کرد و بعد تا خود دبی خوابید.

درست 9:10 دقیقه شب رسیدیم دبی.

تعطیلات واقعاً دلچسب و محشری بود. سه هفته رویائی را در دو کشور هلند و آلمان گذراندیم. تشکر ویژه از پرستو جون ماچ، آقا مجتبی و امیر و آرمان عزیز. انشاءالله که یک روزی خیلی زود بتونیم از خجالتتون تو دبی در بیائیم و زحماتتون را جبران کنیم. بغل

آرش که به پرستو و آرمان به خصوص خیلی وابسته شده بود، هنوز از حالت غمگین خارج نشده و چند دقیقه یک بار چشمهاش پر اشک میشه و میگه دلش برای هلند، پرستو و آرمان تنگ شده  دل شکسته و کاش سفرمون یکی دو هفته دیگه طول میکشید درست مثل وقتهایی که از ایران برمیگردیم و چند روزی طول میکشه تا دوباره به زندگی عادی عادت کنه. متفکر

پرستو جونم باز هم ممنون. بغلدوستت داریم و دلمون برات تنگ میشه. مراقب خودت باش. ماچ به امید دیدار به زودی در ایران یا دبی.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/٥/۱٠

امروز کلاً روز بسیار دلگیری بود و بعد از صحبت کردن با عمو امیر ِآرش و گریه کردن دلگیرتر هم شد. از خدا میخوام که عمو امیر عزیز هر چه زودتر بتونه با این غم بزرگ کنار بیاد و  کمی دلش آروم بگیره. الهی آمین.

حدود 9:15 شب برای تغییر روحیه رفتیم کنار دریاچه. کمی قدم زدیم و از آخرین شبهای Zeist لذت بردیم و کمی بهتر شدیم.

آرش هم با بزرگترها وسطی و والیبال بازی کرد و شارژ شد.

فردا دوشنبه روز آخر است و باید چمدانها را ببندیم و هوا هم از فردا ظاهراً  گرم و آفتابی میشه. انگار فقط میخواست ما زمستان را در تابستان تجربه کنیم تا  تلافی بی زمستانی امارات در بیاد! متفکر




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/٥/٩

شمارش معکوس پایان تعطیلات تابستانی شروع شده. سه شنبه شب دیگه دبی هستیم و این سفر سه هفته ای (البته بجز شنیدن خبر فوت آقای عدالت عزیز دل شکسته) بسیار دلچسب و لذت بخش بود.ماچ

دیروز صبح یک خرید کوچولو رفتیم و برگشتیم خانه حاضر شدیم برای عصری که باغ برادر ماهـا در روتردام دعوت بودیم.

با وجود GPS با کلی دردسر و گم شدن باغشون را پیدا کردیم.

شب خوب و آرامی را در کنار خانواده ماهـا گذراندیم.  آرش داشت با برادرزاده ماهـا روژان بدو بدو میکرد و از آنجائیکه  وقتی میدوئه ترمز نداره بدجوری افتاد و زانوش زخم شد، کلی خونین و مالین شد و دیگه تا آخر شب از جاش تکون نخورد و انگار که زخم شمشیر خورده فقط ناله کرد.

آرش مصدوم




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/٥/۸

جمعه نزدیک ظهر رفتیم سمت Den Haag. اول رفتیم Madurodam یک پارک بسیار زیبا که شهرهای مختلف هلند را در ابعاد کوچک بسیار طبیعی و زیبا ساخته بودند.

یک قسمت کارخانه کفشهای هلندی Klomp بود. آرش یک یورو تو دستگاه انداخت.  بعد سر و صدای ساخته شدن کفش آمد و یک کامیون کفش آرش را براش آورد و آرش زودی برش داشت.

هر قسمت دیدنی و زیبا بود.

آرش کنار استادیوم ورزشی

و

و

آرش کنار افتلینگ

آرش کنار خانه های مکعبی

و

و

و

و

و

و

و

بعد رفتیم سمت ساحل و دریا.

هوا بسیار سرد بود و باد شدیدی می وزید.  با اینکه آرش خیلی دلش میخواست بره تو آب ولی نشد و فقط پاهاش را توی آب کرد و کمی آب بازی کرد.

و

روز بسیار خوبی را گذراندیم.

پ.ن: امروز صبح با خبر شدیم که بابابوی عزیز پارسا و پویا پس از گذراندن یک دوره خیلی سخت بیماری فوت شدند گریهو کلی غمگین شدیم. دل شکستهدل شکستهدل شکسته

یادشون گرامی، روحشون شاد و قرین رحمت الهی




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/٥/٦

امروز صبح قبل از ساعت 10 رفتیم Hema برای صبحانه. بعد برگشتیم خانه آماده شدیم برای Giethoorn - خیت هورن که به ونیز هلند معروف است.

حدود 120 کیلومتر راه بود. وسطهای راه یک جای خوش آب و هوا ایستادیم برای ناهار.

بعد از ناهار مسیر را ادامه دادیم تا خیت هورن. کنار یک رستوران نگه داشتیم و یک قایق اجاره کردیم.

آقا مجتبی و جلال به نوبت هدایت قایق را به عهده داشتند.

مسیر بسیار بسیار زیبا  و پر از ویلاهای زیبا کنار آب درست مثل کارتونها یا مثل یک رویا.

و

و

و

و

نصف مسیر برگشت را هم ورود ممنوع رفتیم و کلی خندیدیم. در مجموع دو ساعت توی قایق در شهر حرکت کردیم و واقعاً مناظر زیبا و نفس گیر بودند.

و

بعد قایق را تحویل دادیم و برگشتیم سمت Zeist. قبل از اینکه برسیم خانه رفتیم به آهوها غذا دادیم و آرش کلی کیف کرد.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/٥/٥

و امّـــا ادامه ماجرا....

