Lilypie Kids Birthday tickers

تهران - وروجک مامان آرش
 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed

قرار بود جلال سه چهار روزه بره تهران و برگرده ولی ناگهانی جور شد و من و آرش هم راهی شدیم تا من بتوانم به یکی دو کار مربوط به شرکت‌مون در تهران برسم. سه‌شنبه شب با پرواز ماهان راهی تهران شدیم. عموامیر و پارسا پویا آمده بودند فرودگاه دنبال‌مون. حدود 1 بعد از نیمه شب بود که رسیدیم منزل بابا.

این چند روز آرش همش مشغول بازی با پسرخاله‌ها، پسرعمه‌ها و دختر عمه‌ش بود. جلال مشغول دید و بازدید اقوام بود و من هم گرفتار کار.

جمعه صبح زود با یک قرار صبحانه داشتم در کافه ژوان که دیدار دوستان بعد از مدت‌ها خیلی لذت‌بخش بود و حسابی چسبید. 

مثل همیشه این سفر کوتاه هم به چشم بهم‌زدنی گذشت و شنبه بعدازظهر برگشتیم خانه.

البته جزء معدود سفرهایی بود که من دست به دوربین نزدم و تقریبا هیچ عکسی از این سفرِ کوتاه ندارم!!



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / قرار وبلاگی

از طرف شرکت من مامور شدم و یک هفته تهران کار داشتم. با آرش جمعه و با ایرعربیا راهی تهران شدیم. پرواز خیلی تکان‌های شدیدی داشت و  ترسناک بود ولی شکر خدا به سلامتی نشست. بابابو، خاله الهه و خاله آزاده آمده بودند دنبال‌مون. 

اول رفتیم بهشت زهرا دیدن مامان‌م. عموامیر و پارسا پویا هم که مسابقه‌ی والیبال داشتند مستقیم آمدند آنجا و پسرخاله‌ها به هم رسیدند.


پارسا و پویا ماشاءالله حسابی درشت و قدبلند شدند و آرش در مقایسه باهاشون هنوز خیلی جوجه است.

حدود هفت بود که رسیدیم خانه. درست از روز شنبه کار من شروع شد. آرش هم بیشتر وقت‌ش را با پارسا پویا و یا بردیا، آوا و آراد گذراند تا من به کارهام برسم.

اون وسط مسط‌ها سه‌شنبه شب با بچه‌های دانشگاه در مجتمع تجاری گلستان قرار داشتم که رفتم و بعد از بیست سال از نزدیک دیدم‌شون. کلی خندیدیم و چقدر برای اون روزها دل‌م تنگ شده بود.

بعد از قرار هم الهه اینا آمدند دنبال‌م و رفتیم تئاتر کمدی موزیکال ارث و حرص را در مگامال اکباتان تماشا کردیم. خیلی خنده‌دار بود ولی به نظرم برای سن آرش اینا زیاد مناسب نبود و اشاره‌های زشتی داشت.

آرش با عموامیر اینا یک روز استخر و یک روز هم تمرین والیبال رفت. من بیشتر وقت‌م روزها به کار شرکت و شب‌ها به دید و بازدید از خانواده‌ی خودم و آقای همسر گذشت. علاوه‌براون کلی هم قدم زدم تا ورزش‌م را هم انجام داده باشم و کتاب‌های موردعلاقه‌ام را هم خریدم که حالا حالاها سرم را گرم می‌کنند. جمعه عصری هم دعوت بودیم که حال‌م زیاد روبراه نبود و نرفتیم.

تا شنبه بودیم و شنبه ظهر با آرش راهی فرودگاه شدیم و برگشتیم. پرواز برگشت شکر خدا راحت بود و اذیت نشدیم.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها
۱۳٩٦/۱/۱۳ :: ٦:٤٦ ‎ب.ظ

امتحانات پایانی ترم دوم آرش تا 5شنبه سوم فروردین ماه ادامه داشت. 5شنبه صبح من گذاشتم‌ش مدرسه و برگشتم خانه چمدان‌هامون را جمع کردیم و وقتی تماس گرفت که کارش تمام شده، با تاکسی رفتیم دنبال‌ش و از آنجا مستقیم رفتیم فرودگاه.

پروازمون Fly Dubai بود و راس ساعت انجام شد. خاله آزاده و بابابوی نازنین آمده بودند دنبال‌مون. آرش که نمی‌دانست رفقاش شمال هستند و نمیان فرودگاه تا متوجه شد شدید حال‌ش گرفته شد و اخم‌هاش حسابی درهم شد. 

 از فرودگاه اول رفتیم بهشت‌زهرا دیدن مامان‌م و بعد هم خانه‌ی بابا اینا. هوا حسابی سرد و بارانی بود. حدود 8 شب بود که رسیدیم خانه. خاله الهه اینا 12 شب بود که از شمال رسیدند و رفقا بعد از مدت‌ها بهم رسیدند و تا نزدیک صبح مشغول بازی بودند.

بابابوی گل و نوه‌ها

نزدیک ظهر رفتیم منزل مامان‌بزرگ آرش. آنجا هم بردیا، آراد و آوا بودند و حسابی آتش سوزاندند بخصوص آراد که شیطون بلا و بسیار دوست داشتنی است.

و

کل هفته به مهمون‌بازی و عید دیدنی گذشت. اگه از مریضی بابا جلال و گذراندن یک نصفه روز در بیمارستان بگذریم، در مجموع خیلی خوش گذشت.

علاوه بر عیددیدنی، تئاتر جنگ شب‌های کوروش - حامد آهنگی را هم رفتیم دیدیم و کلی خندیدیم. تولد سه سالگی آراد جون هم شرکت کردیم.

و

منزل عمه شراره‌ی آرش

منزل عمه اعظمِ من - پسرخاله‌ها با آرین جون

آرش و بردیا منزل عمه شادیِ آرش

تهرانی زیبا، تمیز، سرد و بهاری از پنجره‌ی خونه‌ی خاله الهه

و در نهایت وداعِ تلخ با سرزمین مادری، خانه‌ی پدری و تک‌تک عزیزان‌مون که مثل همیشه سخت و نفس‌گیر است.

شنبه 12 فروردین برگشتیم سر خانه و زندگی‌مون. آرش تا یکشنبه آینده مدرسه‌ش تعطیل است. من از پس فردا کار را شروع می‌کنم.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / تولد

قرار بود سه نفری سفری کوتاه به تهران داشته باشیم که بابا جلال موفق نشد مرخصی بگیره و من و آرش چهارشنبه ظهر دوتایی راهی سرزمین مادری شدیم.

بابابو و خاله آزاده آمده بودند فرودگاه دنبال‌مون. مستقیم از آنجا رفتیم بهشت زهرا دیدن مامان نازنین‌م دل شکسته و بعد رفتیم منزل بابا اینا. الهه، پارسا و پویا آنجا منتظرمون بودند.

 چهارشنبه شب آرش با عموامیر و پارسا، پویا راهی سالن والیبال باشگاه انقلاب شد و 11 بود که برگشتند.

از آنجایی‌که آرش شدید دنبال برف و برف بازی بود و از برف خبری نبود، 5شنبه صبح زود با پارسا، پویا و عموامیر راهی توچال شدیم و با تله‌کابین تا ایستگاه 5 رفتیم و تا نزدیک ظهر مشغول برف‌بازی بودیم.

و

و

و

و

و

و

خلاصه خیلی خیلی خوش گذشت. تا ظهر به برف بازی گذشت و شب هم تولد دایی خلیل ِ باباجلال بود که رفتیم منزل‌شون.

و

آرش و آرادِ شیرین زبان که آرش عاشق‌ش است.

جمعه تا 8 منزل بابا بودیم و بعد راهی منزل مامان‌بزرگِ آرش شدیم. آراد و بردیا هم آمده بودند و حسابی سه تایی با هم بازی کردند.

شنبه صبح هم با بابا به کارهای بانکی رسیدیم و نزدیک ظهر بابابوی گل ما را به فرودگاه رساندند و با عمه اعظم و آزاده راهی دبی شدیم.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها

تعطیلات عید قربان در امارات برای مدارس یک هفته و برای شرکت‌های خصوصی سه روز بود. پنج‌شنبه شب، عمه شیرینِ آرش به همراه دوست‌ش خانم اکبری آمدند پیش ما و سه چهار روز اول تعطیلات به گشت و گذار با آن‌ها گذشت. البته کلاس شنا تعطیل نشده بود و مثل همیشه برگزار شد که آرش به جز یکشنبه صبح که من خواب ماندم، بقیه را شرکت کرد.

مهمان‌های عزیزمون تا دوشنبه شب پیش ما بودند. آزاده شکر خدا تو این فاصله از بیمارستان مرخص شد و وضعیت‌ش کمی بهتر از قبل بود ولی من حال‌م هم‌چنان خوب نبود.

چهارشنبه و پنجشنبه را مرخصی گرفتم و سه‌شنبه ظهر با آرش دوتایی راهی تهران شدیم. سه چهار روزِ خیلی سخت را در کنار آزاده و عزیزان‌مون گذراندیم. 

جمعه عصری عموامیر با پارساو پویا زحمت کشیدند ما را رساندند فرودگاه و با پرواز 19:10 ایرعربیا برگشتیم.

جلال آمده بود فرودگاه دنبال‌مون. یک ساعتی طول کشید تا از فرودگاه خارج بشیم. راه شلوغ و کامل بسته بود. 

آرش تا غذاشو خورد و خوابید ساعت 11 شده بود و 6 صبح هم باید می‌رفتیم برای مسابقات زمان‌گیری داخلی آکادمی ابسُلوت.



موضوع مطلب : آرش / مهمان / گزارش سفر / تهران

گزارش تصویری سفر تابستانی به تهران:

و

آرش و حاصل خرید از منیریه با عموامیر و پارسا، پویا

قرار صبحانه در کافه لیو - باغ صبا

پیش به سوی میدان تجریش و قرار وبلاگی

کوچولوهای وبلاگی‌ دیروز و بزرگ مردان و زنان ِ کوچک امروز در رستوران ژوانیِ پاسداران

وبلاگ‌نویسان دیروز چشمک وبلاگ‌ننویسان امروز زبان همدلانِ نازنین

پسرخاله‌ها



موضوع مطلب : گزارش سفر / تهران / دالتونها / قرار وبلاگی

از تعطیلات عید فطر استفاده کردیم و راهی تهران شدیم. شرکت ما 5 روز تعطیل بود و فرصت خیلی خوبی بود. سه‌شنبه عصر با پرواز امارات راهی تهران شدیم. وقتی رسیدیم متوجه شدیم که جاده‌های منتهی به فرودگاه ترافیک خیلی شدیدی داره و بابا و الهه اینا تو راه گیر کردند. یک ساعتی نشستیم تا رسیدند.

سفر جلال، 4 روزه و سفر من و آرش، 11 روزه بود. سه چهار روز اول را نصف به نصف بین دو خانواده تقسیم کردیم.

و

آرش نهایت لذت را از حضور پسرخاله‌ها، پسرعمه‌ها و دخترعمه‌ش برد و یک‌سره مشغول بازی و شیطنت بود. 

و

و

و

چهار روز به چشم بهم زدنی گذشت و باباجلال برگشت. 

بقیه سفر ِما هم به دیدار دوستان، تماشای تئاتر "من فقط عاشق اینم - احسان کریمی"، بازی، قرار وبلاگیِ گروه همدلان در رستوران ژوانی، قرار صبحانه در باغ صبا، مهمونی بازی، خرید و شام در شیک شک ... گذشت. 

آرش یک بار تنهایی با عموامیر و پارسا، پویا راهی منیریه شد و کلی خرج دست عموامیر گذاشت. یک‌شب باهاشون رفت استخر و یک بار هم باهاشون رفت باشگاه انقلاب برای والیبال.

منم سعی کردم نهایت لذت را از حضور عزیزان‌م ببرم و تا می‌تونم از لحظه لحظه‌هام استفاده کنم.

مثل همه سفرهای دیگه عمرِ این سفر ما هم کوتاه بود و شنبه عصری با بابا و الهه اینا همگی راهی بهشت زهرا شدیم. بعد از وداع با مامان‌م رفتیم فرودگاه و بعد از 11 روز برگشتیم سر خانه، زندگی‌مون. 



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها

بقیه روزهای سفرِ کوتاه ما به دید و بازدید گذشت. جاهایی که علاوه‌بر جاهای قبلی  رفتیم: منزل داییِ باباجلال، عمه شادی، نورا خانم و خاله الهه بود. 

آرش و بردیا منزل دایی خلیل

عمه شادی زحمت کشیده بود هم‌زمان با آراد عسلی، برای آرش تولد گرفته بود. قلب

و

و

مرسی عمه شادی جون. یک دنیا ممنون. قلب

تهران را مدت‌ها بود که به این تمیزی ندیده بودم.

بعد از تولد رفتیم منزل الهه. شب آنجا بودیم تا بعدازظهر روزِ بعد که با هم دسته‌جمعی یک سینما هم در مجتمع پردیس زندگی رفتیم و فیلم 50 کیلو آلبالو را تماشا کردیم. قشنگ بود و کلی خندیدیم.

بعد از آنجا آرش با عموامیر و پارسا پویا رفتند باشگاه انقلاب فوتبال و بولینگ. من و جلال هم رفتیم منزل مامانِ جلال.

یک روز هم قرار صبحانه با گروه همدلان در باغ موزه هنر ایرانی داشتیم که بسیار خوش گذشت. بعد از مدت‌ها دیدارها تازه شد.

آرش و عشق کوچولوی من نایریکا قلب 

و

و

بعد از قرار صبحانه، با چند تا از دوستان رفتیم تجریش مجتمع تجاری ارگ. خاله لیلا بچه‌ها را برد بازی و ما هم گپ زدیم. 

سیزده را هم نصف روز منزل مامان بزرگ و نصف روز منزل بابابو در کردیم و شنبه ظهر با بابابوی نازنین راهی فرودگاه شدیم و با پرواز ساعت 3:30 برگشتیم سر خانه و زندگی‌مون. 

