Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram

بقیه روزهای هفته هم به دید و بازدید اقوام گذشت. روابط عاشقانه و صمیمانه پسرخاله ها به مرور کمی تا اندکی شکرآب شد. البته با تمام این احوال طاقت دوری از هم را هم ندارند. متفکر

فقط دو سه روز دیگه به پایان سفر مانده و از الان از ته دل غمگین هستیم. آرش ازمون خواسته تا سفر را یک ماه دیگه تمدید کنیم که عملاً مقدور نیست و باید برگردیم سر کار و زندگیمون. احتمال زیاد یک هفته ای هم با افسردگی آقای آرش خان طرف خواهیم بود. اوه

دو سه روز پیش پارسا سخت مشغول تایپ یک داستان بود وقتی تمام شد داستانش اشک را به چشمهامون آورد.

و این هم داستان به روایت پارسا:

دور شدن سه برادر

سلام، من پارسا عدالت هستم، من با یکی از برادرهایم در کشور ایران و در شهر تهران زندگی میکنیم. آیا میدانید این داستان چگونه آغاز شد؟ بله، الان توضیح میدم: ما سه تا برادر بودیم به نام های (پارسا، پویا و آرش)...

در واقع آرش پسرخاله ی ماست و ما مانند یک برادر دوستش داریم. مواقعی که آرش از دبی به ایران می آید ما سه تائی با هم بازی میکنیم. یادم می آید یک روز به دیدن آرش رفتیم. آرش با یک پسر در حال دعوا بود، سر این که پسرک که اسمش رایان بود و در واقع پسردائی مامانم محسوب میشد یک اسباب بازی میخواست. من به سرعت دویدم و او را از آرش جدا کردم و به او گفتم: اگر بخواهی آرش را بزنی باید از روی جنازه من رد بشی. پویا هم به آرش گفت: آرش من هواتو دارم!

ما همیشه برادر هستیم و همیشه هم برادران مهربان هم می مانیم. ماچ

نویسنده: پارسا عدالت ماچ

هدیه آقا پارسای نقاش به آرش



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها