Lilypie Kids Birthday tickers

وروجک مامان آرش
 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۱/۱٢/۳٠

نوروز 1392 مبارک باد. قلب

چه دعایی کنمت بهتر از این
خنده ات از ته دل  ،   گریه ات از سر شوق  ،   روزگارت همه شاد  ،   سفره ات رنگارنگ  و تنت سالم و شاد ... که بخندی همه عمر
سال نو مبارک.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۱/۱٢/٢٦

به روزهای پایانی سال 1391 به سرعت نزدیک میشویم و تنها چهار روز دیگر تا شروع سال 1392 باقی مانده. سال نو را به تک تک دوستان گلم تبریک میگم و امیدوارم که سال جدید سالی پر از شادی، موفقیت و خوشبختی برای تک تک شما عزیزان باشد.  قلب

امسال ما درگیر امتحانات پایان ترم آرش هستیم و نمیتونیم هفته اول بریم تهران ولی به محض پایان امتحاناتش به امید خدا راهی خواهیم شد. 

روز اول نوروز فقط باباجلال تعطیل است. آرش مدرسه و من هم سرکار هستم. ناراحت

پ.ن.1: و امــــّا دست نوشته بابابو گل و نازنین به مناسبت تولد آرش: 

ما هم عاشقانه شما را دوست داریم و از ته ته قلبمون براتون سلامتی را آرزو داریم.

 

پ.ن.2: و اینهم شعر خاله آزاده گل و با استعداد به مناسبت تولد آرشم

امشب سخن از تولد آرش ماست                 دردانه گلی ز هرجهت بی همتاست

پاینده و سرفراز و مشعوف شوی                         الله نگهدار تو عشق گل ماست

قلب

 امشب سخن از تولد آرش ماست                  دردانه گلی زهرجهت بی همتاست

پاینده و سربلند و شادان باشی                             در ظل توجهات یزدان باشی

 

پ.ن.3: نقاشی هفته:




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۱/۱٢/٢٤

امروز بعدازظهر تو مدرسه Music Show 2013 برگزار شد. از کلاس آرش 6 نفر برای فلوت انتخاب شده بودند و یکی از آنها آرش بود. آهنگ Joe Joe را با فلوت اجرا کردند و بعد هم دو تا آهنگ خواندند. برنامه شاد و قشنگی بود و آموخته های موسیقی کلاس سومشون را نمایش میداد.

و

آرش نفر دوم سمت راست از ردیف اول است.

و

این هم از نمائی نزدیکتر به همراه میس اشلین معلم موسیقی شون

آهنگ جو جو






نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۱/۱٢/٢٠

من آخر هفته بسیار سخت ولی پر از لذتی را گذراندم. جمعه 9 آرش را بردم استخر تا 10 تمرین کرد. بعد رفتیم امارات مال و از کارفور کمی خریدهای مربوط به تولد را انجام دادیم. برگشتیم خانه. ماها از شب قبل آمده بود. با کمک هم ژله ها، بسته های هدیه و ... را آماده کردیم تا ساعت 3. سه راه افتادیم برای کلاس فوتبال. 4 تا 5:15 کلاس داشت. همانجا آرش لباسهاشو عوض کرد و سر و صورتش را شست و آماده شد رفتیم تولد پسر هم دانشگاهی من که در Favorite Things مارینا مال برگزار میشد. مهمونی شون Dance Party بود که طبق معمول آرش اولش جوگیر بود و غمگین و تنها یک گوشه نشسته بود و هر کاری کردند در آموزش رقص گانگام استایل شرکت نکرد تا آمد با بقیه آشنا بشه و در بازیها شرکت کنه جشن دیگه تمام شده بود.

ساعت 7 بعد از جشن رفتیم آرایشگاه. یکی دو ساعتی کارمون طول کشید و بعد رفتیم از ویتروس میوه ها و بقیه وسائل تولد را خریدیم و خسته و هلاک برگشتیم خانه. تازه مشغول به کار درست کردن بقیه ژله ها و سالاد الویه و ... شدیم.یک بود که دیگه خوابیدیم. 


شنبه هم صبح زود بیدار شدیم، باباجلال که گرفتار کار بود و رفت دانشگاه. و من هم با سرعت مشغول کار شدم.  جشن تولد طبقه 5م ساختمان خودمون در قسمت Children Play Area برگزار میشد. بی اغراق بیشتر از سی بار بین طبقه 63 و طبقه 5 تردد کردیم و دیگه مهمانی که تمام شد من روی پاهام بند نبودم.

