Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram

جمعه صبح رفتیم کمی خرید کردیم و برگشتیم خانه حاضر شدیم و چمدانهامون را بستیم. آقا مجتبی که از سر کار آمدند، حدود ساعت سه راه افتادیم سمت آلمان. 

هوا آفتابی، کمی سرد و بسیار زیبا بود.  

و

تا منزل مهران ِ عمو مسعود در Mittelrain نزدیک Ulm آلمان حدود 650 کیلومتر راه بود. یک جاهایی آفتابی و زیبا بود و یک جاهای بارانی.

حدود 10 دقیقه از مسیر بارانی سیل آسا شروع به باریدن کرد بطوریکه چشم چشم را نمیدید و حتی یک قدم جلوتر هم معلوم نبود ولی خداراشکر زود تمام شد.

تا 10:30 شب توی راه بودیم، دو دفعه توقف داشتیم و آرش بیشتر راه را خوابید.

صبح حدود 10 صبح بیدار شدیم و با مهران و فهیمه جون دسته جمعی رفتیم گردش تو شهرشون.

هوا مثل هلند یک لحظه آفتابی و گرم و یک لحظه بارانی و سرد است. خلاصه که تکلیف مشخص نیست که باید لباس گرم بپوشیم یا لباس خنک.

ساعت سه و نیم بود که برگشتیم خانه .

خانه مهران اینا دور تا دورش بالکن است و دید فوق العاده ای داره.

تا فردا صبح اینجا هستیم و بعد به امید خدا راه میفتیم سمت Radolfzell شهر عمومسعود اینا.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / آلمان
۱۳٩۱/٤/٢٩ :: ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ

ساعت 12:30 باباجلال ما را برد فرودگاه. درست مثل همیشه دقیقه نود رسیدیم پای کانتر پرواز و طوریکه بعد از ما کانتر بسته شد!!

موقع خداحافظی آرش یغض خیلی سنگینی داشت و آخر هم نتونست خودش را نگه داره و  زد زیر گریه و اشکهای من و باباش را هم درآورد.

تا نیم ساعت هم خیلی احساساتی بود و چشمهاش تند تند پر میشد و بعد یواش یواش بهتر شد.

با پرواز 1:40 حرکت کردیم به سمت اتریش. حدود شش ساعت توی راه بودیم. آرش نیم ساعت اول کارتون لورکس را تماشا کرد و بعد خوابش برد و تا نزدیک وین خوابید.

نیم ساعت آخر هم که بیدار بود، هر یک دقیقه یک بار پرسید کی میرسیم؟!!

تو فرودگاه یک ساعتی منتظر شدیم و بعد دوباره به مقصد آمستردام سوار هواپیما شدیم.

دو ساعت توی راه بودیم و آرش عین دو ساعت را خوابید.

ساعت 9:30 به وقت محلی رسیدیم هلند.

پرستو جون و عمه اعظم و آقا مجتبی آمده بودند دنبالمون. همگی راهی Zeist بسیار بسیار زیبا شدیم. 

بعد از ناهار رفتیم آمسفورد و تا بعدازظهر آنجا چرخیدیم و هفت بود که دیگه برگشتیم خانه.

هوا کمی سرد است. یک لحظه باران وحشتناک می آید و یک لحظه هم هوا آفتابی و زیباست.

جای همه دوستان و عزیزان خالی. قلب



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند
۱۳٩۱/٤/٢۸ :: ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ

الان که دارم این پست را مینویسم مامانم سوار هواپیما شدند و هنوز نرفته دلتنگشون هستیم و جاشون حسابی خالی است.

امروز آرش کلاس شنا داشت. من یک ساعت از شرکت زودتر در آمدم و آمدم دنبال مامان و آرش و سه تائی رفتیم کلاس شنا.

بعد از کلاس رفتیم آخرین خرید را انجام دادیم و برگشتیم خانه. مامانم چمدانها را بستند و با جلال و آرش رفتند فرودگاه. من هم تند تند مشغول بستن چمدان شدم.

ساعت 1:40 من و آرش هم پرواز خواهیم کرد.... 

انشاءالله اگه قسمت باشه سعی میکنم زود زود با گزارش سفر آپدیت کنم.



موضوع مطلب : آرش / دبی / مهمان
۱۳٩۱/٤/٢٧ :: ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ

فردا چهارشنبه آخرین روز سفر مامانی ثریاست. آخرین بدو بدو ها را امشب انجام دادیم و فردا مامانم برمیگردند. از الان، از ته دل حسابی غمگین هستیم. دل شکسته

آرش و مامانی مهربون

مامانی عزیز یک دنیا از زحماتی که برای ما و بخصوص آرش کشیدین ممنونم. قلب امیدوارم که همیشه و همیشه تنتون سلامت، دلتون شاد و لبتون خندون باشه. دلمون براتون حسابی تنگ میشه. بغل

من و آرش هم از 5شنبه یک سفر 17 روزه را به تنهایی شروع میکنیم. نمیدونم چطور میشه همزمان هم خوشحال بود، هم غمگین و افسرده!!!! ولی الان درست همین حالت را دارم.

از یک طرف برای این سفر درست یک سال است که دارم برنامه ریزی میکنم، از این نظر که به نتیجه رسیده خوشحالم ولی چون بابا جلال گرفتار کار است و نمیتونه با ما بیاد غمگین هستم و اوّلین سفری است که تنهایی با آرش میرم و خیلی نگرانم.

امیدوارم که همه چیز خوب پیش بره و  علی رغم همه این حرفها سفر خاطره انگیزی از آب در بیاد. خیال باطل



موضوع مطلب : آرش / دبی / مهمان / سفر
۱۳٩۱/٤/٢٥ :: ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ

دو روز پیش خطر از بیخ گوش بچم گذشت.

جریان از این قرار بود که آرش داشت با بابا جلالش توپ بازی میکرد. بابا جلال روی مبل نشسته بود و آرش روی مبل  روبروش میپرید بالا و بابا جلال سعی میکرد با توپ نشونه بگیردش. آرش هم در میرفت و بالا و پائین می پرید تا توپ بهش نخوره.

تو یکی از حرکات همانطور که با پاهای کاملاً باز پریده بود بالا، عقب هم رفت و از پشت مبل محکم رفت پائین.

تا برسیم بهش دو سه ثانیه بیشتر نبود ولی مردیم و زنده شدیم چون به فاصله خیلی کمی یک کتابخانه هم پشت مبل هست و نمیدونستیم چه وضعیتی ممکن است داشته باشه. هیچ صدایی هم ازش در نیامده بود.

وقتی رسیدیم بهش دیدیم بیشتر ترسیده وحیران است. کمی هم درد در ناحیه کمر و پائینتر داشت. خداراصدهزار مرتبه شکر مورد خاصی نبود و الان خوبه خوب است و خدا خیلی رحم کرد.

صحنه در عین اینکه تکان دهنده بود کلی هم کمدی و خنده دار بود.



موضوع مطلب : آرش / دبی / بیماری
۱۳٩۱/٤/٢٤ :: ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ

هفته ای که گذشت آرش دو جلسه کلاس شنا داشت که با مامانی ثریا رفت و یک جلسه هم اسکواد داشت که با باباجلال رفت. کلاسهای اسکواد یک ساعت است که طول 25 متر استخر را بارها و بارها شنا میکنند و برای استقامتشون خیلی عالی است.

هر روز بعد از کار رفتیم یک طرفی و دیر وقت برگشتیم خانه.

آرش روزی دو صفحه دیکته فارسی مینویسه و هر بار که میریم بیرون هر چه تابلو هست را سعی میکنه که بخونه و خیلی خوب پیشرفت کرده.

روزها تند تند و بی وقفه دارند میگذرند و مامانم تا چهارشنبه این هفته فقط پیش ما هستند. ناراحت



موضوع مطلب : آرش / دبی / مهمان / آموزشی
۱۳٩۱/٤/۱٧ :: ۱:۳٥ ‎ب.ظ

دیروز با چند تا از همکارهای باباجلال و مامانی دسته جمعی رفتیم سینما. 9 نفر بودیم و جای همگی خالی خیلی خوش گذشت. 

فیلم Ice Age 4 را دیدیم که درست به اندازه سه قسمت قبلش زیبا، خنده دار و لذت بخش بود. 

بعد هم جای همگی خالی رفتیم رستوران فری کثیف تهران و دیروقت بود که دیگه برگشتیم خانه.

این هم یک قسمت از فیلم:



موضوع مطلب : آرش / دبی / مهمان / گردش
۱۳٩۱/٤/۱۳ :: ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ

و امـــّا میریم سراغ کارنامه نهایی کلاس دوم آقای آرش خان:

آرش امسال هم با معدل کل 97 جزء شاگرد اول ها شد و کلی من و باباجلالش را خوشحال کرد. در جا هم یک توپ فوتبال یورو 2012 آدیداس از ما و یک تفنگ اسباب بازی از مامانی ثریا جایزه گرفت.



موضوع مطلب : آرش / دبی / مدرسه / کارنامه
۱۳٩۱/٤/۱٢ :: ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ

روزها به تندی و شکر خدا به خوبی در گذر هستند...

آرش اوقات خوبی را در کنار مامانی ثریای عزیز داره میگذرونه. صبح ها تا ساعت 11 میخوابه و بعد هم بازی بازی تا ساعت 6 که من کارم تمام بشه و بریم بیرون.

از نظر آموزشی فعلاً روی فارسی تمرکز کردیم. پیانو همان هفته ای یک بار و شنای ترم تابستان هفته ای دو جلسه است. اینبار یک همکلاسی هم داره که از نظر هیکلی تقریباً دو سه برابر آرش است.

جمعه شب یک عروسی عربی تو هتل Grand Hayat دعوت داشتیم. من و مامان با ماهـا و مامانش و یک همکار دیگه رفتیم. آرش هم موند پیش باباجلال. خیلی سبک عروسی شون جالب بود و جای همگی خالی خوش گذشت. تجربه جالبی بود.

برای فینال جام ملتهای اروپا هم آرش و باباجلال با دو سه تا از همکارای دانشگاه شب نشینی داشتند و شاد و خوشحال و خندون از بردن اسپانیا برگشتند خانه.

کارنامه آقای وروجک را هم گرفتم و تو پست بعدی میذارمش.



موضوع مطلب : آرش / دبی / مهمان / آموزشی

چهارشنبه آخرین جلسه شنای آرش بود. چون جلسه آخر بود یک ربع اول شنای ترم را تمرین کردند و یک ربع دوم بازی روی یک Mat توی آب بود.

و

همه چیز خوب پیش میرفت  و آرش ِعاشق بازی هم حسابی لذت میبرد تا این که یک بار قرار شد بپره و مستقیم پرید با سر خورد به کف استخر.

و

اینجا بود که با یک بادمجان بزرگ روی پیشانی برگشت بالا. سریع  یک حوله پر از یخ گرفتیم و گذاشتیم روی پیشانیش. یک ساعتی خودش حوله را روی برآمدگی پیشانیش نگه داشت تا کم کم فروکش کرد و یک کبودی و ورم مختصر باقی ماند.

خدایا صدهزار مرتبه شکر که به خیر گذشت.

چند روز پیش رفتم کتاب سال مدرسه را گرفتم. تو Year Book / کتاب سال معمولاً کل وقایع و اتفاقات سال، مسابقات، نمایشها و ... ثبت میشه و عکس شاگردان هر کلاس و عکس همه فارغ التحصیلان و ... گذاشته میشه.

این سوّمین کتاب سال برای آرش بود و این هم عکس آرش و همکلاسی هاش در کلاس 2K:



موضوع مطلب : آرش / دبی / کتاب سال / بیماری
۱۳٩۱/٤/٤ :: ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ

آرش این روزها با مامانی ثریا حسابی مشغول بازی و لذت بردن از لحظه لحظه تعطیلات تابستانی اش است. روزی دو سه ساعت میره استخر و با انواع و اقسام بازیها (فوتبال، تفنگ آبی، دزد و پلیس و ...) تو آب سرش گرم میشه.

آرش و مامانی ثریای مهربون، گل و دوست داشتنی

چند روز پیش ایمیلی داشتم در مورد کلاسهای تابستانی Swimming Squad موسسه Active Sport . این کلاسها در مورد آموزش بچه ها و آماده کردنشون برای شرکت در مسابقات شنا است.

تو فـیـس بـــوک قبلاً عکسهاشون را دیده بودم و به شدت دلم میخواست که آرش در این کلاسها شرکت کنه. بخصوص که برای مسابقات آماده میشه و میتونه تو مسابقات داخلی امارات و بین المللی در آینده انشاءالله شرکت کنه.

خلاصه وقت گرفتم و برای تست و تعیین سطح. دیروز صبح رفتیم استخر DIA. در کمال تعجب طول 25 متری استخر را آرش بدون خستگی و توقف شش دفعه رفت و برگشت! مربی ش گفت که شناش خیلی خوبه و از آنجائیکه آرش خیلی ریزه میزه و لاغر است مربی خودش را آماده کرده بوده که وسط کار بپره و بگیردش و باورش نمیشد که وروجکم توانسته باشه تا ته خط بره و برگرده. تنها شنایی را که هنوز آموزش ندیده و نتونست انجام بده شنای پروانه بود. قرار شد در کلاسهای Talent Development 1 شرکت کنه و هنوز تا قهرمان شدن راه درازی در پیش داره.

شب ها هم با باباجلال دو تائی میشینند به تماشای مسابقات فوتبال جام ملتهای اروپا. هنوز به ده دقیقه نرسیده باباجلال از خستگی غش میکنه و خوابش میبره، یک کمی از نیمه اول گذشته نوبت آرش میشه ابله.

صبح هم هر جفتشون دنبال نتیجه بازی هستند. سوال



موضوع مطلب : آرش / دبی / آموزشی / مهمان
۱۳٩۱/٤/٢ :: ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ

بالاخره تعطیلات تابستانی شیطونکم شروع شد. دیروز آخرین امتحانش (دیکته) را داد و تعطیل شد و اما خبر خوب اینکه مامانی ثریا دیروز آمدند دبی و یک ماهی مهمان ما هستند. آرش حسابی بابت این موضوع هیجان زده و خوشحال است.

دیروز با مامانی از مدرسه برداشتیمش و رفتیم مرکاتو. کمی گشتیم و بعد رفتیم کلاس پیانو.

خبر خوب بعدی هم اینکه در جشنواره وبلاگ های مادرانه که به همت نشریه شهرزاد برگزار شد از بین 400 وبلاگ شرکت کننده، وبلاگ آرش جزء ده وبلاگ برتر معرفی شد و جوایزی گرفت. ممنون از همه دست اندرکاران و خاله آزاده عزیز که زحمت کشید و به جای ما در مراسم شرکت کرد.

این هم نقاشی این چند هفته اخیر:



موضوع مطلب : آرش / دبی / مهمان / بردن