Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram
۱۳٩٦/۱/۱۳ :: ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ

امتحانات پایانی ترم دوم آرش تا 5شنبه سوم فروردین ماه ادامه داشت. 5شنبه صبح من گذاشتم‌ش مدرسه و برگشتم خانه چمدان‌هامون را جمع کردیم و وقتی تماس گرفت که کارش تمام شده، با تاکسی رفتیم دنبال‌ش و از آنجا مستقیم رفتیم فرودگاه.

پروازمون Fly Dubai بود و راس ساعت انجام شد. خاله آزاده و بابابوی نازنین آمده بودند دنبال‌مون. آرش که نمی‌دانست رفقاش شمال هستند و نمیان فرودگاه تا متوجه شد شدید حال‌ش گرفته شد و اخم‌هاش حسابی درهم شد. 

 از فرودگاه اول رفتیم بهشت‌زهرا دیدن مامان‌م و بعد هم خانه‌ی بابا اینا. هوا حسابی سرد و بارانی بود. حدود 8 شب بود که رسیدیم خانه. خاله الهه اینا 12 شب بود که از شمال رسیدند و رفقا بعد از مدت‌ها بهم رسیدند و تا نزدیک صبح مشغول بازی بودند.

بابابوی گل و نوه‌ها

نزدیک ظهر رفتیم منزل مامان‌بزرگ آرش. آنجا هم بردیا، آراد و آوا بودند و حسابی آتش سوزاندند بخصوص آراد که شیطون بلا و بسیار دوست داشتنی است.

و

کل هفته به مهمون‌بازی و عید دیدنی گذشت. اگه از مریضی بابا جلال و گذراندن یک نصفه روز در بیمارستان بگذریم، در مجموع خیلی خوش گذشت.

علاوه بر عیددیدنی، تئاتر جنگ شب‌های کوروش - حامد آهنگی را هم رفتیم دیدیم و کلی خندیدیم. تولد سه سالگی آراد جون هم شرکت کردیم.

و

منزل عمه شراره‌ی آرش

منزل عمه اعظمِ من - پسرخاله‌ها با آرین جون

آرش و بردیا منزل عمه شادیِ آرش

تهرانی زیبا، تمیز، سرد و بهاری از پنجره‌ی خونه‌ی خاله الهه

و در نهایت وداعِ تلخ با سرزمین مادری، خانه‌ی پدری و تک‌تک عزیزان‌مون که مثل همیشه سخت و نفس‌گیر است.

شنبه 12 فروردین برگشتیم سر خانه و زندگی‌مون. آرش تا یکشنبه آینده مدرسه‌ش تعطیل است. من از پس فردا کار را شروع می‌کنم.



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر / دالتونها

قرار بود سه نفری سفری کوتاه به تهران داشته باشیم که بابا جلال موفق نشد مرخصی بگیره و من و آرش چهارشنبه ظهر دوتایی راهی سرزمین مادری شدیم.

بابابو و خاله آزاده آمده بودند فرودگاه دنبال‌مون. مستقیم از آنجا رفتیم بهشت زهرا دیدن مامان نازنین‌م دل شکسته و بعد رفتیم منزل بابا اینا. الهه، پارسا و پویا آنجا منتظرمون بودند.

 چهارشنبه شب آرش با عموامیر و پارسا، پویا راهی سالن والیبال باشگاه انقلاب شد و 11 بود که برگشتند.

از آنجایی‌که آرش شدید دنبال برف و برف بازی بود و از برف خبری نبود، 5شنبه صبح زود با پارسا، پویا و عموامیر راهی توچال شدیم و با تله‌کابین تا ایستگاه 5 رفتیم و تا نزدیک ظهر مشغول برف‌بازی بودیم.

و

و

و

و

و

و

خلاصه خیلی خیلی خوش گذشت. تا ظهر به برف بازی گذشت و شب هم تولد دایی خلیل ِ باباجلال بود که رفتیم منزل‌شون.

و

آرش و آرادِ شیرین زبان که آرش عاشق‌ش است.

جمعه تا 8 منزل بابا بودیم و بعد راهی منزل مامان‌بزرگِ آرش شدیم. آراد و بردیا هم آمده بودند و حسابی سه تایی با هم بازی کردند.

شنبه صبح هم با بابا به کارهای بانکی رسیدیم و نزدیک ظهر بابابوی گل ما را به فرودگاه رساندند و با عمه اعظم و آزاده راهی دبی شدیم.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها

گزارش تصویری سفر تابستانی به تهران:

و

آرش و حاصل خرید از منیریه با عموامیر و پارسا، پویا

قرار صبحانه در کافه لیو - باغ صبا

پیش به سوی میدان تجریش و قرار وبلاگی

کوچولوهای وبلاگی‌ دیروز و بزرگ مردان و زنان ِ کوچک امروز در رستوران ژوانیِ پاسداران

وبلاگ‌نویسان دیروز چشمک وبلاگ‌ننویسان امروز زبان همدلانِ نازنین

پسرخاله‌ها



موضوع مطلب : تهران / گزارش سفر / دالتونها / قرار وبلاگی

از تعطیلات عید فطر استفاده کردیم و راهی تهران شدیم. شرکت ما 5 روز تعطیل بود و فرصت خیلی خوبی بود. سه‌شنبه عصر با پرواز امارات راهی تهران شدیم. وقتی رسیدیم متوجه شدیم که جاده‌های منتهی به فرودگاه ترافیک خیلی شدیدی داره و بابا و الهه اینا تو راه گیر کردند. یک ساعتی نشستیم تا رسیدند.

سفر جلال، 4 روزه و سفر من و آرش، 11 روزه بود. سه چهار روز اول را نصف به نصف بین دو خانواده تقسیم کردیم.

و

آرش نهایت لذت را از حضور پسرخاله‌ها، پسرعمه‌ها و دخترعمه‌ش برد و یک‌سره مشغول بازی و شیطنت بود. 

و

و

و

چهار روز به چشم بهم زدنی گذشت و باباجلال برگشت. 

بقیه سفر ِما هم به دیدار دوستان، تماشای تئاتر "من فقط عاشق اینم - احسان کریمی"، بازی، قرار وبلاگیِ گروه همدلان در رستوران ژوانی، قرار صبحانه در باغ صبا، مهمونی بازی، خرید و شام در شیک شک ... گذشت. 

آرش یک بار تنهایی با عموامیر و پارسا، پویا راهی منیریه شد و کلی خرج دست عموامیر گذاشت. یک‌شب باهاشون رفت استخر و یک بار هم باهاشون رفت باشگاه انقلاب برای والیبال.

منم سعی کردم نهایت لذت را از حضور عزیزان‌م ببرم و تا می‌تونم از لحظه لحظه‌هام استفاده کنم.

مثل همه سفرهای دیگه عمرِ این سفر ما هم کوتاه بود و شنبه عصری با بابا و الهه اینا همگی راهی بهشت زهرا شدیم. بعد از وداع با مامان‌م رفتیم فرودگاه و بعد از 11 روز برگشتیم سر خانه، زندگی‌مون. 



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر / دالتونها

5شنبه بعدازظهر آرش آخرین امتحان ش را داد و دو هفته تعطیل شد. جمعه صبح راهی فرودگاه شارجه شدیم و با پرواز ساعت 12:20 ایرعربیا راهی تهران شدیم. بابا اینا و الهه اینا آمده بودند فرودگاه دنبال مون و دسته جمعی رفتیم بهشت زهرا پیش ِ مامانم.

بعد از آن راهی منزل بابا شدیم. شب عموها و عمه اعظم و پرستو اینا آمدند و دور هم بودیم. 

پسرخاله ها هم که بعد از چند ماه بهم رسیده بودند حسابی با هم بازی کردند. صبح بعد از صبحانه رفتیم منزل مامان بزرگِ آرش. این بار آرش با بردیا، آراد و آوا گرم بازی شد و کیف کرد.

و

تا حدود 7 آنجا بودیم و بعد راهی مهرشهر کرج، منزل عمومنصور اینا شدیم. آرش با بابابو و پسرخاله هاش رفت و ما هم با الهه اینا.

شب خوبی را در کنار عموها گذراندیم و بعد برگشتیم منزل بابا.

روز دوم هم همگی منزل بابا اینا بودیم تا عصری که یک سر به خاله های باباجلال زدیم و بعد هم برگشتیم منزل بابا. عمو محمد و خاله مرسده آمدند.

پ.ن: دور چشمِ آرش که از قبل خشک بود حساسیت نشان داد و ناجور قرمز و ملتهب شد. حسابی خوشگل شد. حالا با کرم استریل چشمی کمی بهتر شده شکر خدا.



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر / دالتونها

دوشنبه آخرین امتحان آرش بود. صبح گذاشتم‌ش مدرسه و برگشتم خانه. چمدان‌ها را بستیم. حدود ساعت 9:30 رفتیم مدرسه دنبال آرش و از آنجا راهی فرودگاه شارجه شدیم.

پرواز ایرعربیا طبق معمول به موقع و راحت انجام شد و حدود ساعت 2 تهران بودیم. عموامیر زحمت کشیده بود و آمده بود فرودگاه دنبال‌مون.

اول رفتیم بهشت زهرا پیش مامانم دل شکسته و بعد راهی منزل بابا اینا شدیم.

پارسا و پویا از مدرسه آمده بودند آنجا و منتظر آرش بودند. سه چهار ساعتی در کنار هم بودیم و آرش با پسرخاله‌ش کیف کرد و من هم با خواهرهام. بعد راهی منزل مامان‌بزرگِ آرش شدیم. آرش عاشــق کوچک‌ترین پسرعمه‌ش آراد است که آنجا بود و تونست یک دل سیر باهاش بازی کرد.

