Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram

شنبه ساعت 12 ظهر با شوق و ذوق از دبی پرواز کردیم و حدود ساعت 2 رسیدیم تهران. عمو امیر، پارسا و پویا آمده بودند فرودگاه دنبالمون. از آنجا دسته جمعی راهی منزل مامانی ثریا شدیم و از دیدن عزیزانمون غرق لذت شدیم. پسرها کل مسیر را گفتند و خندیدند و سر به سر هم گذاشتند.

دالتونهای شیطون قلب

همزمان با ورود ما آراد کوچولوی عمه شادی (پنجمین نوه خانواده مریخی) هم به دنیا آمد. ماشاءالله بزنم به تخته خیلی بانمک و زیباست.

هوای تهران تمیز امـــّا بسیار سرد و بارانی بود. برای ما که یک جورایی به گرمای دبی عادت کردیم و یک ذره هم تحمل سرما را نداریم، کمی سخت بود.

پارسا و پویا کلی برای آرش برنامه ریزی کرده بودند. یک روز صبح عمو امیر بردشون منیریه و با توپ و لباس فوتبالی و ... برگشتند بعد هم دو سه ساعتی تو محوطه اکباتان با هم فوتبال بازی کردند. شب هم رفتند بام تهران و شام و ...

یک جشن تولد کوچولو عمه های آرش، براش منزل عمه شادی گرفتند و بدین ترتیب 9 سالگی اش را یک بار دیگه در کنار عزیزانش جشن گرفت. یک روز هم همگی منزل پرستو جون دعوت بودیم که آنجا هم خوش گذشت.

یک هفته تند تند و به سرعت برق و باد به دید و بازدید و کارهای معوقه گذشت و شنبه دوباره غمگین و دلتنگ برگشتیم سر خانه و زندگیمون.  دل شکسته 

این مدت دالتونها چندین و چندبار با کمک عموامیر و بابابو خانه صحرایی درست کردند و داخلش خوابیدند. فیلم های تنها در خانه ی 1، 2 و 3 را بارها و بارها تماشا کردند.

این بار برخلاف همیشه بیشتر با هم دوست بودند و کمتر دعوا کردند. برای همین هم جدایی شون از همیشه سخت تر بود و ساعتها سه تائی گریه کردند و همه را به گریه انداختند. تو فرودگاه وقتی با بابابو خداحافظی کردیم و بارها را تحویل دادیم، یکی دو ساعتی بی وقفه آرش گریه کرد و گفت که دلش نمیخواد برگرده!!!

سفرمون در مجموع کوتاه بود ولی خیلی خوش گذشت.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / دالتونها / تهران