Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram
۱۳٩٠/٦/٢٩ :: ٩:٢۸ ‎ب.ظ

این روزها خیلی شلوغ پلوغ هستند. ظهرها ساعت ناهار من میرم مدرسه دنبال آرش و برش میدارم و می برمش دانشگاه تحویل باباجلالش میدم و برمیگردم شرکت. بعد دوباره ساعت شش میرم دنبالشون و میریم دنبال خونه گشتن.

فقط دو هفته دیگه مهلت داریم که جابجا بشیم و هنوز چیزی پیدا نکردیم.

آرش هم گرم مدرسه و شیطنت است. 

اخبار مدرسه از این قرار است:

ورزش یک ماه اول پسرها قوای جسمانی دارند و دخترها شنا و ماه بعد برعکس.

کلاس رقص از این هفته  تو مدرسه شروع میشه و آرش روزهای چهارشنبه و پنجشنبه زنگ تفریح ِنیم ساعته را میره برای کلاس حرکات موزون.

کلاس ژیمناستیک مدرسه هم از یکی دو هفته دیگه شروع میشه.  

امروز مرخصی گرفتم و بعد از برداشتن آرش رفتیم ویلای خاله شهزاد را تحویل گرفتیم چون امشب میان و آرش کلی از آمدنشون ذوق زده است.

بعد هم بدو بدو رفتیم کلاس شنا. جلسه اول بود. آرش و مکس با میس امی کلاس داشتند و طبق معمول تا جائی که شد شیطنت کردند.



موضوع مطلب : آرش / دبی / آموزشی
۱۳٩٠/٦/٢٧ :: ۱:۳٤ ‎ق.ظ

کلاسهای ترم جدید یکی یکی شروع شدند. 5شنبه اولین جلسه پیانو با میس بت بود و آرش کلی خوشحال که معلم خودش برگشته. کلاس هم رضایت بخش بود.

بعد از کلاس من و آرش رفتیم باشگاه ایرانیان، جلال هم با ماهـا و خانم کاظمی از دانشگاه آمدند و رفتیم سینما. فیلم "ورود آقایان ممنوع" کمدی و خیلی بانمک بود و جای همگی خالی خوش گذشت.

جمعه بیشتر به استراحت گذشت. شنبه درسهای هفته گذشته را یک مرور تندی کردیم و بعد رفتیم امارات مال. اولین جلسه نقاشی بود و حاصل کلاسش:

مثلاً یک ماشین مسابقه تو جاده است.

بعد از کلاس رفتیم Magic Planet آرش چهار تا بازی سهم این هفته را انجام داد و بعد از خرید برگشتیم خانه.

 5شنبه دو تا امتحان اول امسال را ازش گرفته بودند و نتیجه:

و



موضوع مطلب : آرش / دبی / آموزشی / مدرسه
۱۳٩٠/٦/٢٢ :: ٩:٠٥ ‎ب.ظ

آخرین خبر اینکه وبلاگ آرش 5 ساله شد هورا

5 سال پیش به طور کاملاً اتفاقی با دنیای وبلاگ و وبلاگ نویسی آشنا شدم و تصمیم گرفتم برای آرش یک وبلاگ درست کنم و هدفم فقط ثبت خاطرات آرش بود.

بعد یواش یواش با دنیای مامانهای وبلاگ نویس آشنا شدم. یک دفعه متوجه شدم یک عالمه دوست ناشناس دارم که با شادیها و خوشی هاشون شاد و با غمها و مشکلاتشون غمگین میشم و اشکم سرازیر میشه.

قرارهای وبلاگی، تقدیر، سرنوشت و خیلی مسائل دیگه باعث شد که دوستی با چند تا از دوستان آنلاین فراتر بره و عمیق و خواهرانه بشه و من بینهایت از گرمی حضورشون، از حمایت و توجه شون، بودنشون و ... شکرگزار خداوند هستم.

