Lilypie Kids Birthday tickers

وروجک مامان آرش
 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٤/٥/۳۱

امروز صبح با آرش رفتیم مدرسه. بعد از کلی معطلی، پرداخت هزینه‌ها و گرفتن کتاب‌های کلاس ششم، با هم رفتیم دبی مال. بعد از ناهار و کمی گردش و خرید، رفتیم سینما و انیمیشن کارتونی Inside Out را تماشا کردیم.

خیلی جذاب، دیدنی و پر مفهوم بود. در ضمن اصلاً هم گریه‌دار نبود. دروغگو هر دومون خیلی دوستش داشتیم.

پ.ن: دیروز جمعه می‌خواستیم جلال را برسونیم سر کار و خودمون بریم خرید هفتگی. آرش زودتر رفت که آسانسور را بزنه. وقتی ما رسیدیم دیدیم رنگش به شدت پریده و لب‌ش کبود است. می‌گفت که بازوش درد می‌کنه و حالت تهوع داشت!!! ظاهراً یک چرخ و فلک زده بود، مستقیم بازوش خورده بود به دیوار و در جا فشارش افتاده بود. سرش شروع کرده بود به گیج رفتن. سریع برگشتیم خانه. بعد از کلی بالا آوردن، رنگ و روش برگشت و حالش خوب شد. تازه اون موقع دیدیم که جای ضربه حسابی کبود است که براش یخ گذاشتیم. خداروشکر که به خیر گذشت. الان فقط کمی جای ضربه درد داره وگرنه دستش را راحت می‌تونه تکان بده...




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٤/٥/٢٤

چهارشنبه تا ظهر سرکار بودم. ساعت یک آمدم خانه، ناهار خوردیم و رفتیم دبی‌مال. آنجا هم بزرگ است و هم جاهای دیدنی زیادی دارد، برای همین تا شب همانجا بودیم. دو بار رقص نور و آب را تماشا کردیم و کلی برای خودمون چرخیدیم و کلی هم با یاد و خاطرات مامانم گریه کردیم و جاشون را خالی کردیم. تازه تو ویتروس خاله سنی نازنین و نی‌نی تو دلی‌ش را هم دیدیم و کلی خوشحال شدیم. 

و

و

و

پنج‌شنبه هم ظهر از شرکت در آمدم. بعد از ناهار اول رفتیم یکی دو جا برای خرید. بعد مدینه جمیرا برای گردش و دیدنی، از آنجا هم رفتیم امارات مال برای خرید. برای شام هم رفتیم Chilis.

و

و

جمعه روز بدون عکس بود. بعد از صبحانه، رفتیم یکی دو جا برای خرید، بعد هم راهی فستیوال سیتی و ایکیا شدیم. تا عصری همانجا چرخیدیم. بعد رفتیم خانه تا چمدان‌ها را آماده کنیم تا فردا نگرانی نداشته باشیم. 

شنبه صبح تا ما کمی تمیزکاری کنیم، بچه‌ها رفتند استخر و آمدند. آماده شدیم و به عنوان ایستگاه آخر رفتیم ابن‌بطوطه. آخرین خریدها را انجام دادند و بعد از ناهار برگشتیم خانه.

و


حدود 6 برگشتیم خانه و ساک‌ها را جمع کردیم. جلال هم از سر کار آمد و دسته‌جمعی راهی فرودگاه شدیم. سفر خیلی کوتاه ولی دل‌چسبی بود. من خیلی سعی کردم بچه‌ها و بزرگ‌ترها را مطابق سلیقه‌شون سرگرم کنم. امیدوارم که واقعاً بهشون خوش گذشته باشه.

مهمون‌های عزیزمون ساعت 10 شب پرواز کردند و رفتند و جاشون خیلی خیلی خالی شد. آرش هم طبق معمول یکی دو ساعتی بعد از رفتن‌شون بغض داشت و گریه می‌کرد...




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٤/٥/٢٠

بالاخره برنامه سفر الهه‌اینا شکرِ خدا جور شد و ما از دوشنبه شب مهمان‌دار شدیم. آرش با پسرخاله‌هاش حسابی مشغول شیطنت است و از ته دل خوشحال و ذوق‌زده است.

خاله الهه، خاله آزاده، نورا خانم، پارسا و پویا مهمانان عزیز ما هستند که سفرشون هرچند خیلی خیلی کوتاه است ولی همان هم غنیمت است و ما بسیار خوشحالیم.

تو این مدتی که اینجا هستند، قرار شده من نصف روز کار کنم و بعد از ساعت یک به مهمان‌هام برسم.

و


دوشنبه بعد از اینکه از فرودگاه برگشتیم و وسایل را جابجا کردیم، رفتیم ابن‌بطوطه. تا نیمه شب آنجا بودیم.

سه‌شنبه بعد از ناهار رفتیم باغ پروانه‌ها. پارسا و آرش که از همان اول شجاع بودند ولی پویا آخرهاش دیگه ترسش از پروانه‌ها ریخت و شجاع شد.

و

و

و

بعد رفتیم Sun & Sand Sports تا بچه‌ها وسایل مورد نیازشون را بگیرند و از آنجا هم Oasis Center تا آخر شب.

پ.ن: همه‌چیز خوب و عالی است به غیر از جای خالی مامانم که خیلی اذیت‌کننده و مشهود است... دل شکسته




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٤/٥/۱۸

امروز آرش را برای کنترل وضعیت رشد، پیش دکترِ فوق تخصص غدد در بیمارستان ایرانیان بردیم. بعد از کنترل قد، وزن و بررسی سن رشد استخوانِ مچ دستِ چپ از روی عکس رادیولوژی، دکتر گفتند که استفاده از هورمون رشد فعلاً به صلاح نیست ولی باید هر سه ماه یک بار کنترل شود.

از نظر رشد وزنی و استخوانی وضعیت آرش خوبه ولی قدش کوتاه است که می‌تواند ژنتیکی باشد. تحت هیچ شرایطی نباید چاق شود، همینطور باید رژیم غذایی‌ش را رعایت کند. غذاهایی که بهش کمک می‌کند: ماهی، تخم‌مرغ، آبگوشت، ماکارانی، سبزیجات و ... است. نوشابه هم تحت هیچ شرایطی مصرف نکند که این آخری از همه سخت‌تر است. زبان


ادامه مطلب ...



نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٤/٥/۱٧

داریم از آخرین روزهای تعطیلات تابستانی نهایت استفاده را می‌کنیم و تا میشه استراحت می‌کنیم، چون به زودی مدرسه و کلاس‌ها شروع می‌شه و دیگه مقدور نیست.

امروز دوتایی رفتیم مدرسه. یونیفرم‌ها را تحویل گرفتیم. بعد از چند سال آقای آرش خان بالاخره سایزش عوض شد... :D

پ.ن: اینستاگرام آرش (arashmerrikhi) 




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٤/٥/۱٠

شنبه ظهر با آرش دوتایی رفتیم باغ پروانه‌ها. تعریفش را زیاد شنیده بودم و به نظرم واقعاً هم زیبا و دیدنی بود.

سه سالن جداگانه و سربسته داشت که تو هر قسمت پروانه‌ها آزادانه حرکت می‌کردند. آرش اول ازشون می‌ترسید و نگران بود که نیشش بزنند. ولی وقتی یک بار روی دستش نشست و دید چیزی نشد، دیگه ترسش ریخت.

دو سه ساعتی راحت آنجا چرخیدیم و پروانه‌بازی کردیم.

و

و

و

و

و

و

پ.ن: قرار بود آخر این هفته بریم تهران که بنا به دلایلی کنسل شد و حال‌مون حسابی گرفته شد. 




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٤/٥/٧

روزهای تابستان دارند تندتند و بدون وقفه می‌گذرند. آرش این روزها با باباجلال میره دانشگاه و کل روز را آنجا مشغول بازی، تماشای فیلم و ... است. تنها کلاسی که میره شناست که آنهم سه روز در هفته از ساعت 4 تا 5 است.

برعکس پارسال که تمرینات تابستان براشون بازی بازی بود، امسال جدی است و اشکالات انفرادی‌شون را دارند رفع می‌کنند. بیشتر شناگران در تعطیلات تابستانی هستند و فقط چهارپنج نفر از جمله آرش و کریستین در تمرینات شرکت می‌کنند. برای همین بیشتر حالت خصوصی داره و خیلی خوبه.

از بس عادت کردیم که همیشه مشغول بدو بدو باشیم، این روزها حسابی حوصله‌مون سر میره. متفکر 




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٤/٥/٧

مشاهده یادداشت خصوصی