Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram
۱۳٩۳/۸/۱۸ :: ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ

چهلم مامانم روز عاشورا بود. با توجه به ایام عزاداری و دسته‌ها و ... تصمیم گرفتیم که مراسم را روز جمعه برگزار کنیم.

5شنبه تنهایی راهی تهران شدم. آرش هم با باباجلال‌ش ماند تا درس بخواند. الهه، پارسا پویا و نیمای دایی حسن آمده بودند فرودگاه دنبالم. اول رفتیم بهشت‌زهرا دیدن مامانم دل شکسته و بعد از آنجا رفتیم دنبال کارها.

مراسم روز جمعه منزل یکی از اقوام و بسیار عالی و باشکوه برگزار شد. امیدوارم که روح مامان نازنینم شاد، در آرامش ابدی و قرین رحمت الهی باشد.

هنوز که هنوز است باورم نشده که مامانم رو از دست دادم و از ته قلبم غمگین و عزادار هستم. 

شنبه صبح با بابا رفتیم دنبال یکسری کارهای اداری و برگشتیم خانه. نزدیک ظهر با آزاده و بابا راه افتادیم. اول رفتیم بهشت‌زهرا با مامانم وداع کردم و بعد راهی فرودگاه شدیم.  

پ.ن: دلت که تنگ یک نفر باشد، نمیتونی حتی لحظه ای او را فراموش کنی… تو دلت تنگ است، دلت برای همان یک نفر تنگ است که تا نیاید، تا نباشد هیچ چیز درست نمیشود، هیچ چیز … امّــــا افسوس که بعضی آمدن‌ها دیگر فقط در خواب است!



موضوع مطلب : گزارش سفر / تهران / سوگواری