Lilypie Kids Birthday tickers

 
درباره وبلاگ



آرشيو وبلاگ
نويسندگان
آمار وبلاگ
RSS Feed
Instagram

آرش پنج‌شنبه صبح زود به همراه هم‌تیمی‌ها و مربیان‌ش برای شرکت در یازدهمین دوره‌ی مسابقات منطقه‌ای مدارس شویفات راهی مسقط عمان شد. دوره‌ی قبل در تیم فوتبال زیر 10 سال شرکت کرده بود که مدال طلا گرفتند و این دوره در تیم شنای زیر 12 سال شرکت کرد. شویفات‌های آلمان، رومانی، قطر، لبنان، اردن، امارات، سوریه، پاکستان، ارمنستان، مصر و ... شرکت کرده بودند.

شناگران، دونده‌های تیم دو میدانی، فوتبالیست‌های پسر زیر 14 سال به همراه دو تا از مربیان (آقایان ادوارد و فرناندو) در هتل Grand Western Hotel Muscat مستقر شدند و بقیه‌ی تیم‌ها هم در هتل‌های دیگر.

آرش و هم اتاقی ش "کیث" از تیم دومیدانی دبی

مراسم افتتاحیه پنج‌شنبه بعدازظهر برگزار شد.

من جمعه صبح راهی مسقط شدم و در هتل City Season Hotel مستقر شدم. نزدیک ظهر رفتم مدرسه شویفات مسقط تا اولین مسابقه‌ی آرش را ببینم. همه مشغول بازی و مسابقه و شادی بودند و جوش را خیلی دوست داشتم.

آرش در دو رشته‌ی انفرادی 25 متر کرال سینه، 25 متر کرال پشت و یک رشته تیمی  4 در 25 متر کرال سینه شرکت داشت و مسابقات دوره‌ای برگزار می‌شد. هر دوره نفرات برتر انتخاب می‌شدند و درنهایت 6 نفر به فینال راه پیدا کردند.

 

آرش در قسمت انفرادی یک مدال نقره در کرال پشت و در قسمت تیمی یک مدال برنز گرفت و در مراسم اختتامیه دو بار روی سکوی جوایز رفت.

و

به آرش حسابی خوش گذشت و به قول خودش این سفر، سفری است که هیچ‌وقت خاطرات‌ش را فراموش نخواهد کرد.

در مجموع خوب بود و خدا روشکر که دست پر برگشت و مربی‌هاش ازش راضی بودند. من بعد از مراسم افتتاحیه مستقیم رفتم فرودگاه و برگشتم دبی. آرش هم نیمه شب پرواز کردند و 5 صبح دم مدرسه برش داشتیم.

پ.ن از وقتی که یادم میاد من همیشه عاشق پرسپولیس بودم. آرش وقتی شنید که پرسپولیسی ها هم زمان با تیم شون می روند مسقط. امید داشت که تو فرودگاه بتونه مهدی طارمی و بقیه را ببینه و باهاشون عکس بندازه که ظاهراً اونا زودتر رسیده بودند. من وقتی روز اول برگشتم هتل، داشتم می‌رفتم بیرون که تو آسانسور با 4 تا از فوتبالیست‌های پرسپولیس هم مسیر شدم، بعد هم تو لابی تک به تک شون را دیدم و کلی ذوق رده شدم. آرش روز دوم بعد از مسابقات با من برگشت هتل که بتونه از نزدیک آنها را ببینه که موفق هم شد. ضمن این که این دو روز هم غذای مدرسه را دوست نداشت و چیز زیادی نخورده بود، برای همین بردم‌ش T.J.Fridays و یک غذای حسابی خورد. بعد هم اینترنت هتل‌شون خوب نبود و نتونسته بود فیلم ببینه. تا وقت داشت فیلم دید و استراحت کرد. شب بردم‌ش دم هتل خودشون و تحویل مربی‌ش دادم و پیاده برگشتم.

و



موضوع مطلب : مدال / عمان / مسابقات / گزارش سفر
۱۳٩٦/۱/۱۳ :: ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ

امتحانات پایانی ترم دوم آرش تا 5شنبه سوم فروردین ماه ادامه داشت. 5شنبه صبح من گذاشتم‌ش مدرسه و برگشتم خانه چمدان‌هامون را جمع کردیم و وقتی تماس گرفت که کارش تمام شده، با تاکسی رفتیم دنبال‌ش و از آنجا مستقیم رفتیم فرودگاه.

پروازمون Fly Dubai بود و راس ساعت انجام شد. خاله آزاده و بابابوی نازنین آمده بودند دنبال‌مون. آرش که نمی‌دانست رفقاش شمال هستند و نمیان فرودگاه تا متوجه شد شدید حال‌ش گرفته شد و اخم‌هاش حسابی درهم شد. 

 از فرودگاه اول رفتیم بهشت‌زهرا دیدن مامان‌م و بعد هم خانه‌ی بابا اینا. هوا حسابی سرد و بارانی بود. حدود 8 شب بود که رسیدیم خانه. خاله الهه اینا 12 شب بود که از شمال رسیدند و رفقا بعد از مدت‌ها بهم رسیدند و تا نزدیک صبح مشغول بازی بودند.

بابابوی گل و نوه‌ها

نزدیک ظهر رفتیم منزل مامان‌بزرگ آرش. آنجا هم بردیا، آراد و آوا بودند و حسابی آتش سوزاندند بخصوص آراد که شیطون بلا و بسیار دوست داشتنی است.

و

کل هفته به مهمون‌بازی و عید دیدنی گذشت. اگه از مریضی بابا جلال و گذراندن یک نصفه روز در بیمارستان بگذریم، در مجموع خیلی خوش گذشت.

علاوه بر عیددیدنی، تئاتر جنگ شب‌های کوروش - حامد آهنگی را هم رفتیم دیدیم و کلی خندیدیم. تولد سه سالگی آراد جون هم شرکت کردیم.

و

منزل عمه شراره‌ی آرش

منزل عمه اعظمِ من - پسرخاله‌ها با آرین جون

آرش و بردیا منزل عمه شادیِ آرش

تهرانی زیبا، تمیز، سرد و بهاری از پنجره‌ی خونه‌ی خاله الهه

و در نهایت وداعِ تلخ با سرزمین مادری، خانه‌ی پدری و تک‌تک عزیزان‌مون که مثل همیشه سخت و نفس‌گیر است.

شنبه 12 فروردین برگشتیم سر خانه و زندگی‌مون. آرش تا یکشنبه آینده مدرسه‌ش تعطیل است. من از پس فردا کار را شروع می‌کنم.



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر / دالتونها

قرار بود سه نفری سفری کوتاه به تهران داشته باشیم که بابا جلال موفق نشد مرخصی بگیره و من و آرش چهارشنبه ظهر دوتایی راهی سرزمین مادری شدیم.

بابابو و خاله آزاده آمده بودند فرودگاه دنبال‌مون. مستقیم از آنجا رفتیم بهشت زهرا دیدن مامان نازنین‌م دل شکسته و بعد رفتیم منزل بابا اینا. الهه، پارسا و پویا آنجا منتظرمون بودند.

 چهارشنبه شب آرش با عموامیر و پارسا، پویا راهی سالن والیبال باشگاه انقلاب شد و 11 بود که برگشتند.

از آنجایی‌که آرش شدید دنبال برف و برف بازی بود و از برف خبری نبود، 5شنبه صبح زود با پارسا، پویا و عموامیر راهی توچال شدیم و با تله‌کابین تا ایستگاه 5 رفتیم و تا نزدیک ظهر مشغول برف‌بازی بودیم.

و

و

و

و

و

و

خلاصه خیلی خیلی خوش گذشت. تا ظهر به برف بازی گذشت و شب هم تولد دایی خلیل ِ باباجلال بود که رفتیم منزل‌شون.

و

آرش و آرادِ شیرین زبان که آرش عاشق‌ش است.

جمعه تا 8 منزل بابا بودیم و بعد راهی منزل مامان‌بزرگِ آرش شدیم. آراد و بردیا هم آمده بودند و حسابی سه تایی با هم بازی کردند.

شنبه صبح هم با بابا به کارهای بانکی رسیدیم و نزدیک ظهر بابابوی گل ما را به فرودگاه رساندند و با عمه اعظم و آزاده راهی دبی شدیم.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها

تعطیلات عید قربان در امارات برای مدارس یک هفته و برای شرکت‌های خصوصی سه روز بود. پنج‌شنبه شب، عمه شیرینِ آرش به همراه دوست‌ش خانم اکبری آمدند پیش ما و سه چهار روز اول تعطیلات به گشت و گذار با آن‌ها گذشت. البته کلاس شنا تعطیل نشده بود و مثل همیشه برگزار شد که آرش به جز یکشنبه صبح که من خواب ماندم، بقیه را شرکت کرد.

مهمان‌های عزیزمون تا دوشنبه شب پیش ما بودند. آزاده شکر خدا تو این فاصله از بیمارستان مرخص شد و وضعیت‌ش کمی بهتر از قبل بود ولی من حال‌م هم‌چنان خوب نبود.

چهارشنبه و پنجشنبه را مرخصی گرفتم و سه‌شنبه ظهر با آرش دوتایی راهی تهران شدیم. سه چهار روزِ خیلی سخت را در کنار آزاده و عزیزان‌مون گذراندیم. 

جمعه عصری عموامیر با پارساو پویا زحمت کشیدند ما را رساندند فرودگاه و با پرواز 19:10 ایرعربیا برگشتیم.

جلال آمده بود فرودگاه دنبال‌مون. یک ساعتی طول کشید تا از فرودگاه خارج بشیم. راه شلوغ و کامل بسته بود. 

آرش تا غذاشو خورد و خوابید ساعت 11 شده بود و 6 صبح هم باید می‌رفتیم برای مسابقات زمان‌گیری داخلی آکادمی ابسُلوت.



موضوع مطلب : آرش / مهمان / گزارش سفر / تهران

گزارش تصویری سفر تابستانی به تهران:

و

آرش و حاصل خرید از منیریه با عموامیر و پارسا، پویا

قرار صبحانه در کافه لیو - باغ صبا

پیش به سوی میدان تجریش و قرار وبلاگی

کوچولوهای وبلاگی‌ دیروز و بزرگ مردان و زنان ِ کوچک امروز در رستوران ژوانیِ پاسداران

وبلاگ‌نویسان دیروز چشمک وبلاگ‌ننویسان امروز زبان همدلانِ نازنین

پسرخاله‌ها



موضوع مطلب : تهران / گزارش سفر / دالتونها / قرار وبلاگی

از تعطیلات عید فطر استفاده کردیم و راهی تهران شدیم. شرکت ما 5 روز تعطیل بود و فرصت خیلی خوبی بود. سه‌شنبه عصر با پرواز امارات راهی تهران شدیم. وقتی رسیدیم متوجه شدیم که جاده‌های منتهی به فرودگاه ترافیک خیلی شدیدی داره و بابا و الهه اینا تو راه گیر کردند. یک ساعتی نشستیم تا رسیدند.

سفر جلال، 4 روزه و سفر من و آرش، 11 روزه بود. سه چهار روز اول را نصف به نصف بین دو خانواده تقسیم کردیم.

و

آرش نهایت لذت را از حضور پسرخاله‌ها، پسرعمه‌ها و دخترعمه‌ش برد و یک‌سره مشغول بازی و شیطنت بود. 

و

و

و

چهار روز به چشم بهم زدنی گذشت و باباجلال برگشت. 

بقیه سفر ِما هم به دیدار دوستان، تماشای تئاتر "من فقط عاشق اینم - احسان کریمی"، بازی، قرار وبلاگیِ گروه همدلان در رستوران ژوانی، قرار صبحانه در باغ صبا، مهمونی بازی، خرید و شام در شیک شک ... گذشت. 

آرش یک بار تنهایی با عموامیر و پارسا، پویا راهی منیریه شد و کلی خرج دست عموامیر گذاشت. یک‌شب باهاشون رفت استخر و یک بار هم باهاشون رفت باشگاه انقلاب برای والیبال.

منم سعی کردم نهایت لذت را از حضور عزیزان‌م ببرم و تا می‌تونم از لحظه لحظه‌هام استفاده کنم.

مثل همه سفرهای دیگه عمرِ این سفر ما هم کوتاه بود و شنبه عصری با بابا و الهه اینا همگی راهی بهشت زهرا شدیم. بعد از وداع با مامان‌م رفتیم فرودگاه و بعد از 11 روز برگشتیم سر خانه، زندگی‌مون. 



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر / دالتونها

آخرین پست مربوط به سفر سیشل و عکس‌های جامانده

آرش روبروی پذیرش هتل

و

سلفی تایم

عکس با لنز مورد علاقه‌ی من

و

و

شادیِ پیروزی به سبکِ آرش

و

و

و



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / سیشل

روز سوم و چهارم را کامل در هتل گذراندیم. من هنوز حال‌م روبراه نبود و امکان بیرون رفتن را نداشتیم. 

آرش سر خودش را با والیبال، شنا، پینگ‌پنگ، قایق‌سواری، شطرنج و ... گرم کرد و ما هم تا می‌شد، استراحت کردیم و از آرامش و زیبایی ساحل نهایت لذت را بردیم.

و

و

و

و

و

و

 و

این هم یکی از جک و جانورهای رویت شده

تا ساعت 6:30 اتاق‌ها را داشتیم. بعد تحویل دادیم و ون آمده بود دنبال‌مون. 7:30 فرودگاه بارمون را تحویل دادیم و بعد از خرید یادگاری‌های سیشل با پرواز 9:45 امارات راهی دبی شدیم. آرش یکی دو تا فیلم دید و بعد خوابید. طول پرواز برگشت 4 ساعت بود.

در مجموع سفر بسیار دل‌چسب و آرامش‌بخشی بود. 



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / سیشل

ادامه‌ی روز اول به گشت و گذار در هتل گذشت. محوطه هتل به معنای واقعی کلمه زیبا بود. البته انواع اقسام جک و جانور را هم داشت.

این اتاق‌هامون بود. از شانس به پذیرش هتل، استخر و رستوران‌هاش خیلی نزدیک بود. سه چهار دقیقه پیاده راه بود. 

و

و

و

و

و

شب آرش رفت استخر و ما هم آنلاین بازی والیبال را دنبال کردیم. برای شام هم رفتیم رستوران Windsong. 

شنبه، صبح روز دوم بعد از صبحانه، با اتوبوس رفتیم ویکتوریا (پایتخت سیشل). 40 دقیقه از هتل راه بود و از بس راه‌ش پر پیچ و خم، کوهستانی، شیب دار، باریک بود من سرگیجه گرفتم و حالم شدید خراب شد. تازه وقتی رسیدیم ویکتوریا بیشتر مغازه‌ها تعطیل بودند. شهر مدل خیلی قدیمی، آدم‌های شهر آرام و دوست‌داشتنی و مناظر بسیار زیبا و دیدنی بودند.

 یکی دو ساعتی اون اطراف گشتیم، ناهار را همان‌جا خوردیم و دوباره با اتوبوس برگشتیم هتل. دیگه وقتی رسیدیم هتل، من تبِ بالا، گلودرد و حال خیلی بدی داشتم که افتادم.

شب از پذیرش هتل قرص گرفتم که تا صبح حال‌م را بهتر کرد.




موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / سیشل

تابستان را با سفر به جزیره‌ی بسیار زیبای سیشل آغاز کردیم. زیبایی و آرامش این کشور بی‌نهایت بود و سفرِ خیلی جذاب و دل‌چسبی از آب درآمد. (سیشل کوچک‌ترین کشور آفریقاست. جزیره‌ای در اقیانوس هند و پایتخت آن ویکتوریا است. مجموعه‌ای از 115 جزیره‌ی کوچک و بزرگ که بزرگترین آن  Mahe است که ویکتوریا در آن قرار دارد.)

و

و

و

و

و

جمعه ساعت 9:35 با پرواز امارات به همراه ماها راهی سیشل شدیم. طول پرواز 4:40 دقیقه بود و آرش کل پرواز را کارتون تماشا می‌کرد. از قبل نیازی به گرفتن ویزا نبود و در همان بدو ورود در فرودگاه، ویزا را در پاسپورت‌مون مهر زدند.

ترانسفر فرودگاهی داشتیم. برای همین با مینی‌ون Creole از فرودگاه ما را به هتل رساندند.

جاده کوهستانی، بسیار باریک و دوطرفه بود با شیب‌های خیلی تند و زیاد. حدود 40 دقیقه در راه بودیم تا برسیم هتل. اتاق‌هامون را تحویل گرفتیم. رو به کوه بود با یک دریاچه‌ی زیبا. مناظر روبروش هوش از سر آدم می‌برد.

و

و

و

و

و

هوا خنک و مرطوب بود. باد خوبی می‌وزید و باران هم هر چند دقیقه یک بار با شدت می‌بارید، زود هم قطع می‌شد و آفتاب و آسمان آبی و ابرهای سفید زیبا پدیدار می‌شد.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / سیشل

5شنبه بعدازظهر آرش آخرین امتحان ش را داد و دو هفته تعطیل شد. جمعه صبح راهی فرودگاه شارجه شدیم و با پرواز ساعت 12:20 ایرعربیا راهی تهران شدیم. بابا اینا و الهه اینا آمده بودند فرودگاه دنبال مون و دسته جمعی رفتیم بهشت زهرا پیش ِ مامانم.

بعد از آن راهی منزل بابا شدیم. شب عموها و عمه اعظم و پرستو اینا آمدند و دور هم بودیم. 

پسرخاله ها هم که بعد از چند ماه بهم رسیده بودند حسابی با هم بازی کردند. صبح بعد از صبحانه رفتیم منزل مامان بزرگِ آرش. این بار آرش با بردیا، آراد و آوا گرم بازی شد و کیف کرد.

و

تا حدود 7 آنجا بودیم و بعد راهی مهرشهر کرج، منزل عمومنصور اینا شدیم. آرش با بابابو و پسرخاله هاش رفت و ما هم با الهه اینا.

شب خوبی را در کنار عموها گذراندیم و بعد برگشتیم منزل بابا.

روز دوم هم همگی منزل بابا اینا بودیم تا عصری که یک سر به خاله های باباجلال زدیم و بعد هم برگشتیم منزل بابا. عمو محمد و خاله مرسده آمدند.

پ.ن: دور چشمِ آرش که از قبل خشک بود حساسیت نشان داد و ناجور قرمز و ملتهب شد. حسابی خوشگل شد. حالا با کرم استریل چشمی کمی بهتر شده شکر خدا.



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر / دالتونها

بقیه روزهای سفرِ کوتاه ما به دید و بازدید گذشت. جاهایی که علاوه‌بر جاهای قبلی  رفتیم: منزل داییِ باباجلال، عمه شادی، نورا خانم و خاله الهه بود. 

آرش و بردیا منزل دایی خلیل

عمه شادی زحمت کشیده بود هم‌زمان با آراد عسلی، برای آرش تولد گرفته بود. قلب

و

و

مرسی عمه شادی جون. یک دنیا ممنون. قلب

تهران را مدت‌ها بود که به این تمیزی ندیده بودم.

بعد از تولد رفتیم منزل الهه. شب آنجا بودیم تا بعدازظهر روزِ بعد که با هم دسته‌جمعی یک سینما هم در مجتمع پردیس زندگی رفتیم و فیلم 50 کیلو آلبالو را تماشا کردیم. قشنگ بود و کلی خندیدیم.

بعد از آنجا آرش با عموامیر و پارسا پویا رفتند باشگاه انقلاب فوتبال و بولینگ. من و جلال هم رفتیم منزل مامانِ جلال.

یک روز هم قرار صبحانه با گروه همدلان در باغ موزه هنر ایرانی داشتیم که بسیار خوش گذشت. بعد از مدت‌ها دیدارها تازه شد.

آرش و عشق کوچولوی من نایریکا قلب 

و

و

بعد از قرار صبحانه، با چند تا از دوستان رفتیم تجریش مجتمع تجاری ارگ. خاله لیلا بچه‌ها را برد بازی و ما هم گپ زدیم. 

سیزده را هم نصف روز منزل مامان بزرگ و نصف روز منزل بابابو در کردیم و شنبه ظهر با بابابوی نازنین راهی فرودگاه شدیم و با پرواز ساعت 3:30 برگشتیم سر خانه و زندگی‌مون. 

این گل هم تقدیم به همه عزیزانی که دوست داشتیم ببینیم‌شون ولی قسمت نشد...



موضوع مطلب : گزارش سفر / تهران / تولد / قرار وبلاگی

مسابقات Muscat International Swimming Championship قرار بود در استخر 50 متری مجموعه‌ی ورزشی سلطان قابوس ِمسقط در روزهای 26 و 27 فوریه برگزار شود و آرش که روز دوم، درگیرِ مسابقات ژیمناستیک مدرسه بود، فقط در روز اول شرکت کرد و چهار مسابقه‌ی انفرادی و یک مسابقه‌ی تیمی داشت.

و امـــّا گزارش سفر:

5شنبه ساعت 4 آرش را از مدرسه برداشتیم و با وجود ترافیک شدید به موقع به فرودگاه رسیدیم. موقع چک‌این کردن، با وجود اینکه ویزای عمان را از قبل گرفته بودیم ولی چون زمان صدور، اشتباهی تاریخ ورود را نزده بودند!!! اجازه پرواز به من و آرش ندادند. خلاصه همه سوار شدند و ما همینطور منتظر ماندیم تا بالاخره از اداره مهاجرت تاییدیه گرفتند و ما راهی شدیم. تاخیر پیش آمده باعث شد که خیلی دیر به هتل برسیم. در سفر با آنتونیو و خانواده‌ش همراه بودیم و آرش کل راه با آنتونیو فیلم تماشا کرد و بازی کردند.


از فرودگاه با تاکسی راهی هتل Intercontinental Muscat شدیم. اتاق را تحویل گرفتیم و سریع برای شام به رستورانِ ایتالیایی Tomato رفتیم.

آرش تا شام را خورد و خوابید، ساعت 11 شد که خیلی براش دیر بود ولی چاره‌ای نبود. عبداله و خانواده‌ش هم تو همان هتل بودند که قرار برای صبح گذاشتیم.

صبح 5:30 بیدار شدیم و حاضر شدیم. با لامیا اینا هول هولی صبحانه خوردیم و دسته جمعی راهی باشگاه شدیم.