و

حدود 11 برگشتیم خانه‌ی بابا اینا. بابا تازه از سر کار آمده بودند. یکی دو ساعتی گپ زدیم و بعد خوابیدیم.

سه‌شنبه صبح زود با گروه همدلان (دوستان وبلاگ‌نویس قدیمی) قرار صبحانه در رستوران VIPِ - پل طبیعت داشتیم. مریم جون مامان مهدیار و ملیکای نازنین آمد دنبالم و با هم رفتیم سر قرار. دو سه ساعتی در کنار دوستان گفتیم و خندیدیم و دیدارها تازه شد. جای همه‌ی دوستان نازنینی که نبودند خالی بخصوص نیلوفر قلب

جلال و آرش رفته بودند منزل مامان‌بزرگ. من اول رفتم پیش بابا و بعد از یکی دو ساعت رفتم پیش‌شون.

آوا و عمه شیما هم آمدند. نصف روز آنجا بودیم. بعد خاله الهه و پارساپویا آمدند دنبال‌مون رفتیم منزل بابااینا. عمه اعظم، عمه هما و پرستو جون اینا هم آمدند. با اینکه یک هفته به تولد بابا مونده، ولی چون آن موقع ما درگیر مسابقات آرش هستیم و نمی‌تونستیم سفر کنیم، براشون شب یک تولد کوچولو گرفتیم.

باباجون نازنینم تولدتون مبارک. ماچبغل

دنیا را برای شما شادِ شاد و شادی را دنیا دنیا آرزو دارم.قلب

چهارشنبه نزدیک ظهر راهی منزل مامان بزرگ شدیم. بردیا و عمه شراره هم آمده بودند. سه چهارساعتی بودیم.

و

بعد با همه خداحافظی کردیم و راهی منزل بابا شدیم. عمومحمد و خاله مرسده هم آمدند. شب خوبی را در کنارشون گذراندیم و بعد که رفتند چمدان‌ها را مرتب کردیم. مثل همیشه این سفر هم عمرش خیلی کوتاه بود.

پنج‌شنبه صبح کمی خرید انجام دادیم و برگشتیم حاضر شدیم. عموامیر آمد. با جلال و پسرها من و آرش را رساندند فرودگاه. جلال ماند و ما برگشتیم تا به مسابقات امروز برسیم. در حالیکه دل‌مون را پیش عزیزان‌مون جا گذاشتیم و غمگین و دلتنگ راهی شدیم.

گزارش مسابقه در پست بعدی...

پ.ن: هوای تهران پائیزی، زیبا، خیلی سرد و بارانی بود و بسی لذت بردیم...



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها
۱۳٩٤/٥/٢٤ :: ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ

چهارشنبه تا ظهر سرکار بودم. ساعت یک آمدم خانه، ناهار خوردیم و رفتیم دبی‌مال. آنجا هم بزرگ است و هم جاهای دیدنی زیادی دارد، برای همین تا شب همانجا بودیم. دو بار رقص نور و آب را تماشا کردیم و کلی برای خودمون چرخیدیم و کلی هم با یاد و خاطرات مامانم گریه کردیم و جاشون را خالی کردیم. تازه تو ویتروس خاله سنی نازنین و نی‌نی تو دلی‌ش را هم دیدیم و کلی خوشحال شدیم. 

و

و

و

پنج‌شنبه هم ظهر از شرکت در آمدم. بعد از ناهار اول رفتیم یکی دو جا برای خرید. بعد مدینه جمیرا برای گردش و دیدنی، از آنجا هم رفتیم امارات مال برای خرید. برای شام هم رفتیم Chilis.

و

و

جمعه روز بدون عکس بود. بعد از صبحانه، رفتیم یکی دو جا برای خرید، بعد هم راهی فستیوال سیتی و ایکیا شدیم. تا عصری همانجا چرخیدیم. بعد رفتیم خانه تا چمدان‌ها را آماده کنیم تا فردا نگرانی نداشته باشیم. 

شنبه صبح تا ما کمی تمیزکاری کنیم، بچه‌ها رفتند استخر و آمدند. آماده شدیم و به عنوان ایستگاه آخر رفتیم ابن‌بطوطه. آخرین خریدها را انجام دادند و بعد از ناهار برگشتیم خانه.

و


حدود 6 برگشتیم خانه و ساک‌ها را جمع کردیم. جلال هم از سر کار آمد و دسته‌جمعی راهی فرودگاه شدیم. سفر خیلی کوتاه ولی دل‌چسبی بود. من خیلی سعی کردم بچه‌ها و بزرگ‌ترها را مطابق سلیقه‌شون سرگرم کنم. امیدوارم که واقعاً بهشون خوش گذشته باشه.

مهمون‌های عزیزمون ساعت 10 شب پرواز کردند و رفتند و جاشون خیلی خیلی خالی شد. آرش هم طبق معمول یکی دو ساعتی بعد از رفتن‌شون بغض داشت و گریه می‌کرد...



موضوع مطلب : دبی / مهمان / دالتونها
۱۳٩٤/٥/٢٠ :: ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ

بالاخره برنامه سفر الهه‌اینا شکرِ خدا جور شد و ما از دوشنبه شب مهمان‌دار شدیم. آرش با پسرخاله‌هاش حسابی مشغول شیطنت است و از ته دل خوشحال و ذوق‌زده است.

خاله الهه، خاله آزاده، نورا خانم، پارسا و پویا مهمانان عزیز ما هستند که سفرشون هرچند خیلی خیلی کوتاه است ولی همان هم غنیمت است و ما بسیار خوشحالیم.

تو این مدتی که اینجا هستند، قرار شده من نصف روز کار کنم و بعد از ساعت یک به مهمان‌هام برسم.

و


دوشنبه بعد از اینکه از فرودگاه برگشتیم و وسایل را جابجا کردیم، رفتیم ابن‌بطوطه. تا نیمه شب آنجا بودیم.

سه‌شنبه بعد از ناهار رفتیم باغ پروانه‌ها. پارسا و آرش که از همان اول شجاع بودند ولی پویا آخرهاش دیگه ترسش از پروانه‌ها ریخت و شجاع شد.

و

و

و

بعد رفتیم Sun & Sand Sports تا بچه‌ها وسایل مورد نیازشون را بگیرند و از آنجا هم Oasis Center تا آخر شب.

پ.ن: همه‌چیز خوب و عالی است به غیر از جای خالی مامانم که خیلی اذیت‌کننده و مشهود است... دل شکسته



موضوع مطلب : مهمان / دالتونها / دبی

چهارشنبه صبح بابا جلال من و آرش را رساند فرودگاه شارجه و ما با پرواز ایرعربیا راهی تهران شدیم. بابابو، خاله آزاده و خاله الهه اینا آمده بودند فرودگاه دنبالمون.

از آنجا اول دسته‌جمعی رفتیم دیدن مامانم و یک دل سیر گریه و کلی دردودل با مامانم هم نتونست یک کوچولو حالم را بهتر کنه. بعد راهی منزل بابابو شدیم. دو سه روز در کنار عزیزانمون به سرعت برق و باد گذشت.

پنجشنبه آرش با پارسا و پویا راهی باشگاه انقلاب شد و مهمان کلاس والیبال و شنای پسرخاله‌ها شد و کلی در کنارشون بهش خوش گذشت.

جمعه ظهر رفتیم منزل مامان‌بزرگ آرش. آراد نیامده بود و آرش که عاشق آراد کوچولوست، کل مدتی که آنجا بودیم غمگین و خوش‌اخلاق بود.

شنبه بعدازظهر دلتنگ و غمگین با بابابو و خاله آزاده راهی فرودگاه شدیم و برگشتیم سر خونه و زندگی‌مون.

پ.ن: هوا در تهران بسی گرم و غیرقابل تحمل بود و آنقدر که در تهران از گرما اذیت شدیم، اینجا در دبی اذیت نمیشیم!! 



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها

پنج‌شنبه صبح زود آرش را رساندم مدرسه و برگشتم خانه. چمدان‌ها را جمع کردیم و تاکسی گرفتیم رفتیم دنبال آرش. سه تا امتحان‌ش را داده بود و منتظر ما بود. سه تایی راهی فرودگاه شارجه شدیم. مــاهــا آنجا منتظرمون بود. با پرواز 12:15 ایرعربیا راهی تهران شدیم.

بابابو، خاله آزاده، خاله الهه، عموامیر و پارسا، پویا آمده بودند فروگاه دنبال‌مون. بابابو با بچه‌ها و خاله آزاده راهی خانه شدند و ما هم به دیدار مامان‌م رفتیم. یک دل سیر گریه هم نتونست حتی یک کوچولو دلتنگی‌م را رفع کنه و جای خالی مامان‌م کل مدت اقامت‌مون به شدت به چشم می‌آمد.

روح‌تون شاد، یادتون گرامی فرشته‌ی آسمانی من قلب

بعد هم دید و بازدیدها شروع شد. آرش با پسرخاله‌ها و پسرعمه‌ها و ... حسابی بازی و شیطنت کرد و خیلی خوش گذراند.

پسرخاله‌ها

پسرعمه‌ها

کیک تولد یک سالگیِ آراد عسلی

شیطونک‌های دو خانواده در تولد آراد جون

پیش به سوی پارک و قدم زدن زیر باران شدید بهاری 

بازی بازی

خاله الهه، عمو امیر و وروجک‌ها

پارک طالقانی

ژوراسیک پارک

پارک گفتگو

این سفر به خاطر ماهــا علاوه‌بر دید و بازدیدهای خانوادگی، پارک گفتگو، پارک طالقانی، ژوراسیک پارک، رستوران عصر حجر، تئاتر کمدی "حق بده عاشق شم" در مجتمع تجاری کورش و ... هم رفتیم.

سفرمون در مجموع خیلی کوتاه بود و به چشم بهم‌زدنی گذشت. امروز دلتنگ‌تر از قبل برگشتیم به دنیای تنهایی‌هامون. قلب



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر / دالتونها
۱۳٩۳/٩/٢٢ :: ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ

تولد بابا روز جمعه بیست و یکم آذر ماه بود که یک دفعه تصمیم گرفتیم با آرش سورپرایزی یکی دو روزه بریم تهران و کنارشون باشیم.

پنج‌شنبه نیمه شب پرواز داشتیم که با یکی دو ساعت تاخیر هواپیما بلند شد. کل راه رو دوتایی خوابیدیم و اصلاً چیزی از پرواز نفهمیدیم. تنها کسانی که خبر داشتند، الهه و امیر بودند که با بچه‌ها آمده بودند فرودگاه دنبال‌مون. نزدیک 4 دالتون‌ها به هم رسیدند که کلی ذوق کردند و بی‌نهایت خوشحال شدند از اینکه مهمانان از راه رسیده به جای عمومسعود اینا، آرش و خاله آرزو هستند.

اول رفتیم بهشت زهرا که هنوز درها باز نشده بود و نتونستم در بدو ورود برم پیش مامانم. دل شکسته

بعد رفتیم خانه الهه اینا. پسرها تا خود صبح داشتند بازی می‌کردند و صدای خنده‌هاشون می‌آمد. ما هم کمی گپ زدیم و بعد خوابیدیم. نزدیک ساعت 11 کیک گرفتیم و رفتیم منزل بابا اینا.

عمه اعظم و نوراخانم اینا قبل از ما رسیده بودند. الهه و امیر رفتند تو و به بابا گفتند که دم در با شما کار دارند. لحظه‌ای که بابا در را باز کردند و من و بچه‌ها براشون تولدت مبارک رو خوندیم و من بابا رو بغل کردم و دو تایی زدیم زیر گریه را هیچوقت فراموش نمیکنم. این از اون خاطراتی است که روی قلبم برای همیشه حک شد.

همه بدون استثنا گریه می‌کردند. پرستو جون و حمیدآقا هم آمدند و همه دور هم جمع شدیم. جای مامانم به شدت خالی بود. 

بابای نازنینم تولدتون مبارک. عاشقانه دوست‌تان دارم و از صمیم قلبم از خدا میخوام که تا دنیا دنیاست لبتون خندون، دلتون شاد و تنتون سلامت باشه. قلب

اینکه بابا با بغض گفتند که هیچ‌چیزی نمیتونست اینقدر منو خوشحال کنه ماچ برام اندازه تمام دنیا ارزش داشت. بغل

حدود ساعت 5 مهمونامون رفتند. من و آرش یکی دو ساعت رفتیم منزل عمه شادی تا مامان‌بزرگ، عمه‌ها، خاله نازی و خاله فهیمه رو ببینیم و آرش هم کمی با پسرعمه‌ی کوچولوش "آراد" که عاشقانه دوست‌ش داره، بازی کنه.

صبح هم یک کوچولو خرید داشتم انجام دادم و دسته جمعی با عمه اعظم راهی بهشت زهرا شدیم. قلبم هنوز رفتن مامانم رو باور نداره و دیدن صورت ملکوتی‌شون روی سنگ مزار هم نمیتونه به قبول این واقعیت کمک کنه.

بعد همگی راهی فرودگاه شدیم و پسرک طبق معمول یکی دو ساعتی مشغول گریه بود. با پرواز 14:40 ایرعربیا راهی شارجه شدیم. باباجلال آمده بود دنبالمون. حدود 7 رسیدیم خانه. با آرش درس‌های امتحان فردا را مرور کردم. 9 بود دیگه خوابید تا صبح زود بریم برای کلاس شنا.



موضوع مطلب : گزارش سفر / تهران / تولد / دالتونها

قرار بود سه‌شنبه من و جلال دوتائی بریم تهران، آرش را بیاریم که درست لحظات آخر جلال گرفتار دانشگاه شد، مجبور شدیم بلیط‌ش را کنسل کنیم و من به تنهایی راهی شدم.

 آرش با عموامیر، پارسا و پویا آمده بودند فرودگاه دنبالم. دلم برای شیطونکم حسابی بی‌تاب بود... از صبح دالتون‌ها با عموامیر رفته بودند منیریه و عموامیر بیچاره را کلی به خرج انداخته بودند!!! 

آرش صاحب یک جفت کفش فوتبال آدیداس و یک دست لباس تیم ملی فوتبال آلمان به شماره 13 شده بود که به جای مولر، آرش پشتش چاپ شده زبان و با همان تیپ ورزشی به استقبالم آمده بود...

سه چهار روزی که تهران بودم به سرعت برق و باد گذشت. پنج‌شنبه شب مهمونی منزل نورا خانم رو رفتیم که خیلی در کنار اقوام پدری خوش گذشت. بقیه‌اش هم به دید و بازدید و استراحت گذشت. آرش 5شنبه با خاله الهه اینا رفت دندانپزشکی و دندان آخر را هم دوست خاله الهه براش پر کرد.

 شنبه بعدازظهر آرش گریان با پسرخاله‌هاش خداحافظی کرد و دوتائی غمگین و دلتنگ با بابابو راهی فرودگاه شدیم. پارسا هم مثل آرش دل نازک است و کلی گریه کرد و دل همه را خون کرد ولی پویا نسبت به این دو تا شیطونک خوددارتر است. تمام طول مسیر تا فرودگاه و بعداز آن تا دبی را آرش گریه کرد و اشک من را هم حسابی درآورد!!! دل شکسته 

باباجلال آمده بود فرودگاه دنبالمون. آرش که بعد از 19 روز باباش را می‌دید خیلی زود از آن حالت غمگین خارج شد ولی من هنوز غمگین و دلتنگم ...

دوباره برگشتیم سر خانه و زندگی‌مون و  کار از نو، روزی از نو.... فقط یک هفته تا شروع مدارس و کلاس‌های آموزشی مانده و از قصد یک هفته زودتر آرش را برگردوندم تا ساعت خوابش تنظیم بشه و برای شروع سال تحصیلی آماده بشه. 



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها

به چشم بهم زدنی چهار روز گذشت و شنبه بعدازظهر من تنها و دلتنگ برگشتم دبی. آرش موند پیش پسرخاله‌هاش تا از آخرین روزهای تعطیلات تابستان‌ش نهایت استفاده را ببره.

پارسا و پویا این روزها کلاس فوتبال می‌روند. آرش هم به عنوان مهمان افتخاری در کلاس‌هاشون شرکت میکنه. هر بار که تمرینات را میره، آفتاب سوخته و لپ گلی برمیگرده.

جمعه ظهر در پارک چیتگر بچه ها اردو داشتند که من و الهه هم باهاشون رفتیم. خیلی خیلی به پسرها دسته‌جمعی خوش گذشت.

سه چهار ساعتی تمرین و بازی کردند و خوش گذراندند.

تو این چهار روز یک مهمانی منزل پرستو جون اینا رفتیم و یکی هم منزل خاله نازی ِ باباجلال. بیشتر اقوام را بعد از مدتها دیدیم و دیدارها تازه شد.

اینم آراد عسلی شیطونک عمه شادی که آرش عاشقانه دوستش دارد...

پ.ن: آرش این‌بار برعکس پارسال حال عجیبی داشت. از 5شنبه شب بغضی سنگین داشت و حاضر نبود بدون من جایی بره و از من جدا بشه.  یکی دو باری هم گفت که میشه با من برگرده و نمونه تهران!!! ولی در نهایت ماند...



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / دالتونها / تهران

سه‌شنبه آرش با من آمد شرکت. تا ساعت یک سرکار بودیم و بعد رفتیم چمدان‌هامون را برداشتیم. جلال ما رو رسوند فرودگاه.

با پرواز 16:40 ماهان راهی تهران شدیم. پرواز راحت و به موقع انجام شد. عموامیر و پارسا، پویا آمده بودند فرودگاه دنبالمون.

دالتون‌ها کلی از دیدن هم خوشحال بودند و تا خانه کل اطلاعات مربوط به چند ماه گذشته رو رد و بدل کردند. نیشخند

آرش و پسرخاله‌هاش

آرش و پسرعمه هاش



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر / دالتونها

شنبه ساعت 12 ظهر با شوق و ذوق از دبی پرواز کردیم و حدود ساعت 2 رسیدیم تهران. عمو امیر، پارسا و پویا آمده بودند فرودگاه دنبالمون. از آنجا دسته جمعی راهی منزل مامانی ثریا شدیم و از دیدن عزیزانمون غرق لذت شدیم. پسرها کل مسیر را گفتند و خندیدند و سر به سر هم گذاشتند.

دالتونهای شیطون قلب

همزمان با ورود ما آراد کوچولوی عمه شادی (پنجمین نوه خانواده مریخی) هم به دنیا آمد. ماشاءالله بزنم به تخته خیلی بانمک و زیباست.

هوای تهران تمیز امـــّا بسیار سرد و بارانی بود. برای ما که یک جورایی به گرمای دبی عادت کردیم و یک ذره هم تحمل سرما را نداریم، کمی سخت بود.

پارسا و پویا کلی برای آرش برنامه ریزی کرده بودند. یک روز صبح عمو امیر بردشون منیریه و با توپ و لباس فوتبالی و ... برگشتند بعد هم دو سه ساعتی تو محوطه اکباتان با هم فوتبال بازی کردند. شب هم رفتند بام تهران و شام و ...

