Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram
۱۳٩٤/٦/٢٩ :: ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ

اینم تبلیغ Arenaی آرش برای Sun and Sand Sports



موضوع مطلب : مدلینگ / آرش
۱۳٩٤/٦/٢۳ :: ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ

دفتر خاطرات آرش 9 ساله شد. قلب

نه سال پیش در چنین روزی شروع به ثبت خاطرات آرشِ وروجک کردم. اون موقع یک وروجک یک سال‌ونیمه و شیرین‌زبان بود ولی الان دیگه برای خودش مردی شده که بهش با تمام وجودم افتخار می‌کنم و از صمیم قلبم از خدا می‌خوام که برگ‌برگ خاطرات‌ش پر از شادی و موفقیت باشد.

خدا پشت و پناهت مرد کوچک من. ماچ



موضوع مطلب : تولد
۱۳٩٤/٦/۱٤ :: ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ

جمعه تا بعدازظهر درس خواندیم و امتحانات هفته‌ی آینده را مرور کردیم. بعد یک قرار وبلاگی داشتیم که با آرش دو تایی رفتیم دنبال میترا جون و فرشته‌ی نازنین‌ش مهرناز کوچولو.

با هم رفتیم دبی مال و تا حدود 11 شب آنجا بودیم.

تقریباً ساعات آخر بود که دیگه شیطونکها با هم دوست شدند و مشغول بازی شدند. جای همه‌ی دوستانی که نبودند خالی، خیلی بهمون خوش گذشت.

شنبه صبح به دلیل طوفان شن و آلودگی استخر، کلاس شنا تعطیل شد. حدود 9 رفتیم برای کلاس بدنسازی. بعد از بدنسازی، آرش را بردم ورزشگاه حمدان. اولین جلسه‌ی کلاس شیرجه DuDive بود. نیم ساعتی حرکات ژیمناستیک و ... انجام دادند، بعد شروع به شیرجه کردند. اول تخته‌ی یک متری، بعد سه متری و آخر هم پنج متری.

آرش با آخری مشکل داشت و کمی ترسیده بود. یک بار هم که انجام داد، دیگه تست‌ش نکرد. ولی در مجموع ولی کلاس‌ش را خیلی دوست داشت و گفت کاش هر روز کلاس شیرجه داشتم!!

شیرجه 1، شیرجه 2، شیرجه 3

بعد از کلاس برگشتیم خانه و کمی استراحت کردیم. دوباره بعد از یک ساعت با ترم راهی JBR شدیم. خوشبختانه میس مارتینا برگشته بود و اولین جلسه‌ی پیانو برگزار شد. امروز روی آهنگ "گل گلدون من" کار کردند. قرار شد از هفته آینده برای امتحان سطح دو ABRSM آماده شوند.



موضوع مطلب : آرش / فیلم / آموزشی / قرار وبلاگی

از دوشنبه 31 آگوست 2015، کلاس ششم آرش شروع شد. امسال در کلاس 6F با میگل سالگادو (پسر میشل سالگادو) هم‌کلاس است. علاوه بر میگل، بیشتر فوتبالیست‌های تیم‌ ده‌ساله‌های مدرسه هم تو کلاس‌شون هستند و از این بابت آرش خیلی ذوق زده و خوشحال است. تنها چیزی که براش اهمیت داشت همین بود که تیم فوتبال کلاس قوی باشه و تو تورنمنت‌های داخلی ببرند!!

معلم اصلی‌شون Samuel Trawick انگلیسی است. از همان روز اول هم امتحانات شروع شد و ما درگیر شدیم.

علاوه بر مدرسه، کلاس شنا و بدنسازی هم شروع شده. دوباره کلاس‌های 5:30 صبح و زود بیدار شدن‌ها و ... خلاصه همش درحال بدو بدو هستیم. 



موضوع مطلب : آرش / دبی / مدرسه

چهارشنبه صبح رفتیم فرودگاه شارجه. برای یک قرار وبلاگیِ خیلی هیجان‌انگیز با پرواز ایرعربیا راهی اصفهان شدیم. حدود ساعت 2:30 رسیدیم. از آنجا تاکسی گرفتیم و راهی منزل صحرا جون شدیم.