استخر اصلاً مطابق انتظار نبود. روباز بود و بدون تخته امتیاز و ... جایگاه تماشاگران هم بسیار کثیف و ناجور بود. خلاصه که شرایط زیاد خوب نبود.

آرش چهار مسابقه داشت. در مجموع خیلی خسته، سنگین و بد شنا کرد و دو تا از رکوردهای ورودی‌ش را شکست و دو تا را 9 ثانیه اضافه کرد که غیرعادی بود!!!!!!!! در یک کلام میشه گفت که روز، روزش نبود.

  • 100M Backstroke -  رکورد: 1.31.03 -  بهبود رکورد ورودی: 3.25 ثانیه
  • 200M Freestyle -    رکورد: 3.00.57 -   افزایش رکورد ورودی: 9.01 ثانیه
  • 50M Freestyle -      رکورد: 35.29 -     بهبود رکورد ورودی: 0.97 ثانیه
  • 200M IM -              رکورد: 3.25.47 -  افزایش رکورد ورودی: 9.43 ثانیه


ظهر بعد از دو مسابقه برگشتیم هتل. ناهار خورد، کمی استراحت کرد و بعد از تسویه حساب کردن با هتل، دوباره برگشتیم باشگاه. 


بعد از مسابقاتِ انفرادی آرش، عبداله، لویی فیلیپ و مارکو یک Relay تیمی IM انجام دادند که سوم شدند.

پرواز برگشت ساعت 8:40 شب بود و مسابقات ساعت 4:30 تمام شد. چون فرصت بود برگشتیم هتل. آرش و عبدالله، لویی فیلیپ را هم دعوت کردند و تو استخر هتل یکی دو ساعتی بازی کردند. ما بزرگترها هم گپ می زدیم.

آرش، عبداله و لویی فیلیپ

من تو همین فاصله سعی کردم پروازمون را آنلاین چک‌این کنم که بعد از چندین بار سعی کردن، پیغام می‌داد که  پرواز پر است و بعضی‌ها نمی‌توانند سوار شوند!!! خلاصه تندی با استرسِ شدید راهی فرودگاه شدیم و دیدیم که اشکال از سایت FlyDubai بوده که با مرورگر صافاریِ آیفون درست کار نمی‌کند وگرنه چک‌این شده بودیم!!!

به محض نشستن تو هواپیما آرش خوابید تا برسیم دبی. طفلکی هلاک بود از خستگی. 

پ.ن:

  • هتل اینترکنتینانتال با وجود اینکه 5 ستاره بود ولی به هیچ وجه قابل مقایسه با 5 ستاره‌های اینجا نبود.
  • با وجود مالیات 17 درصد روی همه‌چی به نظرم عمان کشور گرانی بود. 
  • تاکسی‌ها، تاکسی متر نداشتند و راننده به میل خودش هر چقدر می‌خواست حساب می‌کرد.
  • ارزش ریال عمان، حدود ده برابر درهم امارات است و حتا اسکناس 1/2 ریال هم داشتند!


موضوع مطلب : مسابقه / رکوردها / گزارش سفر / عمان

روز دوم را با باران بسیار شدیدی شروع کردیم. بعد از صبحانه راهی مجتمع تجاری کیش شدیم و یکی دو ساعتی برای خودمون چرخیدیم. 

ناهار را به رستوران رویال استار رفتیم و بعد برگشتیم هتل.

یک ساعت استراحت کردیم تا نیروانا آمد و خاله آیتک ما چهارنفر را رساند پارک دلفین کیش.

قسمت اول باغ پرندگان بود که با وجود باران هیچی ازش ندیدیم، بعد رفتیم کلاسیک شو. برنامه‌شون زیبا بود ولی باران از سقف روی سن می‌ریخت و دایم بیچاره‌ها لیز می‌خوردند!!!

آرش و نیروانا و طوطی های آموزش دیده - عکس از روی عکس که بی کیفیت شده

بعد با مینی‌بوس مردم را دسته‌دسته به سالن نمایش دلفین‌ها منتقل کردند. صندلی‌ها خیس بود و باران همچنان می‌بارید. با وجود همه شرایط بد آب و هوایی نمایش دلفین‌ها جذاب بود.  بعد از نمایش آرش دوباره شغل آینده‌ش را عوض کرد و گفت که تصمیم داره مربی تربیت دلفین بشه زبان

بعد از آنجا آکواریوم بود که در مقایسه با آکواریوم هتل آتلانتیس خیلی جالب نبود و کدریِ آب باعث شده بود زیاد چیزی معلوم نباشه.

بعد از آن با قطار مردم را دسته‌دسته به در اصلی پارک منتقل کردند که با تاکسی برگشتیم هتل.

 

تا بچه‌ها فیلم دیدند، من لباس‌هاشون را خشک کردم. استراحت کردیم تا خاله آیتک، عمو وانان و نایریکا عسلی آمدند دنبال‌مون. اول برای یک کار کوچولو رفتیم مجتمع تجاری و از آنجا رفتیم مرکز تجاری دامون برای شام. با اینکه کوچک بود ولی از بقیه بازارها تر و تمیزتر و بیشتر به دبی شبیه بود.

تا دیروقت با هم بودیم و بعد برگشتیم هتل.

روز سوم و آخر هم باران همچنان با شدت می‌بارید. بعد از صبحانه چمدان را بستیم و اتاق را تحویل دادیم بعد با تاکسی رفتیم مجتمع تجاری دامون.

برای خودمون چرخیدیم تا ظهر که خاله آیتک با نیروانا و نایریکا آمدند. ناهار با هم بودیم و بعد بچه‌ها را بردیم مرکز بولینگ مریم. یکی دو ساعتی بازی کردند. بعد آیتک زحمت کشید ما را رساند هتل.

 چمدان را گرفتیم و با تاکسی راهی فرودگاه شدیم.

پ.ن.1: کیش با آنچه من از گذشته در ذهن داشتم، تفاوت زیادی داشت. شاید هم زندگی در دبی آدم را بد عادت می‌کنه و باعث می‌شه که همه‌چی متفاوت به نظر برسه! به هر صورت یک تجربه بود و در کنار آیتک و خانواده‌ی مهربون‌ش خیلی به ما خوش گذشت.

پ.ن.2: نکته بد تعطیلی بازارها، مراکز خرید حتی رستوران‌ها از ساعت 1:30 تا 5 بود که برای یک شهر توریستی اصلاً خوب نیست. 



موضوع مطلب : گزارش سفر / کیش / ایرانگردی / قرار وبلاگی

این آخر هفته سه روز پشت سر هم تعطیل بودیم، برای همین تصمیم گرفتیم که برای استراحت و تجدید قوا، بعد از ده سال سفری به کیش داشته باشیم. آخرین باری که رفته بودیم آرش ده ماهه بود.

حضور دوست نازنین‌م آیتک و فرشته‌های قشنگ‌ش نیروانا و نایریکا در کیش، بهانه اصلی انتخاب کیش به عنوان مقصد سفر بود و علی‌رغم باران بسیار شدیدی که این دو سه روز بارید، در کنار این عزیزان خیلی به ما خوش گذشت. قلب

5شنبه نزدیک ظهر رسیدیم کیش و آیتک جون زحمت کشیده بود با بچه‌ها آمده بود فرودگاه دنبال‌مون. اول رفتیم هتل سورینت مریم و پذیرش انجام شد.

بعد برای ناهار راهی فودلند شدیم.

بچه‌ها خیلی سریع با هم جور و مشغول بازی شدند. بعد از ناهار برگشتیم هتل. آرش مایو و وسایل‌ش را برداشت. 

همگی راهی مارینا پارک هتل شدیم تا آرش و نیروانا در استخر آب‌بازی کنند.

و

ما هم بیرون استخر نایریکا بازی کردیم.

بعد از یکی دو ساعت آیتک ما را رسوند هتل و خودش با نایریکا رفت که به کلاس‌ش برسه.  نیروانا امـا پیش ما ماند.

بعد از کمی استراحت رفتیم بازار پردیس یک و دو. یک کمی گشتیم و زود حوصله‌مون سر رفت.

از آنجا برگشتیم پارک شهر روبروی هتل تا بچه ها بازی کنند.

و

و

 

یکی دو ساعتی بازی کردند و بعد برگشتیم هتل. کمی منتظر خاله آیتک، عمو وانان و نایریکا عسلی شدیم. شام را رستوران هتل خوردیم و گپ زدیم. بچه‌ها خیلی زود از خستگی غش کردند.

تا اینجای سفر هوا عالی بود. بعد باران به شدت بارید و برنامه‌هامون را کمی تغییر داد...



موضوع مطلب : گزارش سفر / ایرانگردی / کیش / قرار وبلاگی

دوشنبه آخرین امتحان آرش بود. صبح گذاشتم‌ش مدرسه و برگشتم خانه. چمدان‌ها را بستیم. حدود ساعت 9:30 رفتیم مدرسه دنبال آرش و از آنجا راهی فرودگاه شارجه شدیم.

پرواز ایرعربیا طبق معمول به موقع و راحت انجام شد و حدود ساعت 2 تهران بودیم. عموامیر زحمت کشیده بود و آمده بود فرودگاه دنبال‌مون.

اول رفتیم بهشت زهرا پیش مامانم دل شکسته و بعد راهی منزل بابا اینا شدیم.

پارسا و پویا از مدرسه آمده بودند آنجا و منتظر آرش بودند. سه چهار ساعتی در کنار هم بودیم و آرش با پسرخاله‌ش کیف کرد و من هم با خواهرهام. بعد راهی منزل مامان‌بزرگِ آرش شدیم. آرش عاشــق کوچک‌ترین پسرعمه‌ش آراد است که آنجا بود و تونست یک دل سیر باهاش بازی کرد.

و

حدود 11 برگشتیم خانه‌ی بابا اینا. بابا تازه از سر کار آمده بودند. یکی دو ساعتی گپ زدیم و بعد خوابیدیم.

سه‌شنبه صبح زود با گروه همدلان (دوستان وبلاگ‌نویس قدیمی) قرار صبحانه در رستوران VIPِ - پل طبیعت داشتیم. مریم جون مامان مهدیار و ملیکای نازنین آمد دنبالم و با هم رفتیم سر قرار. دو سه ساعتی در کنار دوستان گفتیم و خندیدیم و دیدارها تازه شد. جای همه‌ی دوستان نازنینی که نبودند خالی بخصوص نیلوفر قلب

جلال و آرش رفته بودند منزل مامان‌بزرگ. من اول رفتم پیش بابا و بعد از یکی دو ساعت رفتم پیش‌شون.

آوا و عمه شیما هم آمدند. نصف روز آنجا بودیم. بعد خاله الهه و پارساپویا آمدند دنبال‌مون رفتیم منزل بابااینا. عمه اعظم، عمه هما و پرستو جون اینا هم آمدند. با اینکه یک هفته به تولد بابا مونده، ولی چون آن موقع ما درگیر مسابقات آرش هستیم و نمی‌تونستیم سفر کنیم، براشون شب یک تولد کوچولو گرفتیم.

باباجون نازنینم تولدتون مبارک. ماچبغل

دنیا را برای شما شادِ شاد و شادی را دنیا دنیا آرزو دارم.قلب

چهارشنبه نزدیک ظهر راهی منزل مامان بزرگ شدیم. بردیا و عمه شراره هم آمده بودند. سه چهارساعتی بودیم.

و

بعد با همه خداحافظی کردیم و راهی منزل بابا شدیم. عمومحمد و خاله مرسده هم آمدند. شب خوبی را در کنارشون گذراندیم و بعد که رفتند چمدان‌ها را مرتب کردیم. مثل همیشه این سفر هم عمرش خیلی کوتاه بود.

پنج‌شنبه صبح کمی خرید انجام دادیم و برگشتیم حاضر شدیم. عموامیر آمد. با جلال و پسرها من و آرش را رساندند فرودگاه. جلال ماند و ما برگشتیم تا به مسابقات امروز برسیم. در حالیکه دل‌مون را پیش عزیزان‌مون جا گذاشتیم و غمگین و دلتنگ راهی شدیم.

گزارش مسابقه در پست بعدی...

پ.ن: هوای تهران پائیزی، زیبا، خیلی سرد و بارانی بود و بسی لذت بردیم...



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها

چهارشنبه صبح رفتیم فرودگاه شارجه. برای یک قرار وبلاگیِ خیلی هیجان‌انگیز با پرواز ایرعربیا راهی اصفهان شدیم. حدود ساعت 2:30 رسیدیم. از آنجا تاکسی گرفتیم و راهی منزل صحرا جون شدیم.

با اینکه سالهاست همدیگر را دورادور می‌شناسیم ولی اولین بار بود که همدیگر را می‌دیدیم. صحرا جون و یاسین و دانیال مهربون‌ش بسیار خونگرم و دوست‌داشتنی بودند. بچه‌ها به سرعت با هم دوست شدند و ارتباط برقرار کردند.

بعد از کمی استراحت، یاسین را گذاشتیم کلاس فوتبال و ما هم راهی پارک و کوه صفه شدیم.

آرش و دانیال کلی با هم بازی کردند. کمی که بالا رفتیم، تله‌کابین سوار شدیم. برای من و آرش که برای بار اول سوار می‌شدیم، خیلی هیجان داشت.

و

و

تا اون بالا بالاها رفتیم. حدود 9 بود که دیگه برگشتیم خانه. بعد از شام منتظر سری بعدی دوستان شدیم. تا صبح سری سری دوستان‌مون آمدند و هی جمع‌مون کامل و کامل‌تر شد. موقع صبحانه من، زهرا، نوشین، بیتا، پیروزه، مریم، ندا، ونوشه، مریم، گلی و مژگان بودیم و تا ظهر موقع ناهار نیلوفر، لیلا و هیوا هم به جمع‌مون اضافه شدند. پسرهای حاضر آرش، یاسین و دانیال بودند و دخترهای حاضر طلاچه و بلاچه، ملوسک، ستایش و سامینا کوچولو، سارا، ملیکا، وندا و هانا، آندیا، نارگل و نگار، نازنین‌ها و هانای هیوا بودند.

صبح دسته جمعی رفتیم میدان امام و بازارهای اطرافش.

وروجک‌های حاضر در صبح روز پنج‌شنبه

درشکه سواری به همراه خاله نوشین و خاله بیتا

آرش و دانیال عزیز

آرش و هانای نازنین

وروجک‌های حاضر در بعد از ظهر روز پنج‌شنبه - رستوران جارچی‌باشی

بعد از ناهار برگشتیم خانه‌ی صحرا جون. همه‌ی دخترها سوار ماشین خاله لیلا شدند و کلی بهشون خوش گذشت. یکی دو ساعتی استراحت کردیم و بعد دسته‌جمعی راهی سی و سه پل شدیم.

و

نزدیک سی و سه پل و زاینده رود بدون آب نشستیم و گپ زدیم. بچه‌ها هم که حسابی با هم جور شده بودند، مشغول بازی شدند. 

برای شام از همان حوالی پیتزا و ... گرفتیم و همانجا خوردیم. دیروقت بود که دیگه برگشتیم خانه.

بچه‌ها که همه خسته شده بودند، برعکس شب گذشته بلافاصله خواب‌شون برد و ما هم تا دیر وقت گپ زدیم و خندیدیم تا خواب‌مون برد. 

آرش، یاسین و نازنین زینب دوست‌داشتنی در باغ گلها

جمعه بعد از صبحانه چمدان‌ها را بستیم و دسته‌جمعی با بارو بندیل‌مون راهی باغ گلها شدیم. جای بسیار زیبایی بود. با اینکه هوا گرم بود به شدت، دو سه ساعتی آنجا چرخیدیم.

و


بعد از پارک و خداحافظی، لیلا زحمت کشید، من و آرش را رساند فرودگاه و از آنجا با نیلوفر و بچه‌ها راهی تهران شدند.

به آرش بسیار خوش گذشته بود و خیلی غمگین بود. تو فرودگاه گفت که تو سرش الان Sadness فعال است. گفتم چرا؟ مگه خوش نگذشت؟ گفت خوش گذشت ولی خیلی کوتاه بود.

پ.ن: در کل سفر خیلی خوب و به یاد ماندنی‌ای برای من و آرش بود. مرسی از صحرای نازنین بابت مهمان‌نوازی‌ش و مرسی از دوستان نازنینم که تک‌تک‌شون را دوست دارم و همگی همراهان گل و پایه‌ای بودند و خاطرات بسیار ماندگاری برای من و آرش رقم زدند.



موضوع مطلب : قرار وبلاگی / گزارش سفر / اصفهان / ایرانگردی

چهارشنبه صبح بابا جلال من و آرش را رساند فرودگاه شارجه و ما با پرواز ایرعربیا راهی تهران شدیم. بابابو، خاله آزاده و خاله الهه اینا آمده بودند فرودگاه دنبالمون.

از آنجا اول دسته‌جمعی رفتیم دیدن مامانم و یک دل سیر گریه و کلی دردودل با مامانم هم نتونست یک کوچولو حالم را بهتر کنه. بعد راهی منزل بابابو شدیم. دو سه روز در کنار عزیزانمون به سرعت برق و باد گذشت.

پنجشنبه آرش با پارسا و پویا راهی باشگاه انقلاب شد و مهمان کلاس والیبال و شنای پسرخاله‌ها شد و کلی در کنارشون بهش خوش گذشت.

جمعه ظهر رفتیم منزل مامان‌بزرگ آرش. آراد نیامده بود و آرش که عاشق آراد کوچولوست، کل مدتی که آنجا بودیم غمگین و خوش‌اخلاق بود.

شنبه بعدازظهر دلتنگ و غمگین با بابابو و خاله آزاده راهی فرودگاه شدیم و برگشتیم سر خونه و زندگی‌مون.

پ.ن: هوا در تهران بسی گرم و غیرقابل تحمل بود و آنقدر که در تهران از گرما اذیت شدیم، اینجا در دبی اذیت نمیشیم!! 



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها

پنج‌شنبه صبح زود آرش را رساندم مدرسه و برگشتم خانه. چمدان‌ها را جمع کردیم و تاکسی گرفتیم رفتیم دنبال آرش. سه تا امتحان‌ش را داده بود و منتظر ما بود. سه تایی راهی فرودگاه شارجه شدیم. مــاهــا آنجا منتظرمون بود. با پرواز 12:15 ایرعربیا راهی تهران شدیم.

بابابو، خاله آزاده، خاله الهه، عموامیر و پارسا، پویا آمده بودند فروگاه دنبال‌مون. بابابو با بچه‌ها و خاله آزاده راهی خانه شدند و ما هم به دیدار مامان‌م رفتیم. یک دل سیر گریه هم نتونست حتی یک کوچولو دلتنگی‌م را رفع کنه و جای خالی مامان‌م کل مدت اقامت‌مون به شدت به چشم می‌آمد.

روح‌تون شاد، یادتون گرامی فرشته‌ی آسمانی من قلب

بعد هم دید و بازدیدها شروع شد. آرش با پسرخاله‌ها و پسرعمه‌ها و ... حسابی بازی و شیطنت کرد و خیلی خوش گذراند.

پسرخاله‌ها

پسرعمه‌ها

کیک تولد یک سالگیِ آراد عسلی

شیطونک‌های دو خانواده در تولد آراد جون

پیش به سوی پارک و قدم زدن زیر باران شدید بهاری 

بازی بازی

خاله الهه، عمو امیر و وروجک‌ها

پارک طالقانی

ژوراسیک پارک

پارک گفتگو

این سفر به خاطر ماهــا علاوه‌بر دید و بازدیدهای خانوادگی، پارک گفتگو، پارک طالقانی، ژوراسیک پارک، رستوران عصر حجر، تئاتر کمدی "حق بده عاشق شم" در مجتمع تجاری کورش و ... هم رفتیم.

سفرمون در مجموع خیلی کوتاه بود و به چشم بهم‌زدنی گذشت. امروز دلتنگ‌تر از قبل برگشتیم به دنیای تنهایی‌هامون. قلب



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر / دالتونها
۱۳٩۳/۱٢/۱٧ :: ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ

قسمت بود و من و آرش پنج‌شنبه 5 مارچ 2015 با تیم Absolute، برای  مسابقات Hamilton Aquatics Doha Long Course-6 to 7th of March راهی دوحه - قطر شدیم.

طول پرواز 45 دقیقه بود و به موقع انجام شد. برای ویزا شکر خدا هیچ مشکلی پیش نیامد و توی فرودگاه به جفت‌مون به راحتی ویزا دادند.

از فرودگاه مستقیم راهی هتل  FraserSuites شدیم. 

آرش با عبدالله هم اتاقی شد و پیش Coach Matt ماند. من، والسکا (مامان کریستین) و آنا (مامان آنالو) هم یک سوئیت جدا داشتیم. مامان و بابای آنتونیو هم یک طبقه‌ی دیگه بودند. هتل بسیار تمیز و شیک بود.

از اول قرار بود ما کاری به بچه‌ها نداشته باشیم و فقط تو سالن مسابقه ببینیم‌شون ولی بعد از تدارک ناهار، سارا متوجه شد کار خیلی مشکلی است و تنهایی از پس این همه بچه و کار برنمی‌یاد. برای همین خواست که ما کارهای تدارکات را انجام بدیم و این شد که تو این دو سه روز ما سه، 4 بار سر از کارفور درآوردیم!!!

روز اول سارا و مت بعد از ناهار برای بچه‌ها یک سمینار دو ساعته گذاشتند و هر کدام رکوردها و اهداف‌شون را در دفترچه‌هاشون ثبت کردند. بعد هم نحوه‌ی چیدن ساک‌هاشون را یاد گرفتند و دسته‌جمعی وسایل‌شون را برای فردا آماده کردند. بعد از آن هم بازی، موسیقی، فیلم، شام و ...

ساعت 7:30 هم خوابیدند تا برای مسابقه جمعه سرحال و آماده باشند. تو این فاصله ما هم رفتیم سیتی‌سنتر و بعد از ناهار، لیست سارا را خریدیم و برگشتیم هتل.

شب سه تائی راهی بازار واقف شدیم که با هتل 15 دقیقه پیاده فاصله داشت. یک بازار مدل قدیمی و خیلی بزرگ مثل بازار بزرگ تهران بود و عطاری‌ها و بوی مخصوص‌ش منو برد به خیلی قدیما که با مامان‌م می‌رفتیم بازار و کلی خاطرات ماندگار و شیرین را برام زنده کرد. 

یکی دو ساعتی قدم زدیم و دوباره رفتیم سیتی‌سنتر تا برای ناهار بچه‌ها چیزهایی که جا مونده بود را بگیریم. حدود 11 خسته و هلاک برگشتیم هتل.

جمعه 6 صبح برای صبحانه رفتیم رستوران هتل و بچه‌ها را آنجا سرحال و بانشاط پیدا کردیم. آنها رفتند سالن Hamad Aquatic Centre, Aspire Zone.

ما هم بعد از آماده کردن ناهارِ بچه‌ها، با تاکسی راهی سالن مسابقات شدیم.

در این دوره مسابقات تیم‌ ملی قطر و تیم‌های همیلتون دبی، همیلتون ابوظبی، همیلتون دوحه، H2O، ابسولوت و دو سه تا تیم دیگه حضور داشتند. سطح مسابقات خیلی بالا بود. برای آرش و هم‌تیمی‌هاش بیشتر جنبه‌ی کسب تجربه داشت. یکی از شناگران المپیک هم جزو تیم همیلتون دبی بود که واقعاً زیبا شنا می‌کرد.

مسابقات صبح و بعدازظهر در دو نوبت برگزار می‌شد که آرش هر نوبت دو تا مسابقه داشت و در مجموع هشت تا مسابقه داد. از بین شناگران 8 تا 12 ساله ده نفر اول راهی فینال می‌شدند. بعد 13 ساله‌ها، 14 ساله‌ها و 15 ساله‌ها به بالا جدا جدا ده نفر به فینال راه پیدا می‌کردند. برای همین برای شناگران کوچک‌تر 8 تا 11 ساله شانس خیلی کمی بود که به فینال راه پیدا کنند.

آرش قشنگ شنا کرد و در تمام مسابقات رکورد ورودی خودش را شکست.

در تنها مسابقه‌ای که به فینال خیلی نزدیک شد، 50 متر پروانه بود که تو متولدین 2005 بعد از شناگر تیم ملی قطر، نفر دوم شد و بین کل شناگران 8 تا 12 ساله آرش نفر 11 ام شد و نتونست به فینال راه پیدا کنه. 

و

هر دو روز وقت استراحت بین دو نوبت مسابقات را با مامان آنتونیو چهارتایی رفتیم Villagio Mall نزدیک باشگاه. مرکز خرید خیلی زیبایی بود. شام روز دوم را هم دسته‌جمعی همانجا با بچه‌ها در رستوران Macaroni Grill مهمون بابای آنتونیو بودیم که خوش گذشت.

بعد از پایان مسابقات هم برگشتیم هتل. تا پرواز برگشت چند ساعتی مانده بود که همانجا در لابی هتل ماندیم. من با آرش و عبدالله امتحانات فردا را مرور کردم تا آماده شوند. با توجه به اینکه بقیه مشغول بازی و تفریح بودند، خیلی کار سختی بود.

پرواز برگشت 10:15 به وقت قطر بود که باید 12 می‌رسیدیم دبی. با توجه به ترافیک فرودگاه بیشتر از یک ساعت رو آسمان دبی چرخیدیم تا بالاخره نشست. جلال آمده بود دنبال‌مون. ساعت از 2 گذشته بود که رسیدیم خانه. آرش تو ماشین غش کرد از خستگی. صبح نزدیک 7 برای مدرسه خیلی خیلی سخت بیدار شد ولی چون امتحان داشت مجبور بود که بره...

در مجموع سفر خیلی دلچسبی بود که کلی به بچه‌ها خوش گذشت و دوستی‌هاشون صمیمی‌تر شد. در کنار آن تجربیات زیادی هم برای بچه‌ها و هم برای بزرگترها بدست آمد.

پ.ن: از آنجائیکه این پست خیلی طولانی شد، رکوردهای جدید را در پست جداگانه میذارم.



موضوع مطلب : گزارش سفر / دوحه / قطر / مسابقه

آرش هفته دوم تعطیلات را به جز روز یکشنبه که رفت دانشگاه، شرکت ما گذراند. من سه روز آخر سال حسابی درگیر گزارش‌های انبارگردانی بودم.

دوشنبه قرار بود بازیکنان رئال مادرید بروند JBR و از هتل سوفیتل تا کافه رئال مادرید روی فرش قرمز بروند. آرشِ هیجان‌زده را ساعت ناهار بردم منزل رئیس‌م در JBR تا با رضا پسرشون بره و تماشا کنه.

برنامه قرار بود ساعت 5 تا 6 باشه که به 8 موکول شده بود و آخر هم ساعت 8:30 آمدند. آنقدر شلوغ بود که سوزن می‌انداختی، پائین نمی‌رفت. 


آرش با اینکه ساعت‌ها منتظر شده بود ولی آخر سر موفق شد همه‌ی بازیکنان مورد علاقه‌اش مثل رونالدو را از نزدیک ببینه و کلی ذوق زده بود.

سه‌شنبه آرش را دوباره ساعت ناهار بردم منزل رئیس‌م تا با پسر کوچولوشون رایان بازی کنه و من هم بتونم کارهام رو بدون شیطنت‌های گاه و بیگاه آرش انجام بدم.

چهارشنبه آخرین روز کاری سال 2014 بود. ساعت 12 عکس دسته‌جمعی پایان سال رو گرفتیم و فیلیپینی‌هامون رفتند. من هم تا ساعت 4:30 مشغول بدو بدو بودم و بعد با آرش رفتیم امارات مال خرید. وقتی برگشتیم خانه، کمی استراحت کردیم. چمدان را آماده کردیم. ساعت 11:30 با باباجلال قدم‌زنان رفتیم ساحل نزدیک خانه و آتش‌بازی سال نوی میلادیِ آتلانتیس را تماشا کردیم و بعد برگشتیم خانه.


پنج‌شنبه هم دوتایی راهی تهران شدیم تا دو سه روزی را در کنار بابابو و عزیزان‌مون بگذرونیم.

خاله الهه، خاله آزاده و پارسا آمده بودند فرودگاه دنبال‌مون. اول رفتیم دیدن مامان‌م و بعد راهی منزل بابابو شدیم.

دو سه روز خوب و عالی رو در کنار عزیزان‌مون گذراندیم. مهم‌ترین کارم این بار مرتب کردن اتاق سابق‌م بود و کتابخونه ی دوست داشتنی‌ام. اتاق را تبدیل به اتاق مهمان کردیم. قشنگ شد.

یکشنبه نزدیک ظهر دلتنگ و غمگین راهی فرودگاه شدیم و با پرواز 2:40 راهی امارات شدیم. مدرسه این هفته هم تعطیل است ولی کلاس شنا و بدنسازی از فردا شروع میشه تا آماده بشن برای مسابقه ی جمعه.



موضوع مطلب : آرش / دبی / تهران / گزارش سفر
۱۳٩۳/٩/٢٢ :: ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ

تولد بابا روز جمعه بیست و یکم آذر ماه بود که یک دفعه تصمیم گرفتیم با آرش سورپرایزی یکی دو روزه بریم تهران و کنارشون باشیم.

پنج‌شنبه نیمه شب پرواز داشتیم که با یکی دو ساعت تاخیر هواپیما بلند شد. کل راه رو دوتایی خوابیدیم و اصلاً چیزی از پرواز نفهمیدیم. تنها کسانی که خبر داشتند، الهه و امیر بودند که با بچه‌ها آمده بودند فرودگاه دنبال‌مون. نزدیک 4 دالتون‌ها به هم رسیدند که کلی ذوق کردند و بی‌نهایت خوشحال شدند از اینکه مهمانان از راه رسیده به جای عمومسعود اینا، آرش و خاله آرزو هستند.

اول رفتیم بهشت زهرا که هنوز درها باز نشده بود و نتونستم در بدو ورود برم پیش مامانم. دل شکسته

بعد رفتیم خانه الهه اینا. پسرها تا خود صبح داشتند بازی می‌کردند و صدای خنده‌هاشون می‌آمد. ما هم کمی گپ زدیم و بعد خوابیدیم. نزدیک ساعت 11 کیک گرفتیم و رفتیم منزل بابا اینا.

عمه اعظم و نوراخانم اینا قبل از ما رسیده بودند. الهه و امیر رفتند تو و به بابا گفتند که دم در با شما کار دارند. لحظه‌ای که بابا در را باز کردند و من و بچه‌ها براشون تولدت مبارک رو خوندیم و من بابا رو بغل کردم و دو تایی زدیم زیر گریه را هیچوقت فراموش نمیکنم. این از اون خاطراتی است که روی قلبم برای همیشه حک شد.

همه بدون استثنا گریه می‌کردند. پرستو جون و حمیدآقا هم آمدند و همه دور هم جمع شدیم. جای مامانم به شدت خالی بود. 

بابای نازنینم تولدتون مبارک. عاشقانه دوست‌تان دارم و از صمیم قلبم از خدا میخوام که تا دنیا دنیاست لبتون خندون، دلتون شاد و تنتون سلامت باشه. قلب

اینکه بابا با بغض گفتند که هیچ‌چیزی نمیتونست اینقدر منو خوشحال کنه ماچ برام اندازه تمام دنیا ارزش داشت. بغل

حدود ساعت 5 مهمونامون رفتند. من و آرش یکی دو ساعت رفتیم منزل عمه شادی تا مامان‌بزرگ، عمه‌ها، خاله نازی و خاله فهیمه رو ببینیم و آرش هم کمی با پسرعمه‌ی کوچولوش "آراد" که عاشقانه دوست‌ش داره، بازی کنه.

صبح هم یک کوچولو خرید داشتم انجام دادم و دسته جمعی با عمه اعظم راهی بهشت زهرا شدیم. قلبم هنوز رفتن مامانم رو باور نداره و دیدن صورت ملکوتی‌شون روی سنگ مزار هم نمیتونه به قبول این واقعیت کمک کنه.

بعد همگی راهی فرودگاه شدیم و پسرک طبق معمول یکی دو ساعتی مشغول گریه بود. با پرواز 14:40 ایرعربیا راهی شارجه شدیم. باباجلال آمده بود دنبالمون. حدود 7 رسیدیم خانه. با آرش درس‌های امتحان فردا را مرور کردم. 9 بود دیگه خوابید تا صبح زود بریم برای کلاس شنا.



موضوع مطلب : گزارش سفر / تهران / تولد / دالتونها
۱۳٩۳/۸/۱۸ :: ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ

چهلم مامانم روز عاشورا بود. با توجه به ایام عزاداری و دسته‌ها و ... تصمیم گرفتیم که مراسم را روز جمعه برگزار کنیم.

5شنبه تنهایی راهی تهران شدم. آرش هم با باباجلال‌ش ماند تا درس بخواند. الهه، پارسا پویا و نیمای دایی حسن آمده بودند فرودگاه دنبالم. اول رفتیم بهشت‌زهرا دیدن مامانم دل شکسته و بعد از آنجا رفتیم دنبال کارها.

مراسم روز جمعه منزل یکی از اقوام و بسیار عالی و باشکوه برگزار شد. امیدوارم که روح مامان نازنینم شاد، در آرامش ابدی و قرین رحمت الهی باشد.

هنوز که هنوز است باورم نشده که مامانم رو از دست دادم و از ته قلبم غمگین و عزادار هستم. 

شنبه صبح با بابا رفتیم دنبال یکسری کارهای اداری و برگشتیم خانه. نزدیک ظهر با آزاده و بابا راه افتادیم. اول رفتیم بهشت‌زهرا با مامانم وداع کردم و بعد راهی فرودگاه شدیم.  

پ.ن: دلت که تنگ یک نفر باشد، نمیتونی حتی لحظه ای او را فراموش کنی… تو دلت تنگ است، دلت برای همان یک نفر تنگ است که تا نیاید، تا نباشد هیچ چیز درست نمیشود، هیچ چیز … امّــــا افسوس که بعضی آمدن‌ها دیگر فقط در خواب است!



موضوع مطلب : گزارش سفر / تهران / سوگواری

قرار بود سه‌شنبه من و جلال دوتائی بریم تهران، آرش را بیاریم که درست لحظات آخر جلال گرفتار دانشگاه شد، مجبور شدیم بلیط‌ش را کنسل کنیم و من به تنهایی راهی شدم.

 آرش با عموامیر، پارسا و پویا آمده بودند فرودگاه دنبالم. دلم برای شیطونکم حسابی بی‌تاب بود... از صبح دالتون‌ها با عموامیر رفته بودند منیریه و عموامیر بیچاره را کلی به خرج انداخته بودند!!! 

آرش صاحب یک جفت کفش فوتبال آدیداس و یک دست لباس تیم ملی فوتبال آلمان به شماره 13 شده بود که به جای مولر، آرش پشتش چاپ شده زبان و با همان تیپ ورزشی به استقبالم آمده بود...

سه چهار روزی که تهران بودم به سرعت برق و باد گذشت. پنج‌شنبه شب مهمونی منزل نورا خانم رو رفتیم که خیلی در کنار اقوام پدری خوش گذشت. بقیه‌اش هم به دید و بازدید و استراحت گذشت. آرش 5شنبه با خاله الهه اینا رفت دندانپزشکی و دندان آخر را هم دوست خاله الهه براش پر کرد.

 شنبه بعدازظهر آرش گریان با پسرخاله‌هاش خداحافظی کرد و دوتائی غمگین و دلتنگ با بابابو راهی فرودگاه شدیم. پارسا هم مثل آرش دل نازک است و کلی گریه کرد و دل همه را خون کرد ولی پویا نسبت به این دو تا شیطونک خوددارتر است. تمام طول مسیر تا فرودگاه و بعداز آن تا دبی را آرش گریه کرد و اشک من را هم حسابی درآورد!!! دل شکسته 

باباجلال آمده بود فرودگاه دنبالمون. آرش که بعد از 19 روز باباش را می‌دید خیلی زود از آن حالت غمگین خارج شد ولی من هنوز غمگین و دلتنگم ...

دوباره برگشتیم سر خانه و زندگی‌مون و  کار از نو، روزی از نو.... فقط یک هفته تا شروع مدارس و کلاس‌های آموزشی مانده و از قصد یک هفته زودتر آرش را برگردوندم تا ساعت خوابش تنظیم بشه و برای شروع سال تحصیلی آماده بشه. 



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها

به چشم بهم زدنی چهار روز گذشت و شنبه بعدازظهر من تنها و دلتنگ برگشتم دبی. آرش موند پیش پسرخاله‌هاش تا از آخرین روزهای تعطیلات تابستان‌ش نهایت استفاده را ببره.

پارسا و پویا این روزها کلاس فوتبال می‌روند. آرش هم به عنوان مهمان افتخاری در کلاس‌هاشون شرکت میکنه. هر بار که تمرینات را میره، آفتاب سوخته و لپ گلی برمیگرده.

جمعه ظهر در پارک چیتگر بچه ها اردو داشتند که من و الهه هم باهاشون رفتیم. خیلی خیلی به پسرها دسته‌جمعی خوش گذشت.

سه چهار ساعتی تمرین و بازی کردند و خوش گذراندند.

تو این چهار روز یک مهمانی منزل پرستو جون اینا رفتیم و یکی هم منزل خاله نازی ِ باباجلال. بیشتر اقوام را بعد از مدتها دیدیم و دیدارها تازه شد.

اینم آراد عسلی شیطونک عمه شادی که آرش عاشقانه دوستش دارد...

پ.ن: آرش این‌بار برعکس پارسال حال عجیبی داشت. از 5شنبه شب بغضی سنگین داشت و حاضر نبود بدون من جایی بره و از من جدا بشه.  یکی دو باری هم گفت که میشه با من برگرده و نمونه تهران!!! ولی در نهایت ماند...



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / دالتونها / تهران
۱۳٩۳/٥/٢٢ :: ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ

دو سه روز اول با پارسا، پویا به فوتبال، مسابقه و .... گذشت. وروجک هم یک کوچولو مریض احوال بود و یکشنبه چندین و چند بار گلاب به روی همگی بالا آورده بود.

عمه شادی، میخواست آراد شیطونک را ببره پیش دکتر ناطقیان. ازش خواستم آرش را هم برای یک چکاپ کلی ببره که دکتر تشخیص داده پشت هر دو گوش‌ش آب جمع شده و گلوش پر از خلط است که باعث میشه معده‌اش اذیت بشه و بالا بیاره. گفته بود که سرما خوردگی قبلی‌ش هنوز کامل از بدنش خارج نشده!!

کلی دارو براش نوشتند که به آموکسی کلاو (فارمنتین) از قدیم حساسیت داره و باید به جای سفیکسیم بخوره. شنبه هم باید برای آزمایش عفونت بره.

بعد از دکتر با عمه شادی اینا رفت کرج منزل عمه شراره تا چند روز را با بردیا، آوا و عمه‌ها و خاله‌های باباجلال بگذرونه. قرار است که جمعه برگرده منزل مامانم ...

ادامه: شنبه صبح آرش را عموپدرام رسوند منزل مامان. آزمایش عفونت را با مامانی اینا رفت داد و  یک قسمت از آزمایش‌ش ماند برای وقتی که برگشت اینجا و یک هفته آنتی بیوتیک و داروهاش رو نخورد، بعد بریم انجام بدیم. بعدازظهر هم با خاله الهه و پارساپویا رفتند دندانپزشکی.

دو تا از دندون‌هاشو دوست خاله الهه پر کرد و یکی هم آبسه کرده بود که تمیزش کردند و باید آنتی‌بیوتیک بخوره تا 5شنبه که بره پرش کنند. خداروشکر برعکس من که از دندانپزشکی بدم میاد و یک عالمه استرس میگیرم، آرش حسابی خونسرد است و اصلاً اذیت نمیشه.

شب هم رفت خانه خاله الهه تا فردا دسته جمعی بروند تئاتر.

 



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر

سه‌شنبه آرش با من آمد شرکت. تا ساعت یک سرکار بودیم و بعد رفتیم چمدان‌هامون را برداشتیم. جلال ما رو رسوند فرودگاه.

با پرواز 16:40 ماهان راهی تهران شدیم. پرواز راحت و به موقع انجام شد. عموامیر و پارسا، پویا آمده بودند فرودگاه دنبالمون.

دالتون‌ها کلی از دیدن هم خوشحال بودند و تا خانه کل اطلاعات مربوط به چند ماه گذشته رو رد و بدل کردند. نیشخند

آرش و پسرخاله‌هاش

آرش و پسرعمه هاش



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر / دالتونها

برنامه‌ی دو سه روز آخر سفر یکنواخت و تقریباً این مدلی بود. اول صبحانه مفصل در رستوران اصلی هتل، بعد وروجک خانِ عاشق آب را می‌بردیم پارک آبی.


 باباجلال همان روز اول دو سه بار که با وروجک سر خورد، کمر درد گرفت و عذرش موجه شد. من هم که خانم شجاع!!!! قلبم تحمل هیچ مدل سرخوردن و هیجانی را ندارهزبان!!!  

اینه که آرش مجبور شد خودش تنهایی بارها و بارها سر بخوره و حسابی لذت ببره.

بعد از دوش و استراحتی کوتاه، ناهار را در رستوران اصلی هتل می‌خوردیم و دوباره گشت و گذار در هتل شروع می‌شد.

بعد می‌رفتیم کافه ترک. آرش با باباجلال پینگ‌پنگ یا بیلیارد بازی می‌کرد و من هم برای خودم اینترنت بازی می‌کردم تا آرش بالاخره دل بکنه و خسته بشه. بعد برمی‌گشتیم اتاق‌مون. بعد از کمی استراحت آماده می‌شدیم و می‌رفتیم عکاسی تا موقع شام. غذا هم هر وعده جای همگی خالی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد سرو می‌شد و هر مدل سلیقه‌ای بالاخره یک چیزی برای خوردن پیدا می‌کرد... حتی بد غذایی مثل من...

 تازه میان وعده هم یک عالمه خوردنی‌های خوشمزه کنار استخر، دریا و ... سرو میکردند...


آخر شب هم در سالن آمفی‌تئاتر هر شب برنامه بود، شب اول تئاتر علاءالدین، شب دوم برنامه حرکات موزون یک گروه رقـــص از رومانی به نام Shadows که برنامه‌شون خیلی  قشنگ و هنرمندانه بود.

 شب آخر یک برنامه کمدی بود که آهنگ‌ها و فیلم‌های معروف مثل تایتانیک، بادیگارد و ... را به صورت کمدی اجرا می‌کردند که خیلی خنده‌دار و بامزه بود.

هر بار بعد از اتمام برنامه آهنگ Shake it up Sekerim - Kenan Doğulu را می‌گذاشتند و بچه ها و بزرگترها با هنرمندان برنامه حرکات موزون گروهی انجام میدادند.

تو هتل علاوه بر خوردن و خوابیدن، برنامه‌های تفریحی زیادی مثل بالن سواری و اسکی روی آب و ... هم بود که ما استفاده نکردیم.


کلاً اگه کسی تصمیم به خرید نداشته باشه و فقط قصد تفریح و رفع خستگی داشته باشه یک همچین هتل‌هایی فوق‌العاده است. مساقران هتل 90% اروپائی و ترک بودند و درصد خیلی کمی هم ملیت‌های دیگه بودند. بیشتر هم خانوادگی آمده بودند.  

من و ماهـــا فقط یک بار، دو سه ساعت رفتیم مرکز شهر بودروم یک دوری در بازار زدیم و برگشتیم. بقیه مدت فقط در هتل بودیم.

تا 5شنبه ظهر 31.07.2014 آنچا بودیم و بعد تسویه حساب کردیم و چون چند ساعتی هنوز تا پروازمون فاصله بود، همانجا ماندیم و بعد از ناهار با تاکسی راهی فرودگاه شدیم. با پرواز داخلی برگشتیم استانبول و از آنجا هم با پرواز 7:55 راهی دبی شدیم. حدوداً ساعت یک بود که رسیدیم فرودگاه دبی. 

با اینکه خیلی خوش گذشته بود ولی به محض رسیدن به دبی نفس راحتی کشیدیم. 



موضوع مطلب : آرش / بودروم / ترکیه / گزارش سفر

پرواز استانبول به بودروم کوتاه بود و حدود یک ساعت و ربع طول کشید. 

