Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram

یکی دو روز اول که مامانم رفته بودند، آرش خیلی غمگین بود و هر بار که من گریه زاری می‌کردم پا به پای من گریه می‌کرد ولی بعد در تهران با پارسا، پویا و پسرعمه‌هاش سرگرم شد و علی رغم علاقه‌ی زیادی که به مامانم داشت، زیاد اذیت نشد!!

از وقتی هم که برگشتیم هر وقت حرفی یا خاطره‌ای از مامانم مطرح می‌شه، بلافاصله برمی‌گرده و من را نگاه می‌کنه که ببینه اوضاعم چطور است و تا می‌بینه اشکهام جاری شده میاد، بغلم می‌کنه و سعی می‌کنه آرومم کنه. برای همین سعی می‌کنم جلوی آرش زیاد بی‌تابی نکنم ولی صبح‌ها بعد از اینکه می‌ذارمش مدرسه تو راه شرکت و شبها تا می‌خوابه عکس‌ها وخاطرات‌ مامانم رو مرور می‌کنم و آنقدر گریه می‌کنم تا کمی قلبم آروم بگیره و شاید فقط یک کمی سبک بشم.

یواش یواش و با قلبی غمگین و سنگین برگشتیم به روال عادی زندگی: کار، درس، امتحان و کلاس‌های آرش ... 

و

از شنبه کلاس بدنسازی رو دوباره شروع کردم. با توجه به وقفه‌ی دو هفته‌ای دوباره تبدیل به یک آدم آهنی با بدنی دردناک شدم.

چند روز پیش داشتیم برای امتحان گرامر تمرین می‌کردیم. یکی از سوال‌ها رفتن به خانه مامان‌بزرگ بود. آرش وقتی داشت سوال را می‌خواند بدون لحظه‌ای مکث خواند بابابزرگ متفکر  وقتی داشتم جواب‌ها را کنترل می‌کردم درست‌ش را خوندم تا ببینم واکنش‌ش چیه؟ بلافاصله گفت: من از قصد گفتم بابابزرگ که تو یاد مامانی نیفتی و غمگین نشی. بغل

پ.ن: نبودن هایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمیکند. مامان نازنینم دلم براتون به اندازه یک دنیا تنگ شده ...  روح‌تون شاد قلب یادتون گرامی قلب



موضوع مطلب : آرش / دبی