این گل هم تقدیم به همه عزیزانی که دوست داشتیم ببینیم‌شون ولی قسمت نشد...



موضوع مطلب : تولد / گزارش سفر / تهران / قرار وبلاگی

5شنبه بعدازظهر آرش آخرین امتحان ش را داد و دو هفته تعطیل شد. جمعه صبح راهی فرودگاه شارجه شدیم و با پرواز ساعت 12:20 ایرعربیا راهی تهران شدیم. بابا اینا و الهه اینا آمده بودند فرودگاه دنبال مون و دسته جمعی رفتیم بهشت زهرا پیش ِ مامانم.

بعد از آن راهی منزل بابا شدیم. شب عموها و عمه اعظم و پرستو اینا آمدند و دور هم بودیم. 

پسرخاله ها هم که بعد از چند ماه بهم رسیده بودند حسابی با هم بازی کردند. صبح بعد از صبحانه رفتیم منزل مامان بزرگِ آرش. این بار آرش با بردیا، آراد و آوا گرم بازی شد و کیف کرد.

تا حدود 7 آنجا بودیم و بعد راهی مهرشهر کرج، منزل عمومنصور اینا شدیم. آرش با بابابو و پسرخاله هاش رفت و ما هم با الهه اینا.

شب خوبی را در کنار عموها گذراندیم و بعد برگشتیم منزل بابا.

روز دوم هم همگی منزل بابا اینا بودیم تا عصری که یک سر به خاله های باباجلال زدیم و بعد هم برگشتیم منزل بابا. عمو محمد و خاله مرسده آمدند.

پ.ن: دور چشمِ آرش که از قبل خشک بود حساسیت نشان داد و ناجور قرمز و ملتهب شد. حسابی خوشگل شد. حالا با کرم استریل چشمی کمی بهتر شده شکر خدا.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / نوروز

دوشنبه آخرین امتحان آرش بود. صبح گذاشتم‌ش مدرسه و برگشتم خانه. چمدان‌ها را بستیم. حدود ساعت 9:30 رفتیم مدرسه دنبال آرش و از آنجا راهی فرودگاه شارجه شدیم.

پرواز ایرعربیا طبق معمول به موقع و راحت انجام شد و حدود ساعت 2 تهران بودیم. عموامیر زحمت کشیده بود و آمده بود فرودگاه دنبال‌مون.

اول رفتیم بهشت زهرا پیش مامانم دل شکسته و بعد راهی منزل بابا اینا شدیم.

پارسا و پویا از مدرسه آمده بودند آنجا و منتظر آرش بودند. سه چهار ساعتی در کنار هم بودیم و آرش با پسرخاله‌ش کیف کرد و من هم با خواهرهام. بعد راهی منزل مامان‌بزرگِ آرش شدیم. آرش عاشــق کوچک‌ترین پسرعمه‌ش آراد است که آنجا بود و تونست یک دل سیر باهاش بازی کرد.

و

حدود 11 برگشتیم خانه‌ی بابا اینا. بابا تازه از سر کار آمده بودند. یکی دو ساعتی گپ زدیم و بعد خوابیدیم.

سه‌شنبه صبح زود با گروه همدلان (دوستان وبلاگ‌نویس قدیمی) قرار صبحانه در رستوران VIPِ - پل طبیعت داشتیم. مریم جون مامان مهدیار و ملیکای نازنین آمد دنبالم و با هم رفتیم سر قرار. دو سه ساعتی در کنار دوستان گفتیم و خندیدیم و دیدارها تازه شد. جای همه‌ی دوستان نازنینی که نبودند خالی بخصوص نیلوفر قلب

جلال و آرش رفته بودند منزل مامان‌بزرگ. من اول رفتم پیش بابا و بعد از یکی دو ساعت رفتم پیش‌شون.

آوا و عمه شیما هم آمدند. نصف روز آنجا بودیم. بعد خاله الهه و پارساپویا آمدند دنبال‌مون رفتیم منزل بابااینا. عمه اعظم، عمه هما و پرستو جون اینا هم آمدند. با اینکه یک هفته به تولد بابا مونده، ولی چون آن موقع ما درگیر مسابقات آرش هستیم و نمی‌تونستیم سفر کنیم، براشون شب یک تولد کوچولو گرفتیم.

باباجون نازنینم تولدتون مبارک. ماچبغل

دنیا را برای شما شادِ شاد و شادی را دنیا دنیا آرزو دارم.قلب

چهارشنبه نزدیک ظهر راهی منزل مامان بزرگ شدیم. بردیا و عمه شراره هم آمده بودند. سه چهارساعتی بودیم.

و

بعد با همه خداحافظی کردیم و راهی منزل بابا شدیم. عمومحمد و خاله مرسده هم آمدند. شب خوبی را در کنارشون گذراندیم و بعد که رفتند چمدان‌ها را مرتب کردیم. مثل همیشه این سفر هم عمرش خیلی کوتاه بود.

پنج‌شنبه صبح کمی خرید انجام دادیم و برگشتیم حاضر شدیم. عموامیر آمد. با جلال و پسرها من و آرش را رساندند فرودگاه. جلال ماند و ما برگشتیم تا به مسابقات امروز برسیم. در حالیکه دل‌مون را پیش عزیزان‌مون جا گذاشتیم و غمگین و دلتنگ راهی شدیم.

گزارش مسابقه در پست بعدی...

پ.ن: هوای تهران پائیزی، زیبا، خیلی سرد و بارانی بود و بسی لذت بردیم...



موضوع مطلب : گزارش سفر / تهران / دالتونها
۱۳٩٤/٧/۳ :: ٧:۱٠ ‎ب.ظ

باورم نیست نگاه تو و این خاموشی باز بر گردش چشم تو گمانی‌‌ست مرا

یک سال تلخ و سیاه گذشت و من هنوز قلبم عزادار است...

روح‌‌تون شاد قلب یادتون گرامی قلب فرشته‌‌ی آسمانی من قلب

پ.ن: مراسم سال مامانم را یک هفته زودتر با حضور دوستان و اقوام برگزار کردیم و من سه روز تنهایی آمدم تهران و برگشتم. یک سال که هیچی، چندین سال هم ازش بگذره این غم جانکاه از روز قلب‌های ما نمی‌رود... تا چشم کار می‌کند جاشون خالی است.



موضوع مطلب : سوگواری / تهران

چهارشنبه صبح بابا جلال من و آرش را رساند فرودگاه شارجه و ما با پرواز ایرعربیا راهی تهران شدیم. بابابو، خاله آزاده و خاله الهه اینا آمده بودند فرودگاه دنبالمون.

از آنجا اول دسته‌جمعی رفتیم دیدن مامانم و یک دل سیر گریه و کلی دردودل با مامانم هم نتونست یک کوچولو حالم را بهتر کنه. بعد راهی منزل بابابو شدیم. دو سه روز در کنار عزیزانمون به سرعت برق و باد گذشت.

پنجشنبه آرش با پارسا و پویا راهی باشگاه انقلاب شد و مهمان کلاس والیبال و شنای پسرخاله‌ها شد و کلی در کنارشون بهش خوش گذشت.

جمعه ظهر رفتیم منزل مامان‌بزرگ آرش. آراد نیامده بود و آرش که عاشق آراد کوچولوست، کل مدتی که آنجا بودیم غمگین و خوش‌اخلاق بود.

شنبه بعدازظهر دلتنگ و غمگین با بابابو و خاله آزاده راهی فرودگاه شدیم و برگشتیم سر خونه و زندگی‌مون.

پ.ن: هوا در تهران بسی گرم و غیرقابل تحمل بود و آنقدر که در تهران از گرما اذیت شدیم، اینجا در دبی اذیت نمیشیم!! 



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها

پنج‌شنبه صبح زود آرش را رساندم مدرسه و برگشتم خانه. چمدان‌ها را جمع کردیم و تاکسی گرفتیم رفتیم دنبال آرش. سه تا امتحان‌ش را داده بود و منتظر ما بود. سه تایی راهی فرودگاه شارجه شدیم. مــاهــا آنجا منتظرمون بود. با پرواز 12:15 ایرعربیا راهی تهران شدیم.

بابابو، خاله آزاده، خاله الهه، عموامیر و پارسا، پویا آمده بودند فروگاه دنبال‌مون. بابابو با بچه‌ها و خاله آزاده راهی خانه شدند و ما هم به دیدار مامان‌م رفتیم. یک دل سیر گریه هم نتونست حتی یک کوچولو دلتنگی‌م را رفع کنه و جای خالی مامان‌م کل مدت اقامت‌مون به شدت به چشم می‌آمد.

روح‌تون شاد، یادتون گرامی فرشته‌ی آسمانی من قلب

بعد هم دید و بازدیدها شروع شد. آرش با پسرخاله‌ها و پسرعمه‌ها و ... حسابی بازی و شیطنت کرد و خیلی خوش گذراند.

پسرخاله‌ها

پسرعمه‌ها

کیک تولد یک سالگیِ آراد عسلی

شیطونک‌های دو خانواده در تولد آراد جون

پیش به سوی پارک و قدم زدن زیر باران شدید بهاری 

بازی بازی

خاله الهه، عمو امیر و وروجک‌ها

پارک طالقانی

ژوراسیک پارک

پارک گفتگو

این سفر به خاطر ماهــا علاوه‌بر دید و بازدیدهای خانوادگی، پارک گفتگو، پارک طالقانی، ژوراسیک پارک، رستوران عصر حجر، تئاتر کمدی "حق بده عاشق شم" در مجتمع تجاری کورش و ... هم رفتیم.

سفرمون در مجموع خیلی کوتاه بود و به چشم بهم‌زدنی گذشت. امروز دلتنگ‌تر از قبل برگشتیم به دنیای تنهایی‌هامون. قلب



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر / دالتونها

آرش هفته دوم تعطیلات را به جز روز یکشنبه که رفت دانشگاه، شرکت ما گذراند. من سه روز آخر سال حسابی درگیر گزارش‌های انبارگردانی بودم.

دوشنبه قرار بود بازیکنان رئال مادرید بروند JBR و از هتل سوفیتل تا کافه رئال مادرید روی فرش قرمز بروند. آرشِ هیجان‌زده را ساعت ناهار بردم منزل رئیس‌م در JBR تا با رضا پسرشون بره و تماشا کنه.

برنامه قرار بود ساعت 5 تا 6 باشه که به 8 موکول شده بود و آخر هم ساعت 8:30 آمدند. آنقدر شلوغ بود که سوزن می‌انداختی، پائین نمی‌رفت. 


آرش با اینکه ساعت‌ها منتظر شده بود ولی آخر سر موفق شد همه‌ی بازیکنان مورد علاقه‌اش مثل رونالدو را از نزدیک ببینه و کلی ذوق زده بود.

سه‌شنبه آرش را دوباره ساعت ناهار بردم منزل رئیس‌م تا با پسر کوچولوشون رایان بازی کنه و من هم بتونم کارهام رو بدون شیطنت‌های گاه و بیگاه آرش انجام بدم.

چهارشنبه آخرین روز کاری سال 2014 بود. ساعت 12 عکس دسته‌جمعی پایان سال رو گرفتیم و فیلیپینی‌هامون رفتند. من هم تا ساعت 4:30 مشغول بدو بدو بودم و بعد با آرش رفتیم امارات مال خرید. وقتی برگشتیم خانه، کمی استراحت کردیم. چمدان را آماده کردیم. ساعت 11:30 با باباجلال قدم‌زنان رفتیم ساحل نزدیک خانه و آتش‌بازی سال نوی میلادیِ آتلانتیس را تماشا کردیم و بعد برگشتیم خانه.


پنج‌شنبه هم دوتایی راهی تهران شدیم تا دو سه روزی را در کنار بابابو و عزیزان‌مون بگذرونیم.

خاله الهه، خاله آزاده و پارسا آمده بودند فرودگاه دنبال‌مون. اول رفتیم دیدن مامان‌م و بعد راهی منزل بابابو شدیم.

دو سه روز خوب و عالی رو در کنار عزیزان‌مون گذراندیم. مهم‌ترین کارم این بار مرتب کردن اتاق سابق‌م بود و کتابخونه ی دوست داشتنی‌ام. اتاق را تبدیل به اتاق مهمان کردیم. قشنگ شد.

یکشنبه نزدیک ظهر دلتنگ و غمگین راهی فرودگاه شدیم و با پرواز 2:40 راهی امارات شدیم. مدرسه این هفته هم تعطیل است ولی کلاس شنا و بدنسازی از فردا شروع میشه تا آماده بشن برای مسابقه ی جمعه.



موضوع مطلب : آرش / دبی / تهران / گزارش سفر
۱۳٩۳/٩/٢٢ :: ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ

تولد بابا روز جمعه بیست و یکم آذر ماه بود که یک دفعه تصمیم گرفتیم با آرش سورپرایزی یکی دو روزه بریم تهران و کنارشون باشیم.

پنج‌شنبه نیمه شب پرواز داشتیم که با یکی دو ساعت تاخیر هواپیما بلند شد. کل راه رو دوتایی خوابیدیم و اصلاً چیزی از پرواز نفهمیدیم. تنها کسانی که خبر داشتند، الهه و امیر بودند که با بچه‌ها آمده بودند فرودگاه دنبال‌مون. نزدیک 4 دالتون‌ها به هم رسیدند که کلی ذوق کردند و بی‌نهایت خوشحال شدند از اینکه مهمانان از راه رسیده به جای عمومسعود اینا، آرش و خاله آرزو هستند.

اول رفتیم بهشت زهرا که هنوز درها باز نشده بود و نتونستم در بدو ورود برم پیش مامانم. دل شکسته

بعد رفتیم خانه الهه اینا. پسرها تا خود صبح داشتند بازی می‌کردند و صدای خنده‌هاشون می‌آمد. ما هم کمی گپ زدیم و بعد خوابیدیم. نزدیک ساعت 11 کیک گرفتیم و رفتیم منزل بابا اینا.