یک جشن تولد کوچولو عمه های آرش، براش منزل عمه شادی گرفتند و بدین ترتیب 9 سالگی اش را یک بار دیگه در کنار عزیزانش جشن گرفت. یک روز هم همگی منزل پرستو جون دعوت بودیم که آنجا هم خوش گذشت.

یک هفته تند تند و به سرعت برق و باد به دید و بازدید و کارهای معوقه گذشت و شنبه دوباره غمگین و دلتنگ برگشتیم سر خانه و زندگیمون.  دل شکسته 

این مدت دالتونها چندین و چندبار با کمک عموامیر و بابابو خانه صحرایی درست کردند و داخلش خوابیدند. فیلم های تنها در خانه ی 1، 2 و 3 را بارها و بارها تماشا کردند.

این بار برخلاف همیشه بیشتر با هم دوست بودند و کمتر دعوا کردند. برای همین هم جدایی شون از همیشه سخت تر بود و ساعتها سه تائی گریه کردند و همه را به گریه انداختند. تو فرودگاه وقتی با بابابو خداحافظی کردیم و بارها را تحویل دادیم، یکی دو ساعتی بی وقفه آرش گریه کرد و گفت که دلش نمیخواد برگرده!!!

سفرمون در مجموع کوتاه بود ولی خیلی خوش گذشت.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / دالتونها / تهران
۱۳٩٢/۸/۱٤ :: ٢:۳۳ ‎ق.ظ

عکسهای آتلیه پسرخاله ها که خیلی خیلی همدیگر را دوست دارند.

آخرین باری که سه تائی با هم آتلیه رفته بودند خیلی کوچولوتر از حالا بودند. الان دیگه ماشاءالله هر کدام برای خودشون مردی شدند.



موضوع مطلب : دالتونها
۱۳٩۱/٦/۱۸ :: ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ

دالتونها و مامانی اینا دیشب رفتند و حسابی جاشون خالی است. بغضی سنگین گهگاه بر وروجک حاکم میشه و مثل همیشه مدتی طول میکشه تا به رفتنشون عادت کنه. :(

شرح ماجراهای روزهای آخر در پست بعدی.



موضوع مطلب : آرش / دبی / دالتونها / مهمان
۱۳٩۱/٦/۱۳ :: ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ

سال تحصیلی جدید از امروز رسماً شروع شد و وروجکم یک کلاس سومی تمام عیار شد. ساعت کلاسهاشون درست مثل پارسال از 8 صبح تا 3:10 بعدازظهر است. تنها تفاوتش این است که دیگه Late Room ندارند و اگه بخواهیم دیر بریم دنبالش کارمون ساخته است چون باید کل حیاط مربوط به آنها را بگردیم تا بتونیم یک عدد وروجک خاک و خلیِ عرق ریزانِ آفتاب سوخته که هر جایی ممکن است دنبال توپ رفته باشه را بین هزارتا وروجک خاک و خلی دیگه پیدا کنیم!!

یکشنبه بعد از شرکت، بچه ها را بردیم Magic Planet امارات مال. یک ساعتی مشغول بازی و شیطنت بودند. 

بعد سریع برگشتیم خانه تا آرش بتونه زودی بخوابه و برای فردا مدرسه آماده بشه. قسمت بد ماجرا این است که همش دلش پهلوی پسرخاله هاش است و خیلی براش سخت است. حدود ساعت 9 بود که دیگه خوابش عمیق شد.

امروز صبح ولی خودش زود بلند شد و آماده شد رفتیم مدرسه.

نتیجه کلاس بندی این شد: آرش امسال تو کلاس 3G افتاد و معلم اصلی ش یک خانم سیاه پوست انگلیسی خوش لهجه  و قاطع! به نام Ms. Kulthum Kironde و معلم ریاضی ش هم Mr. Colin Nicholson است. علاوه بر این دو نفر 5 تا معلم دیگه هم برای درسهای فرانسه، عربی، کامپیوتر، موزیک و علوم دارند.

با این حساب امسال هم معلم خانم دارند و هم معلم آقا.

قسمت خیلی خوب ماجرا این است که همکلاسی صمیمی پارسالش Samih و سه چهارتا از همکلاسی های قبلیش هم باهاش دوباره همکلاس هستند و زیاد احساس تنهایی نخواهد کرد. تازه دو همکلاسی فارسی زبان هم امسال برای اولین بار تو کلاسشون هستند که نمیدونم خوب است یا بد؟! باید تجربه کنیم تا معلوم شود.

حدود ساعت 3 بابا جلال رفت آرش را برداشت و برد پیش مامانی ثریا اینا در این بطوطه.

دو تا دالتون قبل از حضور آرش

سه تا دالتون بعد از حضور آرش

من هم از شرکت که رفتم مامانی اینا را برداشتم و رفتیم خانه. شام خوردیم و آرش را خواباندم. اینبار 8:30 خوابش برد.

بعد تازه نشستم سر کیفش که بی اغراق بیست کیلو بود!!!! نگران کتابها را یکی یکی در می آوردم و حیران تماشا میکردم. خیلی درسهاشون نسبت به پارسال سخت تر است.

کتابهای ادبیات، تاریخ مصر باستان، مدنی، موزیک، کامپیوتر و هنر به کتابهای پارسالشون اضافه شده. برای درس موزیک فلوت زدن از روی نوت را یاد میگیرند. برای درس تاریخ، ماجرای مصر باستان را باید یاد بگیرند و برای درس کامپیوتر هم مبانی کامپیوتر و Word و ....

داستانهای امسال هم سیندرلا، دیو و دلبر، رابین هود و جک و لوبیای سحر آمیز است که دیکته و روخوانی و گرامر و ... را باید با این کتابها کار کنند.

موفق باشی وروجک قشنگ من ماچ



موضوع مطلب : آرش / دبی / مدرسه / دالتونها

پنجشنبه بعد از شرکت رفتم دنبال مامان اینا و رفتیم مردف. اول یک دوری در Uptown Mirdif زدیم و بعد رفتیم Mirdif City Centre. تا ساعت یک مشغول گشت و گذار بودیم. خسته و داغون برگشتیم خانه. 

 

جمعه ده بیدار شدیم و صبحانه خوردیم. باباجلال را رسوندیم سر کار و خودمون رفتیم دبی مال. تا حدود ساعت هفت و نیم آنجا بودیم و در پایان رقص نور و آب را تماشا کردیم و برگشتیم خانه تا آرش بتونه زودی شام بخوره و بخوابه و برای فردا آماده بشه. چون از مدرسه یک پیام فرستاده بودند که بچه های کلاس سوم باید در ITL Training از ساعت 9 تا 11 صبح روز شنبه اول سپتامبر شرکت کنند.

 

شنبه صبح زود آرش را آماده کردم و لباسهای فرمش را پوشید و بردمش مدرسه. شیطونکم در مقایسه با بقیه بچه های کلاس سوم خیلی ریزه و میزه بود.

 

آرش را گذاشتم مدرسه و برگشتم خانه. صبحانه خوردیم. با پارسا و پویا، جلال را بردیم رساندیم سرکار و برگشتیم دنبال آرش. هنوز کلاس بندی را اعلام نکردند فقط رفتیم راهروها و کلاسهای سوم را دیدیم. نصف معلمهای کلاس سوم مرد و بقیه خانم هستند و باید ببینیم قسمت آرش امسال چه معلمی است؟

آمدیم خانه، آماده شدیم و رفتیم سیتی سنتر دیره.

اتفاق جالبی که افتاد موقع ناهار نازنین عزیز و عروسکش آروشای نازنین را هم دیدیم و کلی خوشحال شدیم.

تا حدود هفت آنجا بودیم و بعد رفتیم دنبال جلال. همگی با هم برگشتیم خانه. سعی کردم آرش را زود بخوابونم تا برای دوشنبه و مدرسه آماده باشه ولی نهایتاً 10 شب بود که امن و امان برقرار شد و هر سه دالتون خوابشون برد.

تقریباَ هر روز صبح هم وقتی من شرکت هستم، وروجکها چند ساعتی می روند استخر و انواع و اقسام شیطنت ها را از خودشون در می کنند.

پ.ن: فردا اولین روز مدرسه شیطونکم است.



موضوع مطلب : آرش / دبی / مهمان / دالتونها

دوشنبه آرش از صبح تا شب دقبقه شماری کرد و هیجان زده بود تا رفتیم فرودگاه دنبال مهمانهای عزیزمون: مامانی ثریا، خاله آزاده، خاله الهه، پارسا و پویا.

دالتونها دوباره به هم رسیدند و کلی با هم بازی کردند و سر و صدا راه انداختند.

روز اول بعد از اینکه از شرکت برگشتم رفتیم امارات مال. بچه ها یک ساعتی در Magic Planet بازی کردند و بعد رفتیم تو مال چرخیدیم.

روز دوم یک ساعتی مرخصی گرفتم و رفتم دنبال پسرها. آخرین جلسه کلاس شنای آرش بود. دسته جمعی رفتیم استخر.

اول آرش رفت تو آب و مشغول آموزش دیدن شد. غریق نجات استخر به پارسا و پویا هم اجازه داد برند تو آب. اول دو تائی بازی کردند تا آرش کلاسش تمام شد، بعد کمی سه تاپی بازی کردند.

زودی فرستادمشون دوش گرفتند و حاضر شدند.

بعد رفتیم دنبال مامانی اینا و دسته جمعی رفتیم Outlet Mall.

روابطشون لحظه ای است. یک لحظه دوستانه، یک لحظه خصمانه، یک لحظه مدل دشمن خونی و یک لحظه ...  خلاصه درست مثل ابر بهار.



