Lilypie Kids Birthday tickers

وروجک مامان آرش
 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۳/٥/٢٢

دو سه روز اول با پارسا، پویا به فوتبال، مسابقه و .... گذشت. وروجک هم یک کوچولو مریض احوال بود و یکشنبه چندین و چند بار گلاب به روی همگی بالا آورده بود.

عمه شادی، میخواست آراد شیطونک را ببره پیش دکتر ناطقیان. ازش خواستم آرش را هم برای یک چکاپ کلی ببره که دکتر تشخیص داده پشت هر دو گوش‌ش آب جمع شده و گلوش پر از خلط است که باعث میشه معده‌اش اذیت بشه و بالا بیاره. گفته بود که سرما خوردگی قبلی‌ش هنوز کامل از بدنش خارج نشده!!

کلی دارو براش نوشتند که به آموکسی کلاو (فارمنتین) از قدیم حساسیت داره و باید به جای سفیکسیم بخوره. شنبه هم باید برای آزمایش عفونت بره.

بعد از دکتر با عمه شادی اینا رفت کرج منزل عمه شراره تا چند روز را با بردیا، آوا و عمه‌ها و خاله‌های باباجلال بگذرونه. قرار است که جمعه برگرده منزل مامانم ...

ادامه: شنبه صبح آرش را عموپدرام رسوند منزل مامان. آزمایش عفونت را با مامانی اینا رفت داد و  یک قسمت از آزمایش‌ش ماند برای وقتی که برگشت اینجا و یک هفته آنتی بیوتیک و داروهاش رو نخورد، بعد بریم انجام بدیم. بعدازظهر هم با خاله الهه و پارساپویا رفتند دندانپزشکی.

دو تا از دندون‌هاشو دوست خاله الهه پر کرد و یکی هم آبسه کرده بود که تمیزش کردند و باید آنتی‌بیوتیک بخوره تا 5شنبه که بره پرش کنند. خداروشکر برعکس من که از دندانپزشکی بدم میاد و یک عالمه استرس میگیرم، آرش حسابی خونسرد است و اصلاً اذیت نمیشه.

شب هم رفت خانه خاله الهه تا فردا دسته جمعی بروند تئاتر.

 




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۳/٥/۱٩

به چشم بهم زدنی چهار روز گذشت و شنبه بعدازظهر من تنها و دلتنگ برگشتم دبی. آرش موند پیش پسرخاله‌هاش تا از آخرین روزهای تعطیلات تابستان‌ش نهایت استفاده را ببره.

پارسا و پویا این روزها کلاس فوتبال می‌روند. آرش هم به عنوان مهمان افتخاری در کلاس‌هاشون شرکت میکنه. هر بار که تمرینات را میره، آفتاب سوخته و لپ گلی برمیگرده.

جمعه ظهر در پارک چیتگر بچه ها اردو داشتند که من و الهه هم باهاشون رفتیم. خیلی خیلی به پسرها دسته‌جمعی خوش گذشت.

سه چهار ساعتی تمرین و بازی کردند و خوش گذراندند.

تو این چهار روز یک مهمانی منزل پرستو جون اینا رفتیم و یکی هم منزل خاله نازی ِ باباجلال. بیشتر اقوام را بعد از مدتها دیدیم و دیدارها تازه شد.

اینم آراد عسلی شیطونک عمه شادی که آرش عاشقانه دوستش دارد...

پ.ن: آرش این‌بار برعکس پارسال حال عجیبی داشت. از 5شنبه شب بغضی سنگین داشت و حاضر نبود بدون من جایی بره و از من جدا بشه.  یکی دو باری هم گفت که میشه با من برگرده و نمونه تهران!!! ولی در نهایت ماند...




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۳/٥/۱٦

سه‌شنبه آرش با من آمد شرکت. تا ساعت یک سرکار بودیم و بعد رفتیم چمدان‌هامون را برداشتیم. جلال ما رو رسوند فرودگاه.

با پرواز 16:40 ماهان راهی تهران شدیم. پرواز راحت و به موقع انجام شد. عموامیر و پارسا، پویا آمده بودند فرودگاه دنبالمون.

دالتون‌ها کلی از دیدن هم خوشحال بودند و تا خانه کل اطلاعات مربوط به چند ماه گذشته رو رد و بدل کردند. نیشخند

آرش و پسرخاله‌هاش

آرش و پسرعمه هاش




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۳/٥/۱٢

جمعه را بیشتر استراحت کردیم تا خستگی راه از تنمون در بیاد. بعدازظهر هم رفتیم خرید هفتگی.

شنبه بیشتر تمیزکاری کردم و لباسها را شستم تا برای سفر سه هفته ای آقای آرش خان آماده باشه و این هفته انشاءالله دوتائی راهی تهران می‌شیم. من وروجک را می‌ذارم پیش مامان اینا تا از آخرین روزهای تعطیلات تابستانی‌ش نهایت لذت را ببره و خودم برمی‌گردم سرکار.

از الان دلم کلی گرفته و اصلاَ روزهای تنها و بدون وروجک را نمیخواد دل شکسته ولی خوب تمرینی برای روزهای سخت است که دیر یا زود میرسه و گریزی ازش نیست. آرش امـــّا بسیار هیجان‌زده است و هزار تا برنامه با پسرخاله‌ها، پسرعمه‌ها و ... از الان چیده و امروز همه را لیست کرده تا یکی یکی با هم اجرا کنند. 

 تولدت مبارک عروسک زیبا ماچ

 شنبه حدود ساعت 4 رفتیم دنبال خاله شهزاد و شارین عسلی تا تولدش را جشن بگیریم. ناهار جای خالی همگی رفتیم رستوران Shake Shack


کمی گپ زدیم، کادوی شارین عسلی را دادیم و بعد از یکی دو ساعت شارین و خاله شهزاد عزیز را رسوندیم خونه‌شون و خودمون هم رفتیم دنبال جلال.

 

امروز آرش با من راهی شرکت شد و کل روز تو اتاق جلسات مشغول تماشای کارتون و ... بود و کلی هم تو ناهارخوری، پینگ پنگ بازی کرد.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۳/٥/۱٠

برنامه‌ی دو سه روز آخر سفر یکنواخت و تقریباً این مدلی بود. اول صبحانه مفصل در رستوران اصلی هتل، بعد وروجک خانِ عاشق آب را می‌بردیم پارک آبی.


 باباجلال همان روز اول دو سه بار که با وروجک سر خورد، کمر درد گرفت و عذرش موجه شد. من هم که خانم شجاع!!!! قلبم تحمل هیچ مدل سرخوردن و هیجانی را ندارهزبان!!!  

اینه که آرش مجبور شد خودش تنهایی بارها و بارها سر بخوره و حسابی لذت ببره.

بعد از دوش و استراحتی کوتاه، ناهار را در رستوران اصلی هتل می‌خوردیم و دوباره گشت و گذار در هتل شروع می‌شد.

بعد می‌رفتیم کافه ترک. آرش با باباجلال پینگ‌پنگ یا بیلیارد بازی می‌کرد و من هم برای خودم اینترنت بازی می‌کردم تا آرش بالاخره دل بکنه و خسته بشه. بعد برمی‌گشتیم اتاق‌مون. بعد از کمی استراحت آماده می‌شدیم و می‌رفتیم عکاسی تا موقع شام. غذا هم هر وعده جای همگی خالی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد سرو می‌شد و هر مدل سلیقه‌ای بالاخره یک چیزی برای خوردن پیدا می‌کرد... حتی بد غذایی مثل من...

 تازه میان وعده هم یک عالمه خوردنی‌های خوشمزه کنار استخر، دریا و ... سرو میکردند...


آخر شب هم در سالن آمفی‌تئاتر هر شب برنامه بود، شب اول تئاتر علاءالدین، شب دوم برنامه حرکات موزون یک گروه رقـــص از رومانی به نام Shadows که برنامه‌شون خیلی  قشنگ و هنرمندانه بود.

 شب آخر یک برنامه کمدی بود که آهنگ‌ها و فیلم‌های معروف مثل تایتانیک، بادیگارد و ... را به صورت کمدی اجرا می‌کردند که خیلی خنده‌دار و بامزه بود.

هر بار بعد از اتمام برنامه آهنگ Shake it up Sekerim - Kenan Doğulu را می‌گذاشتند و بچه ها و بزرگترها با هنرمندان برنامه حرکات موزون گروهی انجام میدادند.

تو هتل علاوه بر خوردن و خوابیدن، برنامه‌های تفریحی زیادی مثل بالن سواری و اسکی روی آب و ... هم بود که ما استفاده نکردیم.


کلاً اگه کسی تصمیم به خرید نداشته باشه و فقط قصد تفریح و رفع خستگی داشته باشه یک همچین هتل‌هایی فوق‌العاده است. مساقران هتل 90% اروپائی و ترک بودند و درصد خیلی کمی هم ملیت‌های دیگه بودند. بیشتر هم خانوادگی آمده بودند.  