همکلاسی های آرش (سمی و شایان، ایلیا، یحیا، گرانچ، ابراهیم، حسنا و ...) و دوستان گل آرش در امارات (یاسین، آرمین، کوشا، کسرا، ...)، دوستان گل من (مریم جون، مصی جون و نیکان عسلی، سنی جون، ناهید جون، کاترین جون و صدیقه جون و مامان همکلاسی های آرش)، یکی یکی آمدند و 11:30 دیگه مراسم شروع شد. آرش با دوستهاش کلی آتش سوزاندند و یکسره مشغول فوتبال، بدوبدو، بادکنک بازی، بزن و بکش و ... بودند. مراسم را موسسه Happy Moments برگزار کردند که کارشون بد نبود و به بچه ها خوش گذشت. 

 و

 

 مسابقه رقص گانگام استایل، صندلی بازی، و چند تا بازی دیگه  ... 

 کیک را به French Bakery سفارش داده بودیم و نگران بودم که به موقع ارسال نشه که خوشبختانه درست به موقع رسید و قشنگ هم از آب درآمده بود.

آرش آنقدر مشغول بازی با دوستهاش بود که اصلاً حاضر نشد درست و حسابی عکس بندازه. بیشتر عکسها مربوط به قبل از حضور دوستاش بود. 

از همه دوستان عزیزی که در جشن شیطونک ما شرکت کردند تشکر میکنم. به ما در کنار شما خیلی خیلی خیلی خوش گذشت. مرسی از هدایای قشنگتون. قلب

از همه بهتر اینکه خاطره قشنگی از تولد 8 سالگی در ذهن آرش ثبت شد. ماچ

 




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۱/۱٢/٢٠

آرش گلم هشت ساله شدنت مبارک عزیز دلم. قلب

امروز تو محوطه بازی ساختمان خودمون یک جشن کوچولوی انگری برزدی برای آرش گرفتیم و 8 ساله شدنش را در کنار دوستان گلمون جشن گرفتیم. هورا

وروجک چشم ستاره ای من تولدت مبارک. ماچبغل




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۱/۱٢/۱٦

شمارش معکوس تولد شیطونک ما شروع شده و فقط چهار روز دیگه تا هشت سالگی آرش ِ وروجک مانده! قلب

باورم نمیشه که هشت سال از روزی که قشنگترین، ناب ترین، با ارزش ترین هدیه زندگی م را دریافت کردم، گذشته و لحظه لحظه این هشت سال برام مملو از خاطرات قشنگ و سرشار از لذت بوده است.

خداوندا سپاس و ستایش که مرا لایق مادر شدن دونستی و همچین جواهر کم نظیری را بهم هدیه دادی. شکر شکر و هزار بار شکر به درگاهت. خداوندا همیشه پشت و پناهش باش و از بلایا دور نگهش دار. الهی آمین. ماچ

پ.ن: زحمت ویرایش عکس را عمه شادی کشیده. مرسی عمه شادی گل ماچ




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۱/۱٢/۱۳

آقای وروجک کارنامه اش را گرفت و با اینکه اینبار هم با معدل 97 Outstanding شده و تمام نمره هاش به استثنای یکی بالای 90 است ولی همان یکی بسیار دور از ذهن و تامل برانگیز بود.

5شنبه وقتی باباجلال رفته بود دنبالش، آرش به من زنگ زد و گفت که معدلش 97 شده ولی صداش غمگین بود. (قرار بود اگه همه نمره هاش بالای 90 شد جایزه اش را خودش تعیین کنه ولی اگه حتی یکی هم زیر 90 بود من به سلیقه خودم جایزه را بگیرم) علت را که پرسیدم گفت همه نمره هاش بالای 90 شده بجز یکی که Almost Fail شده!!!!! منو میگی ابرو ؟!! ناخودآگاه درجا حالم گرفته شد. دل شکسته

آن یک درس درک مطلب انگلیسی بود. برگه اش را که دیدم اصلاً باورم نشد که این آرش است که برگه را پر کرده با این اشتباهات عجیب و غریب!!!! معلوم بود کاملاً حواسش جای دیگه ای بوده متفکر 

در هرصورت با اینکه زیاد مهم نیست و میدونم که دیگه تکرار نمیشه ولی خیلی عجیب بود متفکر برای اولین بار در کلاس سوم معدل ریاضی اش 100 شده که خیلی عالی است چون همیشه کلی بی دقتی میکرد.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۱/۱٢/۱٢

این آخر هفته درست مثل همه آخر هفته های دیگه به کلاسهای آموزشی وروجک خان گذشت و کمی هم البته مصدوم شد.

