Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram

به چشم بهم زدنی چهار روز گذشت و شنبه بعدازظهر من تنها و دلتنگ برگشتم دبی. آرش موند پیش پسرخاله‌هاش تا از آخرین روزهای تعطیلات تابستان‌ش نهایت استفاده را ببره.

پارسا و پویا این روزها کلاس فوتبال می‌روند. آرش هم به عنوان مهمان افتخاری در کلاس‌هاشون شرکت میکنه. هر بار که تمرینات را میره، آفتاب سوخته و لپ گلی برمیگرده.

جمعه ظهر در پارک چیتگر بچه ها اردو داشتند که من و الهه هم باهاشون رفتیم. خیلی خیلی به پسرها دسته‌جمعی خوش گذشت.

سه چهار ساعتی تمرین و بازی کردند و خوش گذراندند.

تو این چهار روز یک مهمانی منزل پرستو جون اینا رفتیم و یکی هم منزل خاله نازی ِ باباجلال. بیشتر اقوام را بعد از مدتها دیدیم و دیدارها تازه شد.

اینم آراد عسلی شیطونک عمه شادی که آرش عاشقانه دوستش دارد...

پ.ن: آرش این‌بار برعکس پارسال حال عجیبی داشت. از 5شنبه شب بغضی سنگین داشت و حاضر نبود بدون من جایی بره و از من جدا بشه.  یکی دو باری هم گفت که میشه با من برگرده و نمونه تهران!!! ولی در نهایت ماند...



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / دالتونها / تهران