Lilypie Kids Birthday tickers

هلند - وروجک مامان آرش
 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed

بعد از برگشت به هلند، روز اول صبح رفتیم ایکیا، بعد استخر و بعد هم مرکز خرید نزدیک خانه پرستو جون اینا. ساعت 6 هم همه جا تعطیل شد و برگشتیم خانه.

تو استخر آرش یک دوست هم سن و سال ایرانی به اسم بردیا پیدا کرد و حسابی با هم کیف کردند. از این سرسره به آن سرسره، از کم عمق به پرعمق و از این استخر به آن استخر  ... خلاصه خیلی خیلی به آرش خوش گذشت.

روز بعد هم دسته جمعی  برای خرید رفتیم Utrecht.

پارسال که رفتیم افتلینگ آرش قدش هنوز 120 سانتیمتر نشده بود و خیلی از بازیها را نتونست سوار شه و زیر متر ها می ایستاد و اشکهاش راه می افتاد.

برای همین به اصرار آرش چهارشنبه رفتیم افتلینگ.

امسال دیگه قدش 120 شده بود و با خوشحالی رفتیم سراغ بازی وحشتناک پارسالی. من که رسماً سکته کردم و تا چند دقیقه پاهام میلرزید.

بالاخره آرش به آرزوی قلبش رسید. یک بار بین ترس و لرز چشمهامو یک کوچولو باز کردم ببینم آرش در چه حاله؟! دیدم ترسیده و چشمهاشو داره کیپ میکنه. چشمک ولی وقتی پیاده شدیم گفت که نترسیده و خیلی لذت برده.

قبل از این بازی با کشتی رفتیم سرزمین عربی.

بعد رفتیم به سمت قایق سواری روی دریاچه و غذا دادن به مرغابی ها.

و

و

و

بعد از آن هم رفتیم یک قسمت آرش سوار اسب، من و پرستو هم سوار درشکه شدیم. چرخید و بالا و پائین شد و دور زد. سرمون گیج رفت و پیاده شدیم.

بعد هم رفتیم نمایش بهشت و جهنم و فرشته ها.

با اینکه صفش خیلی طولانی بود و کلی معطل شدیم تا نوبتمون بشه ولی واقعاً دیدنی و جذاب بود.

بعد سوار قطار دور تا دور افتلینگ چرخیدیم و وارد خانه چرخان شدیم.

تو خانه چرخان روی صندلی می نشستیم و سقف و زمین و هم چیز جابجا میشد و همینطور می چرخیدیم. یک کمی ترسناک بود.

بعد برگشتیم سمت خانه. ما که حسابی خسته و هلاک بودیم و پا درد گرفته بودیم. آرش هم ساعت 8 توی راه خوابید و تا ساعت 9 صبح یکسره خوابید.

مرسی خاله پرستوی گل و مرسی عمه اعظم نازنین که روزی بسیار خاطره انگیز را برای آرش رقم زدید.ماچ

امروز هم به آخرین خرید در سنتروم شهر Zeist گذشت.  بعد از بیست و چند سال امروز دوچرخه سواری را هم در شهر زیبای Zeist تجربه کردیم. هوا عالی و مناظر بی نظیر بود. آرش پشت خاله پرستو نشست و منم سوار یک دوچرخه دیگه شدم و سه تائی نیم ساعتی دور زدیم.

روزهای آخر سفر را داریم میگذرونیم و به امید خدا شنبه همین موقع دبی خواهیم بود.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند

جمعه صبح زود بیدار شدیم و برای یک سفر سه روزه دو نفره به فرانسه آماده شدیم. پرستو جون، آقا مجتبی و عمه اعظم زحمت کشیدند و ما را تا ایستگاه اتوبوس Utrecht رساندند.

با اتوبوس از طریق بلژیک، وارد فرانسه شدیم و با توقف های بین راه حدود هشت ساعت طول کشید. مستقیم رفتیم هتل Etap.

ما تو برنامه بعدازظهر تور که تئاتر و شام بود شرکت نکردیم، عوضش خودمون دوتائی رفتیم پاریس گردی. دور هتل دو سه ساعتی راه رفتیم، شام خوردیم و برگشتیم هتل.

آرش در اتاق هتل

برنامه تور فردا صبح دیزنی لند و بعدازظهر تور پاریس است.