من و ماهـــا فقط یک بار، دو سه ساعت رفتیم مرکز شهر بودروم یک دوری در بازار زدیم و برگشتیم. بقیه مدت فقط در هتل بودیم.

تا 5شنبه ظهر 31.07.2014 آنچا بودیم و بعد تسویه حساب کردیم و چون چند ساعتی هنوز تا پروازمون فاصله بود، همانجا ماندیم و بعد از ناهار با تاکسی راهی فرودگاه شدیم. با پرواز داخلی برگشتیم استانبول و از آنجا هم با پرواز 7:55 راهی دبی شدیم. حدوداً ساعت یک بود که رسیدیم فرودگاه دبی. 

با اینکه خیلی خوش گذشته بود ولی به محض رسیدن به دبی نفس راحتی کشیدیم. 




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۳/٥/۸

پرواز استانبول به بودروم کوتاه بود و حدود یک ساعت و ربع طول کشید. 

چمدان‌هامون را تحویل گرفتیم و با تاکسی راهی هتل Bodrum Holiday Resort & SPA شدیم که حدود 40 کیلومتر از فرودگاه فاصله داشت. مسیر بسیار زیبا بود یک طرف آبی دریا و یک طرف سبزی جنگل...

محوطه هتل بزرگ و بسیار زیبا، کنار دریا با چندین و چند استخر کوچک و بزرگ، سرسره‌های آبی، سالن آمفی‌تئاتر، رستوران‌های ایتالیایی، ترکی و ... است. خلاصه هر چه که بشه تصور کرد، توی هتل پیدا میشه. اتاق‌هاش امـــّا خیلی معمولی است و اصلاً امکانات یک هتل 5 ستاره را نداره!!! زیاد هم تمیز نیست.

نمای قسمتی از بالکن اتاق ما

یکی از استخرها

محیط بسیار زیبا

پارک آبی


پکیجی که ما گرفته بودیم All inclusive بود که شامل صبحانه، ناهار و شام و .... می‌شد و بسیار بسیار جای همگی خالی عالی است.  فقط یکی از اشکالاتی که داره اینه که توی اتاق‌های هتل اینترنت نداره و فقط تو لابی و کافه ترک میشه به اینترنت وصل شد.

قسمت دوّم سفر جای همگی خالی، کلاً در هتل بودروم به استراحت و تفریح داره میگذره.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۳/٥/٧

دوشنبه 28.07.2014 بعد از صبحانه رفتیم تندتند وسائل‌مون را جمع کردیم، اتاق‌مون را تحویل دادیم و راهی فرودگاه شدیم.

با پرواز ساعت 2:40 بعدازظهر راهی بودروم (Bodrum) شدیم و استانبول را با تمام زیبائی‌هاش و تمام خوبی‌ها و بدی‌هاش ترک کردیم.

نظر شخصی من اینه که استانبول شهری بسیار زیبا با مناظر نفس‌گیر، خیره‌کننده و با دیدنی‌های فراوان است و با دو سه روز حتی یک دهم آن همه قشنگی هم دیده نمیشه ولی فقط از نظر توریستی و تفریحی عالی است. برای زندگی دبی به مراتب بهتر و امن‌تر است.

تو استانبول به راحتی و جلوی چشم شما تو تاکسی، یک اسکناس 100 لیری تبدیل به 20 لیری میشه و شما به جای 30 لیر کرایه تاکسی در واقع 110 لیر پرداخت میکنید بدون اینکه اون لحظه متوجه بشید!!!

تو استانبول یک مسیر 3 دقیقه ای را 30 لیر به تاکسی پرداخت میکنید!!!! چون توریست هستید، مسیرها را بلد نیستید و باید پوست‌تون را بکنند.

تو استانبول وقتی راننده میگه این مسیر ترافیک داره و من از یک مسیر دیگه میرم، به مقصد که میرسید میبینید تاکسی‌متر به جای 20 لیر 52 لیر نشون میده!!!!! حالا چطوری و کی تاکسی متر را راننده دستکاری کرده الله اعلم!!! بعد که دارید باهاش بحث میکنید که چطور این ممکن است!!! 50 لیر تو دست‌تون جلوی چشم خودتون غیب میشه... آخرش به جای 20 لیر در واقع 102 لیر کرایه دادید!!!

