Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram

هفته دوم و آخر کمپ هم بسیار عالی برگزار شد و آرش این بار لوح The Most Active Camper را از آن خودش کرد و کلی هیجان زده شد.

جمعه با نیمای عمه مژگان رفتیم سیتی سنتر مردف، یک دوری زدیم.

شنبه تا ساعت 2 تمیزکاری کردیم و بعد رفتیم کلاس پیانو.چون هر روز به زور نشونده بودمش پشت پیانو تا تمرینهای این دفعه را انجام بده معلمش ازش کاملاً راضی بود.

بعد از آنجا رفتیم دبی مال. باباجلال هم از سر کارش آمد. ماهـا و پدرش هم آمدند. رفتیم فیلم The Last God Father را دیدیم. کمدی بود و کلی خندیدیم ولی سوژه خاصی نداشت و فقط خنده دار بود.

بعد همگی رفتیم شام خوردیم و داشتیم سوار ماشین میشدیم که من متوجه شدم یکی از نایلونهای خرید نیست. برگشتیم سینما. یک فرم پر کردیم و 5 دقیقه نشد که پیدا شد.

و امـــّـــا خبر خوب اینکه سه شنبه این هفته من و آقای آرش خان راهی سرزمین مادری میشیم و کلی از این بابت خوشحالیم. البته هنوز بلیط برگشتمون کانفرم نشده و کمی بلاتکلیف هستیم. متفکر

دیشب موقع خواب آرش گفت: هر بار که از ایران برمیگردیم چون من دلم برای پارسا و پویا تنگ میشه، گریه میکنم مثل وقتی که از هلند برمیگشتیم و دلم برای خاله پرستو تنگ میشد و گریه کردم ولی این دفعه با اینکه دلم تنگ میشه ولی گریه نمیکنم میدونی چرا؟! گفتم چرا؟ گفت: برای اینکه باباجلال اینجاست و من دوست دارم زودی برگردیم پیشش. ماچ

قربونت برم عشق من که اینقدر اینروزها بابائی شدی. بغل



موضوع مطلب : آرش / دبی / آموزشی