Lilypie Kids Birthday tickers

گزارش تصويري سه روز آخر هفته - وروجک مامان آرش
 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed

چهارشنبه ۰۲/۰۸/۱۳۸۶

عزيز دلم

وروجك آماده براي رفتن به فرودگاه پيشباز عمومسعود و مهين خانم

دالتونها

دالتونها در فرودگاه مهرآباد

پنج‌شنبه ۰۳/۰۸/۱۳۸۶

صبح دوتائي رفتيم ديدن هـــــوراد كوچولو كه نه روز بود به دنيا آمده بود و ماشاءالله خيلي كوچولو و ناز بود.  تولدش مبارك.

بعد از آنجا رفتيم پارك

آرش بلا

و بعد هم منزل مامان ثريا و دالتونها و آتش سوزاندن

دالتونها

جمعه ۰۴/۰۸/۱۳۸۴

منزل مامان ثريا با عمومسعود اينا 

عشق مامان آرزو

پ.ن.۱: آرش با اين استدلال كه من٬ خاله الهه را الي و خاله الهه من را آري صدا ميزند٬ اسمها را خلاصه ميكند . مثلاً به زن‌دائي بابا جلال ميگه زن‌دا و به برديا ميگه بردي.

ديروز كيميا هم آمده بود منزل ماماني ثريا٬ در ادامه اين خلاصه‌سازي به طور اتوماتيك كيميا به كيمي تغيير نام داد.

پ.ن.۲: پنجشنبه بعد از صرف شام٬ من هنوز مشغول شام دادن به آرش بودم كه بابا جلال بلند شد رفت از توي كمد براي خودش يك خلال‌دندان برداشت. آرش در حاليكه پشتش به باباجلال بود٬ بلافاصله پرسيد: بابا جلال چي برداشتي؟  بابا جلال گفت: هيچي٬ داشتم نگاه ميكردم. آرش رفت بغل بابا جلال و بدون اينكه چيزي بگه٬ رفت سر همان كمد و بالافاصله ظرف خلال دندان را برداشت و پرسيد: خلال دندان برداشتي؟!!!!!!!!!!  من و بابا جلال:  وقتي من ميگم اين بچه پشت سرش هم چشم داره ميگين نه!

پ.ن.۳: ديروز آرش بسيار بداخلاق و بهانه‌گير و لجباز شده بود.  براي اوّلين بار بابابوي مهربون از دستش عصباني شدند و يك كوچولو دعواش كردند بهانه‌گيري تا ساعت ۱۲ شب ادامه داشت و به زحمت موفق شديم آقاي بداخلاقمان را بخوابانيم.



موضوع مطلب :