تو استانبول حتی بخش اطلاعات بازارها، فرودگاه، مهماندار هواپیما و ... هم انگلیسی را به هیچ‌وجه متوجه نمی‌شوند چه برسه به مردم عادی!!!! پس اگه آدم ترکی بلد نباشد، ارتباط برقرار کردن به شدت مشکل خواهد بود.

نکته دوّم برای کسانی که قصد سفر به ترکیه را دارند اینه که سعی کنید بیشتر از مترو، اتوبوس، منوریل و ... استفاده کنید و تا آنجا که میشه از تاکسی ها دوری کنید. چون به محض اینکه متوجه بشوند توریست هستید، موارد بالا براتون به سادگی اتفاق میفته!!!! شاید هم شانس ما بود که در یک روز سه تا اتفاق این مدلی برامون پیش آمد ولی در هر صورت احتیاط کنید.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۳/٥/٦

یکشنبه 27.06.2014 بعد از صبحانه اوّلین دوست زندگی من، بیتا آمد هتل و یک ساعتی با هم بودیم و گپ زدیم و کلی از دیدنش بعد از این همه سال خوشحال شدم.

بعد که بیتا رفت، آماده شدیم رفتیم موزه توپکاپی سرای (Topkapi Sarayi Müzesi).

وارد شدیم و قسمت به قسمت موزه را گشتیم.

این هم ماکت کلی موزه

قسمتهایی که مربوط به ایرانی‌ها بود مانند غنائم جنگی، هدایای مربوط به نــــادر شاه یا فتحعلی شاه قاجار، تاج و تخت نادر، مدال‌های خورشید و شیرخورشــــید و قسمتهای مربوط به ائمه و پیامبر اکرم و یاران‌شون... را بیشتر دوست داشتیم.


و


مناظر اطراف قصر بسیار زیبا و قشنگ بود.

و

ولی ساختمان‌های موزه گرم و غیرقابل تحمل بود. هیچ خنک‌کننده درست و حسابی‌ای آنجا نبود.

جلال بیشتر از همه به موزه علاقه داشت و یکی یکی تمام توضیحات را با دقت میخوند آخراش دیگه هلاک شده بودیم از خستگی و گرما.

چهارساعتی آنجا گشتیم. بعد با مُنورِیل، فونی‌کولر و مترو رفتیم پاساژ ایستینیه پارک (iStinyePark) این مال نسبت به جواهر جدیدتر و بهتر بود. اول غذا خوردیم و بعد چرخیدیم تا 9. یک کوچولو خرید کردیم و برگشتیم هتل




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۳/٥/٥

شنبه 26.07.2014 تصمیم گرفتیم بریم جزیره بیوک آدا (Büyükada). با تاکسی از هتل رفتیم کاباتاش (Kabataş). از آنجا با کشتی راهی جزیره شدیم. اولین کشتی در حال حرکت را گرفتیم که رو باز نبود و نتونستیم مناظر زیبا و نفس‌گیر جزایر نزدیک استانبول را درست ببینیم...

و

سه چهار ساعتی تو جزیره چرخیدیم. قشنگ بود و رویایی. درشکه و دوچرخه برای حرکت تو جزیره فراوان بود.

و

و

هوا گرم و کمی شرجی بود، با این حال بسیار عالی بود و خوش گذشت. 

تا حدود ساعت 2:30 آنجا بودیم. بعد دوباره کشتی گرفتیم اینبار کشتی روباز بود و مقصدش مسجد سلطان احمد. یک ساعت و ربع در راه بودیم و باد خنکی هم می‌وزید و مناظر فوق‌العاده زیبا و قشنگ بود. خلاصه جای همگی خالی خیلی خیلی عالی بود.

وقتی پیاده شدیم، اول رفتیم موزه توپکاپی (Topkapi Sarayi Müzesi) که چون یک ساعت فقط وقت بود تا قبل از تعطیل شدن موزه، داخلش نرفتیم و همان اطراف مسجد سلطان احمد، مسجد آبی و پارک گلبن را چرخیدیم

و 


بعد از آن با مُنورِیل، مترو و ... راهی جواهرمال شدیم. 

خسته بودیم و گرسنه. اول ناهارشام را همزمان خوردیم و بعد کمی دور زدیم. در مقایسه با پاساژهای دبی خیلی جذاب نبود و قیمتها هم کمی بالاتر از آنجا بود. برای همین بدون اینکه خریدی انجام بدیم برگشتیم هتل.