بعد از لگو مسیر را ادامه دادیم تا رسیدیم به

تونل تاریکی که مجدداً جریان قد تکرار شد. من و آرش رفتیم سوار یک بچرخ بچرخ شدیم که من سرگیجه گرفتم و آرش کیف کرد تا باباجلال اینا از تونل تاریکی بیایند.

بعد رسیدیم به یک قسمت که سوار وسیله زیر شدیم

و رفتیم تا آن بالا بالاها و از آنجا تونستیم کل افتلینگ را ببینیم.

و

و

بعد از آن سوار یک قایق شدیم و دور افتلینگ را زدیم. آرش و آرمان به مرغابی ها پاپ کورن میدادند و آنها هم با لذت میخوردند.

و

در طول مسیر مناظر بسیار بسیاز زیبائی را دیدیم.

و

بعد از این قسمت رفتیم قسمت فرشته ها که از آنجائیکه دوربین ماهـا هم رفیق نیمه راه شد، نتونستم از این قسمت بسیار بسیار زیبا عکسی بگیرم.

شهر داستانها قسمت بعدی بود که هر قسمتش یکی از داستانهای قدیمی را ساخته بودند و بسیار قشنگ بود.

بعد نیم ساعت وقت مانده بود که  آرمان و ماهـا رفتند دو سه تا از بازیهای خطرناک را دوباره بازی کردند و ما هم رفتیم دوباره از سرزمین عربها دیدن کردیم.

و امّـــا پایان گزارش افتلینگ.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/٥/٤

یکشنبه باران بسیار شدیدی بارید. تصمیم گرفتیم بریم استخر. انگار که همه همین تصمیم را گرفته بودند. از بس شلوغ بود پشیمان شدیم و همان دور و برها تو یک جنگل بسیار زیبا زیر بارون، تو ماشین ناهارمون  را خوردیم، چرخیدیم و برگشتیم خانه.

شب که سایتهای هواشناسی را چک کردیم متوجه شدیم هوای فردا آفتابی و معرکه است برای همین تصمیم گرفتیم بریم Efteling  یا همان شهربازی خودمون. با ماهـا هم تماس گرفتیم و قرار گذاشتیم.

دوشنبه صبح ساعت 11 رسیدیم Efteling. ماهـا کمی قبل از ما رسیده بود. با هم رفتیم داخل.

جای همگی خیلی خیلی خالی واقعاً محشر بود. محیط بسیار زیبا، بازیهای مهیج و جذاب، آب و هوای خوب، از شانس خیلی هم خلوت و عالی بود و تونستیم بازیها را یکی یکی با هم یکبار یا دو بار انجام بدیم.

آرش و ماهـا

و

اولین بازی یک ترن هوایی بود که با سرعت پائین میامد و وارد آب میشد و کمی خیس میشدی. حداقل قد برای این بازی 120سانتیمتر بود که آرش قدش کوتاهتر بود در نتیجه من و آرش خوش آخلاق منتظر نشستیم تا بقیه بیایند.

 

آرش گریان با لب و لوچه آویزان زیر متر 120 سانتی متری

بعد از کمی بازی  بازی و خنده دوباره خوش اخلاق و مشغول شیطنت شد.

بعد که همه آمدند رفتیم سراغ بازی بعدی که یک ترن هوائی بود و آرش هم میتونست سوار بشه. واقعاً وحشتناک بود.

آرش در صف انتظار جهت سوار شدن در ترن هوائی

اینم یک نما از ترن هوائی که خیلی سریع و وحشتناک بود. آرش کمی رنگش پریده بود ولی لذت برد و گفت که اصلاً نترسیده.

برای بازی بعدی هم آرش قدش کوتاه بود. ما نشستیم تا بقیه آمدند و ناهار خوردیم و مشغول ادامه سیاحت شدیم.

بعد از ناهار من، آرش و پرستو سوار این بازی شدیم و باباجلال و ماهـا و بقیه سوار بازی زیر شدند.

 آرمان و ماهـا که دو سه باری سواری کشتی شدند و لذت بردند.

بعد همه با هم رفتیم سوار یک قایق شدیم که با موج های خروشان حرکت میکردند و گاهی خیس میشدیم و در مجموع خیلی جالب بود. تقریباً شبیه تیوب سواری در پارک آبی آتلانتیس بود.

بعد رفتیم سراغ یک قسمت که با قایق از داخل کشور مراکش عبور میکرد. خیلی زیبا قسمتهای مختلف شهر را ساخته بودند و بسیار لذت بخش بود.

بعد رفتیم قسمت Lego که خودش یک شهر کوچک و بسیار زیبا بود.

از آنجا که دوربین رفیق نیمه راه شد گزارش افتلینگ نصفه کاره ماند تا عکسهای ادامه ماجرا به دستم برسه.

ادامه دارد....




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٠/٥/٢

جمعه صبح زودتر بلند شدیم، رفتیم ایکیا.  بعد از صبحانه یک دوری زدیم. کاملاً شبیه ایکیای دبی بود. چه از نظر دکوراسیون چه از نظر قیمت.

بعد رفتیم خرید.  آرش خان موقع خروج از مغازه با صورت رفت تو در شیشه ای چرخون مغازه و بینی اش حسابی درد گرفت و کمی کبود شد.

بعدازظهر هم کمی قدم زدیم و از هوای بسیار تمیز Zeist نهایت لذت را بردیم. 

شنبه صبح هم چون هوا سرد و بارانی بود، بعد از صبحانه راهی استخر سرپوشیده شدیم. تا ساعت 5 آرش یکسره آب بازی و سرسره بازی کرد و لذت برد.

و

و

این روزها آرش یکسره مشغول دیدن تام و جری است. ماچ