Lilypie Kids Birthday tickers

وروجک مامان آرش
 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٢/۱٠/٢٩

امتحانات دوره ای اوّل ترم دوّم آرش از 5شنبه شروع شده و دو سه روز گذشته سخت مشغول مرور درسها بودیم. هفته پیش آرش نمره گرامر AMSش را برای اولین بار خیلی خیلی بد گرفته و فکر نکنم تا آخر این ترم هر چی هم 100 بگیره بتونه آن نمره و در نتیجه معدل انگلیسی ش را جبران کنه!!!

به عنوان تنبیه تماشای فیلم، کارتون و ... همینطور بازی را براش تا آخر هفته ممنوع کردم.

جمعه تا بعدازظهر درس خوندیم. بعد رفتیم دکتر. فرم مربوط به فدراسیون شنا را باید دکتر بعد از چک آپ مهر و امضاء میکرد. از 14 فوریه اوّلین دوره مسابقاتشون شروع میشه. 

برنامه های پر از فعالیت روزهای شنبه دوباره از سر گرفته شد. کلاس شنا 9 تا 11 است که از سارا اجازه گرفتم آرش را ساعت 10 برداشتم و بردم کلاس ژیمناستیک.

10:15 تا 11 کلاس ژیمناستیک داشت. بعد از یکی دو ساعت استراحت و مرور درسها ساعت 2 تا 3:30 کلاس نقاشی داشت.

حدود 4 رسیدیم خانه. دوباره مشغول درس خواندن شدیم. چون این هفته هر روز تقریباً بعدازظهرها یا کلاس شنا داره یا بدنسازی در طول هفته نمیشه زیاد درس بخونیم برای همین سعی کردم بیشتر درسها را مرور کنیم که عقب نباشه و از پس روزی سه چهارتا امتحان بربیاد.

امروز یکشنبه چهارتا امتحان ادبیات انگلیسی، گرامر، درک مطلب انگلیسی و درک مطلب فرانسه را با هم داشت!!!




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٢/۱٠/٢۳

یکشنبه تعطیل بودیم. نزدیک ظهر با هما و هیراد گل و یک خانواده از دوستانِ هما تو دبی مال قرار داشتیم. پسرها بعد از ناهار با بابای بردیا رفتند سینما، فیلم Justin and the Knights of Valour را تماشا کردند و لذت بردند.

ما خانمها هم از فرصت استفاده کردیم و تو مال چرخیدیم تا فیلم تمام شد.  بعد از فیلم از هم جدا شدیم و من و آرش بعد از خرید هفتگی راهی خانه شدیم.

تا رسیدیم خانه به آرش گفتم کیفش را مرتب کنه و برنامه درسی فردا را بچینه. دوشنبه صبح هم یک نگاه تندی به کیفش کردم و به نظرم رسید که همه چیز مرتب است.

بعد از خواب بیدارش کردم که برای مدرسه آماده بشه لباسهای فرمش را که می پوشید پرسید امروز چند شنبه است؟!  تازه دوتائیمون متوجه شدیم که امروز دوشنبه است!! بدو بدو برنامه درسی روز دوشنبه را به جای یکشنبه چیدیم تو کیفش و راه افتادیم. خطر از بیخ گوشش گذشت چون فقط دو تا درس مشترک بین دو روز بود.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٢/۱٠/٢۱

جمعه به مناسبت 45 مین سال تولد جلال رستوران Kaleidoscope هتل آتلانتیس را رزرو کردیم و با مامانم چهارتائی رفتیم. جای همه عزیزانی که نبودند خالی، خیلی خوب بود و خوش گذشت. 

آرش هم تلاش زیادی کرد که ظرف یکی دو روز گذشته هدیه بابایی را لو نده و چندین و چند بار هم تا مرحله اعلامش پیش رفت ولی در نهایت رازداری اش را ثابت کرد و اطلاع رسانی پیش از موعد نکرد.  نیشخند

امروز صبح جلال راهی دانشگاه شد و من و آرش مامانی ثریای گل را با دلی غمگین و بغضی سنگین رساندیم فرودگاه. به این امید که دو سه ماه آینده زود بگذره و راهی تهران بشیم.

مامان نازنینم یک دنیا ممنون بابت تمام زحماتتون ماچ

تا عصری هم آسمان ابری و گرفته بود و هم دل ما. باران هم گاه و بیگاه میبارید هم از آسمان و هم از چشمان من ...آرش میگفت: که چشم پارسا اینا روشن شد و چشم ما تاریک... خلاصه که جاشون خیلی خیلی خالیه.

پ.ن: فردا را تعطیل هستیم و از دوشنبه کار و مدرسه از سر گرفته میشود و دوباره می افتیم روی دور تند زندگی. 




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٢/۱٠/٢٠

از این هفته کلاسهای بدنسازی آرش شروع شد. سه شنبه از ساعت ناهار استفاده نکردم و به جاش ساعت 5 از شرکت در آمدم. رفتم خانه، دنبال آرش و مامانم و سه تائی رفتیم مدرسه Gems Wellington. تمرین 6 تا 7 بود که به موقع رسیدیم. سارا هم آمده بود و کار بچه ها با مربی بدنسازشون "کاترین" را نظارت میکرد.

کلاس جالبی بود و آرش از لحظه لحظه اش لذت برد. برای گرم کردن ده دوازده دقیقه روی تردمیل راه رفتند و دویدند. بعد حرکات مختلف بدنسازی را باهاشون تمرین کرد. آخر هم بهشون گفت که تغذیه شون باید چطوری باشه. چه چیزهایی باید بخورند و چه چیزهایی نباید بخورند و هفته ای یک بار هم بیشتر اجازه ندارند از فست فودها استفاده کنند و این خیلی نکته خوبی است چون آرش بدتر از من خیلی فست فود دوست داره و این خیلی بده.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٢/۱٠/۱٦

از یکشنبه تقریباً همه چیز به وضعیت قبلش برگشت.

جلال از تهران برگشت و کلی پسرک را هیجان زده کرد. تعطیلات ِ سال نو من و آرش هم تمام شد و برگشتیم سر کار و زندگیمون.

صبح زود آرش را رساندم مدرسه و رفتم شرکت. مشغول کارهای اول سال شدم. تا ساعت 3:30 اصلاَ نفهمیدم چطوری گذشت!!! 3:30 مرخصی گرفتم رفتم دنبال مامان. دوتائی رفتیم مدرسه دنبال آرش. همانجا تو ماشین آرش ناهارش را خورد و بردیمش مدرسه DAA برای اولین جلسه کلاس شنا.

هوا سرد بود، باد خیلی سردی هم می وزید، این طفلکی ها تو آبِ نسبتاً سرد استخر میلرزیدند و ما هم کنار آب میلرزیدیم. با این حال سارا تمریناتش را ادامه داد و عملاً نگذاشت که اعتراضی کنند. فقط یکی از دخترها را که واقعاً سرما اذیتش کرده بود را فرستاد خانه. خودش هم تعجب کرده بود که آرش و کریستین هیچکدام شکایتی نکردند و تا آخر تمرین مشغول بودند!!!

تنها کاری که سارا کرد نیم ساعت زودتر تعطیلشون کرد و تمرین دو ساعته را یک ساعت و نیمه تمام کرد. آرش را سریع فرستادم حمام. زیر آب گرم بیست دقیقه ای ایستاد تا یخش باز شد!!!

با این وضعیت سارا کلاس امروز را هم کنسل کرد تا آن یکی استخر که آب ش گرمتر است آماده بشه.

پ.ن: هر چی به رفتن مامانم نزدیک تر میشه من قلبم سنگین تر و حالم گرفته تر میشه. تا چند روز بعد از رفتنشون هم معمولاً این حس را دارم تا دوباره به تنهایی و دوری عادت کنم.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٢/۱٠/۱۳

سه روز از تعطیلات چهار روزه ی ما طبق معمول و به سرعت برق و باد گذشت.

شب سال نو، با خاله شهزاد اینا در JBR قرار گذاشتیم. پیاده از خانه ما تا آنجا حدود نیم ساعت، سه ربع پیاده روی بود که رفتیم و شام را در کنار هم در Bob's خوردیم. بعد رفتیم ساحل. هوا بسیار سرد بود. با این حال تا ساعت 12 منتظر نشستیم و لرزیدیم تا سال نو شد و آتش بازی آتلانتیس و پالم را تماشا کردیم. شب بسیار خوبی را گذراندیم. بعد دوباره پیاده برگشتیم خانه. از تنبلی دوربین را با خودم نبرده بودم و شارژ گوشیم هم تمام شده بود اینه که هیچ عکسی از آن شب ندارم.

چهارشنبه اول ژانویه، بعد از ظهر آماده شدیم رفتیم Dubai Miracle Garden. خیلی خیلی شلوغ بود و حدود یک ساعت تو ترافیک بودیم تا رسیدیم آنجا.