با اینکه سالهاست همدیگر را دورادور می‌شناسیم ولی اولین بار بود که همدیگر را می‌دیدیم. صحرا جون و یاسین و دانیال مهربون‌ش بسیار خونگرم و دوست‌داشتنی بودند. بچه‌ها به سرعت با هم دوست شدند و ارتباط برقرار کردند.

بعد از کمی استراحت، یاسین را گذاشتیم کلاس فوتبال و ما هم راهی پارک و کوه صفه شدیم.

آرش و دانیال کلی با هم بازی کردند. کمی که بالا رفتیم، تله‌کابین سوار شدیم. برای من و آرش که برای بار اول سوار می‌شدیم، خیلی هیجان داشت.

و

و

تا اون بالا بالاها رفتیم. حدود 9 بود که دیگه برگشتیم خانه. بعد از شام منتظر سری بعدی دوستان شدیم. تا صبح سری سری دوستان‌مون آمدند و هی جمع‌مون کامل و کامل‌تر شد. موقع صبحانه من، زهرا، نوشین، بیتا، پیروزه، مریم، ندا، ونوشه، مریم، گلی و مژگان بودیم و تا ظهر موقع ناهار نیلوفر، لیلا و هیوا هم به جمع‌مون اضافه شدند. پسرهای حاضر آرش، یاسین و دانیال بودند و دخترهای حاضر طلاچه و بلاچه، ملوسک، ستایش و سامینا کوچولو، سارا، ملیکا، وندا و هانا، آندیا، نارگل و نگار، نازنین‌ها و هانای هیوا بودند.

صبح دسته جمعی رفتیم میدان امام و بازارهای اطرافش.

وروجک‌های حاضر در صبح روز پنج‌شنبه

درشکه سواری به همراه خاله نوشین و خاله بیتا

آرش و دانیال عزیز

آرش و هانای نازنین

وروجک‌های حاضر در بعد از ظهر روز پنج‌شنبه - رستوران جارچی‌باشی

بعد از ناهار برگشتیم خانه‌ی صحرا جون. همه‌ی دخترها سوار ماشین خاله لیلا شدند و کلی بهشون خوش گذشت. یکی دو ساعتی استراحت کردیم و بعد دسته‌جمعی راهی سی و سه پل شدیم.

و

نزدیک سی و سه پل و زاینده رود بدون آب نشستیم و گپ زدیم. بچه‌ها هم که حسابی با هم جور شده بودند، مشغول بازی شدند. 

برای شام از همان حوالی پیتزا و ... گرفتیم و همانجا خوردیم. دیروقت بود که دیگه برگشتیم خانه.

بچه‌ها که همه خسته شده بودند، برعکس شب گذشته بلافاصله خواب‌شون برد و ما هم تا دیر وقت گپ زدیم و خندیدیم تا خواب‌مون برد. 

آرش، یاسین و نازنین زینب دوست‌داشتنی در باغ گلها

جمعه بعد از صبحانه چمدان‌ها را بستیم و دسته‌جمعی با بارو بندیل‌مون راهی باغ گلها شدیم. جای بسیار زیبایی بود. با اینکه هوا گرم بود به شدت، دو سه ساعتی آنجا چرخیدیم.

و


بعد از پارک و خداحافظی، لیلا زحمت کشید، من و آرش را رساند فرودگاه و از آنجا با نیلوفر و بچه‌ها راهی تهران شدند.

به آرش بسیار خوش گذشته بود و خیلی غمگین بود. تو فرودگاه گفت که تو سرش الان Sadness فعال است. گفتم چرا؟ مگه خوش نگذشت؟ گفت خوش گذشت ولی خیلی کوتاه بود.

پ.ن: در کل سفر خیلی خوب و به یاد ماندنی‌ای برای من و آرش بود. مرسی از صحرای نازنین بابت مهمان‌نوازی‌ش و مرسی از دوستان نازنینم که تک‌تک‌شون را دوست دارم و همگی همراهان گل و پایه‌ای بودند و خاطرات بسیار ماندگاری برای من و آرش رقم زدند.



موضوع مطلب : قرار وبلاگی / گزارش سفر / اصفهان / ایرانگردی