درست است که این شیرینی گاهی با یک کامنت از یک آدم مریض، بد یا روان شاد، گاهی با یک قضاوت ناعادلانه و یک طرفه، گاهی با ... تلخ میشه ولی من قضاوت را به خدا میسپارم و نمیذارم تلخی بتونه جای شیرینی حضور اینهمه دوست گرم، صمیمی و مهربون را که عمیقاً در دل من جای دارند را بگیره.

برای تک تک تون بهترینهای دنیا را آرزومندم. بغل



موضوع مطلب : دبی / مناسبتها
۱۳٩٠/٦/٢۱ :: ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ

مدتها بود که آرش به جای خرج کردنهای الکی پول هفتگی هاش را جمع میکرد. تهران هم کلی تو راهی درهمی و ریالی از مامانی، مامان بزرگ، خاله ها، عمه مژگان و خاله الهه گرفته بود.

نهایتاً برای خرید iPhone طبق قرارمون پس انداز سهم خودش را کامل کرد.

جمعه بعدازظهر با ماهـا و نیمای عمه مژگان رفتیم دبی مال. فیلم One Day را میخواستیم ببینیم که چون +15 بود آرش را باباجلال برد دنبال خرید iPhone و ما هم رفتیم سینما.  فیلمش درام بود و بد نبود.

بعد از سینما هیراد کوچولو و مامان و بابای گلش را یک کوچولو دیدم و بعد بدو بدو رفتم پیش جلال اینا .

و بالاخره آرش به آرزوی قلبیش رسید و گوشی iPhone را خریدیم. در واقع  به خواست آرش و به کام من   نیشخند

حالا از آنجائیکه من بسیار خوش شانس هستم، گوشی مشکل دار از آب درآمده و الان فرستادیم برای تعویض متفکر میگن 0.2 درصد اتفاق میفته که گوشی آکبند مشکل داشته باشه  کلافه

پ.ن: بیستم شهریور 1390 وروجکم شش سال و نیمه شد. مبارکت باشه عزیز دلم. ماچ



موضوع مطلب : آرش / دبی
۱۳٩٠/٦/۱۸ :: ٤:٠٦ ‎ب.ظ

دیروز 5شنبه 8 سپتامبر 2011 اولین روز سال تحصیلی 2011-2012 بود.  صبح زود آرش سرحال بیدار شد و دوش گرفت و آماده شد رفتیم مدرسه.

از آنجائیکه شیطونکم انگار دیگه بزرگ شده، بدون بغض و اشک خیلی راحت روز اول را شروع کرد و تندی رفت سر جاش نشست.

 و

آرش و خانم معلمش میس کلی

بعداز ظهر ساعت ناهار رفتم دنبالش. سرحال و قبراق بود و روز خوبی را گذرانده بود. برنامه هفتگی را که نگاه کردم دیدم علوم و اجتماعی به درسهای پارسالشون اضافه شده و یک کتاب علوم خیلی بزرگ هم براشون گذاشته بودند.

بردمش دانشگاه و برگشتم شرکت. دوباره 6:30 رفتم دنبالش با هم رفتیم خرید و بعد موهاشو کوتاه کردم

بعد رفتیم دنبال باباجلال و برگشتیم خانه.



موضوع مطلب : آرش / دبی / مدرسه
۱۳٩٠/٦/۱٦ :: ٩:٤٦ ‎ب.ظ

دو سه روز خیلی غم انگیزناک را گذراندیم. آرش هر کاری میکرد که یاد پارسا و پویا می افتاد شروع میکرد به گریه کردن. مثلاً با PSPش بازی میکرد. دو دقیقه نگذشته میذاشت کنار و بغض میکرد. تا سوال میکردیم که چی شده؟ میگفت: این بازی من را یاد پارسا پویا میندازه و حالا گریه نکن کی گریه کن. گریه

خلاصه که دلمون را خون کرد.دل شکسته هربار میریم سفر و میائیم همین بساط را داریم. متاسفانه خیلی خیلی احساساتی است. متفکر

دوشنبه تا چهارشنبه را با باباجلال رفت دانشگاه. چهارشنبه دیگه اوضاعش روبراه شده بود و مثل همیشه بود.

از سر کار رفتم دنبالش و با هم رفتیم امارات مال. یک بازی فوتبال برای PSP خریدیم که فعلاً دیگه یاد پسرخاله هاش نیفته! بعد رفتیم دنبال خرید وسائل مدرسه. 

  1. کیف مدرسه مشکی فِراری ساده به خواست خودش 
  2. با یک قمقمه فِراری.
  3. کفش مدل مردانه مشکلی از Clarks
  4. سه عدد جوراب سفید ساده از Gymboree

و دیگه فرم مدرسه اش کامل شد چون قبلاً از مدرسه بلوز شلوار فرم را گرفته بودیم. همانجا شامش را هم دادم، کارهاشو کردم و تو ماشین از خستگی بیهوش شد.

فردا صبح روز اول مدرسه است. امسال Grade 2 است و کلاس 2K. اسم خانم معلمش هم Miss Kelly است.



موضوع مطلب : آرش / دبی

5شنبه شب منزل خاله الهه اینا خوابیدیم. مامان عمو امیر هم بودند. ظهر جمعه عمه اعظم، مامانی اینا و خاله شهزاد اینا آمدند.

آرش و شارین عسلی

یک لحظه هم این چهارتا وروجک کنار هم ننشستند تا بتونم یک عکس درست و حسابی ازشون بگیرم. متفکر

بعدازظهر عمه نگین پارسا هم آمدند. خلاصه در کنار هم روز خوبی را گذراندیم.

جمعه عصر خاله نیلوفر گل، عموجواد  عزیز و نازنینهای خوشگل و ناز آمدند دنبالمون و  ما را بردند پارک. خیلی بهمون خوش گذشت.

و

و

و

مرسی خاله نیلوفر عزیز هم بابت پارک و هم بابت هدیه قشنگی که برای آرش زحمت کشیده بودین.

بعد با پارسا و پویا برگشتیم منزل مامانی ثریا . صبح با کمک بابابوی مهربون به کارهای بانکی رسیدم . بعدازظهر رفتیم منزل خاله نازی تا با مامان بزرگ، عمه ها، خاله نازی اینا  و زن دائی خداحافظی کنیم. بعد برگشتیم خانه  کلی مهمان داشتیم.

تا صبح تقریباً بیدار بودیم و چمدانها را بستیم. 5:30 با عموامیر، پارسا و پویا راهی فرودگاه شدیم. آرش خواب و بیدار بود و غمگین. کلی دوباره گریه کرد و یادش رفت که داره برمیگرده پیش باباجلال و قبلاً قول داده تا گریه نکنه. تمام مدت پرواز را خوابید و 10 صبح بود که رسیدیم دبی.

پ.ن.1: مثل همه سفرهای دیگه عمر این سفر کوتاه ما خیلی خیلی کوتاه بود و درست مثل برق و باد گذشت.

پ.ن.2: از مامان پارسای گل بابت هدیه قشنگش که در فرودگاه به دستم رسید خیلی متشکرم. شرمنده که از بس فرودگاه شلوغ بود نشد بیام ببینمتون.



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر / دالتونها

سه شنبه تو امارات عید اعلام شد برای همین شرکت ما هم تعطیل شد و من و آرش از صبح مشغول آماده سازی مقدمات سفر شدیم.

حدود 5:30 رفتیم دانشگاه دنبال باباجلال تا ما را برساند فرودگاه. تو فرودگاه آرش پشیمان شده بود و میگفت سفرمون را کنسل کنیم تا یکبار دیگه با باباجلال سه تائی با هم بریم.

خلاصه با بغض از بابائی جدا شد و طبق معمول که همیشه ایران ایر تاخیر داره آنروز هم سه ربعی معطل شدیم. آرش یک ساعت اول پرواز را خوابید و چهل دقیقه بعد را بازی کرد تا رسیدیم.

مامانی اینا و خاله الهه اینا همگی آمده بودند فرودگاه و کلی از دیدنشون خوشحال شدیم و آرش و پارسا و پویا هیجان زده مشغول بدو بدو و شادی شدند.

عمه اعظم هم آمدند منزل مامانی و تا ساعت 4 صبح گرم صحبت بودیم. دالتونها روز بعد را هم با هم منزل مامانی سپری کردند.

