Lilypie Kids Birthday tickers

داستان عشق - وروجک مامان آرش
 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
۱۳۸٥/٧/٦ :: ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ

عسل عسل مامان

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت‌ها و تباهي‌ها در همه‌جا شناور بودند و از بيكاري خسته و كسل شده بودند.

روزي همه فضايل دور هم جمع شدند. فتنه‌تر و كسل‌تر از هميشه ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت: بياييد يك بازي بكنيم. مثلاً قايم باشك! همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فرياد زد: من چشم ميگذارم. و از آنجائيكه هيچكس نميخواست به دنبال ديوانگي بگردد، همه قبول كردند كه او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن... يك... دو... سه... همه رفتند تا جايي پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله رفت. اصالت در ميان ابرها مخفي گشت. هوس به مركز زمين فرو رفت و طمع داخل كيسه‌اي كه خودش دوخته بود رفت و مخفي شد. ديوانگي همچنان مشغول شمردن بود.

هفتاد و نه... هشتاد... همه پنهان شده بودند به جزء عشق كه همواره مردد بود و نميتوانست تصميم بگيرد. البته جاي تعجب هم نيست چون همه ميدانيم پنهان كردن عشق مشكل است.

در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد. ديوانگي فرياد زد: دارم مي‌آيم.

اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود، زيرا تنبلي، تنبلي‌اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود، دروغ ته درياچه و هوش در مركز زمين.

يكي يكي همه را پيدا كرد، به جز عشق. او از يافتن عشق نااميد شده بود. حسادت در گوشهايش زمزمه كرد: تو فقط بايد عشق را پيدا كني. و او پشت بوته گل رز است.

ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره اين كار را تكرار كرد. تا با صداي ناله‌اي متوقف شد. عشق از پشت بوته‌اي بيرون آمد و با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتهايش قطرات خون بيرون ميزد. شاخه‌ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نميتوانست جايي را ببيند. او كور شده بود.

ديوانگي گفت: من چه كردم؟!! من چه كردم؟!!! چگونه ميتوانم تو را درمان كنم. عشق پاسخ داد: تو نميتواني مرا درمان كني. اما اگر ميخواهي جبران كني راهنماي من شو. و اين گونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار اوست.

نتيجه من از اين نوشته اين است كه هيچ آدم عاقلي به دنبال عشق كه هم كور است و هم ديوانه نميدود البته به جز عشق به خدا كه آن جايگاه خاص خود را دارد.

برگزيده از كتاب محو ومات نوشته خانم مژگان مظفري

 



موضوع مطلب :