یادم نمی یاد اولین باری که آرزوی دیدن دیزنی لند را داشتم، کی بود؟!!! بعد از سالیان سال  به اسم آرش و در واقع به خاطر خودم و آرش، آرزوی دیرینه ام برآورده میشه و من حسابی هیجان زده ام.مژه



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / فرانسه / هلند
۱۳٩۱/٤/٢٩ :: ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ

ساعت 12:30 باباجلال ما را برد فرودگاه. درست مثل همیشه دقیقه نود رسیدیم پای کانتر پرواز و طوریکه بعد از ما کانتر بسته شد!!

موقع خداحافظی آرش یغض خیلی سنگینی داشت و آخر هم نتونست خودش را نگه داره و  زد زیر گریه و اشکهای من و باباش را هم درآورد.

تا نیم ساعت هم خیلی احساساتی بود و چشمهاش تند تند پر میشد و بعد یواش یواش بهتر شد.

با پرواز 1:40 حرکت کردیم به سمت اتریش. حدود شش ساعت توی راه بودیم. آرش نیم ساعت اول کارتون لورکس را تماشا کرد و بعد خوابش برد و تا نزدیک وین خوابید.

نیم ساعت آخر هم که بیدار بود، هر یک دقیقه یک بار پرسید کی میرسیم؟!!

تو فرودگاه یک ساعتی منتظر شدیم و بعد دوباره به مقصد آمستردام سوار هواپیما شدیم.

دو ساعت توی راه بودیم و آرش عین دو ساعت را خوابید.

ساعت 9:30 به وقت محلی رسیدیم هلند.

پرستو جون و عمه اعظم و آقا مجتبی آمده بودند دنبالمون. همگی راهی Zeist بسیار بسیار زیبا شدیم. 

بعد از ناهار رفتیم آمسفورد و تا بعدازظهر آنجا چرخیدیم و هفت بود که دیگه برگشتیم خانه.

هوا کمی سرد است. یک لحظه باران وحشتناک می آید و یک لحظه هم هوا آفتابی و زیباست.

جای همه دوستان و عزیزان خالی. قلب



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند
۱۳٩٠/٥/۱٠ :: ٢:٢۱ ‎ق.ظ

امروز کلاً روز بسیار دلگیری بود و بعد از صحبت کردن با عمو امیر ِآرش و گریه کردن دلگیرتر هم شد. از خدا میخوام که عمو امیر عزیز هر چه زودتر بتونه با این غم بزرگ کنار بیاد و  کمی دلش آروم بگیره. الهی آمین.

حدود 9:15 شب برای تغییر روحیه رفتیم کنار دریاچه. کمی قدم زدیم و از آخرین شبهای Zeist لذت بردیم و کمی بهتر شدیم.

آرش هم با بزرگترها وسطی و والیبال بازی کرد و شارژ شد.

فردا دوشنبه روز آخر است و باید چمدانها را ببندیم و هوا هم از فردا ظاهراً  گرم و آفتابی میشه. انگار فقط میخواست ما زمستان را در تابستان تجربه کنیم تا  تلافی بی زمستانی امارات در بیاد! متفکر



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند
۱۳٩٠/٥/٩ :: ٤:۱٠ ‎ب.ظ

شمارش معکوس پایان تعطیلات تابستانی شروع شده. سه شنبه شب دیگه دبی هستیم و این سفر سه هفته ای (البته بجز شنیدن خبر فوت آقای عدالت عزیز دل شکسته) بسیار دلچسب و لذت بخش بود.ماچ

دیروز صبح یک خرید کوچولو رفتیم و برگشتیم خانه حاضر شدیم برای عصری که باغ برادر ماهـا در روتردام دعوت بودیم.

با وجود GPS با کلی دردسر و گم شدن باغشون را پیدا کردیم.

شب خوب و آرامی را در کنار خانواده ماهـا گذراندیم.  آرش داشت با برادرزاده ماهـا روژان بدو بدو میکرد و از آنجائیکه  وقتی میدوئه ترمز نداره بدجوری افتاد و زانوش زخم شد، کلی خونین و مالین شد و دیگه تا آخر شب از جاش تکون نخورد و انگار که زخم شمشیر خورده فقط ناله کرد.

آرش مصدوم



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند
۱۳٩٠/٥/۸ :: ٢:٢٢ ‎ق.ظ

جمعه نزدیک ظهر رفتیم سمت Den Haag. اول رفتیم Madurodam یک پارک بسیار زیبا که شهرهای مختلف هلند را در ابعاد کوچک بسیار طبیعی و زیبا ساخته بودند.

