Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram

قرار بود سه‌شنبه من و جلال دوتائی بریم تهران، آرش را بیاریم که درست لحظات آخر جلال گرفتار دانشگاه شد، مجبور شدیم بلیط‌ش را کنسل کنیم و من به تنهایی راهی شدم.

 آرش با عموامیر، پارسا و پویا آمده بودند فرودگاه دنبالم. دلم برای شیطونکم حسابی بی‌تاب بود... از صبح دالتون‌ها با عموامیر رفته بودند منیریه و عموامیر بیچاره را کلی به خرج انداخته بودند!!! 

آرش صاحب یک جفت کفش فوتبال آدیداس و یک دست لباس تیم ملی فوتبال آلمان به شماره 13 شده بود که به جای مولر، آرش پشتش چاپ شده زبان و با همان تیپ ورزشی به استقبالم آمده بود...

سه چهار روزی که تهران بودم به سرعت برق و باد گذشت. پنج‌شنبه شب مهمونی منزل نورا خانم رو رفتیم که خیلی در کنار اقوام پدری خوش گذشت. بقیه‌اش هم به دید و بازدید و استراحت گذشت. آرش 5شنبه با خاله الهه اینا رفت دندانپزشکی و دندان آخر را هم دوست خاله الهه براش پر کرد.

 شنبه بعدازظهر آرش گریان با پسرخاله‌هاش خداحافظی کرد و دوتائی غمگین و دلتنگ با بابابو راهی فرودگاه شدیم. پارسا هم مثل آرش دل نازک است و کلی گریه کرد و دل همه را خون کرد ولی پویا نسبت به این دو تا شیطونک خوددارتر است. تمام طول مسیر تا فرودگاه و بعداز آن تا دبی را آرش گریه کرد و اشک من را هم حسابی درآورد!!! دل شکسته 

باباجلال آمده بود فرودگاه دنبالمون. آرش که بعد از 19 روز باباش را می‌دید خیلی زود از آن حالت غمگین خارج شد ولی من هنوز غمگین و دلتنگم ...

دوباره برگشتیم سر خانه و زندگی‌مون و  کار از نو، روزی از نو.... فقط یک هفته تا شروع مدارس و کلاس‌های آموزشی مانده و از قصد یک هفته زودتر آرش را برگردوندم تا ساعت خوابش تنظیم بشه و برای شروع سال تحصیلی آماده بشه. 



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها