Lilypie Kids Birthday tickers

وفات - وروجک مامان آرش
 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed

بی تو، خنده‌های گاه گاه انگار ره گم‌ کرده‌اند...

دو سال از آسمانی‌شدن مامان نازنین‌م گذشت و تا چشم کار می‌کند جاشون خالی است...

روحشون شاد، یادشون تا همیشه گرامی قلب



موضوع مطلب : سوگواری / وفات / دلتنگی

مامانِ گل و نازنینم، فرشته آسمونیِ من : روح‌تون شاد، یادتون گرامی قلب

درست دو هفته از رفتن مامانم میگذره و من داغ دلم هنوز تازه‌ی تازه است. روزهای بسیار سختی را دارم میگذرونم. در این مدت دوبار و هر بار 5 روز رفتیم تهران و برگشتیم.

مامانم از قبل مشکل قلبی، قند و فشار بالا داشتند، با این حال با دارو تحت کنترل بودند. سرحال و شاد و پر از شور زندگی. همیشه آرزو می‌کردند که رفتنِ راحتی داشته باشند و زمین‌گیر، بستری و اسیر تختِ بیمارستان نشوند و این آرزویی بود که متاسفانه خیلی زودتر از موعد به وقوع پیوست گریهگریهگریه و ما را برای همیشه عزادار کرد. دل شکسته  شب چهارشنبه دوم مهرماه خوابیدند و دیگه بیدار نشدند... به همین راحتی... صورت معصوم‌شون آرومِ آروم بود بدون هیچ نشانی از درد.

پیکر پاک‌شون در قطعه 311 بهشت زهرا در کنار مادربزرگم به خاک سپرده شد. دل شکسته

اصلاً نمیتونم حال این روزها را درست بیان کنم. جای خالی‌شون درد میکنه و لحظه‌ای نیست که این حقیقت تلخ خودش را به رخ‌م نکشه. من اینجا، در غربت و در خانه به هر چیزی که دست میزنم، به هر جایی که میرم، هر مغازه‌ای را که می‌بینم و هزاران مورد دیگه ... قلبم درد میگیره از بس که اینجا را دوست داشتند و من کلی از روزهای خوش بودن‌شون در اینجا خاطره دارم.

این روزها ناخودآگاه بارها و بارها تصمیم می گیرم بهشون زنگ بزنم بعد ناامیدانه یادم میاد که دیگه ممکن نیست ... نمیدونم با این دلتنگی بزرگی که گوشه قلبم نشسته چه کنم؟!! دل شکسته

پ.ن: از همدردی تمام عزیزان و همراهانِ خاموش و روشن ِ خانه مجازی‌مون صمیمانه سپاسگزارم. امیدوارم که خدا همه‌ی عزیزانتون را براتون حفظ کنه و همیشه لبتون خندون و دلتون شاد باشه.



موضوع مطلب : سوگواری / وفات
۱۳٩۳/٧/۱٠ :: ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ

گفتم که چرا رفتی و تدبیر نه این بود

     گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود

گفتم که نه وقت سفرت بود چنین زود

     گفتا که مگو، مصلحت حق چنین بود

5شنبه سوم مهرماه 1393، مامان ثریای نازنین ما ناباورانه پر کشیدند و آسمانی شدند. اندوهِ رفتن‌شون داغی بر دل‌های ما نشاند که تا دنیا دنیاست، برجاست.

خدایا؟!!! اصلاً نمیتونم با این درد کنار بیام... مامانم خیلی زود رفتند، هنوز پر از شور زندگی بودند... هنوز سرپا و روبراه بودند... هنوز جوان بودند... روزهای آخر داشتیم برنامه‌ریزی می‌کردیم دسته‌جمعی بریم شیراز. ما از اینجا و مامان اینا با الهه اینا از تهران. قرار بود تعطیلات عید قربان آنجا دور هم جمع بشیم!!!! خدایا آخه چرا؟!!!! چرا آنقدر زود مامانم را بردی؟!!! فقط یک هفته دیگه می‌تونستم ببینمــشون، ببــوســمشون و در آغوشــشون بگیرم!! حالا رفتند و حسرت دیدنِ روی ماه‌شون و نگاه آسمانی‌شون برای ابد در دلم مانده...