یک قسمت کارخانه کفشهای هلندی Klomp بود. آرش یک یورو تو دستگاه انداخت.  بعد سر و صدای ساخته شدن کفش آمد و یک کامیون کفش آرش را براش آورد و آرش زودی برش داشت.

هر قسمت دیدنی و زیبا بود.

آرش کنار استادیوم ورزشی

و

و

آرش کنار افتلینگ

آرش کنار خانه های مکعبی

و

و

و

و

و

و

و

بعد رفتیم سمت ساحل و دریا.

هوا بسیار سرد بود و باد شدیدی می وزید.  با اینکه آرش خیلی دلش میخواست بره تو آب ولی نشد و فقط پاهاش را توی آب کرد و کمی آب بازی کرد.

و

روز بسیار خوبی را گذراندیم.

پ.ن: امروز صبح با خبر شدیم که بابابوی عزیز پارسا و پویا پس از گذراندن یک دوره خیلی سخت بیماری فوت شدند گریهو کلی غمگین شدیم. دل شکستهدل شکستهدل شکسته

یادشون گرامی، روحشون شاد و قرین رحمت الهی



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند / وفات
۱۳٩٠/٥/٦ :: ٢:۱٧ ‎ق.ظ

امروز صبح قبل از ساعت 10 رفتیم Hema برای صبحانه. بعد برگشتیم خانه آماده شدیم برای Giethoorn - خیت هورن که به ونیز هلند معروف است.

حدود 120 کیلومتر راه بود. وسطهای راه یک جای خوش آب و هوا ایستادیم برای ناهار.

بعد از ناهار مسیر را ادامه دادیم تا خیت هورن. کنار یک رستوران نگه داشتیم و یک قایق اجاره کردیم.

آقا مجتبی و جلال به نوبت هدایت قایق را به عهده داشتند.

مسیر بسیار بسیار زیبا  و پر از ویلاهای زیبا کنار آب درست مثل کارتونها یا مثل یک رویا.

و

و

و

و

نصف مسیر برگشت را هم ورود ممنوع رفتیم و کلی خندیدیم. در مجموع دو ساعت توی قایق در شهر حرکت کردیم و واقعاً مناظر زیبا و نفس گیر بودند.

و

بعد قایق را تحویل دادیم و برگشتیم سمت Zeist. قبل از اینکه برسیم خانه رفتیم به آهوها غذا دادیم و آرش کلی کیف کرد.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند
۱۳٩٠/٥/٥ :: ۱:٤٩ ‎ب.ظ

و امّـــا ادامه ماجرا....

بعد از لگو مسیر را ادامه دادیم تا رسیدیم به

تونل تاریکی که مجدداً جریان قد تکرار شد. من و آرش رفتیم سوار یک بچرخ بچرخ شدیم که من سرگیجه گرفتم و آرش کیف کرد تا باباجلال اینا از تونل تاریکی بیایند.

بعد رسیدیم به یک قسمت که سوار وسیله زیر شدیم

و رفتیم تا آن بالا بالاها و از آنجا تونستیم کل افتلینگ را ببینیم.

و

و

بعد از آن سوار یک قایق شدیم و دور افتلینگ را زدیم. آرش و آرمان به مرغابی ها پاپ کورن میدادند و آنها هم با لذت میخوردند.

و

در طول مسیر مناظر بسیار بسیاز زیبائی را دیدیم.

و

بعد از این قسمت رفتیم قسمت فرشته ها که از آنجائیکه دوربین ماهـا هم رفیق نیمه راه شد، نتونستم از این قسمت بسیار بسیار زیبا عکسی بگیرم.

شهر داستانها قسمت بعدی بود که هر قسمتش یکی از داستانهای قدیمی را ساخته بودند و بسیار قشنگ بود.

بعد نیم ساعت وقت مانده بود که  آرمان و ماهـا رفتند دو سه تا از بازیهای خطرناک را دوباره بازی کردند و ما هم رفتیم دوباره از سرزمین عربها دیدن کردیم.

و امّـــا پایان گزارش افتلینگ.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند
۱۳٩٠/٥/٤ :: ٢:٤۸ ‎ق.ظ

یکشنبه باران بسیار شدیدی بارید. تصمیم گرفتیم بریم استخر. انگار که همه همین تصمیم را گرفته بودند. از بس شلوغ بود پشیمان شدیم و همان دور و برها تو یک جنگل بسیار زیبا زیر بارون، تو ماشین ناهارمون  را خوردیم، چرخیدیم و برگشتیم خانه.

