Lilypie Kids Birthday tickers

گرفتاری - وروجک مامان آرش
 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
۱۳٩۱/۳/٢٠ :: ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ

جمعه ساعت شش صبح با صدای الارم آتش نشانی از خواب پریدیم و دیدیم یک سره اعلام میکنه: ساختمان آتش گرفته، هر چه سریعتر واحدتون را تخلیه کنید و از آسانسور استفاده نکنید . ده دقیقه یک ربعی محل نگذاشتیم و گفتیم مثل همیشه الکی است و زودی قطع میشه همان جریان چوپان دروغگو چشمک 

بعد از مدتی که هی تکرار میکرد رفتم تو بالکن دیدم که از یکی از واحدهای خیلی پائینتر دود میاد و تو کوچه هم ماشین پلیس و آمبولانس ایستاده. فهمیدیم که اینبار انگار واقعی است، تندی حاضر شدیم و مدارک دم دست را برداشتیم و آرش را بیدار کردیم.

صدای نگهبان هم از آلارم آمد که آتش واقعی است و هر چه سریعتر بیائید پائین.

حالا تصور کنین شش صبح روز تعطیل و 63 طبقه که باید با پله بیائین پائین!!!!!! ده بیست سی  و ... طبقه مگه تمام میشد. پاهامون دیگه همکاری نمیکرد!!!

طبقه سی و شش که رسیدیم دیدیم همه چیز سیاه و دود گرفته است و آب هم مثل بارون از همه جا جاری است!! خلاصه با بدبختی فکر کنم یک ربعی طول کشید تا رسیدیم پائین نصف جمعیت ساختمون تو خیابون بود و بقیه هم داشتند بهشون اضافه میشدند قیافه ها محشر بود زبان با لباس خواب، بدون دمپائی، بدون تی شرت، موهای سیخ سیخی.... آنها که کمی مسن تر بودند بالافاصله فرستاده میشد پیش گروه امداد و بقیه هم مثل پلنگ صورتی پاهاشون تا میشد.

خلاصه که بساطی بود. تا 10 پائین سرگردون بودیم. آتش مهار شد و برگشتیم بالا. خداراشکر به خیر گذشت و ضرر جانی نداشت.

و امـّـــــا امروز صبح ده دقیقه طول کشید تا من تونستم روی پاهام بایستم و ده قدم که میخواستم راه برم نیم ساعت طول می کشید. نگران تمام امروز را درد کشیدم.

این هم ماجرای آخر هفته ما چشمک



موضوع مطلب : دبی / گرفتاری
۱۳٩۱/۳/٢٠ :: ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ

جمعه ساعت شش صبح با صدای الارم آتش نشانی از خواب پریدیم و دیدیم یک سره اعلام میکنه: ساختمان آتش گرفته، هر چه سریعتر واحدتون را تخلیه کنید و از آسانسور استفاده نکنید . ده دقیقه یک ربعی محل نگذاشتیم و گفتیم مثل همیشه الکی است و زودی قطع میشه همان جریان چوپان دروغگو چشمک 

بعد از مدتی که هی تکرار میکرد رفتم تو بالکن دیدم که از یکی از واحدهای خیلی پائینتر دود میاد و تو کوچه هم ماشین پلیس و آمبولانس ایستاده. فهمیدیم که اینبار انگار واقعی است، تندی حاضر شدیم و مدارک دم دست را برداشتیم و آرش را بیدار کردیم.

صدای نگهبان هم از آلارم آمد که آتش واقعی است و هر چه سریعتر بیائید پائین.

حالا تصور کنین شش صبح روز تعطیل و 63 طبقه که باید با پله بیائین پائین!!!!!! ده بیست سی  و ... طبقه مگه تمام میشد. پاهامون دیگه همکاری نمیکرد!!!

طبقه سی و شش که رسیدیم دیدیم همه چیز سیاه و دود گرفته است و آب هم مثل بارون از همه جا جاری است!! خلاصه با بدبختی فکر کنم یک ربعی طول کشید تا رسیدیم پائین نصف جمعیت ساختمون تو خیابون بود و بقیه هم داشتند بهشون اضافه میشدند قیافه ها محشر بود زبان با لباس خواب، بدون دمپائی، بدون تی شرت، موهای سیخ سیخی.... آنها که کمی مسن تر بودند بالافاصله فرستاده میشد پیش گروه امداد و بقیه هم مثل پلنگ صورتی پاهاشون تا میشد.

خلاصه که بساطی بود. تا 10 پائین سرگردون بودیم. آتش مهار شد و برگشتیم بالا. خداراشکر به خیر گذشت و ضرر جانی نداشت.

و امـّـــــا امروز صبح ده دقیقه طول کشید تا من تونستم روی پاهام بایستم و ده قدم که میخواستم راه برم نیم ساعت طول می کشید. نگران تمام امروز را درد کشیدم.

این هم ماجرای آخر هفته ما چشمک



موضوع مطلب : دبی / گرفتاری
۱۳۸۸/٦/۱۱ :: ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ

روز دوّم مدرسه عالی بود. صبح سرحال رفت سر کلاس فرانسه. ظهر هم که رفتم دنبالش شادِ شاد بود. ماچ

ظاهراً برنامه شون به این صورت است که از 5 روز هفته که به مدرسه میروند، بچه های غیرعرب چهار روز فرانسه و یک روز عربی کار میکنند. بچه های عرب هم چهار روز عربی و یک روز فرانسه کار میکنند.

اینجا اگه گفتین چه اتفاقی برای ما افتاده؟!!!!! متفکر

بعد از دانشگاه اول رفتیم شارجه، بعد ماها را رساندیم و برگشتیم سمت خانه. به در خانه که رسیدیم هرچه کیفم را گشتم کلیدِ در نبود که نبود. کلافه انگار یک قطره آب شده و در زمین رفته. ابرو هرچه هم موبایل نگهبان ساختمان را میگرفتم گوشی را بر نمیداشت!!! خلاصه توی بد وضعیتی گیر کرده بودم. برگشتیم ماشین را هم گشتیم، نبود. بعد از یک ربع نگهبان خودش زنگ زد و گفت: تا فردا صبر کنیم. بهش گفتم که نمیشه. باید حتماً بریم تو خانه!!! خلاصه گفت: یک ساعت طول میکشه تا مسئول تعمیرات بیاد. آرش را بردم ابن بطوطه شامش را دادم و برگشتیم. نیم ساعتی طول کشید تا با کلی سر و صدا (بیچاره همسایه ها) و چکش کاری و ... درب باز شد و ما داخل شدیم. وروجک بلافاصله به تختش رفت و خوابید.خواب

شکر خدا که به خیر گذشت. اوه

این عکس یکی از عکسهای روز شنبه است که خاله مرجان زحمت کشیده برام فرستاده گزارش کامل تصویری را در وبلاگ اوستا جون میتونین بخونین.



موضوع مطلب : آرش / دبی / مدرسه / گرفتاری