عصری خاله شهزاد اینا آمدند و با کلی اسباب بازی بن 10 مثل همیشه کلی ما را خجالت دادند.

شب همانجا بودیم. ظهر خاله الهه آمد و بعد از اینکه آماده شدیم بابابو و مامانی ما را رساندند منزل خاله نازی باباجلال و آنجا خاله ها و مامان بزرگ و عمه های آرش و ... را دیدیم.

تا ساعت 5:30 آنجا بودیم بعد عمو امیر آمد دنبالمون. دالتونها را برد استخر و من را رساند منزل خودشون. شب منزل الهه اینا بودیم.

آرش کلی با پارسا و پویا و عموامیر شنا کرده بود و وقتی برگشت بیرون روی داشت و تا شب گرفتار بودیم ولی بعد شکر خدا خوب شد و مشکل خاصی نبود.



موضوع مطلب : آرش / دالتونها / گزارش سفر / تهران
۱۳٩٠/٦/۸ :: ۳:٥٠ ‎ب.ظ

پبش به سوی تهران ماچ



موضوع مطلب : آرش / دبی
۱۳٩٠/٦/٦ :: ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ

صبح آرش با باباجلال راهی دانشگاه شد تا بعدازظهر ساعت 4 که رفتم دنبالش برای کلاس شنا.

شنا مثل همیشه خوب بود و آرش خیلی لذت برد. بعد از کلاس بردمش دوش گرفت و راهی امارات مال شدیم.

با توجه به اینکه سه شنبه شب به امید خدا راهی تهران هستیم، رفتیم یک کوچولو خرید کردیم، دنبال سفارشهای خرید گشتیم، شام خوردیم و بعد آمدیم دنبال باباجلال و برگشتیم خانه.

پ.ن: مامان ملوسک عزیز یک دنیا ممنون بابت محبت شما و آقای همسر. امیدوارم بتونم به شادیهاتون جبران کنم.



موضوع مطلب : آرش / دبی / آموزشی

هفته دوم و آخر کمپ هم بسیار عالی برگزار شد و آرش این بار لوح The Most Active Camper را از آن خودش کرد و کلی هیجان زده شد.

جمعه با نیمای عمه مژگان رفتیم سیتی سنتر مردف، یک دوری زدیم.

شنبه تا ساعت 2 تمیزکاری کردیم و بعد رفتیم کلاس پیانو.چون هر روز به زور نشونده بودمش پشت پیانو تا تمرینهای این دفعه را انجام بده معلمش ازش کاملاً راضی بود.

بعد از آنجا رفتیم دبی مال. باباجلال هم از سر کارش آمد. ماهـا و پدرش هم آمدند. رفتیم فیلم The Last God Father را دیدیم. کمدی بود و کلی خندیدیم ولی سوژه خاصی نداشت و فقط خنده دار بود.

بعد همگی رفتیم شام خوردیم و داشتیم سوار ماشین میشدیم که من متوجه شدم یکی از نایلونهای خرید نیست. برگشتیم سینما. یک فرم پر کردیم و 5 دقیقه نشد که پیدا شد.

و امـــّـــا خبر خوب اینکه سه شنبه این هفته من و آقای آرش خان راهی سرزمین مادری میشیم و کلی از این بابت خوشحالیم. البته هنوز بلیط برگشتمون کانفرم نشده و کمی بلاتکلیف هستیم. متفکر

دیشب موقع خواب آرش گفت: هر بار که از ایران برمیگردیم چون من دلم برای پارسا و پویا تنگ میشه، گریه میکنم مثل وقتی که از هلند برمیگشتیم و دلم برای خاله پرستو تنگ میشد و گریه کردم ولی این دفعه با اینکه دلم تنگ میشه ولی گریه نمیکنم میدونی چرا؟! گفتم چرا؟ گفت: برای اینکه باباجلال اینجاست و من دوست دارم زودی برگردیم پیشش. ماچ

قربونت برم عشق من که اینقدر اینروزها بابائی شدی. بغل



موضوع مطلب : آرش / دبی / آموزشی