موضوع مطلب : آرش / دبی / مهمان / دالتونها

این عکس دالتونها جا مونده بود که مربوط به شب آخر بود و حسابی از کنار هم بودن شیطونکها لذت بردند و ادا و اصول در آوردند.

مدرسه آرش تا دوشنبه آینده تعطیل است بنابراین از وقتی برگشتیم آرش با باباجلال رفته سرکار و حسابی خوش به حال بابائی شده.

کارنامه را همان یکشنبه که برگشتیم رفتیم گرفتیم.

آقای آرش خان اینبار با معدل 94 Excellent شده نمره هاش نسبتاً خوب بود ولی بی دقتیش از همیشه بیشتر بود.



موضوع مطلب : آرش / دبی / دالتونها / کارنامه

خوب ما دوباره برگشتیم سر خانه و زندگیمون.

وداع با عزیزانمون این بار هم مثل هر بار سخت بود و جان کندنی غریب دل شکسته. هیچوقت روزهای آخر سفر را دوست ندارم و پر از حس دلتنگی هستم و هربار هم این حالت بدتر و بدتر میشه.

آرش مثل همیشه بسیار غمگین بود. دائم بغض داشت و می پرسید که کی دوباره پارسا و پویا را میببینه؟ کی دوباره میریم تهران؟!سوال و ...

چند دقیقه ای بازی میکرد و بعد دوباره یادش می افتاد و میزد زیر گریه. این حالتش یک روز طول کشید و الان شکر خدا بهتر شده.

یکشنبه صبح ساعت 8 پرواز داشتیم. با عمو امیر، پارسا و پویا رفتیم فرودگاه. پرواز برگشت هم راس ساعت!!! تعجب انجام شد و ما 10 بود که رسیدیم دبی. تا بیائیم خانه و جابجا بشیم نزدیک ظهر بود.

اینبار زیاد حس و حال عکاسی نداشتم و چند تا عکس بیشتر از این سفر ندارم.

آرش و بردیای عمه شراره

دالتونها و بردیا به ترتیب سن از چپ به راست



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / دالتونها / تهران

بقیه روزهای هفته هم به دید و بازدید اقوام گذشت. روابط عاشقانه و صمیمانه پسرخاله ها به مرور کمی تا اندکی شکرآب شد. البته با تمام این احوال طاقت دوری از هم را هم ندارند. متفکر

فقط دو سه روز دیگه به پایان سفر مانده و از الان از ته دل غمگین هستیم. آرش ازمون خواسته تا سفر را یک ماه دیگه تمدید کنیم که عملاً مقدور نیست و باید برگردیم سر کار و زندگیمون. احتمال زیاد یک هفته ای هم با افسردگی آقای آرش خان طرف خواهیم بود. اوه

دو سه روز پیش پارسا سخت مشغول تایپ یک داستان بود وقتی تمام شد داستانش اشک را به چشمهامون آورد.

و این هم داستان به روایت پارسا:

دور شدن سه برادر

سلام، من پارسا عدالت هستم، من با یکی از برادرهایم در کشور ایران و در شهر تهران زندگی میکنیم. آیا میدانید این داستان چگونه آغاز شد؟ بله، الان توضیح میدم: ما سه تا برادر بودیم به نام های (پارسا، پویا و آرش)...

در واقع آرش پسرخاله ی ماست و ما مانند یک برادر دوستش داریم. مواقعی که آرش از دبی به ایران می آید ما سه تائی با هم بازی میکنیم. یادم می آید یک روز به دیدن آرش رفتیم. آرش با یک پسر در حال دعوا بود، سر این که پسرک که اسمش رایان بود و در واقع پسردائی مامانم محسوب میشد یک اسباب بازی میخواست. من به سرعت دویدم و او را از آرش جدا کردم و به او گفتم: اگر بخواهی آرش را بزنی باید از روی جنازه من رد بشی. پویا هم به آرش گفت: آرش من هواتو دارم!

ما همیشه برادر هستیم و همیشه هم برادران مهربان هم می مانیم. ماچ

نویسنده: پارسا عدالت ماچ

هدیه آقا پارسای نقاش به آرش



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها

سلامی گرم و بهاری از شهر سرد من تهران قلب

با چشم بهم زدنی عجیب چهار روز اول سفرمون گذشت. آرش شبهای آخر قبل از سفر بسیار هیجانزده بود و تا صبح چندین و چند مرتبه سرحال و با نشاط بیدار میشد.

5شنبه صبح آرش را بردم مدرسه برای امتحان دیکته و قرار شد ساعت 9 برم برش دارم. برگشتم خانه. با کمک جلال چمدانها را جمع و جور کردیم و با تاکسی رفتیم آرش را برداشتیم و راهی فرودگاه شدیم.

از عجایب، پرواز ایران ایر درست راس ساعت و بدون تاخیر پرید.

بابابوی مهربون آمده بودند دنبالمون. دلم اندازه یک دنیا براشون تنگ شده بود. قلب

پارسا و پویا هم از شمال خودشون را با سرعت رساندند منزل مامانی ثریا. دیدارها بعد از مدتها تازه شد. آرش و پارسا و پویا واقعاً عاشقانه همدیگر را دوست دارند.

از دائی حسن خواسته بودم تا برای آرش یک کیک پرنده خشمگین درست کنند تا یک تولد کوچولو با پسرخاله هاش داشته باشه که همان شب کیک قشنگ و لذیذ را برامون آوردند.

بچه ها ماشاءالله خیلی بزرگتر و عاقلتر شدند و با شش ماه قبل قابل مقایسه نیستند.

 و

 بعد از یکی دو ساعت رفتیم منزل مامان بزرگ آرش. بعد از مدتها مامان بزرگ و عمه ها را دیدیم. بردیا هم آمد که ماشاءالله حسابی بزرگ شده. دیگه آرش با بردیا مشغول بازی شد و سرش گرم شد.

شب همانجا ماندیم و تا جمعه بعدازظهر هم بودیم. بعد آمدیم منزل مامانی ثریا با خاله الهه اینا و عمه اعظم دور هم بودیم.

پارسا و پویا هم شب ماندند و شیطونکها با هم خوابیدند. ظهر عمه شادی آرش آمد دنبالمون تا بریم رستوران باغ گیلاس.

بعدازظهر خوبی را در کنارشون گذراندیم. آرش که از پارسا و پویا جدا شده بود حسابی غمگین بود و بغض داشت و بداخلاق بود.

و

 تا آخرش هم یخش باز نشد متفکر بعد آمدیم منزل مامانی ثریا. حاضر شدیم و رفتیم دیدن عمومسعود اینا که از آلمان آمده بودند و بعد هم دیدن مامانی پارسا و پویا.

برای شام هم منزل خاله نازی باباجلال دعوت بودیم.

شب همانجا ماندیم و ظهر از آنجا ما رفتیم منزل مامان بزرگ آرش. آرش هم با پسرخاله هاش و عمو امیر رفت استخر برای شنا و نتونست آوای عمه شیما را ببینه.

غروب من و باباجلال رفتیم منزل عمه شراره. آرش هم 9 بود که آمد و مشغول بازی با بردیا شد.



موضوع مطلب : آرش / دالتونها / گزارش سفر / تهران

5شنبه شب منزل خاله الهه اینا خوابیدیم. مامان عمو امیر هم بودند. ظهر جمعه عمه اعظم، مامانی اینا و خاله شهزاد اینا آمدند.

آرش و شارین عسلی

یک لحظه هم این چهارتا وروجک کنار هم ننشستند تا بتونم یک عکس درست و حسابی ازشون بگیرم. متفکر

بعدازظهر عمه نگین پارسا هم آمدند. خلاصه در کنار هم روز خوبی را گذراندیم.

جمعه عصر خاله نیلوفر گل، عموجواد  عزیز و نازنینهای خوشگل و ناز آمدند دنبالمون و  ما را بردند پارک. خیلی بهمون خوش گذشت.

و

و

و

مرسی خاله نیلوفر عزیز هم بابت پارک و هم بابت هدیه قشنگی که برای آرش زحمت کشیده بودین.

بعد با پارسا و پویا برگشتیم منزل مامانی ثریا . صبح با کمک بابابوی مهربون به کارهای بانکی رسیدم . بعدازظهر رفتیم منزل خاله نازی تا با مامان بزرگ، عمه ها، خاله نازی اینا  و زن دائی خداحافظی کنیم. بعد برگشتیم خانه  کلی مهمان داشتیم.

تا صبح تقریباً بیدار بودیم و چمدانها را بستیم. 5:30 با عموامیر، پارسا و پویا راهی فرودگاه شدیم. آرش خواب و بیدار بود و غمگین. کلی دوباره گریه کرد و یادش رفت که داره برمیگرده پیش باباجلال و قبلاً قول داده تا گریه نکنه. تمام مدت پرواز را خوابید و 10 صبح بود که رسیدیم دبی.

پ.ن.1: مثل همه سفرهای دیگه عمر این سفر کوتاه ما خیلی خیلی کوتاه بود و درست مثل برق و باد گذشت.

پ.ن.2: از مامان پارسای گل بابت هدیه قشنگش که در فرودگاه به دستم رسید خیلی متشکرم. شرمنده که از بس فرودگاه شلوغ بود نشد بیام ببینمتون.



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر / دالتونها

سه شنبه تو امارات عید اعلام شد برای همین شرکت ما هم تعطیل شد و من و آرش از صبح مشغول آماده سازی مقدمات سفر شدیم.

حدود 5:30 رفتیم دانشگاه دنبال باباجلال تا ما را برساند فرودگاه. تو فرودگاه آرش پشیمان شده بود و میگفت سفرمون را کنسل کنیم تا یکبار دیگه با باباجلال سه تائی با هم بریم.

