Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram

خوب ما دوباره برگشتیم سر خانه و زندگیمون.

وداع با عزیزانمون این بار هم مثل هر بار سخت بود و جان کندنی غریب دل شکسته. هیچوقت روزهای آخر سفر را دوست ندارم و پر از حس دلتنگی هستم و هربار هم این حالت بدتر و بدتر میشه.

آرش مثل همیشه بسیار غمگین بود. دائم بغض داشت و می پرسید که کی دوباره پارسا و پویا را میببینه؟ کی دوباره میریم تهران؟!سوال و ...

چند دقیقه ای بازی میکرد و بعد دوباره یادش می افتاد و میزد زیر گریه. این حالتش یک روز طول کشید و الان شکر خدا بهتر شده.

یکشنبه صبح ساعت 8 پرواز داشتیم. با عمو امیر، پارسا و پویا رفتیم فرودگاه. پرواز برگشت هم راس ساعت!!! تعجب انجام شد و ما 10 بود که رسیدیم دبی. تا بیائیم خانه و جابجا بشیم نزدیک ظهر بود.

اینبار زیاد حس و حال عکاسی نداشتم و چند تا عکس بیشتر از این سفر ندارم.

آرش و بردیای عمه شراره

دالتونها و بردیا به ترتیب سن از چپ به راست



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / دالتونها / تهران