Lilypie Kids Birthday tickers

وروجک مامان آرش
 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٢/۱۱/٢٧

از آنجائیکه رکوردهای جدیدِ هیچکدام از بچه ها سارا را راضی نکرده بود، یک ساعت اول تمرین روز دوشنبه را مسابقات گروهی برگزار کرد و رکوردهاشون را دوباره ثبت کرد. آرش اینبار سه تا از رکوردهاشو تغییر داد.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٢/۱۱/٢٦

این هفته دوباره هفته امتحان است و سرمون حسابی گرم مرور درسهاست. امروز  صبح کلاس شنا تعطیل بود. برای همین مستقیم رفتیم کلاس ژیمناستیک.

بعد از گرم کردن و تمرینات معمول ژیمناستیک، امروز مسابقه پرش، شنا داشتند که آرش نفر دوم شد و از آنجائیکه خیلی دلش مدال طلا را میخواست، بهترین ژیمناست شدن روز هم کمکی به حالش نکرد، حسابی غمگین شد و کمی هم گریه کرد!!!

کلی سر به سرش گذاشتم و بهش گفتم که همیشه تو زندگی شکست و پیروزی در کنار هم است مهم اینه که تو تمام تلاشت را کردی حالا اگه اول هم نشدی اصلاً مهم نیست. متاسفانه اصلاً جنبه باختن را نداره و کلی طول کشید تا تونستم از آن حالت خارجش کنم. زبان 

و

بعد هم رفتیم امارات مال. دو سه ساعتی با خاله شهزاد اینا آنجا گشتیم و ناهار خوردیم. بعد آرش رفت کلاس نقاشی و ما هم رفتیم کارفور خرید. قلب

بعد از کلاس، سریع برگشتیم خانه. الان هم نیکلاس معلم فرانسوی اش آمده و داره باهاش فرانسه تمرین میکنه.

پ.ن: 5شنبه موقع بازی فوتبال، با صورت خورده زمین و دور چشم و پیشونی اش کمی زخم و کبود شده. ظهر که از مدرسه تماس گرفتند تا ساعت 4 که برم دنبالش دلم زیر و رو بود. بعد که دیدمش و دیدم که زیاد شدید نیست تازه خیالم راحت شد.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٢/۱۱/٢٠

رکوردهای شنا را اعلام کردند و هنوز وروجک راه درازی را در پیش داره. بهترین رکوردهای مهارتهای مختلف شنای آرش که تاکنون ثبت شده:

امروز به خاطر بارش شدید باران کلاس شنا را تعطیل کردند. آرش هفتاد دفعه پرسید آخه برای چی تعطیل شده!!! بعد هم وقتی رسیدیم خانه، گفت بریم استخر خودمون که تمرین کنم. گفتم آب را چک میکنم اگه گرم بود میتونی بری وگرنه سرما میخوری. از اتفاق کارت ورودی جیم و استخر کار نمیکرد و نگهبان گفت که مشکل داره و فردا درست میشه. من هم از خدا خواسته بهش گفتم که امروز نمیشه! برگشتیم بالا. اصرار که بره وان را پر کنه تا کمی با Snorkelش تمرین کنه!! خلاصه وان را پر کردیم و نیم ساعتی برای خودش تو آب گرم مثلاً تمرین کرد تا خیالش راحت شد.

پ.ن: این قسمت آخر قابل توجه دوستان عزیزی که من را مادر سنگدلی میدونند و فکر میکنند که کلاسهاشو به زور میفرستم، نمیذارم بچگی کنه و بهش خیلی فشار میارم. چشمک 




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٢/۱۱/۱٩

بالاخره سارا ما را از رو برد و تمام مخالفین طرح کلاسهای صبح، این هفته 5شنبه ساعت 6 صبح استخر بودند!! زبان من و آرش هم 5:30 از خانه در آمدیم و رفتیم دنبال کریستین و سه تائی راهی کلاس شدیم. هوا تاریک و بسیار سرد بود ولی آب استخر خوشبختانه گرم و دلچسب بود.

کلاس یک ساعته بود که بچه ها 1000 متر شنا کردند و ما مامانها هم یک ساعت کنار استخر لرزیدیم و گپ زدیم.  خوشبختانه بعد از کلاس چون مدرسه آرش، به مناسبت مسابقات دوچرخه سواری آنروز تعطیل بود، بردم گذاشتمش خانه پیش باباجلال و خودم راهی شرکت شدم. آرش هم یک ساعت بعد با باباش رفت دانشگاه و کل روز را آنجا خوش گذراند.

جمعه بیشتر استراحت کردیم و یک کوچولو هم درس خوندیم تا برای امتحانات هفته آینده آماده باشیم.

شنبه صبح ساعت هشت Time Trial شنا برای ثبت رکوردها بود که آرش در مجموع زیاد سرحال نبود و رکوردهاش جالب از آب در نیامد. هنوز بعد از مریضی ش به طور کامل سرحال نشده.

بعد از آن، تا ساعت 10 تمرین کردند.

Swimming Snorkel ابزار جدیدی است که الان بیشتر زمان تمرین را با این وسیله تمرین میکنند.

بعد هم رفتیم ژیمناستیک و نقاشی.

نقاشی این هفته با آبرنگ است که طرح روش را با کمک نمک این مدلی کردند.

بعد از کلاس نقاشی آمدیم خانه. آرش دوش گرفت و استراحت کرد تا ساعت 6:30 که رفتیم کلاس پیانو و بعد برگشتیم خانه.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٢/۱۱/۱٦

دیروز جدول زمانبندی مسابقات شنا اعلام شد. اوّلین دوره مسابقات رسمی آرش تنها 4 روز بعد از 9 سالگی ش یعنی 14 مارچ 2014 در ابوظبی برگزار خواهد شد.

آرش یکی از دو شناگر پسری است که به تشخیص سارا در این دوره، در همه مسابقات 50 متر و 100 متر شنای کرال سینه، کرال پشت، قورباغه و 50 متر شنای پروانه می تواند شرکت کند. این یعنی اینکه به تشخیص سارا آرش تکنیک هر چهار استایل را کامل یاد گرفته.  قلب

اوّلین کلاس شنای آرش اردیبهشت 88 تشکیل شد.

لینک

سالهای اول هفته ای یک بار (نیم ساعت) تو گرما و سرما تمرین می کرد و پیشرفتش خیلی آروم و مورچه ای بود. یک موقع هایی پیش خودم فکر میکردم یعنی میشه که این پسرک بالاخره بتونه مثل ماهی شنا کنه!!!!

یک سال اخیر کلاسهاش زیاد شد و از هفته ای نیم ساعت به هفته ای دوساعت و نیم رسید. این ترم هم که به هفته ای هشت ساعت تبدیل شد.

از اولین روزها تا امروز حدود 5 سال گذشته. الان آرزوم برآورده شده. از این همه انرژی، وقت و هزینه ای که انجام شده نهایت رضایت را دارم. چون زحمات این 5ساله به ثمر نشسته و من خیلی خیلی برای آرش خوشحالم و بهش افتخار میکنم. خیال باطل




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٢/۱۱/۱۳

آخر هفته کاملاً به بیماری آرش گذشت. دو بار دکتر رفتیم. بار اول فقط تب داشت (بدون هیچ حالت سرماخوردگی) و دکتر تشخیص تب عفونی داد. بعد از یک روز گلاب به روی همگی بیرون روی، دل درد شدید و بی اشتهایی هم بهش اضافه شد. هر بار که بهش تب بر میدادم بلافاصله همه را برمیگرداند و ...

دوباره جمعه بردمش دکتر و اینبار آزمایش مدفوع انجام شد و باکتری تشخیص داده شد. دکتر بلافاصله براش آنتی بیوتیک نوشت. 

البته خوردن آن آنتی بیوتیک هم خودش ماجرایی بود. هنوز قاشق را به دهانش نزدیک نکرده بودم بالا می آورد!!!  خلاصه که تا شنبه ظهر خیلی به جفتمون سخت گذشت. بعد از اینکه دیگه اشکهای من را درآورد و حسابی حرصم داد!!! انگار که یکدفعه تصمیم بگیره، شربتش را خورد و از ظهر شنبه حالش یک دفعه خوب شد و تا رفت سراغ کشوی خوراکی هاش فهمیدم که بهتر شده. بعد هم یواش یواش شیطنتش را از سر گرفت.

الان هنوز کامل خوب نشده ولی خدا رو صدهزار مرتبه شکر خیلی بهتره.

به غیر از اخبار مریضی ش دو تا خبر دیگه هم بود:

خبر اول اینکه آرش به عضویت فدراسیون شنای امارات در آمد که این میتونه شروع یک عالمه موفقیتهای عالی براش در آینده باشه. در مسابقات جاری انشاءالله در مسابقات زیر ده سال شرکت خواهد کرد.

خبر دوم هم اینکه کارنامه اش را روز 5شنبه گرفت و باز هم با معدل 97 شاگرد Outstanding شد و کلی باعث خوشحالی من و باباش شد.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٢/۱۱/٩

دیروز بعد از کلاس شنا حدود ساعت هشت رسیدیم خانه. آرش کیفش را مرتب کرد و موقع بررسی امتحان AMS فردا، ناگهان متوجه شدیم که کتاب داستان Little Foxes که حدود 200 صفحه و 14 فصل است را امتحان داره در حالیکه من فکر میکردم امتحانش دو سه هفته دیگه است.