شب که سایتهای هواشناسی را چک کردیم متوجه شدیم هوای فردا آفتابی و معرکه است برای همین تصمیم گرفتیم بریم Efteling  یا همان شهربازی خودمون. با ماهـا هم تماس گرفتیم و قرار گذاشتیم.

دوشنبه صبح ساعت 11 رسیدیم Efteling. ماهـا کمی قبل از ما رسیده بود. با هم رفتیم داخل.

جای همگی خیلی خیلی خالی واقعاً محشر بود. محیط بسیار زیبا، بازیهای مهیج و جذاب، آب و هوای خوب، از شانس خیلی هم خلوت و عالی بود و تونستیم بازیها را یکی یکی با هم یکبار یا دو بار انجام بدیم.

آرش و ماهـا

و

اولین بازی یک ترن هوایی بود که با سرعت پائین میامد و وارد آب میشد و کمی خیس میشدی. حداقل قد برای این بازی 120سانتیمتر بود که آرش قدش کوتاهتر بود در نتیجه من و آرش خوش آخلاق منتظر نشستیم تا بقیه بیایند.

 

آرش گریان با لب و لوچه آویزان زیر متر 120 سانتی متری

بعد از کمی بازی  بازی و خنده دوباره خوش اخلاق و مشغول شیطنت شد.

بعد که همه آمدند رفتیم سراغ بازی بعدی که یک ترن هوائی بود و آرش هم میتونست سوار بشه. واقعاً وحشتناک بود.

آرش در صف انتظار جهت سوار شدن در ترن هوائی

اینم یک نما از ترن هوائی که خیلی سریع و وحشتناک بود. آرش کمی رنگش پریده بود ولی لذت برد و گفت که اصلاً نترسیده.

برای بازی بعدی هم آرش قدش کوتاه بود. ما نشستیم تا بقیه آمدند و ناهار خوردیم و مشغول ادامه سیاحت شدیم.

بعد از ناهار من، آرش و پرستو سوار این بازی شدیم و باباجلال و ماهـا و بقیه سوار بازی زیر شدند.

 آرمان و ماهـا که دو سه باری سواری کشتی شدند و لذت بردند.

بعد همه با هم رفتیم سوار یک قایق شدیم که با موج های خروشان حرکت میکردند و گاهی خیس میشدیم و در مجموع خیلی جالب بود. تقریباً شبیه تیوب سواری در پارک آبی آتلانتیس بود.

بعد رفتیم سراغ یک قسمت که با قایق از داخل کشور مراکش عبور میکرد. خیلی زیبا قسمتهای مختلف شهر را ساخته بودند و بسیار لذت بخش بود.

بعد رفتیم قسمت Lego که خودش یک شهر کوچک و بسیار زیبا بود.

از آنجا که دوربین رفیق نیمه راه شد گزارش افتلینگ نصفه کاره ماند تا عکسهای ادامه ماجرا به دستم برسه.

ادامه دارد....



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند
۱۳٩٠/٥/٢ :: ۱:۳٥ ‎ق.ظ

جمعه صبح زودتر بلند شدیم، رفتیم ایکیا.  بعد از صبحانه یک دوری زدیم. کاملاً شبیه ایکیای دبی بود. چه از نظر دکوراسیون چه از نظر قیمت.

بعد رفتیم خرید.  آرش خان موقع خروج از مغازه با صورت رفت تو در شیشه ای چرخون مغازه و بینی اش حسابی درد گرفت و کمی کبود شد.

بعدازظهر هم کمی قدم زدیم و از هوای بسیار تمیز Zeist نهایت لذت را بردیم. 

شنبه صبح هم چون هوا سرد و بارانی بود، بعد از صبحانه راهی استخر سرپوشیده شدیم. تا ساعت 5 آرش یکسره آب بازی و سرسره بازی کرد و لذت برد.

و

و

این روزها آرش یکسره مشغول دیدن تام و جری است. ماچ 



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند

دوباره برگشتیم هلند. امروز سنتروم نزدیک منزل پرستو اینا چرخیدیم.

بعد رفتیم سمت فین. مناظر بسیار زیبائی بود ولی از آنجائیکه من سردرد و سرگیجه خیلی بدی داشتم نتونستم درست و حسابی عکاسی کنم. متفکر

این هم هنر پرستو جون که آرش را حسابی سر ذوق آورده و کلی کیف میکنه و اینطوری با لذت تخم مرغش را میخوره.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند
۱۳٩٠/٤/٢٥ :: ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ

جمعه صبح به محض اینکه از خواب بیدار شدیم، پرده را زدیم کنار و یک آسمان آبی بسیار زیبا با ابرهای  سفید دیدیم و کلی خوشحال شدیم. بعد از صبحانه رفتیم نزدیک خونه پرستو جون اینا یک دوری زدیم.