عمه اعظم و نوراخانم اینا قبل از ما رسیده بودند. الهه و امیر رفتند تو و به بابا گفتند که دم در با شما کار دارند. لحظه‌ای که بابا در را باز کردند و من و بچه‌ها براشون تولدت مبارک رو خوندیم و من بابا رو بغل کردم و دو تایی زدیم زیر گریه را هیچوقت فراموش نمیکنم. این از اون خاطراتی است که روی قلبم برای همیشه حک شد.

همه بدون استثنا گریه می‌کردند. پرستو جون و حمیدآقا هم آمدند و همه دور هم جمع شدیم. جای مامانم به شدت خالی بود. 

بابای نازنینم تولدتون مبارک. عاشقانه دوست‌تان دارم و از صمیم قلبم از خدا میخوام که تا دنیا دنیاست لبتون خندون، دلتون شاد و تنتون سلامت باشه. قلب

اینکه بابا با بغض گفتند که هیچ‌چیزی نمیتونست اینقدر منو خوشحال کنه ماچ برام اندازه تمام دنیا ارزش داشت. بغل

حدود ساعت 5 مهمونامون رفتند. من و آرش یکی دو ساعت رفتیم منزل عمه شادی تا مامان‌بزرگ، عمه‌ها، خاله نازی و خاله فهیمه رو ببینیم و آرش هم کمی با پسرعمه‌ی کوچولوش "آراد" که عاشقانه دوست‌ش داره، بازی کنه.

صبح هم یک کوچولو خرید داشتم انجام دادم و دسته جمعی با عمه اعظم راهی بهشت زهرا شدیم. قلبم هنوز رفتن مامانم رو باور نداره و دیدن صورت ملکوتی‌شون روی سنگ مزار هم نمیتونه به قبول این واقعیت کمک کنه.

بعد همگی راهی فرودگاه شدیم و پسرک طبق معمول یکی دو ساعتی مشغول گریه بود. با پرواز 14:40 ایرعربیا راهی شارجه شدیم. باباجلال آمده بود دنبالمون. حدود 7 رسیدیم خانه. با آرش درس‌های امتحان فردا را مرور کردم. 9 بود دیگه خوابید تا صبح زود بریم برای کلاس شنا.



موضوع مطلب : گزارش سفر / تهران / تولد / دالتونها
۱۳٩۳/۸/۱۸ :: ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ

چهلم مامانم روز عاشورا بود. با توجه به ایام عزاداری و دسته‌ها و ... تصمیم گرفتیم که مراسم را روز جمعه برگزار کنیم.

5شنبه تنهایی راهی تهران شدم. آرش هم با باباجلال‌ش ماند تا درس بخواند. الهه، پارسا پویا و نیمای دایی حسن آمده بودند فرودگاه دنبالم. اول رفتیم بهشت‌زهرا دیدن مامانم دل شکسته و بعد از آنجا رفتیم دنبال کارها.

مراسم روز جمعه منزل یکی از اقوام و بسیار عالی و باشکوه برگزار شد. امیدوارم که روح مامان نازنینم شاد، در آرامش ابدی و قرین رحمت الهی باشد.

هنوز که هنوز است باورم نشده که مامانم رو از دست دادم و از ته قلبم غمگین و عزادار هستم. 

شنبه صبح با بابا رفتیم دنبال یکسری کارهای اداری و برگشتیم خانه. نزدیک ظهر با آزاده و بابا راه افتادیم. اول رفتیم بهشت‌زهرا با مامانم وداع کردم و بعد راهی فرودگاه شدیم.  

پ.ن: دلت که تنگ یک نفر باشد، نمیتونی حتی لحظه ای او را فراموش کنی… تو دلت تنگ است، دلت برای همان یک نفر تنگ است که تا نیاید، تا نباشد هیچ چیز درست نمیشود، هیچ چیز … امّــــا افسوس که بعضی آمدن‌ها دیگر فقط در خواب است!



موضوع مطلب : گزارش سفر / تهران / سوگواری

قرار بود سه‌شنبه من و جلال دوتائی بریم تهران، آرش را بیاریم که درست لحظات آخر جلال گرفتار دانشگاه شد، مجبور شدیم بلیط‌ش را کنسل کنیم و من به تنهایی راهی شدم.

 آرش با عموامیر، پارسا و پویا آمده بودند فرودگاه دنبالم. دلم برای شیطونکم حسابی بی‌تاب بود... از صبح دالتون‌ها با عموامیر رفته بودند منیریه و عموامیر بیچاره را کلی به خرج انداخته بودند!!! 

آرش صاحب یک جفت کفش فوتبال آدیداس و یک دست لباس تیم ملی فوتبال آلمان به شماره 13 شده بود که به جای مولر، آرش پشتش چاپ شده زبان و با همان تیپ ورزشی به استقبالم آمده بود...

سه چهار روزی که تهران بودم به سرعت برق و باد گذشت. پنج‌شنبه شب مهمونی منزل نورا خانم رو رفتیم که خیلی در کنار اقوام پدری خوش گذشت. بقیه‌اش هم به دید و بازدید و استراحت گذشت. آرش 5شنبه با خاله الهه اینا رفت دندانپزشکی و دندان آخر را هم دوست خاله الهه براش پر کرد.

 شنبه بعدازظهر آرش گریان با پسرخاله‌هاش خداحافظی کرد و دوتائی غمگین و دلتنگ با بابابو راهی فرودگاه شدیم. پارسا هم مثل آرش دل نازک است و کلی گریه کرد و دل همه را خون کرد ولی پویا نسبت به این دو تا شیطونک خوددارتر است. تمام طول مسیر تا فرودگاه و بعداز آن تا دبی را آرش گریه کرد و اشک من را هم حسابی درآورد!!! دل شکسته 

باباجلال آمده بود فرودگاه دنبالمون. آرش که بعد از 19 روز باباش را می‌دید خیلی زود از آن حالت غمگین خارج شد ولی من هنوز غمگین و دلتنگم ...

دوباره برگشتیم سر خانه و زندگی‌مون و  کار از نو، روزی از نو.... فقط یک هفته تا شروع مدارس و کلاس‌های آموزشی مانده و از قصد یک هفته زودتر آرش را برگردوندم تا ساعت خوابش تنظیم بشه و برای شروع سال تحصیلی آماده بشه. 



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها

به چشم بهم زدنی چهار روز گذشت و شنبه بعدازظهر من تنها و دلتنگ برگشتم دبی. آرش موند پیش پسرخاله‌هاش تا از آخرین روزهای تعطیلات تابستان‌ش نهایت استفاده را ببره.

پارسا و پویا این روزها کلاس فوتبال می‌روند. آرش هم به عنوان مهمان افتخاری در کلاس‌هاشون شرکت میکنه. هر بار که تمرینات را میره، آفتاب سوخته و لپ گلی برمیگرده.

جمعه ظهر در پارک چیتگر بچه ها اردو داشتند که من و الهه هم باهاشون رفتیم. خیلی خیلی به پسرها دسته‌جمعی خوش گذشت.

سه چهار ساعتی تمرین و بازی کردند و خوش گذراندند.

تو این چهار روز یک مهمانی منزل پرستو جون اینا رفتیم و یکی هم منزل خاله نازی ِ باباجلال. بیشتر اقوام را بعد از مدتها دیدیم و دیدارها تازه شد.

اینم آراد عسلی شیطونک عمه شادی که آرش عاشقانه دوستش دارد...

پ.ن: آرش این‌بار برعکس پارسال حال عجیبی داشت. از 5شنبه شب بغضی سنگین داشت و حاضر نبود بدون من جایی بره و از من جدا بشه.  یکی دو باری هم گفت که میشه با من برگرده و نمونه تهران!!! ولی در نهایت ماند...



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / دالتونها / تهران
۱۳٩۳/٥/٢٢ :: ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ

دو سه روز اول با پارسا، پویا به فوتبال، مسابقه و .... گذشت. وروجک هم یک کوچولو مریض احوال بود و یکشنبه چندین و چند بار گلاب به روی همگی بالا آورده بود.

عمه شادی، میخواست آراد شیطونک را ببره پیش دکتر ناطقیان. ازش خواستم آرش را هم برای یک چکاپ کلی ببره که دکتر تشخیص داده پشت هر دو گوش‌ش آب جمع شده و گلوش پر از خلط است که باعث میشه معده‌اش اذیت بشه و بالا بیاره. گفته بود که سرما خوردگی قبلی‌ش هنوز کامل از بدنش خارج نشده!!

کلی دارو براش نوشتند که به آموکسی کلاو (فارمنتین) از قدیم حساسیت داره و باید به جای سفیکسیم بخوره. شنبه هم باید برای آزمایش عفونت بره.

بعد از دکتر با عمه شادی اینا رفت کرج منزل عمه شراره تا چند روز را با بردیا، آوا و عمه‌ها و خاله‌های باباجلال بگذرونه. قرار است که جمعه برگرده منزل مامانم ...

ادامه: شنبه صبح آرش را عموپدرام رسوند منزل مامان. آزمایش عفونت را با مامانی اینا رفت داد و  یک قسمت از آزمایش‌ش ماند برای وقتی که برگشت اینجا و یک هفته آنتی بیوتیک و داروهاش رو نخورد، بعد بریم انجام بدیم. بعدازظهر هم با خاله الهه و پارساپویا رفتند دندانپزشکی.

دو تا از دندون‌هاشو دوست خاله الهه پر کرد و یکی هم آبسه کرده بود که تمیزش کردند و باید آنتی‌بیوتیک بخوره تا 5شنبه که بره پرش کنند. خداروشکر برعکس من که از دندانپزشکی بدم میاد و یک عالمه استرس میگیرم، آرش حسابی خونسرد است و اصلاً اذیت نمیشه.

شب هم رفت خانه خاله الهه تا فردا دسته جمعی بروند تئاتر.

 



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر

سه‌شنبه آرش با من آمد شرکت. تا ساعت یک سرکار بودیم و بعد رفتیم چمدان‌هامون را برداشتیم. جلال ما رو رسوند فرودگاه.

با پرواز 16:40 ماهان راهی تهران شدیم. پرواز راحت و به موقع انجام شد. عموامیر و پارسا، پویا آمده بودند فرودگاه دنبالمون.

دالتون‌ها کلی از دیدن هم خوشحال بودند و تا خانه کل اطلاعات مربوط به چند ماه گذشته رو رد و بدل کردند. نیشخند

آرش و پسرخاله‌هاش

آرش و پسرعمه هاش



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر / دالتونها

شنبه ساعت 12 ظهر با شوق و ذوق از دبی پرواز کردیم و حدود ساعت 2 رسیدیم تهران. عمو امیر، پارسا و پویا آمده بودند فرودگاه دنبالمون. از آنجا دسته جمعی راهی منزل مامانی ثریا شدیم و از دیدن عزیزانمون غرق لذت شدیم. پسرها کل مسیر را گفتند و خندیدند و سر به سر هم گذاشتند.

دالتونهای شیطون قلب

همزمان با ورود ما آراد کوچولوی عمه شادی (پنجمین نوه خانواده مریخی) هم به دنیا آمد. ماشاءالله بزنم به تخته خیلی بانمک و زیباست.

هوای تهران تمیز امـــّا بسیار سرد و بارانی بود. برای ما که یک جورایی به گرمای دبی عادت کردیم و یک ذره هم تحمل سرما را نداریم، کمی سخت بود.

پارسا و پویا کلی برای آرش برنامه ریزی کرده بودند. یک روز صبح عمو امیر بردشون منیریه و با توپ و لباس فوتبالی و ... برگشتند بعد هم دو سه ساعتی تو محوطه اکباتان با هم فوتبال بازی کردند. شب هم رفتند بام تهران و شام و ...

یک جشن تولد کوچولو عمه های آرش، براش منزل عمه شادی گرفتند و بدین ترتیب 9 سالگی اش را یک بار دیگه در کنار عزیزانش جشن گرفت. یک روز هم همگی منزل پرستو جون دعوت بودیم که آنجا هم خوش گذشت.

یک هفته تند تند و به سرعت برق و باد به دید و بازدید و کارهای معوقه گذشت و شنبه دوباره غمگین و دلتنگ برگشتیم سر خانه و زندگیمون.  دل شکسته 

این مدت دالتونها چندین و چندبار با کمک عموامیر و بابابو خانه صحرایی درست کردند و داخلش خوابیدند. فیلم های تنها در خانه ی 1، 2 و 3 را بارها و بارها تماشا کردند.

این بار برخلاف همیشه بیشتر با هم دوست بودند و کمتر دعوا کردند. برای همین هم جدایی شون از همیشه سخت تر بود و ساعتها سه تائی گریه کردند و همه را به گریه انداختند. تو فرودگاه وقتی با بابابو خداحافظی کردیم و بارها را تحویل دادیم، یکی دو ساعتی بی وقفه آرش گریه کرد و گفت که دلش نمیخواد برگرده!!!

سفرمون در مجموع کوتاه بود ولی خیلی خوش گذشت.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / دالتونها / تهران
۱۳٩٢/٦/٢ :: ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ

سفر بسیار کوتاه و یک هفته ای من با سرعت برق و باد تمام شد و امروز صبح به همراه شیطونکم برگشتیم سر خانه و زندگیمون.  

از آنجائیکه آرش حسابی دلش برای باباجلالش تنگ شده بود، اصلاً مثل دفعات قبل اذیت نشد و به عشق دیدن باباش با همه عزیزانمون خداحافظی کرد و خوشبختانه کوچکترین دلتنگی ای تا این لحظه نشان نداده است.

سفر کوتاه و پر از خاطرات خوب و قشنگ بود.

گزارش سفر به صورت فشرده و تیتروار: عزیزانم را بعد از چند ماه دیدم و از دلتنگی درآمدم. دو سه تا شرکت را از طرف شرکتمون ویزیت کردم. با خاله الهه و دالتونها، آرش را بردیم دندانپزشکی و علاوه بر دو تا از دندانهاش که هفته پیش پر کرده بودند، دندانهای اصلی و عقبی ش را دکتر شیارپوشانی کرد. پسرخاله ها را بردیم عکاسی و عکسهای تکی و سه تائی خیلی زیبا ازشون گرفتیم. یکی از اون کارهای بکش و خوشگلم کن را که مدتها بود دلم میخواست انجام بدم، انجام دادم. یک روز هم دوستان ِگل دوران خوش بسکتبالم را دیدم و بعد از مدتها کلی گپ زدیم. کلی دید و بازدید خانوادگی داشتم. دوستان گل وبلاگی قدیمی و جدید را هم روز آخر در پارک آب و آتش دیدم و کلی از حضورشون لذت بردم و ...

گزارش تصویری:

دالتونها در پارک

دالتونهای فوتبالیست

شیطونکها به همراه بابابوی نازنین از هر فرصتی برای فوتبال بازی کردن، استفاده کردند. 

دالتونهای شیطون بعد از عکاسی و مهمانی منزل مامانی به همراه بابابوی گل.

دالتونهای شیطون در حال تفریح

دالتونهای وروجک

تعدادی از شیطونکهای حاضر در قرار وبلاگی 

با توجه به اینکه من حسابی مشغول گپ زدن با دوستان بودم، متاسفانه عکسهای زیادی از این قرار دوستانه ندارم. جای همه دوستان گلی که نبودند خالی بود و مرسی از همه دوستان گلی که آمدند.

پ.ن: امروز صبح تو فرودگاه بعد از اینکه با نیم ساعت معطلی بارهامون را تحویل دادیم، دو سه ساعتی هم تو صف کنترل پاسپورت معطل شدیم. نتیجه این شد که پرواز با یک ساعت و نیم تاخیر انجام شد و من از خستگی و بی خوابی روی پاهام بند نبودم.



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر / قرار وبلاگی
۱۳٩٢/٥/٢٩ :: ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ

قرار وبلاگی: روز جمعه، اول شهریور ماه، ساعت 6 بعدازظهر، پارک آب و آتش جلوی فواره ها و آتشدانها



موضوع مطلب : آرش / تهران
۱۳٩٢/٥/٢٥ :: ٥:٥۱ ‎ب.ظ

بالاخره انتظار سه هفته ای به پایان رسید و وروجکم را در آغــوش گرفتم. دیشب با پرواز ساعت ده تنهائی آمدم تهران. وروجک و پسرخاله هاش و مامانی اینا همگی تو فرودگاه منتظرم بودند. ساعت از دو گذشته بود که رسیدیم منزل مامانی. آرش با اینکه چشمهاش پر از خواب بود، آنقدر منتظر شد تا من کارهام تمام شد و بغـــلش کردم تا خوابید.



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر
۱۳٩٢/٥/۱٥ :: ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ

آرش در کنار فامیل تمام و کمال در حال خوش گذراندن است و کوچکترین نشانه ای از دلتنگی از خودش تا این لحظه نشان نداده. متفکر دیشب بهش میگم دلم میخواد سفت بغـــلت کنم و بـبــــوسمت. چکار کنم؟!! خیلی خونسرد گفت: هفته دیگه که آمدی میتونی بغلم کنی!!! دل شکسته

دالتونها - منزل مامانی ثریا

آرش و بلال مورد علاقه اش که اینجا اصلاً این مدلیش پیدا نمیشه.

آرش و پسرخاله های مهربونش در باغ وحش

آرش و اثر هنری ای که با همکاری بردیا درست کردند - منزل عمه شراره

آرش و بردیا پسرعمه مهربونش - منزل مامان بزرگ

پ.ن: با مریم جون مامان آرین و آرتین عزیز داریم هماهنگ میکنیم که 5شنبه 31 مرداد یا جمعه 1 شهریور یک قرار وبلاگی در پارک آب و آتش داشته باشیم تا یک روز شاد را مامانها و بچه ها در کنار هم تجربه کنند. اگر جای دیگه ای به نظرتون بهتره لطفاً اعلام کنید.



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر
۱۳٩٢/٥/۸ :: ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ

امروز چهارمین روز حضور آرش در تهران بود و شیطونکم حسابی مشغول بازی و شیطنت با پسرخاله هاش و پسرعمه اش است. از آنجائیکه با تلفن صحبت کردن یک جورایی مثل خود من مشکل داره، به سختی چند کلمه هر چند ساعت یک بار باهاش حرف میزنیم و من بعد از هر تماس دلگیرتر از قبل میشم.

دلم برای آن روزهای پر از برنامه، کلاسهای آموزشی، آرش بکن آرش نکن، چندبار بگم تو خونه فوتبال بازی نکن، مادر یک کم کمتر حرف بزن سرم درد میکنه، لطفاً صدای تلویزیون رو کم کن بذار دو دقیقه بخوابم!!! و ... یک ذره شده. خلاصه که جاش خیلی خیلی خیلی خالیه. 



موضوع مطلب : آرش / تهران
۱۳٩٢/٥/٤ :: ٩:٥٦ ‎ب.ظ

نیم ساعتی است که آرش و مامانم را رساندیم فرودگاه و برگشتیم خانه. الان دوتائی سوار هواپیما شدند و با شوق و ذوق فراوان راهی تهران هستند.

وداع با شیطونکم خیلی خیلی سخت تر از آن چیزی بود که تصور میکردم. دل شکسته اشکهام بی محابا جاری بود و هیچ طوری نمیتونستم خودم را کنترل کنم . گریه آرش یک کوچولو بغض داشت ولی سرحال راهی شد. بغل

امیدوارم که این سه هفته به سرعت برق و باد بگذره و حسابی به شیطونکم خوش بگذره. ماچ



موضوع مطلب : آرش / دبی / تهران

خبر خوب اینکه به لطف رئیس ِگل سابقم دوربین دیروز به دستم رسید.

و امّــــا عکسهای مربوط به سفر نوروزی:

سیزده به در و آرش و بردیای عمه شراره منزل خاله نازی

چهاردهم فروردین

بابابوی یکدونه و نازنین در کنار نوه های شیطونشون

پانزدهم فروردین

آرش و پسرخاله هاش و پسرعمه و دخترعمه اش منزل مامان بزرگ آرش

آرش و آوای عمه شیما و بردیای عمه شراره قلب

یک شب خوب و به یادماندنی در کنار هر دو خانواده

شانزدهم فروردین

دالتونها و کیمیا جون منزل عمه اعظم نازنین

هفدهم فروردین تولد مامانی ثریای نازنین

مامان گلم تولدتون مبارک. ماچ



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر
۱۳٩٢/۱/۱٩ :: ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ

سفر ِ 9 روزه ما به چشم بهم زدنی تمام شد و ما دیروز برگشتیم سر خانه و زندگی مون. رسیدیم دبی بعد از مدتها با باران بهاری بسیار شدیدی روبرو شدیم.

با وجود اتفاق ناراحت کننده ای که افتاد و از صمیم قلب غمگین شدیم دل شکسته، در کل در کنار عزیزانمون بهمون حسابی خوش گذشت و کل هفته را مشغول دید و بازدید و شرکت در مراسم بودیم.

آرش از یکی دو روز مانده به برگشتن رفت تو حالت افسردگی ناراحت ولی خوشبختانه زیاد این حالتش دوام نداشت و تا رسیدیم دبی سرحال و عادی شد.

شب آخر تولد 60 سالگی مامانم را هم در کنار هم جشن گرفتیم.

یکشنبه 5 صبح بابابوی نازنین زحمت رساندن ما به فرودگاه را کشیدند که سرمای هوا و عجله من باعث شد که دوربین را تو ماشین جا بذارم و الان درست مثل کسی هستم که یک وسیله عزیز را گم کرده و حسابی سردرگم است.

با اینکه من پست بدون عکس دوست ندارم ولی تا پیدا شدن یک ناجی که دوربین را برامون بیاره، پستهامون بدون عکس خواهد بود.



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر
۱۳٩٢/۱/۱٢ :: ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ

سلامی گرم و بهاری از تهران به تک تک دوستان عزیزم.

5شنبه شب راهی شدیم و نیمه شب رسیدیم تهران. بعد از معطلی یکی دو ساعته در کنترل گذرنامه و گمرک در فرودگاه، عزیزانمون را بعد از شش ماه در آغوش گرفتیم و یک کمی از دلتنگی در آمدیم.

راهی منزل مامانی ثریای عزیز شدیم و تا خود صبح بیدار بودیم. دالتونها که بعد از مدتها به هم رسیده بودند تا شش صبح شیطنت کردند و به امید فوتبال بازی کردن ساعت 9 از خواب بیدار شدند و نذاشتند که ما هم بخوابیم.

بعد از صبحانه رفتند تو محوطه یکی دو ساعتی فوتبال بازی کردند و خسته و هلاک برگشتند. یک دوش گرفتند و آماده شدیم و رفتیم منزل مامان بزرگ آرش. شب همانجا بودیم و آرش و بردیا با هم حسابی بازی کردند. 

شنبه صبح آرش و جلال با عموامیر و پارسا، پویا رفتند منیریه کمی خرید ورزشی کردند و من هم به کارهای بانکی رسیدم. ناهار منزل مامانی ثریا بودیم و بعداز ظهر رفتیم منزل مامان بزرگ. آوای عمه شیما هم بود و آرش و بردیا با هم دست به یکی کردند و کلی سر به سر آوا گذاشتند.

یکشنبه تا بعدازظهر آنجا بودیم و بعد آمدیم منزل مامان ثریا آماده شدیم برای مهمانی منزل نورا خانم. عمو مسعود اینا هم بودند و شب خوبی را در کنارشون گذراندیم.

بابابوی مهربون و دالتونهای ناقلا منزل نورا خانم

مامانی مهربون و دالتونهای شیطون

شب برگشتیم منزل خاله الهه اینا. دالتونها بعد از یکی دو ساعت شیطنت نیمه شب خوابیدند.

امروز صبح باخبر شدیم که پسرخاله بابابو و همسرشون که یک زوج ماه و دوست داشتنی بودند، تو جاده اصفهان تصادف کردند و هر دو در جا فوت شدند ناراحت که این اولین خبر دردناک و متاثرکننده در سال 92 بود. گریهگریه

روحشون شاد و قرین رحمت الهی، یادشون گرامی.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / وفات
۱۳٩۱/٥/۳۱ :: ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ

 سفر کوتاه و چهار-پنج روزه ما به چشم بهم زدنی تمام شد و امروز بعدازظهر برگشتیم سر خانه و زندگیمون.

5شنبه هشت شب پرواز داشتیم. آرش تو هواپیما یکسره کارتون نگاه کرد و سرش گرم بود. عموامیر و پارسا، پویا آمده بودند استقبالمون. ماشاءالله بچه ها نسبت به دفعه قبل حسابی بزرگ و آقا شدند. 

همه با هم رفتیم منزل مامانی ثریا. تا نیمه های شب ما مشغول صحبت بودیم و بچه ها هم مشغول شیطنت.

دالتونهای بلا

بعد از صبحانه رفتیم منزل مامان بزرگ آرش. آنجا هم آرش و بردیا با هم مشغول بازی شدند و حسابی از با هم بودن لذت بردند.

و

شب هم شیطونکها با هم دوقلو شدند و در کنار هم خوابیدند.

شنبه هم یکسری کار بانکی داشتیم انجام دادیم و رفتیم منزل مامانی ثریا. خاله الهه اینا هم آمدند و جمع دالتونها دوباره جمع شد. یکی دو ساعتی با بابابو رفتند تو محوطه فوتبال بازی کردند و خیس عرق برگشتند.

یکی یکی فرستادیمشون حمام و آماده شدیم رفتیم منزل مامان بزرگ آرش.

بردیا و آوا هم بودند و اینبار سه تائی مشغول بازی شدند. متاسفانه عکس سه تائیشون را ندارم.

یکشنبه صبح بعد از صبحانه رفتیم منزل خاله نازیِ باباجلال و بعدازظهر آرش با عموامیر و پارسا، پویا رفت استخر و بعد منزل خاله الهه اینا بودیم.

شیطونکها چکارها که نکردند!!!! 

شب آنجا ماندیم و بعد از صبحانه باباجلال با عموامیر رفت سر کار. حدود ساعت دو برگشت و رفتیم منزل مامان بزرگ. همه آنجا جمع بودند. تا هشت شب بودیم و خداحافظی کردیم.

بعد آمدیم منزل مامانی ثریا. آنجا هم مهمان داشتیم. خاله شهزاد عزیز زحمت کشیده بود آمده بود که متاسفانه موفق نشدیم ببینیمش و حسابی شرمنده شدیم.

تا نیمه های شب بیدار بودیم. آرش مثل همیشه که میریم تهران سرما خورده بود و بینی ش کیپ شده بود. بهانه گیری بابت برگشتمون و تب و آب ریزش بینی دست به دست هم داده بودند و حسابی وروجک شب آخر بداخلاق بود. 

امروز (سه شنبه) صبح ساعت 9 با بابابوی نازنین و پارسا و پویا رفتیم فرودگاه. 11:30 پرواز کردیم به سمت دبی و حدود ساعت 2 رسیدیم امارات.

در مجموع سفر خیلی خوبی بود و بعداز حدود 5 ماه عزیزانمون را دیدیم و از دلتنگی درآمدیم.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران

خوب ما دوباره برگشتیم سر خانه و زندگیمون.

وداع با عزیزانمون این بار هم مثل هر بار سخت بود و جان کندنی غریب دل شکسته. هیچوقت روزهای آخر سفر را دوست ندارم و پر از حس دلتنگی هستم و هربار هم این حالت بدتر و بدتر میشه.

آرش مثل همیشه بسیار غمگین بود. دائم بغض داشت و می پرسید که کی دوباره پارسا و پویا را میببینه؟ کی دوباره میریم تهران؟!سوال و ...

چند دقیقه ای بازی میکرد و بعد دوباره یادش می افتاد و میزد زیر گریه. این حالتش یک روز طول کشید و الان شکر خدا بهتر شده.

یکشنبه صبح ساعت 8 پرواز داشتیم. با عمو امیر، پارسا و پویا رفتیم فرودگاه. پرواز برگشت هم راس ساعت!!! تعجب انجام شد و ما 10 بود که رسیدیم دبی. تا بیائیم خانه و جابجا بشیم نزدیک ظهر بود.

اینبار زیاد حس و حال عکاسی نداشتم و چند تا عکس بیشتر از این سفر ندارم.

آرش و بردیای عمه شراره

دالتونها و بردیا به ترتیب سن از چپ به راست



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / دالتونها / تهران

بقیه روزهای هفته هم به دید و بازدید اقوام گذشت. روابط عاشقانه و صمیمانه پسرخاله ها به مرور کمی تا اندکی شکرآب شد. البته با تمام این احوال طاقت دوری از هم را هم ندارند. متفکر

فقط دو سه روز دیگه به پایان سفر مانده و از الان از ته دل غمگین هستیم. آرش ازمون خواسته تا سفر را یک ماه دیگه تمدید کنیم که عملاً مقدور نیست و باید برگردیم سر کار و زندگیمون. احتمال زیاد یک هفته ای هم با افسردگی آقای آرش خان طرف خواهیم بود. اوه

دو سه روز پیش پارسا سخت مشغول تایپ یک داستان بود وقتی تمام شد داستانش اشک را به چشمهامون آورد.

و این هم داستان به روایت پارسا:

دور شدن سه برادر

سلام، من پارسا عدالت هستم، من با یکی از برادرهایم در کشور ایران و در شهر تهران زندگی میکنیم. آیا میدانید این داستان چگونه آغاز شد؟ بله، الان توضیح میدم: ما سه تا برادر بودیم به نام های (پارسا، پویا و آرش)...

در واقع آرش پسرخاله ی ماست و ما مانند یک برادر دوستش داریم. مواقعی که آرش از دبی به ایران می آید ما سه تائی با هم بازی میکنیم. یادم می آید یک روز به دیدن آرش رفتیم. آرش با یک پسر در حال دعوا بود، سر این که پسرک که اسمش رایان بود و در واقع پسردائی مامانم محسوب میشد یک اسباب بازی میخواست. من به سرعت دویدم و او را از آرش جدا کردم و به او گفتم: اگر بخواهی آرش را بزنی باید از روی جنازه من رد بشی. پویا هم به آرش گفت: آرش من هواتو دارم!

ما همیشه برادر هستیم و همیشه هم برادران مهربان هم می مانیم. ماچ

نویسنده: پارسا عدالت ماچ

هدیه آقا پارسای نقاش به آرش



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها

سلامی گرم و بهاری از شهر سرد من تهران قلب

با چشم بهم زدنی عجیب چهار روز اول سفرمون گذشت. آرش شبهای آخر قبل از سفر بسیار هیجانزده بود و تا صبح چندین و چند مرتبه سرحال و با نشاط بیدار میشد.

5شنبه صبح آرش را بردم مدرسه برای امتحان دیکته و قرار شد ساعت 9 برم برش دارم. برگشتم خانه. با کمک جلال چمدانها را جمع و جور کردیم و با تاکسی رفتیم آرش را برداشتیم و راهی فرودگاه شدیم.

از عجایب، پرواز ایران ایر درست راس ساعت و بدون تاخیر پرید.

بابابوی مهربون آمده بودند دنبالمون. دلم اندازه یک دنیا براشون تنگ شده بود. قلب

پارسا و پویا هم از شمال خودشون را با سرعت رساندند منزل مامانی ثریا. دیدارها بعد از مدتها تازه شد. آرش و پارسا و پویا واقعاً عاشقانه همدیگر را دوست دارند.

از دائی حسن خواسته بودم تا برای آرش یک کیک پرنده خشمگین درست کنند تا یک تولد کوچولو با پسرخاله هاش داشته باشه که همان شب کیک قشنگ و لذیذ را برامون آوردند.

بچه ها ماشاءالله خیلی بزرگتر و عاقلتر شدند و با شش ماه قبل قابل مقایسه نیستند.

 و

 بعد از یکی دو ساعت رفتیم منزل مامان بزرگ آرش. بعد از مدتها مامان بزرگ و عمه ها را دیدیم. بردیا هم آمد که ماشاءالله حسابی بزرگ شده. دیگه آرش با بردیا مشغول بازی شد و سرش گرم شد.

شب همانجا ماندیم و تا جمعه بعدازظهر هم بودیم. بعد آمدیم منزل مامانی ثریا با خاله الهه اینا و عمه اعظم دور هم بودیم.

پارسا و پویا هم شب ماندند و شیطونکها با هم خوابیدند. ظهر عمه شادی آرش آمد دنبالمون تا بریم رستوران باغ گیلاس.

بعدازظهر خوبی را در کنارشون گذراندیم. آرش که از پارسا و پویا جدا شده بود حسابی غمگین بود و بغض داشت و بداخلاق بود.

و

 تا آخرش هم یخش باز نشد متفکر بعد آمدیم منزل مامانی ثریا. حاضر شدیم و رفتیم دیدن عمومسعود اینا که از آلمان آمده بودند و بعد هم دیدن مامانی پارسا و پویا.

برای شام هم منزل خاله نازی باباجلال دعوت بودیم.

شب همانجا ماندیم و ظهر از آنجا ما رفتیم منزل مامان بزرگ آرش. آرش هم با پسرخاله هاش و عمو امیر رفت استخر برای شنا و نتونست آوای عمه شیما را ببینه.

غروب من و باباجلال رفتیم منزل عمه شراره. آرش هم 9 بود که آمد و مشغول بازی با بردیا شد.



موضوع مطلب : آرش / دالتونها / گزارش سفر / تهران

5شنبه شب منزل خاله الهه اینا خوابیدیم. مامان عمو امیر هم بودند. ظهر جمعه عمه اعظم، مامانی اینا و خاله شهزاد اینا آمدند.

آرش و شارین عسلی

یک لحظه هم این چهارتا وروجک کنار هم ننشستند تا بتونم یک عکس درست و حسابی ازشون بگیرم. متفکر

بعدازظهر عمه نگین پارسا هم آمدند. خلاصه در کنار هم روز خوبی را گذراندیم.

جمعه عصر خاله نیلوفر گل، عموجواد  عزیز و نازنینهای خوشگل و ناز آمدند دنبالمون و  ما را بردند پارک. خیلی بهمون خوش گذشت.

و

و

و

مرسی خاله نیلوفر عزیز هم بابت پارک و هم بابت هدیه قشنگی که برای آرش زحمت کشیده بودین.

بعد با پارسا و پویا برگشتیم منزل مامانی ثریا . صبح با کمک بابابوی مهربون به کارهای بانکی رسیدم . بعدازظهر رفتیم منزل خاله نازی تا با مامان بزرگ، عمه ها، خاله نازی اینا  و زن دائی خداحافظی کنیم. بعد برگشتیم خانه  کلی مهمان داشتیم.

تا صبح تقریباً بیدار بودیم و چمدانها را بستیم. 5:30 با عموامیر، پارسا و پویا راهی فرودگاه شدیم. آرش خواب و بیدار بود و غمگین. کلی دوباره گریه کرد و یادش رفت که داره برمیگرده پیش باباجلال و قبلاً قول داده تا گریه نکنه. تمام مدت پرواز را خوابید و 10 صبح بود که رسیدیم دبی.

پ.ن.1: مثل همه سفرهای دیگه عمر این سفر کوتاه ما خیلی خیلی کوتاه بود و درست مثل برق و باد گذشت.

پ.ن.2: از مامان پارسای گل بابت هدیه قشنگش که در فرودگاه به دستم رسید خیلی متشکرم. شرمنده که از بس فرودگاه شلوغ بود نشد بیام ببینمتون.



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر / دالتونها

سه شنبه تو امارات عید اعلام شد برای همین شرکت ما هم تعطیل شد و من و آرش از صبح مشغول آماده سازی مقدمات سفر شدیم.

حدود 5:30 رفتیم دانشگاه دنبال باباجلال تا ما را برساند فرودگاه. تو فرودگاه آرش پشیمان شده بود و میگفت سفرمون را کنسل کنیم تا یکبار دیگه با باباجلال سه تائی با هم بریم.

خلاصه با بغض از بابائی جدا شد و طبق معمول که همیشه ایران ایر تاخیر داره آنروز هم سه ربعی معطل شدیم. آرش یک ساعت اول پرواز را خوابید و چهل دقیقه بعد را بازی کرد تا رسیدیم.

مامانی اینا و خاله الهه اینا همگی آمده بودند فرودگاه و کلی از دیدنشون خوشحال شدیم و آرش و پارسا و پویا هیجان زده مشغول بدو بدو و شادی شدند.

عمه اعظم هم آمدند منزل مامانی و تا ساعت 4 صبح گرم صحبت بودیم. دالتونها روز بعد را هم با هم منزل مامانی سپری کردند.

عصری خاله شهزاد اینا آمدند و با کلی اسباب بازی بن 10 مثل همیشه کلی ما را خجالت دادند.

شب همانجا بودیم. ظهر خاله الهه آمد و بعد از اینکه آماده شدیم بابابو و مامانی ما را رساندند منزل خاله نازی باباجلال و آنجا خاله ها و مامان بزرگ و عمه های آرش و ... را دیدیم.

تا ساعت 5:30 آنجا بودیم بعد عمو امیر آمد دنبالمون. دالتونها را برد استخر و من را رساند منزل خودشون. شب منزل الهه اینا بودیم.

آرش کلی با پارسا و پویا و عموامیر شنا کرده بود و وقتی برگشت بیرون روی داشت و تا شب گرفتار بودیم ولی بعد شکر خدا خوب شد و مشکل خاصی نبود.



موضوع مطلب : آرش / دالتونها / گزارش سفر / تهران
۱۳٩٠/۱/٢۱ :: ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ

فردا بعدازظهر مامانی ثریا، خاله آزاده و نورا خانم عزیز راهی سفر حج میشوند. از صمیم قلب براشون آرزوی سفری پر از خاطره های معنوی و زیبا دارم.

امروز دلم همش تهران و پیش شما عزیزان است و بغض سنگینی دارم.گریه البته آسمان هم حسابی باهام همراهی کرده و یک نفس باریده. یول

انشاءالله که به سلامتی به این سفر مقدس برین و برگردین. دوستتون دارم.ماچ

پ.ن: باز باران بارید، خیس شد خاطره ها، مرحبا بر دل ابری هوا، هر کجا هستی باش، آسمانت آبی و تمام دلت از غصه دنیا خالی. ماچ



موضوع مطلب : مناسبتها / تهران / دوری
۱۳٩٠/۱/۱٥ :: ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ

جمعه ظهر همگی منزل خاله شهزاد دعوت بودیم که هرچه از سلیقه و هنرش بگم کم گفتم.

خاله شهزاد مثل همیشه کلی ما را شرمنده کرد و برای آرش یک تولد عالی گرفت. به ما، آرش و دالتونها حسابی خوش گذشت. علاوه بر XBox غیابی ش یک تلسکوپ حرفه ای هم آرش از خاله شهزاد کادو گرفت.

آرش و شارین عسلی

دالتونها و شارین ِ بلا

مرسی خاله شهزاد جون. قلب

بعد با دالتونها رفتیم دیدن یک دوست خیلی عزیز. یکی دو ساعتی بودیم و دالتونها و شیطونک دوستمون کلی با هم بازی کردند و بزرگترها هم کمی گپ زدند.

از آنجا هم منزل مامانی ثریا و مهمانی با فامیلهای پدری.

کیک تولد شش سالگی آرش که زحمتش را دائی حسن عزیز کشیده بودند و واقعاً لذید و خوشمزه بود.

و

آرش و کیمیای بلا که این بار زیاد آرش را تحویل نگرفت و چشمش فقط پویا را گرفته بود. چشمک

و امّا شنبه روز پایانی سفر که خیلی غمگین بود و همیشه از این قسمت سفر بدم میاد. مثل همه سفرهای دیگه عمر این سفر کوتاه نیز به سر رسید و آرش اینبار بیشتر از هر بار تحت تاثیر قرار گرفت. شب ساعت 8 پرواز داشتیم.  شنبه صبح منزل مامان بزرگ هر کاری میکردیم بیدار نمیشد نزدیک ساعت 12 دیدیم که داره به پهنای صورتش گریه میکنه. بغلش کردم و هرکاری کردم از آن حالت خارج نشد و گفت که دلش میخواد برای همیشه تهران بمونه و دبی را دوست نداره. خلاصه با بدبختی آرامش کردیم. بعد از خداحافظی با مامان بزرگ اینا رفتیم منزل مامانی ثریا. چمدانها را بستیم و با بابابو و عموامیر و دالتونها راهی فرودگاه شدیم. دوباره تو فرودگاه وقتی از دالتونها خداحافظی کردیم، شروع کرد به گریه کردن تا تو هواپیما. کل مسیر را خوابید. از تو فرودگاه دبی دوباره گریه شروع شد تا ساعت 12 که به زور خواباندمش. همش نگران بودم که برای فردا صبح چطوری بفرستمش مدرسه که شکر خدا صبح به بدی شب قبل نبود.



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها

تا سه شنبه بعدازظهر منزل مامان بزرگ بودیم. بعد خاله الهه و دالتونها آمدند دنبالمون. رفتیم عید دیدنی منزل پدربزرگ دالتونها. توی راه آرش خوابید و عیددیدنی بعدی را در خواب گذراند. برای شام هم منزل خاله نازیِ باباجلال دعوت بودیم و شب هم همانجا ماندیم.

چهارشنبه صبح من آرش را گذاشتم پیش خاله اینا و رفتم اکباتان خرید و برگشتم. بعد از ناهار خاله الهه و پارسا پویا آمدند دنبالمون رفتیم دنبال باباجلال اینا.

خاله الهه با سه تا وروجک شیطون رفتند خانه. ما هم رفتیم عصرنشینی منزل یکی از دوستان باباجلال. جای همگی خالی کلی هم گفتیم، خندیدیم و سربه سر عمومحمد گذاشتیم.

از آنجا برگشتیم منزل خاله الهه. سریالهای فارســــی و ا ن را دیدیم و بعد رفتیم منزل مامان بزرگ آرش.

صبح من و باباجلال رفتیم دنبال یکی دو تا کار بانکی و بعد برگشتیم منزل مامان بزرگ ناهار خوردیم تا عصری بودیم. من رفتم اکباتان حاضر شدم و آرش هم با باباجلال و مامان بزرگ اینا رفتند دو سه جا عید دیدنی.

بعد آمدند دنبال من و رفتیم منزل خاله الهه اینا. شب همانجا بودیم.



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها

شنبه شب از منزل نورا خانم با پارسا و پویا برگشتیم منزل مامانی ثریا. بچه ها کارتون Megamind را دیدند و بعد بیهوش شدند. تا ظهر آنجا بودیم و بعد که خاله الهه آمد بچه ها را بردیم HyperStar. مامانی ثریا برای پارسا و پویا یک XBox مدل مال آرش خریدند و همانجا ناهار خوردیم.

مامانی و دالتونهای شیطون

بعد خاله الهه من و آرش را رساند منزل مامان بزرگ آرش. عمه شبنم، عمه شادی، عمه شیما و آوا را هم دیدیم.

آرش، بردیای عمه شراره، آوای عمه شیما

وروجکها حسابی با هم بازی و شیطنت و بدو بدو کردند.

شب باغ گیلاس مهمان عمه اعظم بودیم. الهه اینا آمدند دنبالمون. رفتیم باباجلال و عموامیر را از سرکار برداشتیم و همگی پیش به سوی باغ گیلاس. شب خوبی را گذراندیم.

من و الهه و زهرا جون تمام مدت مشغول بچه داری بودیم و جلوی شیطنت دالتونها و کیمیا عسلی را می گرفتیم البته تا جائیکه امکان داشت.

بعد برگشتیم منزل خاله الهه اینا تا باباجلال بازی بچه ها را راه اندازی کنه. بعد که وصل شد شیطونکها یک دوری بازی کردند و چون دیر وقت بود خوابیدند.

صبح همه رفتند سرکار من ماندم و سه تا وروجک شیطون. تا ظهر با Xbox سرگرم بازی بودند. البته گاهی هم کار به دعوا و کتک کاری میکشید نیشخند عصری خاله الهه ما را رساند منزل مامان بزرگ آرش.

شام منزل دائی خلیل باباجلال دعوت داشتیم. آرش تا بعد از شام خواب بود و بعد به زور بیدارش کردم تا یک کوچولو با آوا بازی کنه. بعد از آنجا شب دوباره برگشتیم منزل مامان بزرگ آرش.

پ.ن: آرش طبق معمول همیشه که سفر میائیم سرما خورده آب ریزش بینی شدید داره، صداش هم کمی دورگه شده. امیدوارم این بیماری مثل همیشه به خروسک منجر نشه که گرفتار میشیم.



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها

۵شنبه پروازمون 12 ظهر بود. صبح چمدانها را برداشتیم و رفتیم مدرسه آرش. من با سرپرستشون صحبت کردم و ازش خواهش کردم امتحان آرش را زود بگیرند تا ببرمش. همانجا منتظر ماندیم تا آرش امتحانش را داد و آمد.

پرواز به موقع انجام شد و بسیار ترسناک و افتضاح به زمین نشست. آرش که همیشه در پروازها راحت است و اصلاً اذیت نمیشه، اینبار سرگیجه و حالت تهوع گرفته بود و من هم که تا سه چهار ساعت بعد سرگیجه داشتم و تا آخر شب هم یک سردرد وحشتناک. 

خلاصه که اینبار هم به خیر گذشت و مثل اینکه عمرمون هنوز به دنیا بود. فرشته

دالتونها در فرودگاه امام خمینی

دالتونها از دیدن هم بسیار هیجان زده بودند و دلشون برای هم خیلی خیلی تنگ شده بود که بلافاصله مشغول بدو بدو و شیطنت شدند. همگی آمدیم منزل مامانی ثریا. تا عصری بودیم بعد دالتونها ما را رساندند منزل مامان بزرگ و رفتند.

آرش و بردیا مشغول تماشای بن 10

بردیا هم آمد و اینبار نوبت شیطنت و بازی آرش و بردیا بود. تا بعدازظهر جمعه آنجا بودیم و بعد رفتیم منزل مامان ثریا آماده شدیم بریم مهمانی منزل عمومنصور.

آرش و بابابوی گل ماه عزیز مهربون و دوست داشتنی قلب

دالتونهای بلا و کیمیای ناز

از آنجائیکه عمومسعود و مهین خانم از آلمان و پرستو از هلند هم آمده بودند جمع فامیل پدری من جمع بود و شب خیلی خوبی را در کنار عزیزان گذراندیم.

شب برگشتیم منزل مامانی ثریا و ساعت حدود 3 بود که خوابیدیم. صبح هم من و پرستو و آزاده، آرش و پارسا پویا را بردیم پاساژ اکباتان. کمی گشتیم و براشون خرید کردم و برگشتیم بالا. آماده شدیم شب منزل نورا خانم دعوت داشتیم.

و

روزها دارند تند و بی وقفه میگذرند و با اینکه حدود یک هفته از سفرمون باقیمانده، دلم از رسیدن به پایان سفر از الان گرفته و در عین خوشحالی غمگینم. دل شکسته



موضوع مطلب : آرش / تهران
۱۳٩٠/۱/٥ :: ٢:٥٠ ‎ب.ظ

سلامی گرم از شهر سرد، تمیز و بهاری من بای بای



موضوع مطلب : آرش / تهران

۵شنبه تا بعدازظهر منزل مامان بزرگ بودیم. بعد رفتیم منزل مامانی ثریا. دالتونها هم آنجا بودند. شیطونکها مجدداً با هم حسابی شیطنت کردند.

بعد باباجلال و عموعباس آمدند رفتیم منزل خاله الهه. شب خیلی خوبی بود با یک عالمه دوستان گل و ماه مثل خاله شهزاد اینا و عمو محمداینا و عمو مهرداد و ...

تا نزدیک صبح بیدار بودیم. بعد که ساعت 11 بیدار شدیم، دالتونها با آقایون پدر مشغول توپ بازی شدند و یکی دو ساعتی نهایت لذت را بردند امّا این بازی آخرش خیلی به جاهای بدی ختم شد.

 توی یکی از فرارها آرش با صورت محکم به دسته مبل برخورد کرد و در آن واحد دهانش پر از خون شد. من که فشارم افتاده بود و سرم وحشتناک گیج میرفت، آرش هم به جز من بغل هیج کس نمیرفت. بعد از چند ساعتی لب بالاش وحشتناک ورم کرد و پشت لبش هم کامل زخم شد ولی اینطور که معلومه دندانهاش لق نشده!!! البته وقتی لبش خوب شد، حتماً دندانپزشک کودک باید ببریمش ولی الان داره آنتی بیوتیک میخوره تا ورم لبش بخوابه. خدا خیلی خیلی بهش رحم کرد. میتونست خیلی بدتر از این باشه.

این هم شاهد ماجرا:

جای چهاردندان بالای شیطونکم روی دسته مبل آخ

روزهای آخر سفر با سرعت برق و باد داره میگذره. جمعه بعد از ماجرا رفتیم منزل خاله نازی اینا. آرش خوابید و بسیار بداخلاق بیدار شد. برای همین شب دیگه نماندیم و برگشتیم منزل مامانی ثریا. صبح که از خواب بیدار شد دیدیم ورم لبش چندین برابر شده ولی خداراشکر دردش کمتر شده بود.

یکسری کارهای بانکی را شنبه صبح انجام دادم بعدازظهر خاله مهرک و رادین جون آمدند و کلی ما را خوشحال کردند. مرسی خاله مهرک از هدیه قشنگتون.

بعد هم آمدیم منزل مامان بزرگ تا شب آخر را هم آنجا بگذرونیم. الان هم داریم آماده میشیم بریم چمدانها را ببندیم و با پرواز ساعت 8 شب راهی خانه و زندگی خودمان بشیم. قلب



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها / بیماری

بیشتر از یک هفته از سفرمون گذشته و ما کماکان مشغول دید و بازدید هستیم.

 دالتونها

- یکشنبه تا عصری دالتونها با هم بودند، بعد ما را رساندند منزل خاله نازی و رفتند.

- تا دوشنبه شب منزل خاله نازی بودیم. آرش به عادت قدیمها حسابی با خاله نازی و خاله فهیمه بازی کرد. صبح یک سر هم رفتیم سیتی استار که درست مثل کارفور است. بعد از آنجا رفتیم منزل دائی خلیل. تا یک آنجا بودیم و نصفه شب برگشتیم منزل مامان بزرگ.

آرش در منزل خاله نازی در حال توپ بازی

- تا سه شنبه عصری منزل مامان بزرگ بودیم. آرش و بردیا با هم کلی بازی کردند و سی دی تماشا کردند. بعد رفتیم منزل مامان ثریا. ماهـا اول از همه آمد بعد از سریال فاصله ها با هم رفتیم گشتی توی بازارچه زدیم و برگشتیم. بعد مهمانان یکی یکی آمدند. اول نورا خانم و مسعود آقا. بعد شهزاد جون و اشکان خان. بعد الهه اینا. از اتفاق شب تولد الهه و نورا خانم و مسعود آقا هم بود که یک جشن کوچک با هم گرفتیم. شب خوبی بود.

- تا چهارشنبه عصری منزل مامان ثریا بودیم. اتفاق مهم امروز آمدن زن دائی و رایان جون (پسر دائی عزیزم) بعد از 5 سال به ایران بود. رایان را برای اولین بار میدیدیم. آرش که امروز کاملاً از دنده چپ بلند شده بود و بسیار بسیار بداخلاق بود! خلاصه که با رایان اصلاً نساخت کلی سر ماشینها و هواپیماهاش با هم بگو مگو میکردند ولی بعد از آمدن پارسا و پویا بگو و مگوی ساده آرش و رایان تبدیل به یک میدان جنگ کمدی شد. آنقدر خنده دار بود که نگو و نپرس. اولش رایان بینی آرش را حسابی چلاند و آرش شروع به گریه کرد و میگفت که خیلی درد گرفته. پویا آرش را دلداری میداد و میگفت مبادا گریه کنی ها. بعدپارسا آمد جلوی آرش و به رایان گفت اگه بخواهی آرش را اذیت کنی، باید از روی جنازه من رد بشی. آنقدر خندیدیم که نگو. خیلی صحنه جالبی بود. آخر هم رایان با گریه با مامانش رفت. همچنان میخواست به جنگ با نوه های عمه اش ادامه بده.

آرش و رایان جون

آرش خوش اخلاق و رایان شیطونک در حال بازی

دالتونها و رایان در حال جنگ

بعد از ظهر هم خاله نیلوفر عزیز، عمو جواد و نازنین خانم های خوشگل آمدند و من و آرش را بردند سرزمین عجایب. جای همگی خالی خیلی خویش گذشت. آرش ادامه روال صبح کلی اولش بداخلاق بود ولی بعد از گریم و یکی دو تا بازی دیگه یخش باز شد.

آرش و نازنین فاطمه زیبا در سرزمین عجایب

نازنین زینب خوش اخلاق

آرش موتور سوار

شیطونکها و بازی بازی

بعد هم ما را رساندند منزل مامان بزرگ که آوا و بردیا اینبار منتظر آرش بودند و بازی بازی تا نیمه های شب ادامه داشت.



موضوع مطلب : آرش / گردش / تهران

با پرواز پنج شنبه 11 صبح راهی تهران شدیم و حدود ساعت 2 بعدازظهر رسیدیم فرودگاه. عموامیر، پارسا و پویا آمده بودند دنبالمون و آرش با پسرخاله هاش بالافاصله شروع به بازی و شیطنت کردند.

پنجشنبه شب تولد یکسالگی شارین جون رستوران سنتی عالی قاپو دعوت بودیم که با خاله الهه اینا، خاله آزاده و ماهـــا رفتیم و حسابی جای همگی خالی خوش گذشت.

دالتونها و شارین خانم خوشگل و ناز

مرسی خاله شهزاد جون. واقعاً خوش گذشت.

جمعه صبح راهی منزل مامان بزرگ شدیم. آرش، بردیا و آوا هم یکسره تا آخر شب بدو بدو و بازی کردند و لذت بردند.

شنبه صبح بابا جلال رفت سرکار و من و آرش هم راهی منزل مامانی ثریا شدیم. ظهر پارسا و پویا آمدند.

بعدازظهر رفتیم دنبال باباجلال و عموامیر و همگی با هم راهی پارک جمشیدیه شدیم. ماهـا و هدیـه زودتر از ما رسیده بودند. تا جائی که با سه تا پسربچه شیطون و بازیگوش میشد رفتیم بالا. بعد برگشتیم پائین و برای شام رفتیم فست فود نادر. 10 نفری سوار 206 شده بودیم و آنقدر خندیدیم که حد نداشت. خلاصه که به لطف شوخ طبعی عمو امیر یک شب خیلی خوب و خاطره انگیز از آب درآمد.



موضوع مطلب : آرش / تهران / تفریحی / تولد
۱۳۸٩/۱/۱٠ :: ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ

بالاخره بعد از دوازده روز ما برگشتیم سر خانه و زندگیمون. دوازده روزی که مثل برق و باد گذشت و خاطرات خوشی برامون باقی گذاشت. بغل آرش حسابی با همبازیهاش شیطنت کرد. عینک

تو این سفر علاوه بر خاله مهرک، خاله نیلوفر، عمو جواد و نازنین هاشون را هم یک کوچولو دیدیم. نازنین شماره یک که خواب خواب بود. نازنین شماره دو هم بسیار بسیار خوش خنده و دلبر است و با این که از خواب بیدارش کرده بودیم خیلی خیلی خوش اخلاق بود. در مجموع نازنین فاطمه جون و نازنین زینب جون کپی هم و کپی مامانشون هستند. ماچ مرسی خاله نیلوفر بابت هدایای قشنگتون. ماچ

در آخرین شب سفر آقای دالتون شماره دو، آقا پویا دون دونی شد و بعید نیست که بقیه دالتونهای ما هم یکی یکی دون دونی بشن!! خدا نکنه. استرس

آرش و کیمیای بلا در غیاب دالتونهای شیطون از خود راضی

 

پ.ن: با سایت های آپلود عکس تو ایران حسابی مشکل داشتم. آخر هم تو Persiangig آپلود کردم و از آنجا تو وبلاگ گذاشتم که ظاهراً خیلی کند بود. الان همه را عوض کردم.



موضوع مطلب : آرش / دبی / تهران / بیماری

سلامی گرم از شهر سرد و بارانی من

هفته اول تعطیلات سال نو با سرعت نور سپری شد. این چند روز ما حسابی درگیر دید و بازدید اقوام و دوستان بودیم.

دالتونهای بلا قبل از رفتن به منزل عمه اعظم

دالتونها و کیمیا شیطونک زیبا منزل عمه اعظم

آرش و بابابو قبل از رفتن منزل بابابزرگ پارسا و پویا

دالتونهای شیطون منزل مامان بزرگ پارساو پویا

آوای زیبا منزل خاله نازی

آرش حسابی با پسرخاله هاش و پسرعمه و دخترعمه اش بازی، رفاقت،جنگ و جدال میکنه و از لحظه لحظه سفر داره لذت میبره.

و امّــــا این لاک پشتهای نینجا هدیه خاله مهرک به آرش بود که آنقدر از داشتنشون لذت برده که لحظه ای ازشون جدا نمیشه. دست گلت درد نکنه خاله مهرک جون.



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها / نوروز
۱۳۸٩/۱/۱ :: ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ

سلامی گرم و بهاری از سرزمین نسبتاً سرد مادری به تمامی دوستان گلم

سال نو مبارک. قلب

دریا دریا شادی و سلامتی و خوشبختی برای تک تک شما عزیزان آرزومندم.

5شنبه ساعت 8 شب پرواز داشتیم. آرش را از مدرسه که برداشتیم، تند تند رفتیم خانه حاضر شدیم، چمدانها را بستیم و رفتیم به سمت فرودگاه.

پرواز یک ساعت و نیم تاخیر داشت و به جای 8 شب 9:30 پرید. آرش دوستش هیراد را هم آنجا پیدا کرده بود و تمام یک ساعت و نیم را دو تائی شیطنت کردند.توی هواپیما هم برخلاف همیشه که میخوابید و اذیتی نمیکرد. تا نزدیک تهران بیدار بود و مشغول اذیت و آزار. نزدیک تهران خوابید و توی فرودگاه حسابی بداخلاق بیدار شد. پارسا و پویا هم نتوانستند سرحالش بیارند.

 توی راه خانه مامان ثریا هم هر سه بیهوش شدند. ماچ

دالتونهای بلا

نامه پارسا به آرش به مناسبت تولدش

نوروز 89 منزل مامان بزرگ

آرش، بردیای شیطون و آوای نازنازی



موضوع مطلب : آرش / تهران / مناسبتها / دالتونها
۱۳۸۸/٩/٢۸ :: ٩:٢٢ ‎ق.ظ

ما برگشتیم. هورا

سفر سه چهار روزه ما به سرعت برق و باد گذشت. قهرعروسی عمه شادی شکر خدا بسیار عالی برگزار شد و خیلی خیلی خوش گذشت. قلب (پست بعدی خصوصی است و عکسهای عروسی را میذارم)

آرش با پسرخاله هاش تا آنجا که در توان داشتند، شیطنت کردند، دنبال هم دویدند و شاباش جمع کردند. ساکت

دالتونهای بلا

و

آرش و بردیای شیطون

و

آوای نازنازی

روز پاتختی ما رفتیم و آرش با دالتونها و عمو امیر راهی استخر شدند و سه چهار ساعتی شنا کردند و حسابی لذت بردند. عموامیر بیچاره کلافههم معلوم نیست چطوری از پس هر سه تاشون برآمده بود. زبان

درست لحظه آخر سفر هم نازنین زینب کوچولوی نازنازی را که درست کپی برابر اصل نازنین فاطمه خانم خوشگل است و خاله نیلوفر و عمو جواد را دیدیم و کلی خوشحال شدیم. هرچند که خیلی کوتاه بود ولی مرسی که آمدین. ماچ

پروازمون یک ساعت تاخیر داشت ولی بسیار عالی بود. 12:30 رسیدیم دبی.



موضوع مطلب : آرش / دبی / تهران / دالتونها
۱۳۸۸/٥/۱٧ :: ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ

خوب بالاخره بعد از 17 روز رسیدیم به قسمت بد و غمگین ماجرا. دل شکستهگریه

چهارشنبه شب همگی مهمان عمو محمد و خاله مرسده بودیم که پسرخاله ها حسابی اذیت کردند و یقیناً عمومحمد اینا را توبه کار کردند که دیگه این سه تا را با هم دعوت نکنند. چشمک دستتون درد نکنه. خیلی خوش گذشت. قلب

بعداز آنجا هم پارسا و پویا آمدند منزل مامانی ثریا. پویا در راه خوابید. پارسا و آرش هم بعد از یکی دو ساعت بازی و نقاشی و شیطنت خوابیدند.

پنجشنبه صبح تا عصری سه تایی حسابی از هم دیگه پذیرایی کردند و برعکس همیشه که حسابی با هم رفیق هستند، یکسره اره دادند و تیشه گرفتند متفکر

عصری رفتیم منزل مامان بزرگ. آرش، بردیا و آوا حسابی بازی و تفریح کردند.

بعد از خداحافظی برگشتیم خانه مامانی ثریا.

چمدانها را جمع کردیم و خوابیدیم.

صبح خاله الهه اینا آمدند، بعد از صبحانه و خداحافظی گریهگریه با عمو امیر و پارسا و پویا راهی فرودگاه شدیم.

پرواز نیم ساعتی تاخیر داشت ولی نسبتاً خوب بود. آرش بیشتر سفر را در خواب بود و اصلاً اذیت نشد. حدود ساعت 3 رسیدیم خانه.

هنوز هیچی نشده دلمون برای تک تک عزیزانمون تنگ شده. همگی را به خدای بزرگ میسپاریم و بهترینها را برایتان آرزومندیم. ماچ



موضوع مطلب : آرش / تهران / دبی
۱۳۸۸/٥/۱٥ :: ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ

بیماری آرش دو سه روزی است که دیگه خوب شده البته بعد از خوب شدنش توی دهانش آفت زد و باعث شد که بسیار بسیار بداخلاق و بهانه گیر شود.

دیروز پسرخاله ها را بردیم پارک. اول یک چند دقیقه ای آرش گریه میکرد و از پارسا میخواست که باهاش فوتبال بازی کنه، بعد که کمی بازی کردند اینبار نوبت پارسا شد.  نیم ساعت تمام گریه میکرد که چرا اسم من را به اون خانمه که پرسیده بود، گفتین.!!!!!! خلاصه خیلی پارک تاریخی ای شد. کلافه

و

و

و

و



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها / گردش

گزارش تصویری قرار وبلاگی ماچ

شرکت کنندگان به ترتیب حروف الفبا: آرتا جون، آرش جون، آندیا جون، پارسا جون، پرند جون، پویا جون، دیبا جون، طاها جون، عسل جون، کیارش جون، مهدیار جون، مه یاس جون، نازنین فاطمه جون و امّا نازنین زینب جون که تا هفته آینده به جمع نی نی ها اضافه خواهد شد. بغل

خیلی خیلی از دیدن تک تک شما عزیزان خوشحال شدیم. ماچ

پ.ن. در صورت تمایل برای دیدن وبلاگ هر کدام از شرکت کنندگان روی نام آنها کلیک نمائید.هورا



موضوع مطلب : آرش / تهران / گردهمائی
۱۳۸۸/٥/۱۱ :: ۳:۳٩ ‎ب.ظ

از چهارشنبه شب وروجک خان ما گرفتار تب ویروسی و بیرون روی دل شکسته شده. اینبار هم آرزوی سفری بدون بیماری را به دل ما گذاشت.کلافه الان شکر خدا دیگه خوب شده. بغل

این چند شب، منزل خاله نازی، مامانی ثریا، مامان بزرگ، خاله الهه ماندیم و علیرغم اینکه آرش بیمار و سنگین بود، بهش خوش گذشت.

امروز رفتیم سی دی های لاک پشت های نینجا را بخریم، تا رفتیم توی مغازه آرش گفت: Excuse Me و بلافاصله متوجه اشتباهش شد و گفت ببخشید ...

به امید دیدار شما ماچ



موضوع مطلب : آرش / تهران / بیماری
۱۳۸۸/٥/۸ :: ٢:٥٥ ‎ب.ظ

قرار وبلاگی

  • مکان: زمین بازی پارک بهشت مادران
  • زمان: یکشنبه ١٣٨٨/٠۵/١١ ساعت: 18

منتظر دیدارتون هستیم. ماچ



موضوع مطلب : آرش / تهران / گردهمائی

دیروز ظهر مهمان عمه اعظم بودیم و شب همان کیمیا جون اینا بودیم. آرش، پارسا، پویا و البته کیمیای شیطون بلا و شیرین زبان رستوران را روی سرشون گذاشته بودند. زبان

بعد هم رفتیم منزلشون و ادامه وروجک بازی.

جای همگی خالی حسابی خوش گذشت ماچ



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها

چهارشنبه پارسا و پویا شب منزل بابابو ماندند و تا ساعت 3 نیمه شب دالتونها سه تائی بیدار بودند. مامانی ثریا براشون آنقدر قصه تعریف کردند تا آنها رضایت دادند و خوابیدند.

پنجشنبه شب منزل نورا خانم دعوت داشتیم. آرش، پارسا و پویا تا جائی که توانستند شیطنت کردند و نوشین جون را اذیت کردند. از آنجا ما رفتیم منزل خاله نازی اینا. جمعه صبح هم مهتابی (دخترخاله باباجلال) که آرش خیلی دوستش داره آمد و آرش به یاد قدیمها کلی باهاش بازی کرد و لذت برد.

جمعه شب از منزل خاله نازی یکسر رفتیم منزل مامان بزرگ و آوا را دیدیم که ماشاءالله کلی بزرگ و بامزه شده.

شنبه ظهر خاله الهه آمد منزل خاله نازی دنبالمان. از آنجا رفتیم پارسا و پویا را از مهدکودک برداشتیم و با هم رفتیم استخر.

درست سه ساعت دالتونها در آب بودند و آخر هم با گریه از آب خارج شدند.

از آنجا ما برگشتیم منزل مامان بزرگ. دو سه ساعتی آرش خوابید. بعد سرحال بیدار شد و اینبار تا ساعت 2 با بردیا مشغول بازی و شیطنت شد.



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها

سلامی گرم از سرزمین مادریم قلب

دوشنبه تا ساعت 5 سرکار بودم، بعد بدو بدو شروع شد. اول رفتم دنبال مامان اینا. همه با هم رفتیم دبی مارینا مال.

موهای آرش را کوتاه کردیم و یک گشت زدیم.

از آنجا رفتیم مردف، بعد برگشتیم دانشگاه، بابا جلال را برداشتیم و از آنجا رفتیم Emirates Mall. دوستهای باباجلال هم آمدند. آخرین کارها را انجام دادیم و تا 12 آنجا بودیم.

باباجلال و آرش و عموفرهاد

بعد آمدیم خانه تا 3 مشغول بستن چمدانها شدیم. صبح 9 رفتیم فرودگاه.

آرش در فرودگاه

به محض اینکه سوار هواپیما شدیم، آرش خوابید خواب تا نزدیکیهای تهران.

توی فرودگاه هم دالتونها همدیگر را پیدا کردند و دیگه حسابی مشغول بازی و شیطنت شدند. عینک

و

تا گزارش بعدی خدانگهدار بای بای



موضوع مطلب : آرش / دالتونها / تهران

هـــــــــــــــــــــــــــــورا هورا

دیروز عموفرهاد دوست باباجلال با خانمش آمده بودند دبی. رفتیم دنبالشون و همگی با هم رفتیم Dubai Mall. آرش تا جایی که توان داشت، شیطنت کرد و آتش سوزاند.

و



موضوع مطلب : آرش / دبی / مهمان / تهران

سلام سلام صد تا سلام

ادامه گزارش سفر: چهارشنبه شب منزل عمومحمد دعوت بودیم. دالتونها تا آنجا که در توان داشتند شیطنت کردند و خوش گذراندند. بعد هم برای خواب، رفتیم منزل خاله الهه. وروجکها هر سه در راه غش کردند و صبح روز بعد شیطنت را آغاز کردند.

پنج شنبه (سیزده بدر) بعد از صبحانه رفتیم منزل مامانی ثریا چمدان هایمان را با دلی غمگین بستیم و رفتیم منزل مامان بزرگ.

آرش و آوا

آرش و آوا و بردیا

تا ساعت 8 آنجا بودیم و بعد از خداحافظی ناراحتگریهدل شکسته رفتیم منزل خاله الهه.

دالتونهای غمگین

سیزده را در کردیم و برگشتیم خانه مامانی ثریا. تا نیمه شب مشغول جمع و جور و بستن و ... بودیم و صبح بعد از صبحانه و خداحافظی   با بابابو رفتیم فرودگاه.

پرواز خیلی وحشتناک بود ولی شکر خدا سالم رسیدیم دبی.

دوباره روز از نو، روزی از نو ماچ

پ.ن: عمه شراره جون تولدت مبارک  با آرزوی بهترینها



موضوع مطلب : آرش / تولد / تهران

فرشته کوچولوی مامان قلب

کماکان مشغول دید و بازدید هستیم و تعطیلاتمون مثل برق و باد داره تمام میشه دل شکسته

پارسا و پویا از شمال برگشتند و روز شنبه با آرش در منزل مامانی ثریا گردهمائی تشکیل دادند و همه را حسابی کلافه کردند. اینجا سه تائی توی حمام مخفی شده بودند مثلاً زبان

یکشنبه صبح: آرش و آوا ِ عمه شیما

یکشنبه شب: (مهمانی منزل محبوب خانم) پارسا و آرش و بابابوی مهربان ماچ

علیرضا و آرش و پارسا و پویا

دالتونهای بلا ماچ

دوشنبه صبح (عکاسی افشین) : آرش فارغ التحصیل زبان

دوشنبه شب هم مهمانی رفتیم منزل مامان مهشید بردیا جون کرج که عکسی موجود نمیباشد.

بعد هم از آنجا رفتیم منزل خاله نازی تا عصر روز بعد آنجا بودیم و بعد هم رفتیم  مهمانی منزل نازنین فاطمه جون.

آرش و نازنین فاطمه جون ماچ

و اینهم تصاویری از شیطونک بازی وروجکهای ما

ماهی بازی آخ

بپر بپر بازی از خود راضی



موضوع مطلب : آرش / تهران / سرگرمی

سه شنبه شب منزل نورا خانم و نوشین جون اینا مهمانی بود که خیلی خوش گذشت.

چهارشنبه شب منزل مامانی ثریا مهمانی بود و آرش که حسابی با نوشین جور شده بود، یکسره باهاش بازی کرد.

پنج شنبه شب منزل عمه شراره اینا مهمان بودیم. آرش و بردیا با هم تا آنجا که میشد، شیطنت کردند.

جمعه ناهار منزل پرستو جون اینا مهمان بودیم که مجدداً آرش و بردیا شیطنت را از سر گرفتند.



موضوع مطلب : آرش / تهران

دیروز آرش با نازنین فاطمه جون رفتند منزل رادین جون. رادین که نه خـــــــان داداش چشمک

پارمین جون ماچو آرزین جون ماچ



موضوع مطلب : آرش / تهران

آرش در فرودگاه حسابی ذوق زده بود و شادی میکرد. بیشتر مدت پرواز را هم خوابید. کارهای گمرک و چک پاسپورت به سرعت انجام شد و شیطونک به پسرخاله هاش رسید. آرش با ماشین خاله الهه آمد و کل مسیر تا خانه مامانی ثریا را دالتونها شادی کردند و خندیدند. ماچ

دالتونها ماچ

آرش زورو و پارسا اسپایدرمن

تحویل سال 1388 را منزل مامان بزرگ بودیم و آرش و بردیا حسابی با هم بازی کردند. نتیجه وروجک بازی آرش خان این بود که با صورت خورد زمین و روی چونه اش زخم شد.آخ

آرش زخمی و آوا عمه شیما

از طرف آرش: تقدیم به همه دوستان گل ماچ

پ.ن.1: پسرخاله ها رفتند شمال و جاشون پیش شیطونک ما حسابی خالیست.

پ.ن.2: کماکان مشغول عید دیدنی و دید و بازدید هستیم.



موضوع مطلب : آرش / تهران
۱۳۸٧/۱٢/۳٠ :: ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ

بهار یک نقطه دارد. نقطه آغاز، بهار زندگیتان بی انتها باد. سال نو مبارک. قلب

سال 1388 مبارک باد هورا



موضوع مطلب : آرش / تهران / مناسبتها

سلام سلام صدتا سلام

بیست و یکم آذرماه 1387 = شصت و نهمین سالروز تولد پدر گلم

بابابو جونم تولدتون مبارک

دریا دریا سلامتی، شادی، خوشبختی و طول عمر برای بهترین، ماه ترین، عزیزترین، گل ترین، مهربونترین بابای دنیا آرزومندیم. دوستتان داریم و قدردان زحمات بیدریغ شما هستیم.

ما بالاخره برگشتیم. در مجموع سفر خوبی بود البته اگر مریضی آرش خان را فاکتور بگیریم!!! تقریباً کل مدت اقامت در ایران وروجک مریض احوال بود.  

روز آخر آرش با آوا حسابی منزل مامان بزرگ بازی کردند و تمام تلاش ما برای نزدیک نشدن آرش به آوا بخاطر مریضیش ناکام ماند. امیدوارم آوا را مریض نکرده باشه. خجالت

پ.ن.1:

نتایج نظرسنجی وبلاگ کودکان شنبه 30 آذرماه 1387 اعلام خواهد شد. از همه دوستان گلی که به آرش رای دادند صمیمانه سپاسگزارم. ماچ

http://persianweblog.ir/topblogs/kids-blogs.aspx

پ.ن.2: روابط دالتون شماره دو (پویا) با آرش این سری خیلی تیره و تار بود و برخلاف همیشه که خیلی خوب با هم کنار میامدند، اصلاً با هم نمیساختند  ولی پارسا مثل همیشه خیلی هوای آرش را داشت. بغل

پ.ن.3: آرش امروز بعد از دو هفته تعطیلات با گریه اندکی به مهدکودک رفت. مشکل اینجاست که تا آخر هفته میره بعد دوباره دو هفته تعطیلاتِ ژانویه شروع میشود. باز کار از نو روزی از نو ساکت



موضوع مطلب : تولد / آرش / تهران
۱۳۸٧/٩/٢٠ :: ۱:٠۱ ‎ب.ظ

آرش و هلیا جون

عید سعید قربان برهمگان مبارک باد.

آرش و هلیا جون و بردیا جون

ما روز عید قربان رفتیم منزل دائی خلیل که عید اولشون بود. آرش آنجا با دوستانش هلیا، بردیا و رزا حسابی بازی و شیطنت کرد. کلی هم عکسهای مدل فشنی با هلیا انداخت. 

آرش و هلیا جون

آرش و هلیا

وقتی هلیا رفت، داشتم عکسها را تو دوربین نگاه میکردم، آرش آمد بغلم و گفت: مامان ببینم؟! حوصله ام برای هلیا خیلی تنگ شده!!

پ.ن: جواب تست آلرژی را هم گرفتیم. به هیچ ماده غذائی آرش آلرژی نداره فقط آلرژی داروئی به آمپی سیلین داره!



موضوع مطلب : آرش / تهران

دیروز روز قرار پسرخاله ها بود که هر سه دالتون، شب منزل مامانی ثریا ماندند و روزگار بقیه را سیاه کردند. شیطان من که آخر شب احساس میکردم تمام موهای سرم سیخ سیخی شده نیشخند ولی به خودشون حسابی خوش گذشت.

دالتونها ماچ

آرش و رادین و نازنین فاطمه

امروز هم با خاله مهرک و نی نی ها و رادین جون و خاله نیلوفر و نازنین فاطمه جون جای همگی خالی رفتیم بوف. قلب

آرش و نازنین فاطمه

آرش و نازنین فاطمه جون ماچ

آرش و رادین

آرش و رادین جون ماچ



موضوع مطلب : آرش / گردهمائی / تهران

آرش در منزل مامانی ثریا

سلام سلام صد تا سلام از شهر سرد، پائیزی و زیبای ما تهران

بالاخره شمارش معکوس ما تمام شد و ما برگشتیم. توی فرودگاه مامانی، بابابو، خاله آزاده، خاله الهه، عمو امیر، پارسا و پویا را دیدیم و کلی از دیدنشون بعد از چهارماه لذت بردیم. بغل

دالتونها

آرش که کلی دلتنگ پارسا و پویا بود. از ساعت 4 بعدازظهر مشغول نق زدن بود (پرواز ساعت 11:45 شب بود) که من همین الان پسرخاله هامو میخوام!!! من که دیگه این شکلی کلافه شده بودم تا ساعت 2 نیمه شب که به پسرخاله هاش رسید و حسابی با هم شیطنت کردند. شیطان کل مدت پرواز را هم من و وروجک خواب بودیم. ابله

دالتونها در پارکینگ فرودگاه امام خمینی قلب

تا ظهر منزل مامانی ثریا بودیم بعد آماده شدیم رفتیم منزل مامان بزرگ.

آنجا هم آرش حسابی با بردیا عسلی شیطنت کرد و تند تند آوا توپولی را می بوسیــــد. از خود راضی

دیروز عصری هم به خاطر یک ماهی که آرش مدام هر چند روز یک بار تب کرده! و اگزمای پوستش که دور چشم و دست و گردن و ... حسابی قرمز و خشک شده، رفتیم مطب عمو دکتر ناطقیان. دکتر گفتند که سینوسهاش چرکی شده و آنتی بیوتیک براش نوشتند. یک آزمایش آلرژی هم نوشتند تا مشخص بشه به چی حساسیت داره. امیدوارم که با خوردن داروها حالش زودی خوب بشه. قلب

آرش و بردیا

آرش و بردیا منزل مامان بزرگ ماچ

خدانگهدار تا بعد بامن حرف نزن

,

ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : آرش / تهران / بیماری
۱۳۸٧/٩/٩ :: ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ

پنجشنبه در مهد TLC جشن روز ملی امارات بود که شیطونکها حسابی لذت بردند.

میس جنت

Ms. Janette & Dancing Dinosaurs

حرکات موزون و پایکوبی

تمرینات موزون

صرف غذای ملی کشورهای مختلف که توسط مامان نی نی ها تهیه شده

و امّــــــا آخرین ساعات انتظار



موضوع مطلب : آرش / تهران / مناسبتها / مهدکودک
۱۳۸٧/٦/٤ :: ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ

آرش و پارسا منزل مامانی ثریا (پسرخاله‌ها)

دالتونها

دالتونها  روز تولد خاله الهه جون  

دالتون شماره یک = اسپایدرمن سابق = زوروی فعلی = پارسا

دالتون شماره دو = بتمن سابق = اسپایدرمن فعلی = پویا

دالتون شماره سه = بدون لقب فعــــلاً = آرش

جنگ دالتونها

روابط آرش و پارسا کماکان بسیار بسیار عشقولانه بود ولی با پویا اصلاً کنار نمی‌آمدند و حسابی با هم دعوا داشتند. چشم امان از وقتیکه پویا با یکی از آنها در می‌افتاد. بلافاصله آن‌یکی در مقام دفاع با پویا درگیر میشد و جنگی خونین در میگرفت. کلافه

آرش و پارسا

دالتونهای شماره یک و سه

آرش و بردیا

آرش و بردیا جون (پسر عمه شراره)

شعار این دفعه بردیای بلا چشمک =  "آلا بازی نه! "و امان از وقتیکه آرش (آلا) به حرفش گوش نمیداد!!!! ساکت

آرش و بردیا

آرش و بردیا

 آرش و نازنین فاطمه جون و رادین جون  

خاله نیلوفر اینا آمدند دنبالمان رفتیم خانه خاله مهرک اینا. خیلی خیلی بهمون خوش گذشت. هرچند که اوج بدحالی آرش بود و یکسره سرفه کرد و آب‌ریزش بینی داشت و بداخلاق هم بود. من همش خداخدا میکردم رادین و نازنین فاطمه از آرش نگیرند. خاله سارا دست گلتون درد نکنه. مرسی از هدیه‌های قشنگی که برای بچه‌ها آوردین. ماچ

وروجکهای بلا

تولد سه‌سالگی نازنین فاطمه جون خانه خاله مهرک

آرمان و دالتونها

آرمان جون (نوه عمه اعظم) و دالتونها در مهمانی مامانی ثریا

مهمانی مامانی ثریا هم خیلی خیلی خوش گذشت. آنهم به چند دلیل: یکی اینکه بعد از مدتها عموامیر (بابای پارسا و پویا) درست همان عموامیر سابق شده بود و ما بسیار بسیار خوشحال شدیم. از صمیم قلبمون برای سلامتی ِ کامل ِمامان عموامیر دعا میکنیم. دیگر اینکه پرستو جون (دختر عمه اعظم) و آرمان جون از هلند آمده بودند و بعد از مدتها دیدیمشون. دیگر اینکه تولد مسعود آقا (بابای نوشین جون) بود و یک جشن کوچولو براشون گرفتند و بعد از مدتها کلی حرکات موزون از خودمون در وَ کردیم. جای همه آنها که نبودند خالی خیلی خیلی عالی بود.

آرش و والا در باغ وحش ارم

 آرش و والا جون

یکروز عصر با سیما جون و مژده جون (دوستای بسکتبالی من) و والا جون رفتیم باغ‌وحش پارک ارم که آرش خیلی خیلی خوشش آمد.

آرش و رزا

 آرش و رزا جون

شبش هم رفتیم منزل عموجمال و آرش و رزا حسابی با هم بازی کردند.

وروجکها در بوف

یکبار هم دوباره به خاله نیلوفر و عموجواد زحمت دادیم. آمدند دنبالمان و رفتیم بوف جام جم. مهدیار موش کوچولو و خاله مریم و مامان ِ آرین شیطونک را هم دیدیم.

شیطونکها در بوف

آرش و نازنین فاطمه در راه رفت اصلاً با هم کنار نمی‌آمدند ولی بعد از مدتی خیلی دیگه روابط صمیمانه شد و کلی در راه برگشت حرکات موزون از خودشون در کردند.

 آرش و نازنین فاطمه جون

و  امّا میرسیم به خانم تپلی که کسی نیست بجز آوا عمه شیما که ماشاءالله هزارالله اکبر خیلی تپلی و بامزه است. ماچ

آرش و آوا

 آرش و آوا جون

با عرض پوزش از همگی دوستان گلم که این پست اینهمه طولانی شد. خیلی سعی کردم با اینترنت خاله آزاده وبلاگ آرش را آپدیت کنم ولی متاسفانه هرکاری کردم پرشین بـلاگ را باز نکرد که نکرد. این شد که مجبور شدم یکدفعه آپدیت کنم. خجالت



موضوع مطلب : آرش / تهران

سلام سلام صد تا سلام قلب

آرش بلا

دو هفته سفر ما مثل برق و باد گذشت. هم خوش گذشت و هم خوش نگذشت. خوش گذشت از این جهت که اقوام و دوستان و ... را دیدیم و دلی از عزا درآوردیم. بد گذشت از این جهت که وروجک ما از روز دوم تا همین روزهای آخر مریض احوال بود. خروسک و تب و سرفه و آب‌ریزش بینی داشت. یکی دو بار هم سر از بیمارستان درآوردیم.کلافه

آرش حسابی با پسرخاله‌ها و دوستاش کیف کرد و با تمام مریض احوالیش لذت برد. ابله

دالتونها در پارکینگ فرودگاه امام خمینی

دالتونها در پارکینگ فرودگاه امام خمینی ماچ

(از ذوق دیدار، فرودگاه را حسابی روی سرشون گذاشته بودند)

گزارش تصویری لحظه به لحظه

 

شرح گزارش تصویری در پست آینده بای بای



موضوع مطلب : آرش / تهران