این روزها حالم اصلاً خوش نیست. قسمت بزرگی از قلبم را برای همیشه از دست دادم. دل شکسته مامانم برای من فقط یک مامان نبودند، بهترین دوستم، یار و یاورم، پشتیبان و پشت و پناهم، قوت قلبم و همه کسم بودند و حالا نمیدونم با این همه خلاء و تنهایی در وجودم چه کنم؟!! گریهگریهگریه

مامان نازنینم روح‌تون شاد و قرین رحمت الهی قلب

پ.ن: از همه دوستان و عزیزانم که این مدت به یادم بودند و با تلفن، کامنت، اس‌ام‌اس، فــیس بوک، تانــگو و ... ابراز همدردی کردند و همینطور از دوستان وبلاگی نازنینم که زحمت کشیدند و در مراسم مامانم شرکت کردند هاله جون مامان ارشیای گل، مریم جون مامان آرتین و آرین نازنین، مریم جون مامان مهدیار و ملیکای گل، مریم جون مامان آرین و آرنیکای عزیز، ندا جون و .... صمیمانه سپاسگزارم. امیدوارم که بتونم در شادی‌هاتون جبران کنم.



موضوع مطلب : وفات
۱۳٩٢/۱٢/٧ :: ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ

امروز هفتم اسفند ماه 1392، مامانی فریده ی عزیز پارسا و پویا بعد از گذروندن یک دوره خیلی سخت بیماری برای همیشه از پیشمون رفتند.  دل شکسته  خوبی هاشون، صفا و صمیمیتشون، مهر و محبتشون و ... برای همیشه در ذهن همه ما ماندگار خواهد بود.گریه

روحشون شاد، یادشون گرامی.



موضوع مطلب : وفات
۱۳٩٢/۱/۱٢ :: ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ

سلامی گرم و بهاری از تهران به تک تک دوستان عزیزم.

5شنبه شب راهی شدیم و نیمه شب رسیدیم تهران. بعد از معطلی یکی دو ساعته در کنترل گذرنامه و گمرک در فرودگاه، عزیزانمون را بعد از شش ماه در آغوش گرفتیم و یک کمی از دلتنگی در آمدیم.

راهی منزل مامانی ثریای عزیز شدیم و تا خود صبح بیدار بودیم. دالتونها که بعد از مدتها به هم رسیده بودند تا شش صبح شیطنت کردند و به امید فوتبال بازی کردن ساعت 9 از خواب بیدار شدند و نذاشتند که ما هم بخوابیم.

بعد از صبحانه رفتند تو محوطه یکی دو ساعتی فوتبال بازی کردند و خسته و هلاک برگشتند. یک دوش گرفتند و آماده شدیم و رفتیم منزل مامان بزرگ آرش. شب همانجا بودیم و آرش و بردیا با هم حسابی بازی کردند. 

شنبه صبح آرش و جلال با عموامیر و پارسا، پویا رفتند منیریه کمی خرید ورزشی کردند و من هم به کارهای بانکی رسیدم. ناهار منزل مامانی ثریا بودیم و بعداز ظهر رفتیم منزل مامان بزرگ. آوای عمه شیما هم بود و آرش و بردیا با هم دست به یکی کردند و کلی سر به سر آوا گذاشتند.

یکشنبه تا بعدازظهر آنجا بودیم و بعد آمدیم منزل مامان ثریا آماده شدیم برای مهمانی منزل نورا خانم. عمو مسعود اینا هم بودند و شب خوبی را در کنارشون گذراندیم.

بابابوی مهربون و دالتونهای ناقلا منزل نورا خانم

مامانی مهربون و دالتونهای شیطون

شب برگشتیم منزل خاله الهه اینا. دالتونها بعد از یکی دو ساعت شیطنت نیمه شب خوابیدند.

امروز صبح باخبر شدیم که پسرخاله بابابو و همسرشون که یک زوج ماه و دوست داشتنی بودند، تو جاده اصفهان تصادف کردند و هر دو در جا فوت شدند ناراحت که این اولین خبر دردناک و متاثرکننده در سال 92 بود. گریهگریه

روحشون شاد و قرین رحمت الهی، یادشون گرامی.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / وفات
۱۳٩٠/٥/۸ :: ٢:٢٢ ‎ق.ظ

جمعه نزدیک ظهر رفتیم سمت Den Haag. اول رفتیم Madurodam یک پارک بسیار زیبا که شهرهای مختلف هلند را در ابعاد کوچک بسیار طبیعی و زیبا ساخته بودند.

یک قسمت کارخانه کفشهای هلندی Klomp بود. آرش یک یورو تو دستگاه انداخت.  بعد سر و صدای ساخته شدن کفش آمد و یک کامیون کفش آرش را براش آورد و آرش زودی برش داشت.

هر قسمت دیدنی و زیبا بود.

