Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram

هفته مدرسه به خوبی گذشت و آرش بعد از سه هفته  تعطیلی خیلی راحت  خودش را تطبیق داد و بدون غر غر رفت. ریاضی ذهنی شون این ترم جدول ضرب است و تا 5 را یاد گرفتند. آرش هنوز صددرصد همه را از حفظ نشده برای همین این روزها از هر فرصتی برای تمرین استفاده میکنیم.

شنبه آینده مسابقات ژیمناستیک بین مدارس شویفات امارات برگزار میشه که این دوره در شویفات ابوظبی است. سال گذشته آرش دوم شد. باید ببینیم امسال چه میکنه؟! نقطه ضعف آرش Backward Roll بود که شنبه در کلاس ژیمناستیک مربی ش (میس پترا) باهاش کار کرد و الان به راحتی آن را هم انجام میده.

پنجشنبه با ماهـا و هدیه رفتیم باشگاه ایرانیان و فیلم "اخلاقتو خوب کن" را دیدیم کمدی و بانمک بود.

فیلم A Thousand Words  ِ ادی مورفی را هم هفته پیش دیدم. خیلی قشنگ و خنده دار بود.

پنجشنبه چون جلال شرکت ما کار داشت، آرش را هم بعد از مدرسه آوردیم شرکت ما. با پسر همکارم آنقدر آتش سوزاندند که نگو!!!



موضوع مطلب : آرش / دبی / آموزشی
۱۳٩۱/۱/٢۱ :: ٢:٢٤ ‎ق.ظ

این سری تهران رفتنمون حسن بزرگی که داشت این بود که علاقه آرش به یادگیری زبان فارسی چندین و چند برابر شد.

آنجا تابلوها را با مشقت و لذت فراوان میخواند. یک روز داشتیم با بابابو میرفتیم منزل خاله الهه. تابلوی اشرفی اصفهانی را نشانش دادیم گفتیم بخونه. اشرفی را یواش یواش خواند و یک دفعه اصفهانی را به راحتی و بدون مشکل خواند. همه تشویقش کردند. یک خنده شیطونکی کرد و اعتراف کرد که از روی انگلیسی ش خوانده. زبان

هر جا هم میرفتیم یک کاغذ میگرفت و هرچه که به ذهنش میرسید را یکی یکی مینوشت و کیف میکرد. گاهی عکسشون را هم با کمک عمه شادی می کشید.

کلاس پیانو خیلی خوب بود و وقفه دو هفته ای لطمه ای بهش وارد نکرده بود. کلاس شنا و ژیمناستیک هم همینطور.

 و

دوشنبه هشت صبح هم ترم سوم مدرسه بعد از سه هفته تعطیلات شروع میشه و بیدار شدنی مکافاتی خواهیم داشت. 



موضوع مطلب : آرش / دبی / آموزشی / مدرسه

این عکس دالتونها جا مونده بود که مربوط به شب آخر بود و حسابی از کنار هم بودن شیطونکها لذت بردند و ادا و اصول در آوردند.

مدرسه آرش تا دوشنبه آینده تعطیل است بنابراین از وقتی برگشتیم آرش با باباجلال رفته سرکار و حسابی خوش به حال بابائی شده.

کارنامه را همان یکشنبه که برگشتیم رفتیم گرفتیم.

آقای آرش خان اینبار با معدل 94 Excellent شده نمره هاش نسبتاً خوب بود ولی بی دقتیش از همیشه بیشتر بود.



موضوع مطلب : آرش / دبی / دالتونها / کارنامه

خوب ما دوباره برگشتیم سر خانه و زندگیمون.

وداع با عزیزانمون این بار هم مثل هر بار سخت بود و جان کندنی غریب دل شکسته. هیچوقت روزهای آخر سفر را دوست ندارم و پر از حس دلتنگی هستم و هربار هم این حالت بدتر و بدتر میشه.

آرش مثل همیشه بسیار غمگین بود. دائم بغض داشت و می پرسید که کی دوباره پارسا و پویا را میببینه؟ کی دوباره میریم تهران؟!سوال و ...

چند دقیقه ای بازی میکرد و بعد دوباره یادش می افتاد و میزد زیر گریه. این حالتش یک روز طول کشید و الان شکر خدا بهتر شده.

یکشنبه صبح ساعت 8 پرواز داشتیم. با عمو امیر، پارسا و پویا رفتیم فرودگاه. پرواز برگشت هم راس ساعت!!! تعجب انجام شد و ما 10 بود که رسیدیم دبی. تا بیائیم خانه و جابجا بشیم نزدیک ظهر بود.

اینبار زیاد حس و حال عکاسی نداشتم و چند تا عکس بیشتر از این سفر ندارم.

آرش و بردیای عمه شراره

دالتونها و بردیا به ترتیب سن از چپ به راست



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / دالتونها / تهران

بقیه روزهای هفته هم به دید و بازدید اقوام گذشت. روابط عاشقانه و صمیمانه پسرخاله ها به مرور کمی تا اندکی شکرآب شد. البته با تمام این احوال طاقت دوری از هم را هم ندارند. متفکر

فقط دو سه روز دیگه به پایان سفر مانده و از الان از ته دل غمگین هستیم. آرش ازمون خواسته تا سفر را یک ماه دیگه تمدید کنیم که عملاً مقدور نیست و باید برگردیم سر کار و زندگیمون. احتمال زیاد یک هفته ای هم با افسردگی آقای آرش خان طرف خواهیم بود. اوه

دو سه روز پیش پارسا سخت مشغول تایپ یک داستان بود وقتی تمام شد داستانش اشک را به چشمهامون آورد.

و این هم داستان به روایت پارسا:

دور شدن سه برادر

سلام، من پارسا عدالت هستم، من با یکی از برادرهایم در کشور ایران و در شهر تهران زندگی میکنیم. آیا میدانید این داستان چگونه آغاز شد؟ بله، الان توضیح میدم: ما سه تا برادر بودیم به نام های (پارسا، پویا و آرش)...

در واقع آرش پسرخاله ی ماست و ما مانند یک برادر دوستش داریم. مواقعی که آرش از دبی به ایران می آید ما سه تائی با هم بازی میکنیم. یادم می آید یک روز به دیدن آرش رفتیم. آرش با یک پسر در حال دعوا بود، سر این که پسرک که اسمش رایان بود و در واقع پسردائی مامانم محسوب میشد یک اسباب بازی میخواست. من به سرعت دویدم و او را از آرش جدا کردم و به او گفتم: اگر بخواهی آرش را بزنی باید از روی جنازه من رد بشی. پویا هم به آرش گفت: آرش من هواتو دارم!

ما همیشه برادر هستیم و همیشه هم برادران مهربان هم می مانیم. ماچ

نویسنده: پارسا عدالت ماچ

هدیه آقا پارسای نقاش به آرش



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها

سلامی گرم و بهاری از شهر سرد من تهران قلب

با چشم بهم زدنی عجیب چهار روز اول سفرمون گذشت. آرش شبهای آخر قبل از سفر بسیار هیجانزده بود و تا صبح چندین و چند مرتبه سرحال و با نشاط بیدار میشد.

5شنبه صبح آرش را بردم مدرسه برای امتحان دیکته و قرار شد ساعت 9 برم برش دارم. برگشتم خانه. با کمک جلال چمدانها را جمع و جور کردیم و با تاکسی رفتیم آرش را برداشتیم و راهی فرودگاه شدیم.

از عجایب، پرواز ایران ایر درست راس ساعت و بدون تاخیر پرید.

بابابوی مهربون آمده بودند دنبالمون. دلم اندازه یک دنیا براشون تنگ شده بود. قلب

پارسا و پویا هم از شمال خودشون را با سرعت رساندند منزل مامانی ثریا. دیدارها بعد از مدتها تازه شد. آرش و پارسا و پویا واقعاً عاشقانه همدیگر را دوست دارند.

از دائی حسن خواسته بودم تا برای آرش یک کیک پرنده خشمگین درست کنند تا یک تولد کوچولو با پسرخاله هاش داشته باشه که همان شب کیک قشنگ و لذیذ را برامون آوردند.

بچه ها ماشاءالله خیلی بزرگتر و عاقلتر شدند و با شش ماه قبل قابل مقایسه نیستند.

 و

 بعد از یکی دو ساعت رفتیم منزل مامان بزرگ آرش. بعد از مدتها مامان بزرگ و عمه ها را دیدیم. بردیا هم آمد که ماشاءالله حسابی بزرگ شده. دیگه آرش با بردیا مشغول بازی شد و سرش گرم شد.

شب همانجا ماندیم و تا جمعه بعدازظهر هم بودیم. بعد آمدیم منزل مامانی ثریا با خاله الهه اینا و عمه اعظم دور هم بودیم.

پارسا و پویا هم شب ماندند و شیطونکها با هم خوابیدند. ظهر عمه شادی آرش آمد دنبالمون تا بریم رستوران باغ گیلاس.

بعدازظهر خوبی را در کنارشون گذراندیم. آرش که از پارسا و پویا جدا شده بود حسابی غمگین بود و بغض داشت و بداخلاق بود.

و

 تا آخرش هم یخش باز نشد متفکر بعد آمدیم منزل مامانی ثریا. حاضر شدیم و رفتیم دیدن عمومسعود اینا که از آلمان آمده بودند و بعد هم دیدن مامانی پارسا و پویا.

برای شام هم منزل خاله نازی باباجلال دعوت بودیم.

شب همانجا ماندیم و ظهر از آنجا ما رفتیم منزل مامان بزرگ آرش. آرش هم با پسرخاله هاش و عمو امیر رفت استخر برای شنا و نتونست آوای عمه شیما را ببینه.

غروب من و باباجلال رفتیم منزل عمه شراره. آرش هم 9 بود که آمد و مشغول بازی با بردیا شد.



موضوع مطلب : آرش / دالتونها / گزارش سفر / تهران
۱۳٩۱/۱/٢ :: ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ

سال نو مبارک. برای تک تک شما عزیزان سالی سرشار از شادی، سلامتی، خوشبختی و موفقیت آرزومندم. قلب

هفت سین 1391

روز اول فروردین از طرف شرکت به من دو سه ساعت مرخصی داده بودند، آرش مدرسه بود و  جلال هم تعطیل بود. بعد از تحویل سال، من و جلال راهی خرید شدیم تا تندی به کارهامون برسیم و بریم شرکت ِما که هرچه فکر کردم دیدم اصلاً حال نمیده که روز اول نوروز را برم سر کار اینه که زنگ زدم و مرخصی تمام روز گرفتم و با جلال تا تعطیل شدن آرش گشتیم و خرید بهاری کردیم بعد رفتیم دنبال شیطونکم.

آرش خانه که رسیدیم، سریع دوش گرفت و آماده گرفتن عیدیش شد.

براش از Gymboree یک ست کامل لباس بلوز، شلوارک و کاپشن و پیراهن روش را گرفته بودیم که خوشش آمد.

فردا انشاءالله آخرین امتحانش (دیکته) را میده و دیگه منتظر تعطیل شدن مدرسه نمیشیم، بعد از امتحان برش میداریم و راهی فرودگاه میشیم و تا چند ساعت دیگه به امید خدا بی حرف پیش در سرزمین مادری خواهیم بود. ماچ



موضوع مطلب : آرش / دبی / مدرسه / مناسبتها