حالا ما چقدرش را خوانده باشیم خوبه؟!!  متفکر

یک فصل!!!!

این در حالی است که یک وروجک داریم که تا ساعت 4 مدرسه، مشغول بدو بدو بوده، بعد رفته دو ساعت هم شنا کرده، شام هم هنوز نخورده!!!! 

خلاصه با سرعت زنگ زدیم شام سفارش دادیم و خودمون مشغول خواندن شدیم. دو سه فصل اول که تمام شد دیدم آرش دیگه تقریباً خواب خواب است و باید چاره ای بیندیشم. متفکر 

بهترین راه برای دور کردنش از آن حالت بازی بود و خدائیش خوب هم جواب داد.

اول براش سوال و جوابها را میخواندم و داستان را با کلی ادا اصول اجرا میکردم تا تو ذهنش بمونه بعد می رفتیم روبروی هم می ایستادیم و مدل گردو، شکستم سوالها را ازش می پرسیدم. اگه درست جواب میداد یک قدم می آمد جلو و اگر غلط جواب میداد من یک قدم می رفتم جلو. خلاصه که هیجان بازی و شکست دادن من باعث شد تا خوابش بپره و ساعت 10:30 کل 14 فصل داستان را تمام کردیم و از داستان روباههای کوچولو و بیلی سر درآوردیم.

صبح هم ساعت 6 یک بار دیگه تند تند موقع خوردن صبحانه داستان را با هم مرور کردیم. این هم یکی از آن دسته گل هایی بود که من تازگیها زیاد آب میدم! آخ

پ.ن: دو سه روزی است که وروجک ما تب دار است و دکتر گفت که تب ویروسی است و باید دوره اش سپری بشه. امیدوارم که هر چه زودتر سپری بشه تا شیطونکم دوباره شیطنتش را از سر بگیره. 




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٢/۱۱/٦

شنبه پترا مربی ژیمناستیک آرش مریض احوال بود و کلاس این هفته را کنسل کرد، برای همین کلاس شنا دو ساعت کامل برگزار شد امّــا به طرز محسوسی آرش خسته بود و بدنش کشش نداشت. حالا یا تاثیر هفته امتحانات است که خوابش به اندازه کافی نبوده یا هنوز بدنش به مدل جدید کلاس های شنا (هشت ساعت در هفته) عادت نکرده! باید ببینیم این هفته اوضاع چطور است؟ 

5شنبه ها 6 تا 7 صبح هم سارا براشون کلاس شنا گذاشته!!!! من دو سه هفته است که از زیرش در میرم. دیروز بالاخره گیرم انداخت و گفت که ترجیح میده آرش یکی از کلاسهای بعدازظهر را شرکت نکنه و به جاش 5 شنبه ها بیاد چون به نظر میرسه که آرش از آن دسته افرادی است که صبحها براش پربارتره. حالا کی میخواد 5شنبه ها 5:30 صبح از خانه در بیاد و بره کلاس شنا کلافه




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٢/۱۱/٤

هفته خیلی سختی را گذراندیم.

آرش روزی سه چهارتا امتحان داد. هر روز ساعت 4 از مدرسه با باباجلال رفت دانشگاه و نیم ساعت تندی ناهارش را خورد بعد با والدین کریستین رفت کلاس شنا، بدنسازی و ... من ساعت 6 که تعطیل شدم رفتم دنبالش.

کلاسهاش بعضاً 6 یا 7 تمام می شد. بعد از کلاس بدو بدو می رفتیم خانه و مشغول درس خواندن برای روز بعد می شدیم. خلاصه که به هر جفتمون خیلی سخت گذشت ولی شکر خدا گذشت.

امروز تولد رادین جون دعوت داشتیم. نزدیک ظهر برای اولین بار رفتیم City Walk که جدیداً در خیابان الوصل افتتاح شده و جای خیلی قشنگی است. بخصوص که هوا هم خنک و عالی بود و جون میداد برای قدم زدن. بچه ها در Caboodle Play Area جشن داشتند و والدین هم در رستوران Mo's دور هم بودند. جای همگی خالی در کنار دوستان گرم و صمیمی خیلی خوش گذشت. قلب

بقیه روز را هم آرش بعد از پشت سر گذاشتن تحـــریم یک هفته ای، مشغول تماشای کارتون، کشتی کج، لگو و .... بود.