آرش یک کوچولو بازی کرد و از آنجا که مثل یک اژدها گرسنه بود بهانه میگرفت. زودی برگشتیم خانه.

منطقه Zeist واقعاً زیبا و رویایی است.

ناهار خوردیم و با پرستو و آقا مجتبی راهی آمستردام شدیم.

ماشین را توی یک منطقه پارک کردیم و با کشتی راهی مرکز شهر شدیم.  بافت شهر کاملاً متفاوت بود. شلوغ و پر از توریست و آدمهای عجیب و غریب بود.

اول پیاده رفتیم میدان دُم تا آرش به کبوترها برنج بده. وروجک شجاع کلی از پرنده ها میترسید و از راه دور براشون برنج پرتاب میکرد و پشت باباجلال یا من دائماً سنگر میگرفت.

فقط یک بار حاضر شد که کف دستش برنج بریزه تا کبوترها برنج بخورند.

بعد کمی تو سنتروم قدم زدیم و چیزهای عجیب دیدیم و برگشتیم خانه.

نکته جالب اینکه اینجا تا ده و نیم یازده شب هوا کاملاً روشن است.



موضوع مطلب : آرش / هلند / گزارش سفر
۱۳٩٠/٤/٢۳ :: ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ

چهارشنبه ساعت 1:50 به وقت دبی به سمت هلند پرواز کردیم. با Austrian Airlines  شش ساعت و نیم توی راه بودیم تا رسیدیم اتریش. آرش تا ساعت 3 یک فیلم کمدی نگاه میکرد و میخندید بعد دیگه خوابش برد تا رسیدیم اتریش. من و جلال هم بیشتر راه را خواب بودیم.

یک ساعت توقف در فرودگاه اتریش داشتیم و بعد با یک هواپیمای کوچکتر دو ساعت بعد فرودگاه آمستردام بودیم. تمام راه را آرش خوابید.

پرستو دختر عمه ام با همسرش آمدند دنبالمون. هوا بسیار بسیار سرد و بارانی بود.

رفتیم سمت منزلشون تو شهر Zeist. شهر بسیار زیبا، سبز و قشنگی است. تا بعدازظهر خانه بودیم و استراحت کردیم. بعد قدم زنان رفتیم سمت  Centrum نزدیک خونه شون.

قدم زدیم و گشتیم. جالبه که درست برعکس دبی بود. بیرون سرد و یخی، تو مغازه ها گرم و خوب بود. زبان

برگشتیم خانه. یک استراحت کوتاه کردیم و رفتیم گردش. یک منطقه بود پر از آهو.

آرش حسابی باهاشون کیف کرد و میرفت براشون برگ جمع میکرد و می داد میخوردند.

شب هم از خستگی بیهوش شدیم. ماچ

روز دوم را هم با پرستو رفتیم Utrecht. باران، سرما و باد خیلی سردی می وزید. خلاصه که تعطیلات تابستانی تبدیل به تعطیلات زمستانی شد.

یک چتر کوچولو براش گرفتیم. دیگه خودش را با چتر و باران بازی خفه کرد.

پ.ن: الان تو وبلاگ هستی جون خوندم که وبلاگ آرش سوم شده از محبت تک تک شما عزیزان که به وبلاگ شیطونکم رای دادید تشکر میکنم و به نوشین جون و مامان زهرا نازنازی عزیز هم صمیمانه تبریک میگم. ماچ



موضوع مطلب : آرش / هلند / سفر
۱۳٩٠/٤/٢٥ :: ۸:۳۱ ‎ب.ظ

امروز شنبه صبح ساعت 9 از خواب بیدار شدیم. بعد از صبحانه با پرستو رفتیم سنتروم و کلی قدم زدیم و از هوا و طبیعت نهایت لذت را بردیم.

یک نکته که امروز متوجه شدیم این بود که حراجهای اینجا واقعاً حراج است و قابل مقایسه با حراجهای دبی نیست. مثلاً یک کیف 20 یورویی تو حراج شده بود 3 یورو و این تو دبی اصلاً پیش نمیاد!!!!

حدود ساعت سه چهار دوباره باران با شدت شروع به باریدن کرد و خیس برگشتیم خانه و دیگه تا شب خونه استراحت کردیم.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند