Lilypie Kids Birthday tickers

وروجک مامان آرش
 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٥/٥/۳٠

کل هفته به مهمان‌بازی گذشت. تا چشم بهم زدیم 5شنبه شد و مهمان‌های عزیزمون بار سفر بستند و راهی تهران شدند.

آرش و آوای عمه شیما در مدینه جمیرا قلب

سعی کردیم نهایت استفاده را از فرصت کمی که هست بکنیم. از جاهای دیدنی فقط پارک پروانه‌ها و مدینه جمیرا را رفتیم و بقیه‌اش به بازارگردی و خرید گذشت. یک روز هم آرش با عمه‌هاش رفته بودند ساحل جمیرا و دریا که از بس گرم بوده، زود برگشته بودند.

جمعه را فقط استراحت کردیم. شنبه صبح به خرید هفتگی و بعدازظهر به کلاس پیانو گذشت. داریم یواش یواش آماده میشیم برای مدرسه. از یکشنبه‌ی آینده مدرسه، امتحان، کلاس‌ شنا، مسابقات و بدوبدوهای بی پایان ِ ما آغاز می‌شود. 




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٥/٥/٢٦

پنج‌شنبه شب عمه شیرین و عمه شیمای آرش به همراه عمو پیام و آوا جون آمدند دبی و یک هفته‌ای مهمان ما هستند. جمعه و شنبه که ما هم تعطیل بودیم سعی کردیم نهایت استفاده از زمان را داشته باشیم. آرش هم کل هفته را کمپ نرفت تا در کنارشون باشه.

آرش و آوا روزهای اول چندان با هم نساختند و بیشتر مواقع مثل کارد و پنیر بودند ولی هرچی که گذشت روابط‌شون بهتر و بهتر شد ...

دبی مال

باغ پروانه‌ها

آرش این سری بالاخره موفق شد این پروانه‌ی زیبا، شیطون و آبی رنگ را بگیره




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٥/٥/۱۸

هفته‌ای که گذشت، دانشگاه تعطیلات تابستانی بود و آرش و جلال هر دو بیشتر هفته را در شرکت ما گذراندند. باباجلال مشغول کارهای کامپیوتری و آرش هم مشغول تماشای فیلم و Pokemon بازی.

5شنبه بعد از شرکت با جلال سه تایی رفتیم امارات مال و The Legend of Tarzan 2016 را تماشا کردیم. خیلی زیبا بود و دوست‌ش داشتیم.

جمعه فقط به تمیزکاری خانه گذشت. 

 

شنبه صبح با آرش دو تایی رفتیم مدرسه و یونیفرم‌های سال آینده را گرفتیم. بعد برگشتیم خانه. قبل از کلاس پیانو با ترام رفتیم JBR و فیلم Ice Age Collision Course را تماشا کردیم. قشنگ بود و هر دو دوست‌ش داشتیم.

بعد هوا بهتر شده بود. رفتیم ساحل آرش کمی بازی کرد و بعد راهی خانه شدیم.

شب قبل از خواب مسابقات شنای المپیک را آرش تماشا کرد و ذهن‌ش حسابی مشغول شد که آیا می‌تواند برای المپیک 2020 انشاءالله شرکت کنه!

امیدوارم که خدا پشت و پناه‌ت باشه عشق من و به آرزوت برسی.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٥/٥/۱٠

برای رفع خستگی و تشکر از ماها یک‌شنبه بعد از کار همگی رفتیم مارینا مال و فیلم Alice Through the Looking Glass را در Reel Cinema تماشا کردیم. بد نبود. خیلی تخیلی بود و من زیاد دوست‌ش نداشتم.

بعد دیگه تا آخر هفته، کار خاصی انجام ندادیم. آرش هر روز با باباجلال رفت دانشگاه چون این هفته کمپِ شنا تعطیل بود. سرش این روزها به شدت با Pokemon گرمه.

هوا گرم و شرجی است وحشتناک. دیروز برای کلاس پیانو شاید در مجموع نیم ساعت تو گرما بودیم ولی هر دو هلاک شدیم. آنقدر گرما زیاده که حتا دم ساحل که همیشه پر از جمعیت است، پرنده هم پر نمی‌زد!

پ.ن.1: فیلم Me Before You را دانلود کرده بودم و 5شنبه شب نگاه کردم. بی‌نهایت زیبا بود با اینکه تقریباً نیمی از فیلم را داشتم گریه می‌کردم. دوست‌ش داشتم. مدتها بود فیلم به این قشنگی ندیده بودم.

پ.ن.2: کتاب ساعت دلتنگی - سیمین شیردل را هم جمعه و شنبه خواندم. کشش زیادی داشت ولی به زیبایی کتاب ِ آرام سیمین شیردل نبود. از اون کتاب‌ها که دل‌ت بخواد هی تکرارش کنی، نبود.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٥/٥/٤

خب این آخر هفته، خیلی سخت اما به خیر گذشت...

چهارشنبه خوش و خرم غرق ِ کار بودم که دوستم تماس گرفت و سوال کرد که کجا هستیم؟ وقتی جواب دادم گفت که ساختمان ما داره در آتش می‌سوزد!!! بلافاصله خبرها را چک کردم و از روی فیلم آتش‌سوزی حدس زدم که آتش به ما خیلی نزدیک ولی خلاف جهت ماست...

خلاصه با جان کندن و با علمِ به اینکه می‌دونستم برم هم کاری از دست‌م بر نمیاد سر کار ماندم و 5 راهی شدم. ماشین را گذاشتم دانشگاه و با آرش با ترام راهی خانه شدیم چون تمام جاده‌های منتهی به خانه‌ی ما مسدود بودند و نمی‌تونستم ماشین را ببرم.

وقتی پیاده شدیم، خیابان کامل بسته بود و از دور دود و آتش بود و هزاران خرده شیشه بر روی زمین و یک عالمه پلیس و ماشین آتش‌نشانی و ...

سه چهار ساعت تو گرمای وحشتناک میان غرغرهای گاه و بیگاه آرش همان‌جا نشستیم تا بالاخره آتش خاموش شد. جلال هم 9 بود که آمد.

یک کمی دیگه منتظر شدیم. حدود 11 اجازه دادند که مردم از طبقات پائین‌تر وارد ساختمان شوند. رفتیم ماشین را آوردیم تا حداقل آرش تو ماشین بخوابه و خودمون هم کمی خنک بشیم. تا نزدیک 1 هم صبر کردیم تازه تا طبقه 30 اجازه داده بودند و ما حالا حالاها نوبت‌‌مون نمی‌شد. اینه که دیگه راهی هتل شدیم و شب را آنجا ماندیم. 

صبح بعد از صبحانه آرش را گذاشتیم کمپ شنا و خودمون برگشتیم خانه. باز هم اجازه ندادند وارد شویم. ظاهراً صبح دوباره آتش فعال شده بود و پلیس مسیرهای ورودی را دوباره بسته بود.

رفتیم امارات مال و کارفور. کمی وسایل اولیه و مورد نیاز خریدیم که در صورتی‌که باز هم شب نتونستیم وارد خونه بشیم، لنگ نمونیم. برای آرش هم غذا و ... گرفتیم و بردیم بهش دادیم. دوباره برگشتیم خانه و چک کردیم. این‌بار گفتند راه باز است ولی فقط با پله می‌تونین تردد کنید. آسانسورها خرابه!! فکر بالا رفتن از اون همه پله هم دیوانه‌کننده بود!!!!!

با جلال رفتیم ابن بطوطه و همان‌جا گشتیم و ناهار خوردیم. بعد حدود 3 گفتیم یک سر بریم خانه، بعد آرش را برداریم. این‌بار دیگه آسانسورِ بار باز بود و مردم صف کشیده بودند. جلال رفت دنبال آرش و من هم تو نوبت ایستادم در حالی‌که شدید نگران بودم و دل و روده‌ام تو حلق‌م بود. نیم ساعتی طول کشید تا وارد طبقه خودمون شدم. همه جا پر از دوده بود و بوی دود وحشتناک زیاد. کلید را با ترس و لرز انداختم و در را باز کردم.

لحظه‌ای که وارد شدم اشک‌هام جاری بود و دستام می‌لرزید. شکر خدا همه‌چی همان‌طور بود که صبح روز قبل بود فقط با لایه ضخیمی دوده‌ی چرب پوشیده شده بود. خدا را صد هزار مرتبه شکر، آب روی وسایل‌مون باز نشده بود و کم‌ترین آسیب را دیده بودیم. با اینکه از طبقه‌ی ما به بالا و از سمت دیگه از همان طبقه به پائین یک عالمه ساختمان سوخته بود. واحدهایی بودند که آب از سقف‌ها باز شده بود و یک عالمه آب تو واحدشون جمع شده بود علاوه بر دوده. واحدهایی هم بودند که سوخته بود و زندگی‌شون کلاً نابود شده بود.

 

خلاصه از همان موقع شروع به تمیز کردن کردیم تا شنبه بعدازظهر. ماها هم آمد کمک. چهارتایی شستیم و تمیز کردیم و ...

با وجود اینکه بی‌وقفه کار کردیم ولی هنوز 70% کار هم انجام نشده ...




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٥/٥/۳

اولین روز بعد از برگشت از ایران، برای اینکه روحیه آرش بهتر بشه بعدازظهر سه‌تایی راهی JBR شدیم و فیلمِ جدید لاک‌پشت‌های نینجا را تماشا کردیم.

قشنگ بود و لذت بردیم. بعد هم قدم‌زنان رفتیم Bob's برای شام. دیروقت بود که دیگه برگشتیم خانه.

آرش هم کمپ شنا را از همان روز اول آغاز کرد. کمپ 5 روز در هفته از ساعت 8 صبح تا 3 بعدازظهر بود. هر روز، دو جلسه شنا، یک جلسه بدنسازی، یک جلسه ژیمناستیک و یک جلسه هم فیلم آموزشی شنا و عادات غذایی بود. این هفته فقط آرش، کیارا، کریستین و آدام از تیم بودند و مارتین هم مربی‌شون بود. بیشتر حالت خصوصی داشت و آرش خیلی لذت برد.




نویسنده: آرزو حقیقت پناه - ۱۳٩٥/٥/۱

گزارش تصویری سفر تابستانی به تهران:

و

آرش و حاصل خرید از منیریه با عموامیر و پارسا، پویا

قرار صبحانه در کافه لیو - باغ صبا

پیش به سوی میدان تجریش و قرار وبلاگی

کوچولوهای وبلاگی‌ دیروز و بزرگ مردان و زنان ِ کوچک امروز در رستوران ژوانیِ پاسداران

وبلاگ‌نویسان دیروز چشمک وبلاگ‌ننویسان امروز زبان همدلانِ نازنین

پسرخاله‌ها