Lilypie Kids Birthday tickers

گزارش سفر به تهران - پائیز 1394 - وروجک مامان آرش
 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed

دوشنبه آخرین امتحان آرش بود. صبح گذاشتم‌ش مدرسه و برگشتم خانه. چمدان‌ها را بستیم. حدود ساعت 9:30 رفتیم مدرسه دنبال آرش و از آنجا راهی فرودگاه شارجه شدیم.

پرواز ایرعربیا طبق معمول به موقع و راحت انجام شد و حدود ساعت 2 تهران بودیم. عموامیر زحمت کشیده بود و آمده بود فرودگاه دنبال‌مون.

اول رفتیم بهشت زهرا پیش مامانم دل شکسته و بعد راهی منزل بابا اینا شدیم.

پارسا و پویا از مدرسه آمده بودند آنجا و منتظر آرش بودند. سه چهار ساعتی در کنار هم بودیم و آرش با پسرخاله‌ش کیف کرد و من هم با خواهرهام. بعد راهی منزل مامان‌بزرگِ آرش شدیم. آرش عاشــق کوچک‌ترین پسرعمه‌ش آراد است که آنجا بود و تونست یک دل سیر باهاش بازی کرد.

و

حدود 11 برگشتیم خانه‌ی بابا اینا. بابا تازه از سر کار آمده بودند. یکی دو ساعتی گپ زدیم و بعد خوابیدیم.

سه‌شنبه صبح زود با گروه همدلان (دوستان وبلاگ‌نویس قدیمی) قرار صبحانه در رستوران VIPِ - پل طبیعت داشتیم. مریم جون مامان مهدیار و ملیکای نازنین آمد دنبالم و با هم رفتیم سر قرار. دو سه ساعتی در کنار دوستان گفتیم و خندیدیم و دیدارها تازه شد. جای همه‌ی دوستان نازنینی که نبودند خالی بخصوص نیلوفر قلب

جلال و آرش رفته بودند منزل مامان‌بزرگ. من اول رفتم پیش بابا و بعد از یکی دو ساعت رفتم پیش‌شون.

آوا و عمه شیما هم آمدند. نصف روز آنجا بودیم. بعد خاله الهه و پارساپویا آمدند دنبال‌مون رفتیم منزل بابااینا. عمه اعظم، عمه هما و پرستو جون اینا هم آمدند. با اینکه یک هفته به تولد بابا مونده، ولی چون آن موقع ما درگیر مسابقات آرش هستیم و نمی‌تونستیم سفر کنیم، براشون شب یک تولد کوچولو گرفتیم.

باباجون نازنینم تولدتون مبارک. ماچبغل

دنیا را برای شما شادِ شاد و شادی را دنیا دنیا آرزو دارم.قلب

چهارشنبه نزدیک ظهر راهی منزل مامان بزرگ شدیم. بردیا و عمه شراره هم آمده بودند. سه چهارساعتی بودیم.

و

بعد با همه خداحافظی کردیم و راهی منزل بابا شدیم. عمومحمد و خاله مرسده هم آمدند. شب خوبی را در کنارشون گذراندیم و بعد که رفتند چمدان‌ها را مرتب کردیم. مثل همیشه این سفر هم عمرش خیلی کوتاه بود.

پنج‌شنبه صبح کمی خرید انجام دادیم و برگشتیم حاضر شدیم. عموامیر آمد. با جلال و پسرها من و آرش را رساندند فرودگاه. جلال ماند و ما برگشتیم تا به مسابقات امروز برسیم. در حالیکه دل‌مون را پیش عزیزان‌مون جا گذاشتیم و غمگین و دلتنگ راهی شدیم.

گزارش مسابقه در پست بعدی...

پ.ن: هوای تهران پائیزی، زیبا، خیلی سرد و بارانی بود و بسی لذت بردیم...



موضوع مطلب : گزارش سفر / تهران / دالتونها