جمعیت خیلی زیاد بود و هوا هم زود تاریک شد اینه که نشد خوب کل پارک را ببینیم و از عکسها هم خیلی راضی نشدم. با این حال من خیلی دوستش داشتم و به نظرم بسیار جای قشنگی بود. دفعه بعدی که بخوام برم حتماً برای صبح اول وقت برنامه ریزی میکنم.

و

و

و

و

و

بعد هم رفتیم فستیوال سیتی. با دوستان قدیمی دوران بسکتبالم مژی، محیا و ... قرار داشتیم که یکی دو ساعتی با هم آنجا چرخیدیم و کلی خاطرات قشنگ برام زنده شده. بماند که چقدر دلم آن دوران و صفا و صمیمتش را خواست!!

5شنبه هم رفتیم دنبال مژی اینا و بردیمشون Outlet Mall. تا عصری آنجا چرخیدیم بعد مژده اینا را رساندیم خانه و برگشتیم کلاس پیانو آرش.

امروز با یک دوست گل دیگه قرار داشتیم که صبح آماده شدیم رفتیم مردف سیتی سنتر. آرش، دوست جدیدش هیراد و بابای هیراد رفتند سینما. فیلم Frozen سه بعدی را تماشا کردند و ما خانمها هم با هم دیگه تو مال چرخیدیم تا فیلم بچه ها تمام شد. ناهار خوردیم و بعد از کمی خرید هفتگی برگشتیم خانه. روز بسیار خوبی را در کنارشون گذراندیم. مرسی دوستم قلب

بعد آمدیم خانه و مشغول درس خواندن شدیم. یکشنبه مدرسه شروع میشه و کتاب داستان Three Little Foxes را باید هر هفته امتحان بده و این چند هفته تعطیلات لای کتاب را باز هم نکرده بود. 




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٢/۱٠/٩

جلال امشب رفت تهران و ما تنها شدیم.

آرش نزدیکهای فرودگاه که رسیدیم، حسابی بغض کرده و غمگین بود و خداحافظی غم انگیزی با باباش داشت. تا یکی دو ساعت بعد از رفتنش هم بداخلاق و بهانه گیر بود ولی آنقدر مامانم باهاش بازی کردند و سرگرمش کردند که از تو لاکش آمد بیرون و دوباره الان مثل همیشه شیطان و بازیگوش شده است.

آرش و مامانی مهربون در امارات مال

فردا آخرین روز کاری سال 2013 میلادی است و قرار است که ما نصفه روز کار کنیم. بعدش دیگه تعطیلات چهار روزه سال نو شروع میشه و از الان کلی براش برنامه ریزی کردم. قلب




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٢/۱٠/٦

هفته دوّم اقامت مامانم هم به سرعت برق و باد گذشت!!! 

از آنجائیکه تمام کلاسهای آرش به جز پیانو تعطیل شده، هر دو داریم یک نفس راحت میکشیم و تجدید قوا میکنیم برای ترم جدید.

من هفته گذشته هر روز تا ساعت 6 سر کار بودم و بعد از شرکت می رفتم دنبال مامان و آرش و سه تائی می رفتیم بیرون، یک دوری می زدیم و دیر وقت برمی گشتیم خانه. همه جا برای کریسمس و سال نو این روزها تزئین شده و این فصل سال دبی واقعاً دیدنی است.

بابانوئل امسال هم به مناسبت کریسمس آرزوی وروجک ما را برآورده کرد و یک کمربند WWE مخصوص قهرمانان کشتی کج با یکی دو تا کاراکتر Slugterra و یک بسته Trash Pack براش هدیه آورد و انگار که کل دنیا را با این هدیه به پسرک ما داد.

پ.ن: آرش کوچک هم که بود وقتی پیشی یک چیزی را می برد، برخلاف بقیه بچه ها باور میکرد! دلم میخواد این معصومیت و سادگی ش تا جائیکه میشه حفظ بشه برای همین فعلاً بابانوئل، عمونوروز و ... می آیند و می روند.

عزیز دلم عاشقتم. قلب

پ.ن: با اینکه شنبه ها کلاً تعطیل هستیم ولی فردا باید برای انبارگردانی و کارهای آخر سال برم شرکت، عوضش چهارشنبه تا شنبه آینده به مناسبت سال نو میلادی تعطیل هستیم و کلی از الان خوشحالم. تشویق




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٢/۱٠/٢

نتیجه تمام روز کشتی کج دیدن آقای آرش خان:

اینم تبلیغ جدید آدیداس در کنار بزرگراه شیخ زائد که آرش عاشقش است