جریان از این قرار بود که تو ژیمناستیک رگ گردنش تو یک حرکت کشیده شد و دردناک شد. آقای شجاع هم تا بخوابه حسابی مشغول آه و ناله بود. امیدوارم که زودی خوب بشه و تا تولدش سرحال بشه. ماچ

این هم نقاشی این هفته:




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۱/۱٢/٧

جمعه بعدازظهر باباجلال سرگیجه داشت و برای اولین بار من و آرش دوتائی رفتیم کلاس فوتبال. سعی کردم با GPS و از یک مسیر کوتاه تر برم که سر از جاده راس الخیمه درآوردم و دیگه وقتی داشتم فکر میکردم که واقعاً گم شدیم و هیچکدام از تابلوها آشنا نیست!!! ، دیدم که مدرسه Repton سمت راستمون است و GPS بیچاره درست ما را هدایت کرده. نیشخند

کلاس فوتبال مثل همیشه سرشار از شادی و نشاط بود و آرش از لحظه لحظه اش لذت برد.

بعداز کلاس هم زودی برگشتیم خانه.

شنبه صبح زود بیدار شدیم و رفتیم استخر. یک ساعت بی وقفه طول استخر را شنا کرد و آخراش دیگه حسابی از نفس افتاده بود.

بعد از استخر رفتیم کلاس ژیمناستیک. برای اولین بار بعد از Hand Stand - Bridge تونست از حالت Bridge با کمک دستهاش روی پاهاش بایسته و بلند شه که کلی مورد تشویق خانم مربیش قرار گرفت. تشویق

شنبه بعدازظهر کلاس نقاشی داشت که کار این چند هفته را تمام کردند و این هم اثر هنری جدید آرش خان:

بعد از کلاس هم خرید هفتگی را انجام دادیم و خسته و هلاک برگشتیم خانه. 




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۱/۱٢/٤

امروز صبح ساعت هشت آرش با مربی جدید شنا (سارا) یک جلسه رکوردگیری داشت. وقتی رسیدیم استخر مدرسه Dubai American Academy دیدیم که بچه ها همه در رده سنی بالاتر از آرش هستند و مربی هم با دیدن آرش تعجب کرد و گفت که خیلی کوچولو است.

اول همه بچه ها نیم ساعتی طول استخر را بارها و بارها شنا کردند. بعد سارا سه تا سه تا براشون مسابقه میگذاشت و رکوردهاشون را ثبت میکرد.

آرش خیلی خیلی کوچولوتر از بقیه بود با این حال تو مسابقاتشون تو گروه خودش هر بار دوم شد. 

و

سارا به خوبی مربی قدیمی آرش (میس جن) به نظر میرسه و البته خیلی از او جدی تر و سخت گیرتر است. وقتی کارشون تموم شد همه بچه ها را یک گوشه جمع کرده بود و بهشون گفته بود که یک شناگر هفت ساله و کوچولو از نصف بیشتر شما ها بهتر شنا کرده!!!

بعد که رفتم سراغش. گفت که آرش شناگر فوق العاده محشری است و میتونه تبدیل به یک Super Star بشه و استعدادش عالی است. به جای هفته ای یک جلسه باید هفته ای دو جلسه ببرمش. این یعنی اینکه دیگه جمعه و شنبه صبح هم خواب تعطیل!!!متفکر

با این حال وصف حال خودم موقع شنیدن نظر خانم مربی ممکن نیست. مژه

عزیز دلم بهت از صمیم قلبم افتخار میکنم و آرزو میکنم که یک روزی واقعاً قهرمان جهان بشی. ماچ




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۱/۱٢/٢

امروز یکی از آن روزها بود. از آنجائیکه آرش برای فردا چهارتا امتحان داشت، داشتم ساعت شش تندی از شرکت در می آمدم که یکی از همکارای فیلیپینیم آمد و خواست که او را مثل بعضی وقتها سر راه برسونم.

رسیدیم به ایستگاه مترو ابن بطوطه. نگه داشتم و پیاده اش کردم و دو سه قدم جلوتر پلیس ماشین را نگه داشت و برای اولین بار حضوراً جریمه شدم نیشخند این مورد اول بود که علاوه بر کلی ضرر مالی، وقتم را هم تلف کرد.

بعد رفتم دنبال آرش و جلال. آمدیم خانه.  به علت تعمیرات خیابان، پارکینگ یک طرفه شده بود. نه راه پس بود و نه راه پیش. یک عالمه ماشین پشت سرمون و یک عالمه ماشین هم روبرومون بود. خلاصه ده بیست دقیقه ای طول کشید تا راه باز شد و رسیدیم خانه.

حالا من ماندم و یک وروجک خواب آلود و خسته، چهارتا امتحان فردا و یک ساعت وقت که باید همه اش را دوره کنیم!!!

به طرز معجزه آسایی همه چیز خوب پیش رفت. اول دیکته فرانسه، بعد دیکته انگلیسی، بعد ادبیات انگلیسی و در آخر هم لغت یابی (حدود 100 تا لغت) را تمرین کردیم. همه را به خوبی بلد بود و من را حیران کرد، چون دیروز برای تاریخ و کامپیوتر پدرم را در آورده بود.