پ.ن: تو فودکورت خدا خیلی بهمون رحم کرد. بسیار شلوغ بود طوری که سوزن مینداختی، پائین نمی‌رفت. وسط‌های غذا بود که احساس کردم یکی خورد به صندلی و کیف جلال که روی دسته صندلی من بود افتاد زمین. برش داشتم و یک نگاهی به خانمه کردم که عذرخواهی کرد و بین جمعیت غیب شد. خانمی که پشت ما نشسته بود گفت که این شگردشون است که کیف‌ها را به سادگی از روی دسته صندلی این مدلی میزنند و این روزها بسیار زیاد شده... خیلی شانس آوردیم چون علاوه بر پول و گوشی‌هامون، کارت اعتباری هم بود که تا میتونستیم از این راه دور کنسلش کنیم، احتمال زیاد خسارت زیادی بهمون خانم دزده میزد. پس نکته اول اینکه هرگز کیف‌تون را تو سفر به استانبول از خودتون جدا نکنید و بخصوص به هیچ وجه آنرا روی دسته صندلی در جاهای شلوغ نذارید!!!




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩۳/٥/٤

5شنبه شب مامانم را بردیم فرودگاه. با پرواز ساعت 10 شب راهی تهران شدند و جاشون کلی خالی شد. 

آرش اولش یک کوجولو غمگین بود ولی شوق سفر تابستانی خودمون با ماهــــا و اینکه خودش یکی دو هفته دیگه میره تهران باعث شد که زودی حالت‌ش عوض بشه.

برای سفر تابستانیِ امسال برنامه خاصی داشتیم که با توجه به اینکه ویزامون در نیامد و مهلت هم دیگه از دست رفته بود، از بین جاهایی که بدون ویزا میشد سفر کرد ترکیه را انتخاب کردیم.

بعد از گذاشتن مامان، برگشتیم خانه وسائل‌مون را جمع کردیم و حدود 3:30 دوباره راهی فرودگاه شدیم. ماهــــا قبل از ما رسیده بود و منتظرمون بود.

بارها را که تحویل دادیم، متوجه شدیم پرواز یک ساعت تاخیر داره!!! خلاصه سه ساعتی آنجا برای خودمون گشتیم و استراحت کردیم تا نوبت پرواز ما شد.

با پرواز Turkish AirLines حدود ساعت 8 راهی استانبول شدیم. مدت پرواز 4:50 دقیقه بود و با وجود دو تا بچه کوچک که یکسره گریه می‌کردند و جیغ می‌کشیدند، کمی سخت گذشت. آرش دو تا کارتون Lego Movie  و تام و جری را تماشا کرد و بعدش خوابید تا خود استانبول. ما هم با خوابیدن و فیلم دیدن سرمون را گرم کردیم تا رسیدیم.

اولین چیزی که توجه‌مون را جلب کرد آسمان آبی استانبول با ابرهای سفید بسیار دل‌انگیز بود.

 فرودگاه آتاتورک یک چیزی شبیه فرودگاه امام خمیــــنی در اندازه های بزرگتر بود!! چمدان‌مون را تحویل گرفتیم و با تاکسی راهی هتل Taba Luxury Suits شدیم. قرار بود یک هتل 5 ستاره باشه که با اینکه تمیز است ولی اتاق ما یک واحد دو خوابه معمولی است تو یک ساختمان عادی، در یک خیابان سربالایی با شیب خیلی خیلی زیاد در منطقه بشیکتاش.

کمی استراحت کردیم و آماده شدیم رفتیم میدان تکسیم و خیابان استقلال.

اینجا بیشتر مردم فقط با زبان ترکی صحبت میکنند و زبان انگلیسی را به زحمت متوجه می‌شوند یا اصلاً متوجه نمیشوند که خوشبختانه ترک زبان بودن جلال باعث شده که تا حدودی میتونه باهاشون ارتباط برقرار کنه وگرنه خیلی سخت میشد.

ناهار را همانجا در رستورن Faros Kebap جای همگی خالی کباب لذیذی خوردیم و دو سه ساعتی همان دور و اطراف چرخیدیم. شلوغ بود و مملو از هموطنان عزیز ما از ایران. قدم به قدم چرخ‌های بلال با بوی محشر بلال کبابی که من خیلی دوست دارم، چرخ‌های میوه، هندوانه، بلوط و نان شیرمال ... خیلی جالب بود.

حدود هشت بود که دیگه برگشتیم هتل و استراحت کردیم تا برای امروز سرحال باشیم.