آرش کنار استادیوم ورزشی

و

و

آرش کنار افتلینگ

آرش کنار خانه های مکعبی

و

و

و

و

و

و

و

بعد رفتیم سمت ساحل و دریا.

هوا بسیار سرد بود و باد شدیدی می وزید.  با اینکه آرش خیلی دلش میخواست بره تو آب ولی نشد و فقط پاهاش را توی آب کرد و کمی آب بازی کرد.

و

روز بسیار خوبی را گذراندیم.

پ.ن: امروز صبح با خبر شدیم که بابابوی عزیز پارسا و پویا پس از گذراندن یک دوره خیلی سخت بیماری فوت شدند گریهو کلی غمگین شدیم. دل شکستهدل شکستهدل شکسته

یادشون گرامی، روحشون شاد و قرین رحمت الهی



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند / وفات
۱۳۸٩/۳/٩ :: ٢:٥۸ ‎ق.ظ

جمعه 07/03/1389 مادربزرگ عزیزم، در سن 78 سالگی دار فانی را وداع گفتند. خیلی داغ عزیزان سخت است. هنوز لحظه ای صورت عزیزشون از جلوی چشمم کنار نرفته، هنوز لحظه ای آن روزهای گرم تابستان که با الهه و آزاده میرفتیم چند روز پیششون میموندیم و فقط خدا میدونه که چقدر از لحظه لحظه بودنشون لذت میبردیم، یک آن از نظرم کنار نرفته. هنور....

مادر جون روحتون شاد دل شکسته یادتون گرامی دل شکسته

مامان و بابای گلم جمعه بعدازظهر پیش ما آمده بودند. چقدر در کنارشون دیروز بهمون خوش گذشت!!! هنوز از دیدنشون سیر نشده بودم که این خبر رسید و امروز صبح گریان و نالان بردم گذاشتمشون فرودگاه که برگردند ایران. خدایا به مامانم صبر بده.



موضوع مطلب : وفات / مهمان

دیروز بعد از چند روز مریضی آرش خان راهی مهد شد و دیدیم که Ms. Janette هم برگشته. کلی خوشحال شدیم. هورا

وروجک امّا در کمال تعجب گریان رفت!!! دو سه ساعت بعد دیدم زنگ زدند که برم آرش را تحویل بگیرم. هرکاری کرده بودند یکسره گریه کرده بود. رفتم دنبالش و یک وروجک این مدلی  با چشمهای قرمز و پف کرده را برداشتم آوردم دانشگاه. یک چیزی خورد و بالافاصله 4 ساعت تمام خوابید. 

عصری هم با ماها رفتیم Dubai Mall که هفته گذشته افتتاح شده بود. آرش بیشتر از همه از آکواریومش خوشش آمد. البته هنوز نصف بیشتر مغازه هاش بسته بود.

بعد هم رفتیم یک Toy Shop بزرگ به نام Hamleys که آرش تمام وسائل حمل و نقل و  و  و را تست کرد و کلی کیف کرد. ماها هم کلی آرش را خجالت داد و یک دوچرخه خوشگل براش گرفت. ماها جان دست گلت درد نکنه. ماچ 

پ.ن: چهل روز از درگذشت احسان (خدابیامرز) گذشت و ما هنوز رفتنش را باور نداریم. دل شکستهگریه

احسان خدابیامرز و آرش

روحش شاد فرشته یادش گرامی فرشته

لطفاً برای شادی روحش خیال باطل فاتحه بفرستین.



موضوع مطلب : آرش / وفات
۱۳۸٧/٧/۱۱ :: ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ

روز سوّم از تعطیلات چهارروزه ما با یک خبر خیلی خیلی بد و تکان دهنده و متاثر کننده آغاز شد. گریهگریهگریه احسان دائی خلیل در عنفوان جوانی رفت پیش خدا. گریهگریهگریه همزمان با شنیدن این خبر رگ گردن آرش هم گرفت. ساعتها بی وقفه گریه میکرد و من و باباجلال هم همراهیش میکردیم. الان هم که نیمه شب است و باباجلال راهی تهران شده هنوز در خواب آرش مشغول ناله است و با هر تکان گردنش درد میگیره.

آرش و احسان خدا بیامرز

روحش شاد گریه یادش گرامی گریه

از صمیم قلبم برای دائی خلیل و زن دائی مریم صبر و آرامش آرزومندم. میدونم که هیچ حرفی مرهم دل زخم خورده شما نیست ولی ما را در غم خود شریک بدانید.



موضوع مطلب : آرش / بیماری / وفات