خلاصه با بغض از بابائی جدا شد و طبق معمول که همیشه ایران ایر تاخیر داره آنروز هم سه ربعی معطل شدیم. آرش یک ساعت اول پرواز را خوابید و چهل دقیقه بعد را بازی کرد تا رسیدیم.

مامانی اینا و خاله الهه اینا همگی آمده بودند فرودگاه و کلی از دیدنشون خوشحال شدیم و آرش و پارسا و پویا هیجان زده مشغول بدو بدو و شادی شدند.

عمه اعظم هم آمدند منزل مامانی و تا ساعت 4 صبح گرم صحبت بودیم. دالتونها روز بعد را هم با هم منزل مامانی سپری کردند.

عصری خاله شهزاد اینا آمدند و با کلی اسباب بازی بن 10 مثل همیشه کلی ما را خجالت دادند.

شب همانجا بودیم. ظهر خاله الهه آمد و بعد از اینکه آماده شدیم بابابو و مامانی ما را رساندند منزل خاله نازی باباجلال و آنجا خاله ها و مامان بزرگ و عمه های آرش و ... را دیدیم.

تا ساعت 5:30 آنجا بودیم بعد عمو امیر آمد دنبالمون. دالتونها را برد استخر و من را رساند منزل خودشون. شب منزل الهه اینا بودیم.

آرش کلی با پارسا و پویا و عموامیر شنا کرده بود و وقتی برگشت بیرون روی داشت و تا شب گرفتار بودیم ولی بعد شکر خدا خوب شد و مشکل خاصی نبود.



موضوع مطلب : آرش / دالتونها / گزارش سفر / تهران
۱۳٩٠/۱/۱٥ :: ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ

جمعه ظهر همگی منزل خاله شهزاد دعوت بودیم که هرچه از سلیقه و هنرش بگم کم گفتم.

خاله شهزاد مثل همیشه کلی ما را شرمنده کرد و برای آرش یک تولد عالی گرفت. به ما، آرش و دالتونها حسابی خوش گذشت. علاوه بر XBox غیابی ش یک تلسکوپ حرفه ای هم آرش از خاله شهزاد کادو گرفت.

آرش و شارین عسلی

دالتونها و شارین ِ بلا

مرسی خاله شهزاد جون. قلب

بعد با دالتونها رفتیم دیدن یک دوست خیلی عزیز. یکی دو ساعتی بودیم و دالتونها و شیطونک دوستمون کلی با هم بازی کردند و بزرگترها هم کمی گپ زدند.

از آنجا هم منزل مامانی ثریا و مهمانی با فامیلهای پدری.

کیک تولد شش سالگی آرش که زحمتش را دائی حسن عزیز کشیده بودند و واقعاً لذید و خوشمزه بود.

و

آرش و کیمیای بلا که این بار زیاد آرش را تحویل نگرفت و چشمش فقط پویا را گرفته بود. چشمک

و امّا شنبه روز پایانی سفر که خیلی غمگین بود و همیشه از این قسمت سفر بدم میاد. مثل همه سفرهای دیگه عمر این سفر کوتاه نیز به سر رسید و آرش اینبار بیشتر از هر بار تحت تاثیر قرار گرفت. شب ساعت 8 پرواز داشتیم.  شنبه صبح منزل مامان بزرگ هر کاری میکردیم بیدار نمیشد نزدیک ساعت 12 دیدیم که داره به پهنای صورتش گریه میکنه. بغلش کردم و هرکاری کردم از آن حالت خارج نشد و گفت که دلش میخواد برای همیشه تهران بمونه و دبی را دوست نداره. خلاصه با بدبختی آرامش کردیم. بعد از خداحافظی با مامان بزرگ اینا رفتیم منزل مامانی ثریا. چمدانها را بستیم و با بابابو و عموامیر و دالتونها راهی فرودگاه شدیم. دوباره تو فرودگاه وقتی از دالتونها خداحافظی کردیم، شروع کرد به گریه کردن تا تو هواپیما. کل مسیر را خوابید. از تو فرودگاه دبی دوباره گریه شروع شد تا ساعت 12 که به زور خواباندمش. همش نگران بودم که برای فردا صبح چطوری بفرستمش مدرسه که شکر خدا صبح به بدی شب قبل نبود.



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها

تا سه شنبه بعدازظهر منزل مامان بزرگ بودیم. بعد خاله الهه و دالتونها آمدند دنبالمون. رفتیم عید دیدنی منزل پدربزرگ دالتونها. توی راه آرش خوابید و عیددیدنی بعدی را در خواب گذراند. برای شام هم منزل خاله نازیِ باباجلال دعوت بودیم و شب هم همانجا ماندیم.

چهارشنبه صبح من آرش را گذاشتم پیش خاله اینا و رفتم اکباتان خرید و برگشتم. بعد از ناهار خاله الهه و پارسا پویا آمدند دنبالمون رفتیم دنبال باباجلال اینا.

خاله الهه با سه تا وروجک شیطون رفتند خانه. ما هم رفتیم عصرنشینی منزل یکی از دوستان باباجلال. جای همگی خالی کلی هم گفتیم، خندیدیم و سربه سر عمومحمد گذاشتیم.

از آنجا برگشتیم منزل خاله الهه. سریالهای فارســــی و ا ن را دیدیم و بعد رفتیم منزل مامان بزرگ آرش.

صبح من و باباجلال رفتیم دنبال یکی دو تا کار بانکی و بعد برگشتیم منزل مامان بزرگ ناهار خوردیم تا عصری بودیم. من رفتم اکباتان حاضر شدم و آرش هم با باباجلال و مامان بزرگ اینا رفتند دو سه جا عید دیدنی.

بعد آمدند دنبال من و رفتیم منزل خاله الهه اینا. شب همانجا بودیم.



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها

شنبه شب از منزل نورا خانم با پارسا و پویا برگشتیم منزل مامانی ثریا. بچه ها کارتون Megamind را دیدند و بعد بیهوش شدند. تا ظهر آنجا بودیم و بعد که خاله الهه آمد بچه ها را بردیم HyperStar. مامانی ثریا برای پارسا و پویا یک XBox مدل مال آرش خریدند و همانجا ناهار خوردیم.

مامانی و دالتونهای شیطون

بعد خاله الهه من و آرش را رساند منزل مامان بزرگ آرش. عمه شبنم، عمه شادی، عمه شیما و آوا را هم دیدیم.

آرش، بردیای عمه شراره، آوای عمه شیما

وروجکها حسابی با هم بازی و شیطنت و بدو بدو کردند.

شب باغ گیلاس مهمان عمه اعظم بودیم. الهه اینا آمدند دنبالمون. رفتیم باباجلال و عموامیر را از سرکار برداشتیم و همگی پیش به سوی باغ گیلاس. شب خوبی را گذراندیم.

من و الهه و زهرا جون تمام مدت مشغول بچه داری بودیم و جلوی شیطنت دالتونها و کیمیا عسلی را می گرفتیم البته تا جائیکه امکان داشت.

بعد برگشتیم منزل خاله الهه اینا تا باباجلال بازی بچه ها را راه اندازی کنه. بعد که وصل شد شیطونکها یک دوری بازی کردند و چون دیر وقت بود خوابیدند.

صبح همه رفتند سرکار من ماندم و سه تا وروجک شیطون. تا ظهر با Xbox سرگرم بازی بودند. البته گاهی هم کار به دعوا و کتک کاری میکشید نیشخند عصری خاله الهه ما را رساند منزل مامان بزرگ آرش.

شام منزل دائی خلیل باباجلال دعوت داشتیم. آرش تا بعد از شام خواب بود و بعد به زور بیدارش کردم تا یک کوچولو با آوا بازی کنه. بعد از آنجا شب دوباره برگشتیم منزل مامان بزرگ آرش.

پ.ن: آرش طبق معمول همیشه که سفر میائیم سرما خورده آب ریزش بینی شدید داره، صداش هم کمی دورگه شده. امیدوارم این بیماری مثل همیشه به خروسک منجر نشه که گرفتار میشیم.



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها

سه شنبه صبح شیطونکها با عموامیر، خاله الهه و مامانی ثریا رفتند استخر و یکی دو ساعتی شنا کردند و حسابی توی آفتاب برشته شدند.

بعد عصری همگی با هم اول رفتیم مدینة الجمیرا و بعد مردف.

چهارشنبه صبح دالتونها رفتند ابن بطوطه و سه تائی تک تک موهای خاله الهه و عموامیر را سیخ سیخی کرده بودند.

بعدازظهر هم رفتیم دبی مال. من و عموامیر دالتونها را بردیم سینما.

مامانی و خاله الهه تو دبی مال گشتند. فیلم Despicable Me را رفتیم. من و آرش با اینکه برای بار دوم بود که میدیدیم ولی بازهم به اندازه دفعه اول لذت بردیم. خدا را شکر پارسا و پویا هم خیلی خوششان آمد.

بعد رفتیم به مامانی اینا، باباجلال و خاله شهزاد اینا ملحق شدیم. آرش که از صبح منتظر شارین عسلی بود و کلی ذوق زده شد.

شام هم مهمان خاله شهزاد اینا RainForest Cafe همان کافه جنگلی ِ زیبا دعوت شدیم که واقعاً خوش گذشت. آرش و پارسا که یکسره مشغول عکاسی از حیوانات آنجا بودند.

و

خاله شهزاد عزیز دستتون واقعاً درد نکنه. طبق معمول ما را شرمنده کردین.

پنجشنبه هم بعدازظهر رفتیم Emirates Mall تا خرید آخر را مامان اینا انجام بدهند. خاله شهزاد اینا را هم دیدیم. حدود 12 آمدیم خانه. چمدانها را مرتب کردیم و خوابیدیم.

امروز جمعه هم روز آخر سفر دالتونهاست و ساعت 4 پرواز برگشتشون است. جاشون اینجا خیلی خالی خواهد بود و دلمون هنوز نرفته اند، حسابی گرفته است. دل شکسته



موضوع مطلب : آرش / دبی / مهمان / دالتونها

5شنبه تا ساعت 4 من سر کار بودم. بعد مامان اینا را برداشتم رفتیم Emirates Mall. اول بچه ها را بردیم Magic Planet یک دل سیر بازی کردند.

بعد گذاشتمشون زمین بازی و رفتیم با مامان اینا خرید.

بعد تند تند شام خوردیم و بابا جلال هم آمد و رفتیم فرودگاه به استقبال عموامیر. با آمدن عمو امیر، خانواده عدالت هم کامل شد فقط جای بابابو و خاله آزاده خیلی خیلی خالی است.

جمعه جای همگی خالی رفتیم پارک آبی هتل آتلانتیس (AquaAdventure). قبلاً وقتی آرش یک سال و نیمش بود و مسافرت تفریحی آمده بودیم دبی، یک بار پارک آبی وایلدوادی را تست کرده بودیم و کل مدتی که آنجا بودیم آرش گریه کرد. اینبار امّا بسیار متفاوت بود.

بیشتر از صد بار شیطونکها بالا رفتند، سرخوردند و آب بازی کردند. آخر هم ساعت 7 شب به زور از آب بیرون آوردیمشون. ما هم سه چهار بار سرسره های بلند و پرپیچ و خم و شیب دار را با تیوپ های دو نفره طی کردیم و نهایت لذت آمیخته با ترس را تجربه کردیم. یک جاهایی درست مثل گذر از میان یک رودخانه پر از موج و تلاطم بود و یک جاهایی از میان از میان ماهی ها گذر  می کردیم... تجربه ای جدید و بسیار عالی بود. آرش و پویا به محض نشستن توی ماشین بیهوش شدند.

خلاصه که یک روز خیلی شاد، مفرح و خاطره انگیز از آب درآمد. جای همه آنها که نبودند خالی.

شنبه هم چون شنبه اول ماه بود، من سه چهار ساعتی رفتم شرکت و برگشتم. بعد با مامان اینا رفتیم دبی مال و جاهای دیدنی را به عموامیر نشان دادیم. یکشنبه عموامیر و باباجلال رفتند سرکار و ما بعدازظهر رفتیم دنبالشون و با هم رفتیم Outlet Mall. دوشنبه هم صبح بچه ها رفته بودند Emirates Mall و بازی و خرید. بعدازظهر که من آمدم رفتیم IKIA. خلاصه برنامه بسیار فشرده است و شیطونکها حسابی مشغول بازی و شیطونی هستند و هر چند لحظه یک بار دو تایی یا سه تایی دارند با هم جرو بحث میکنند و حسابی روی اعصاب بزرگترها راه میروند. با همه این احوال، شکرخدا همه چیز روبراه است.

آرش و شخصبت کارتونی موردعلاقه اش بن 10

پ.ن: 14 شهریور هشتمین سالگرد ازدواج ما بود.



موضوع مطلب : آرش / دبی / مهمان / دالتونها

۵شنبه تا بعدازظهر منزل مامان بزرگ بودیم. بعد رفتیم منزل مامانی ثریا. دالتونها هم آنجا بودند. شیطونکها مجدداً با هم حسابی شیطنت کردند.

بعد باباجلال و عموعباس آمدند رفتیم منزل خاله الهه. شب خیلی خوبی بود با یک عالمه دوستان گل و ماه مثل خاله شهزاد اینا و عمو محمداینا و عمو مهرداد و ...

تا نزدیک صبح بیدار بودیم. بعد که ساعت 11 بیدار شدیم، دالتونها با آقایون پدر مشغول توپ بازی شدند و یکی دو ساعتی نهایت لذت را بردند امّا این بازی آخرش خیلی به جاهای بدی ختم شد.

 توی یکی از فرارها آرش با صورت محکم به دسته مبل برخورد کرد و در آن واحد دهانش پر از خون شد. من که فشارم افتاده بود و سرم وحشتناک گیج میرفت، آرش هم به جز من بغل هیج کس نمیرفت. بعد از چند ساعتی لب بالاش وحشتناک ورم کرد و پشت لبش هم کامل زخم شد ولی اینطور که معلومه دندانهاش لق نشده!!! البته وقتی لبش خوب شد، حتماً دندانپزشک کودک باید ببریمش ولی الان داره آنتی بیوتیک میخوره تا ورم لبش بخوابه. خدا خیلی خیلی بهش رحم کرد. میتونست خیلی بدتر از این باشه.

این هم شاهد ماجرا:

جای چهاردندان بالای شیطونکم روی دسته مبل آخ

روزهای آخر سفر با سرعت برق و باد داره میگذره. جمعه بعد از ماجرا رفتیم منزل خاله نازی اینا. آرش خوابید و بسیار بداخلاق بیدار شد. برای همین شب دیگه نماندیم و برگشتیم منزل مامانی ثریا. صبح که از خواب بیدار شد دیدیم ورم لبش چندین برابر شده ولی خداراشکر دردش کمتر شده بود.

یکسری کارهای بانکی را شنبه صبح انجام دادم بعدازظهر خاله مهرک و رادین جون آمدند و کلی ما را خوشحال کردند. مرسی خاله مهرک از هدیه قشنگتون.

بعد هم آمدیم منزل مامان بزرگ تا شب آخر را هم آنجا بگذرونیم. الان هم داریم آماده میشیم بریم چمدانها را ببندیم و با پرواز ساعت 8 شب راهی خانه و زندگی خودمان بشیم. قلب



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها / بیماری

سلامی گرم از شهر سرد و بارانی من

هفته اول تعطیلات سال نو با سرعت نور سپری شد. این چند روز ما حسابی درگیر دید و بازدید اقوام و دوستان بودیم.

دالتونهای بلا قبل از رفتن به منزل عمه اعظم

دالتونها و کیمیا شیطونک زیبا منزل عمه اعظم

آرش و بابابو قبل از رفتن منزل بابابزرگ پارسا و پویا

دالتونهای شیطون منزل مامان بزرگ پارساو پویا

آوای زیبا منزل خاله نازی

آرش حسابی با پسرخاله هاش و پسرعمه و دخترعمه اش بازی، رفاقت،جنگ و جدال میکنه و از لحظه لحظه سفر داره لذت میبره.

و امّــــا این لاک پشتهای نینجا هدیه خاله مهرک به آرش بود که آنقدر از داشتنشون لذت برده که لحظه ای ازشون جدا نمیشه. دست گلت درد نکنه خاله مهرک جون.



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها / نوروز
۱۳۸٩/۱/۱ :: ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ

سلامی گرم و بهاری از سرزمین نسبتاً سرد مادری به تمامی دوستان گلم

سال نو مبارک. قلب

دریا دریا شادی و سلامتی و خوشبختی برای تک تک شما عزیزان آرزومندم.

5شنبه ساعت 8 شب پرواز داشتیم. آرش را از مدرسه که برداشتیم، تند تند رفتیم خانه حاضر شدیم، چمدانها را بستیم و رفتیم به سمت فرودگاه.

پرواز یک ساعت و نیم تاخیر داشت و به جای 8 شب 9:30 پرید. آرش دوستش هیراد را هم آنجا پیدا کرده بود و تمام یک ساعت و نیم را دو تائی شیطنت کردند.توی هواپیما هم برخلاف همیشه که میخوابید و اذیتی نمیکرد. تا نزدیک تهران بیدار بود و مشغول اذیت و آزار. نزدیک تهران خوابید و توی فرودگاه حسابی بداخلاق بیدار شد. پارسا و پویا هم نتوانستند سرحالش بیارند.

 توی راه خانه مامان ثریا هم هر سه بیهوش شدند. ماچ

دالتونهای بلا

نامه پارسا به آرش به مناسبت تولدش

نوروز 89 منزل مامان بزرگ

آرش، بردیای شیطون و آوای نازنازی



موضوع مطلب : آرش / تهران / مناسبتها / دالتونها
۱۳۸۸/٩/٢۸ :: ٩:٢٢ ‎ق.ظ

ما برگشتیم. هورا

سفر سه چهار روزه ما به سرعت برق و باد گذشت. قهرعروسی عمه شادی شکر خدا بسیار عالی برگزار شد و خیلی خیلی خوش گذشت. قلب (پست بعدی خصوصی است و عکسهای عروسی را میذارم)

آرش با پسرخاله هاش تا آنجا که در توان داشتند، شیطنت کردند، دنبال هم دویدند و شاباش جمع کردند. ساکت

دالتونهای بلا

و

آرش و بردیای شیطون

و

آوای نازنازی

روز پاتختی ما رفتیم و آرش با دالتونها و عمو امیر راهی استخر شدند و سه چهار ساعتی شنا کردند و حسابی لذت بردند. عموامیر بیچاره کلافههم معلوم نیست چطوری از پس هر سه تاشون برآمده بود. زبان

درست لحظه آخر سفر هم نازنین زینب کوچولوی نازنازی را که درست کپی برابر اصل نازنین فاطمه خانم خوشگل است و خاله نیلوفر و عمو جواد را دیدیم و کلی خوشحال شدیم. هرچند که خیلی کوتاه بود ولی مرسی که آمدین. ماچ

پروازمون یک ساعت تاخیر داشت ولی بسیار عالی بود. 12:30 رسیدیم دبی.



موضوع مطلب : آرش / دبی / تهران / دالتونها
۱۳۸۸/٥/۱٥ :: ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ

بیماری آرش دو سه روزی است که دیگه خوب شده البته بعد از خوب شدنش توی دهانش آفت زد و باعث شد که بسیار بسیار بداخلاق و بهانه گیر شود.

دیروز پسرخاله ها را بردیم پارک. اول یک چند دقیقه ای آرش گریه میکرد و از پارسا میخواست که باهاش فوتبال بازی کنه، بعد که کمی بازی کردند اینبار نوبت پارسا شد.  نیم ساعت تمام گریه میکرد که چرا اسم من را به اون خانمه که پرسیده بود، گفتین.!!!!!! خلاصه خیلی پارک تاریخی ای شد. کلافه

و

و

و

و



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها / گردش

دیروز ظهر مهمان عمه اعظم بودیم و شب همان کیمیا جون اینا بودیم. آرش، پارسا، پویا و البته کیمیای شیطون بلا و شیرین زبان رستوران را روی سرشون گذاشته بودند. زبان

بعد هم رفتیم منزلشون و ادامه وروجک بازی.

جای همگی خالی حسابی خوش گذشت ماچ



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها

چهارشنبه پارسا و پویا شب منزل بابابو ماندند و تا ساعت 3 نیمه شب دالتونها سه تائی بیدار بودند. مامانی ثریا براشون آنقدر قصه تعریف کردند تا آنها رضایت دادند و خوابیدند.

پنجشنبه شب منزل نورا خانم دعوت داشتیم. آرش، پارسا و پویا تا جائی که توانستند شیطنت کردند و نوشین جون را اذیت کردند. از آنجا ما رفتیم منزل خاله نازی اینا. جمعه صبح هم مهتابی (دخترخاله باباجلال) که آرش خیلی دوستش داره آمد و آرش به یاد قدیمها کلی باهاش بازی کرد و لذت برد.

جمعه شب از منزل خاله نازی یکسر رفتیم منزل مامان بزرگ و آوا را دیدیم که ماشاءالله کلی بزرگ و بامزه شده.

شنبه ظهر خاله الهه آمد منزل خاله نازی دنبالمان. از آنجا رفتیم پارسا و پویا را از مهدکودک برداشتیم و با هم رفتیم استخر.

درست سه ساعت دالتونها در آب بودند و آخر هم با گریه از آب خارج شدند.

از آنجا ما برگشتیم منزل مامان بزرگ. دو سه ساعتی آرش خوابید. بعد سرحال بیدار شد و اینبار تا ساعت 2 با بردیا مشغول بازی و شیطنت شد.



موضوع مطلب : آرش / تهران / دالتونها

سلامی گرم از سرزمین مادریم قلب

دوشنبه تا ساعت 5 سرکار بودم، بعد بدو بدو شروع شد. اول رفتم دنبال مامان اینا. همه با هم رفتیم دبی مارینا مال.

موهای آرش را کوتاه کردیم و یک گشت زدیم.

از آنجا رفتیم مردف، بعد برگشتیم دانشگاه، بابا جلال را برداشتیم و از آنجا رفتیم Emirates Mall. دوستهای باباجلال هم آمدند. آخرین کارها را انجام دادیم و تا 12 آنجا بودیم.

باباجلال و آرش و عموفرهاد

بعد آمدیم خانه تا 3 مشغول بستن چمدانها شدیم. صبح 9 رفتیم فرودگاه.

آرش در فرودگاه

به محض اینکه سوار هواپیما شدیم، آرش خوابید خواب تا نزدیکیهای تهران.

توی فرودگاه هم دالتونها همدیگر را پیدا کردند و دیگه حسابی مشغول بازی و شیطنت شدند. عینک

و

تا گزارش بعدی خدانگهدار بای بای



موضوع مطلب : آرش / دالتونها / تهران
۱۳۸۸/٢/٢٠ :: ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ

باورم نمیشه که به این سرعت شش سال گذشته باشد. انگار همین دیروز بود که برای تولد پارسا، اوّلین نوه خانواده رفتیم بیمارستان کسری. حدودهای ظهر بود که عشق ما، پارسا جیگری سرخ و سفید و بلوری به دنیا آمد.

آرش که بی اغراق عـاشق پارسـاست. پارسا هم حسابی هواشو داره.

موفرفری، خوشگل خاله، عسل خاله تولدت مبارک.  دوستت داریم.

و امّــــا آرش

50 ماهگیت مبارک عزیزدلم ماچ



موضوع مطلب : آرش / تولد / دالتونها

وروجک امروز دوباره سر از مطب دکتر درآورد. سینوسهای چرکی باعث تب بالا، سرفه خروسکی  و آب ریزش بینی شدند. داروهاش عوض شد. امیدوارم که داروهای جدید در بهبود حالش موثر باشند.

 حرکات موزون ِ دالتونهای سرماخورده



موضوع مطلب : آرش / بیماری / دالتونها
۱۳۸٧/٥/٢ :: ۱:٤٧ ‎ب.ظ

سلام سلام صد تا سلام

آرش در مهدکودک

آرش در مهدکودک ماچ

آرش و نیکلا و کریش

نیکلا و آرش و کریش ماچ

آرش جینگولک

فدای اون ژستت عزیزدلم بغل

کماکان نیکلا بهترین دوست وروجک در مهدکودک است.

و امّـــــــــــــا دالتونهای بلای ما که دلمون براشون یکذره شده

دالتونها

پارسا جون ماچ و پویا جون ماچ

دالتون شماره یک و دو

جای دالتون شماره سه بسی خالیست گریه انشاءالله این چند روز هم به سرعت بگذرند ماچ و ما سر از ایران در بیاوریم. بغل 



موضوع مطلب : آرش / مهدکودک / دالتونها
۱۳۸٧/۱/٧ :: ۱:۱۳ ‎ق.ظ

حلول سال ۱۳۸۷ بر تک تک شما عزیزان مبارک باد.

سفره هفت سین

دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم. از صمیم قلبم از خدا میخوام که این سال٬ سال سلامتی برای تک تک عزیزانم باشه.  الهی آمین.   

آرش

وروجک خوش اخلاق ما - روز اوّل فروردین سال ۱۳۸۷ 

اینهم دالتونهای شیطون ما - منزل مامانی ثریا- در حال آتش سوزاندن

دالتونها

آرش و پارسا این روزها خیلی به هم نزدیک شدند و پویای طفلکی را زیاد بازی نمیگیرند. آرش خیلی از پارسا نمونه برداری میکنه و گاهی احساس میکنم کاملاً مثل پارسا حرف میزنه٬ رفتار میکنه٬ لوس میشه و ....

آرش و پارسا

 نوروزتان پیروز  هر روزتان نوروز

آرش

و امّا ماجرای غیبت صغری من: بلافاصله بعد از تولد وبلاگی آرش٬ من و باباجلال رفتیم دبی. هشت روز بعد که از دبی برگشتیم٬ آرش گل ما تبدیل شده بود به یک پسر لجباز٬ گریان٬ هراسان٬ افسرده!!!! و گاهی اوقات بسیار بسیار عصبی که حمید نامیده شد. برای یک لحظه هم حاضر نبود من از جلوی چشمش دور بشم. این حالات یک هفته ادامه داشت. البته سرما هم خورده بود و آبریزش بینی شدید داشت و این هم مزید بر علت شده بود.

خدا را صدهزار مرتبه شکر که من آن چند روز تعطیل بودم و تمام وقت در کنارش ماندم و او روز به روز بیشتر از قالب حمیدش دور شد و به قالب آرش برگشت.

بمیرم برات عزیزدلم که اینبار از تمام دفعات قبل خیلی خیلی بیشتر اذیت شدی.  من و بابائی را ببخش وروجک قشنگمون. خودت میدونی که همه این کارها فقط و فقط برای آینده توست.   

الان که این پست را مینویسم حمید بد خانه ما دیگه رفته و فقط گاه گداری یادی ازش میکنیم! ....

ایام نوروز هم تا امروز به دید و بازدید گذشته و بسیار هم خوش گذشته است. بعد از تعطیلات نوروز هم ما راهی دبی میشویم تا زندگی جدیدمون را در سرزمین جدیدی شروع کنیم. ازتون میخوام که برامون دعا کنین.

پ.ن.۱: خاله مرجان- ماهان جونم و نی نی خان یک دنیا از هدیه های بسیار بسیار زیبائی که برای تولد آرش فرستادین متشکرم.

پ.ن.۲: خانم دکتر گل ثمین جان از شما هم یکدنیا ممنون که به یاد وروجکم بودی. از هدیه بسیار زیبایت هم سپاسگزارم.

پ.ن.۳: این هم زیباترین عکس خدا ....

 

مرسی رادین جونم که ما را به بازی دعوت کردی. عزیزم دلم برات تنگ شده.



موضوع مطلب : آرش / دالتونها / نوروز / دوری
۱۳۸٦/۱۱/٢٩ :: ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ

دالتونها 

اگه گفتین دالتونهای شیطونک ما محو تماشای چی هستند؟!!!

 

امروز دوّمین روز دوری من و وروجک است. با علم به اینکه شنبه آینده صبح زود وروجکم میاد٬ خیالم راحته و این روزهای سخت را میگذرونم. شب قبل از پروازم٬ وروجک با اینکه حسابی خوابش میامد و چشمهای قشنگش پر از خواب بود٬ خودش را به زور بیدار نگه داشته بود و هی منو بغل میکرد و می‌بوســــــید و حسابی دل من و بابا جلال را خون کرد. از خدا میخوام که این روزها زود زود زود بگذرند. الهی آمین

عزیز دلم دوستت دارم و دلم برات یک ذره شده



موضوع مطلب : دالتونها / دوری