چمدان‌هامون را تحویل گرفتیم و با تاکسی راهی هتل Bodrum Holiday Resort & SPA شدیم که حدود 40 کیلومتر از فرودگاه فاصله داشت. مسیر بسیار زیبا بود یک طرف آبی دریا و یک طرف سبزی جنگل...

محوطه هتل بزرگ و بسیار زیبا، کنار دریا با چندین و چند استخر کوچک و بزرگ، سرسره‌های آبی، سالن آمفی‌تئاتر، رستوران‌های ایتالیایی، ترکی و ... است. خلاصه هر چه که بشه تصور کرد، توی هتل پیدا میشه. اتاق‌هاش امـــّا خیلی معمولی است و اصلاً امکانات یک هتل 5 ستاره را نداره!!! زیاد هم تمیز نیست.

نمای قسمتی از بالکن اتاق ما

یکی از استخرها

محیط بسیار زیبا

پارک آبی


پکیجی که ما گرفته بودیم All inclusive بود که شامل صبحانه، ناهار و شام و .... می‌شد و بسیار بسیار جای همگی خالی عالی است.  فقط یکی از اشکالاتی که داره اینه که توی اتاق‌های هتل اینترنت نداره و فقط تو لابی و کافه ترک میشه به اینترنت وصل شد.

قسمت دوّم سفر جای همگی خالی، کلاً در هتل بودروم به استراحت و تفریح داره میگذره.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / بودروم / ترکیه

دوشنبه 28.07.2014 بعد از صبحانه رفتیم تندتند وسائل‌مون را جمع کردیم، اتاق‌مون را تحویل دادیم و راهی فرودگاه شدیم.

با پرواز ساعت 2:40 بعدازظهر راهی بودروم (Bodrum) شدیم و استانبول را با تمام زیبائی‌هاش و تمام خوبی‌ها و بدی‌هاش ترک کردیم.

نظر شخصی من اینه که استانبول شهری بسیار زیبا با مناظر نفس‌گیر، خیره‌کننده و با دیدنی‌های فراوان است و با دو سه روز حتی یک دهم آن همه قشنگی هم دیده نمیشه ولی فقط از نظر توریستی و تفریحی عالی است. برای زندگی دبی به مراتب بهتر و امن‌تر است.

تو استانبول به راحتی و جلوی چشم شما تو تاکسی، یک اسکناس 100 لیری تبدیل به 20 لیری میشه و شما به جای 30 لیر کرایه تاکسی در واقع 110 لیر پرداخت میکنید بدون اینکه اون لحظه متوجه بشید!!!

تو استانبول یک مسیر 3 دقیقه ای را 30 لیر به تاکسی پرداخت میکنید!!!! چون توریست هستید، مسیرها را بلد نیستید و باید پوست‌تون را بکنند.

تو استانبول وقتی راننده میگه این مسیر ترافیک داره و من از یک مسیر دیگه میرم، به مقصد که میرسید میبینید تاکسی‌متر به جای 20 لیر 52 لیر نشون میده!!!!! حالا چطوری و کی تاکسی متر را راننده دستکاری کرده الله اعلم!!! بعد که دارید باهاش بحث میکنید که چطور این ممکن است!!! 50 لیر تو دست‌تون جلوی چشم خودتون غیب میشه... آخرش به جای 20 لیر در واقع 102 لیر کرایه دادید!!!

تو استانبول حتی بخش اطلاعات بازارها، فرودگاه، مهماندار هواپیما و ... هم انگلیسی را به هیچ‌وجه متوجه نمی‌شوند چه برسه به مردم عادی!!!! پس اگه آدم ترکی بلد نباشد، ارتباط برقرار کردن به شدت مشکل خواهد بود.

نکته دوّم برای کسانی که قصد سفر به ترکیه را دارند اینه که سعی کنید بیشتر از مترو، اتوبوس، منوریل و ... استفاده کنید و تا آنجا که میشه از تاکسی ها دوری کنید. چون به محض اینکه متوجه بشوند توریست هستید، موارد بالا براتون به سادگی اتفاق میفته!!!! شاید هم شانس ما بود که در یک روز سه تا اتفاق این مدلی برامون پیش آمد ولی در هر صورت احتیاط کنید.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / ترکیه / استانبول

یکشنبه 27.06.2014 بعد از صبحانه اوّلین دوست زندگی من، بیتا آمد هتل و یک ساعتی با هم بودیم و گپ زدیم و کلی از دیدنش بعد از این همه سال خوشحال شدم.

بعد که بیتا رفت، آماده شدیم رفتیم موزه توپکاپی سرای (Topkapi Sarayi Müzesi).

وارد شدیم و قسمت به قسمت موزه را گشتیم.

این هم ماکت کلی موزه

قسمتهایی که مربوط به ایرانی‌ها بود مانند غنائم جنگی، هدایای مربوط به نــــادر شاه یا فتحعلی شاه قاجار، تاج و تخت نادر، مدال‌های خورشید و شیرخورشــــید و قسمتهای مربوط به ائمه و پیامبر اکرم و یاران‌شون... را بیشتر دوست داشتیم.


و


مناظر اطراف قصر بسیار زیبا و قشنگ بود.

و

ولی ساختمان‌های موزه گرم و غیرقابل تحمل بود. هیچ خنک‌کننده درست و حسابی‌ای آنجا نبود.

جلال بیشتر از همه به موزه علاقه داشت و یکی یکی تمام توضیحات را با دقت میخوند آخراش دیگه هلاک شده بودیم از خستگی و گرما.

چهارساعتی آنجا گشتیم. بعد با مُنورِیل، فونی‌کولر و مترو رفتیم پاساژ ایستینیه پارک (iStinyePark) این مال نسبت به جواهر جدیدتر و بهتر بود. اول غذا خوردیم و بعد چرخیدیم تا 9. یک کوچولو خرید کردیم و برگشتیم هتل



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / استانبول / ترکیه

5شنبه شب مامانم را بردیم فرودگاه. با پرواز ساعت 10 شب راهی تهران شدند و جاشون کلی خالی شد. 

آرش اولش یک کوجولو غمگین بود ولی شوق سفر تابستانی خودمون با ماهــــا و اینکه خودش یکی دو هفته دیگه میره تهران باعث شد که زودی حالت‌ش عوض بشه.

برای سفر تابستانیِ امسال برنامه خاصی داشتیم که با توجه به اینکه ویزامون در نیامد و مهلت هم دیگه از دست رفته بود، از بین جاهایی که بدون ویزا میشد سفر کرد ترکیه را انتخاب کردیم.

بعد از گذاشتن مامان، برگشتیم خانه وسائل‌مون را جمع کردیم و حدود 3:30 دوباره راهی فرودگاه شدیم. ماهــــا قبل از ما رسیده بود و منتظرمون بود.

بارها را که تحویل دادیم، متوجه شدیم پرواز یک ساعت تاخیر داره!!! خلاصه سه ساعتی آنجا برای خودمون گشتیم و استراحت کردیم تا نوبت پرواز ما شد.

با پرواز Turkish AirLines حدود ساعت 8 راهی استانبول شدیم. مدت پرواز 4:50 دقیقه بود و با وجود دو تا بچه کوچک که یکسره گریه می‌کردند و جیغ می‌کشیدند، کمی سخت گذشت. آرش دو تا کارتون Lego Movie  و تام و جری را تماشا کرد و بعدش خوابید تا خود استانبول. ما هم با خوابیدن و فیلم دیدن سرمون را گرم کردیم تا رسیدیم.

اولین چیزی که توجه‌مون را جلب کرد آسمان آبی استانبول با ابرهای سفید بسیار دل‌انگیز بود.

 فرودگاه آتاتورک یک چیزی شبیه فرودگاه امام خمیــــنی در اندازه های بزرگتر بود!! چمدان‌مون را تحویل گرفتیم و با تاکسی راهی هتل Taba Luxury Suits شدیم. قرار بود یک هتل 5 ستاره باشه که با اینکه تمیز است ولی اتاق ما یک واحد دو خوابه معمولی است تو یک ساختمان عادی، در یک خیابان سربالایی با شیب خیلی خیلی زیاد در منطقه بشیکتاش.

کمی استراحت کردیم و آماده شدیم رفتیم میدان تکسیم و خیابان استقلال.

اینجا بیشتر مردم فقط با زبان ترکی صحبت میکنند و زبان انگلیسی را به زحمت متوجه می‌شوند یا اصلاً متوجه نمیشوند که خوشبختانه ترک زبان بودن جلال باعث شده که تا حدودی میتونه باهاشون ارتباط برقرار کنه وگرنه خیلی سخت میشد.

ناهار را همانجا در رستورن Faros Kebap جای همگی خالی کباب لذیذی خوردیم و دو سه ساعتی همان دور و اطراف چرخیدیم. شلوغ بود و مملو از هموطنان عزیز ما از ایران. قدم به قدم چرخ‌های بلال با بوی محشر بلال کبابی که من خیلی دوست دارم، چرخ‌های میوه، هندوانه، بلوط و نان شیرمال ... خیلی جالب بود.

حدود هشت بود که دیگه برگشتیم هتل و استراحت کردیم تا برای امروز سرحال باشیم.



موضوع مطلب : استانبول / مهمان / ترکیه / گزارش سفر

شنبه 26.07.2014 تصمیم گرفتیم بریم جزیره بیوک آدا (Büyükada). با تاکسی از هتل رفتیم کاباتاش (Kabataş). از آنجا با کشتی راهی جزیره شدیم. اولین کشتی در حال حرکت را گرفتیم که رو باز نبود و نتونستیم مناظر زیبا و نفس‌گیر جزایر نزدیک استانبول را درست ببینیم...

و

سه چهار ساعتی تو جزیره چرخیدیم. قشنگ بود و رویایی. درشکه و دوچرخه برای حرکت تو جزیره فراوان بود.

و

و

هوا گرم و کمی شرجی بود، با این حال بسیار عالی بود و خوش گذشت. 

تا حدود ساعت 2:30 آنجا بودیم. بعد دوباره کشتی گرفتیم اینبار کشتی روباز بود و مقصدش مسجد سلطان احمد. یک ساعت و ربع در راه بودیم و باد خنکی هم می‌وزید و مناظر فوق‌العاده زیبا و قشنگ بود. خلاصه جای همگی خالی خیلی خیلی عالی بود.

وقتی پیاده شدیم، اول رفتیم موزه توپکاپی (Topkapi Sarayi Müzesi) که چون یک ساعت فقط وقت بود تا قبل از تعطیل شدن موزه، داخلش نرفتیم و همان اطراف مسجد سلطان احمد، مسجد آبی و پارک گلبن را چرخیدیم

و 


بعد از آن با مُنورِیل، مترو و ... راهی جواهرمال شدیم. 

خسته بودیم و گرسنه. اول ناهارشام را همزمان خوردیم و بعد کمی دور زدیم. در مقایسه با پاساژهای دبی خیلی جذاب نبود و قیمتها هم کمی بالاتر از آنجا بود. برای همین بدون اینکه خریدی انجام بدیم برگشتیم هتل.

پ.ن: تو فودکورت خدا خیلی بهمون رحم کرد. بسیار شلوغ بود طوری که سوزن مینداختی، پائین نمی‌رفت. وسط‌های غذا بود که احساس کردم یکی خورد به صندلی و کیف جلال که روی دسته صندلی من بود افتاد زمین. برش داشتم و یک نگاهی به خانمه کردم که عذرخواهی کرد و بین جمعیت غیب شد. خانمی که پشت ما نشسته بود گفت که این شگردشون است که کیف‌ها را به سادگی از روی دسته صندلی این مدلی میزنند و این روزها بسیار زیاد شده... خیلی شانس آوردیم چون علاوه بر پول و گوشی‌هامون، کارت اعتباری هم بود که تا میتونستیم از این راه دور کنسلش کنیم، احتمال زیاد خسارت زیادی بهمون خانم دزده میزد. پس نکته اول اینکه هرگز کیف‌تون را تو سفر به استانبول از خودتون جدا نکنید و بخصوص به هیچ وجه آنرا روی دسته صندلی در جاهای شلوغ نذارید!!!



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / ترکیه / استانبول

شنبه ساعت 12 ظهر با شوق و ذوق از دبی پرواز کردیم و حدود ساعت 2 رسیدیم تهران. عمو امیر، پارسا و پویا آمده بودند فرودگاه دنبالمون. از آنجا دسته جمعی راهی منزل مامانی ثریا شدیم و از دیدن عزیزانمون غرق لذت شدیم. پسرها کل مسیر را گفتند و خندیدند و سر به سر هم گذاشتند.

دالتونهای شیطون قلب

همزمان با ورود ما آراد کوچولوی عمه شادی (پنجمین نوه خانواده مریخی) هم به دنیا آمد. ماشاءالله بزنم به تخته خیلی بانمک و زیباست.

هوای تهران تمیز امـــّا بسیار سرد و بارانی بود. برای ما که یک جورایی به گرمای دبی عادت کردیم و یک ذره هم تحمل سرما را نداریم، کمی سخت بود.

پارسا و پویا کلی برای آرش برنامه ریزی کرده بودند. یک روز صبح عمو امیر بردشون منیریه و با توپ و لباس فوتبالی و ... برگشتند بعد هم دو سه ساعتی تو محوطه اکباتان با هم فوتبال بازی کردند. شب هم رفتند بام تهران و شام و ...

یک جشن تولد کوچولو عمه های آرش، براش منزل عمه شادی گرفتند و بدین ترتیب 9 سالگی اش را یک بار دیگه در کنار عزیزانش جشن گرفت. یک روز هم همگی منزل پرستو جون دعوت بودیم که آنجا هم خوش گذشت.

یک هفته تند تند و به سرعت برق و باد به دید و بازدید و کارهای معوقه گذشت و شنبه دوباره غمگین و دلتنگ برگشتیم سر خانه و زندگیمون.  دل شکسته 

این مدت دالتونها چندین و چندبار با کمک عموامیر و بابابو خانه صحرایی درست کردند و داخلش خوابیدند. فیلم های تنها در خانه ی 1، 2 و 3 را بارها و بارها تماشا کردند.

این بار برخلاف همیشه بیشتر با هم دوست بودند و کمتر دعوا کردند. برای همین هم جدایی شون از همیشه سخت تر بود و ساعتها سه تائی گریه کردند و همه را به گریه انداختند. تو فرودگاه وقتی با بابابو خداحافظی کردیم و بارها را تحویل دادیم، یکی دو ساعتی بی وقفه آرش گریه کرد و گفت که دلش نمیخواد برگرده!!!

سفرمون در مجموع کوتاه بود ولی خیلی خوش گذشت.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / دالتونها / تهران
۱۳٩٢/٦/٢ :: ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ

سفر بسیار کوتاه و یک هفته ای من با سرعت برق و باد تمام شد و امروز صبح به همراه شیطونکم برگشتیم سر خانه و زندگیمون.  

از آنجائیکه آرش حسابی دلش برای باباجلالش تنگ شده بود، اصلاً مثل دفعات قبل اذیت نشد و به عشق دیدن باباش با همه عزیزانمون خداحافظی کرد و خوشبختانه کوچکترین دلتنگی ای تا این لحظه نشان نداده است.

سفر کوتاه و پر از خاطرات خوب و قشنگ بود.

گزارش سفر به صورت فشرده و تیتروار: عزیزانم را بعد از چند ماه دیدم و از دلتنگی درآمدم. دو سه تا شرکت را از طرف شرکتمون ویزیت کردم. با خاله الهه و دالتونها، آرش را بردیم دندانپزشکی و علاوه بر دو تا از دندانهاش که هفته پیش پر کرده بودند، دندانهای اصلی و عقبی ش را دکتر شیارپوشانی کرد. پسرخاله ها را بردیم عکاسی و عکسهای تکی و سه تائی خیلی زیبا ازشون گرفتیم. یکی از اون کارهای بکش و خوشگلم کن را که مدتها بود دلم میخواست انجام بدم، انجام دادم. یک روز هم دوستان ِگل دوران خوش بسکتبالم را دیدم و بعد از مدتها کلی گپ زدیم. کلی دید و بازدید خانوادگی داشتم. دوستان گل وبلاگی قدیمی و جدید را هم روز آخر در پارک آب و آتش دیدم و کلی از حضورشون لذت بردم و ...

گزارش تصویری:

دالتونها در پارک

دالتونهای فوتبالیست

شیطونکها به همراه بابابوی نازنین از هر فرصتی برای فوتبال بازی کردن، استفاده کردند. 

دالتونهای شیطون بعد از عکاسی و مهمانی منزل مامانی به همراه بابابوی گل.

دالتونهای شیطون در حال تفریح

دالتونهای وروجک

تعدادی از شیطونکهای حاضر در قرار وبلاگی 

با توجه به اینکه من حسابی مشغول گپ زدن با دوستان بودم، متاسفانه عکسهای زیادی از این قرار دوستانه ندارم. جای همه دوستان گلی که نبودند خالی بود و مرسی از همه دوستان گلی که آمدند.

پ.ن: امروز صبح تو فرودگاه بعد از اینکه با نیم ساعت معطلی بارهامون را تحویل دادیم، دو سه ساعتی هم تو صف کنترل پاسپورت معطل شدیم. نتیجه این شد که پرواز با یک ساعت و نیم تاخیر انجام شد و من از خستگی و بی خوابی روی پاهام بند نبودم.



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر / قرار وبلاگی
۱۳٩٢/٥/٢٥ :: ٥:٥۱ ‎ب.ظ

بالاخره انتظار سه هفته ای به پایان رسید و وروجکم را در آغــوش گرفتم. دیشب با پرواز ساعت ده تنهائی آمدم تهران. وروجک و پسرخاله هاش و مامانی اینا همگی تو فرودگاه منتظرم بودند. ساعت از دو گذشته بود که رسیدیم منزل مامانی. آرش با اینکه چشمهاش پر از خواب بود، آنقدر منتظر شد تا من کارهام تمام شد و بغـــلش کردم تا خوابید.



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر
۱۳٩٢/٥/۱٥ :: ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ

آرش در کنار فامیل تمام و کمال در حال خوش گذراندن است و کوچکترین نشانه ای از دلتنگی از خودش تا این لحظه نشان نداده. متفکر دیشب بهش میگم دلم میخواد سفت بغـــلت کنم و بـبــــوسمت. چکار کنم؟!! خیلی خونسرد گفت: هفته دیگه که آمدی میتونی بغلم کنی!!! دل شکسته

دالتونها - منزل مامانی ثریا

آرش و بلال مورد علاقه اش که اینجا اصلاً این مدلیش پیدا نمیشه.

آرش و پسرخاله های مهربونش در باغ وحش

آرش و اثر هنری ای که با همکاری بردیا درست کردند - منزل عمه شراره

آرش و بردیا پسرعمه مهربونش - منزل مامان بزرگ

پ.ن: با مریم جون مامان آرین و آرتین عزیز داریم هماهنگ میکنیم که 5شنبه 31 مرداد یا جمعه 1 شهریور یک قرار وبلاگی در پارک آب و آتش داشته باشیم تا یک روز شاد را مامانها و بچه ها در کنار هم تجربه کنند. اگر جای دیگه ای به نظرتون بهتره لطفاً اعلام کنید.



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر

خبر خوب اینکه به لطف رئیس ِگل سابقم دوربین دیروز به دستم رسید.

و امّــــا عکسهای مربوط به سفر نوروزی:

سیزده به در و آرش و بردیای عمه شراره منزل خاله نازی

چهاردهم فروردین

بابابوی یکدونه و نازنین در کنار نوه های شیطونشون

پانزدهم فروردین

آرش و پسرخاله هاش و پسرعمه و دخترعمه اش منزل مامان بزرگ آرش

آرش و آوای عمه شیما و بردیای عمه شراره قلب

یک شب خوب و به یادماندنی در کنار هر دو خانواده

شانزدهم فروردین

دالتونها و کیمیا جون منزل عمه اعظم نازنین

هفدهم فروردین تولد مامانی ثریای نازنین

مامان گلم تولدتون مبارک. ماچ



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر
۱۳٩٢/۱/۱٩ :: ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ

سفر ِ 9 روزه ما به چشم بهم زدنی تمام شد و ما دیروز برگشتیم سر خانه و زندگی مون. رسیدیم دبی بعد از مدتها با باران بهاری بسیار شدیدی روبرو شدیم.

با وجود اتفاق ناراحت کننده ای که افتاد و از صمیم قلب غمگین شدیم دل شکسته، در کل در کنار عزیزانمون بهمون حسابی خوش گذشت و کل هفته را مشغول دید و بازدید و شرکت در مراسم بودیم.

آرش از یکی دو روز مانده به برگشتن رفت تو حالت افسردگی ناراحت ولی خوشبختانه زیاد این حالتش دوام نداشت و تا رسیدیم دبی سرحال و عادی شد.

شب آخر تولد 60 سالگی مامانم را هم در کنار هم جشن گرفتیم.

یکشنبه 5 صبح بابابوی نازنین زحمت رساندن ما به فرودگاه را کشیدند که سرمای هوا و عجله من باعث شد که دوربین را تو ماشین جا بذارم و الان درست مثل کسی هستم که یک وسیله عزیز را گم کرده و حسابی سردرگم است.

با اینکه من پست بدون عکس دوست ندارم ولی تا پیدا شدن یک ناجی که دوربین را برامون بیاره، پستهامون بدون عکس خواهد بود.



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر
۱۳٩٢/۱/۱٢ :: ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ

سلامی گرم و بهاری از تهران به تک تک دوستان عزیزم.

5شنبه شب راهی شدیم و نیمه شب رسیدیم تهران. بعد از معطلی یکی دو ساعته در کنترل گذرنامه و گمرک در فرودگاه، عزیزانمون را بعد از شش ماه در آغوش گرفتیم و یک کمی از دلتنگی در آمدیم.

راهی منزل مامانی ثریای عزیز شدیم و تا خود صبح بیدار بودیم. دالتونها که بعد از مدتها به هم رسیده بودند تا شش صبح شیطنت کردند و به امید فوتبال بازی کردن ساعت 9 از خواب بیدار شدند و نذاشتند که ما هم بخوابیم.

بعد از صبحانه رفتند تو محوطه یکی دو ساعتی فوتبال بازی کردند و خسته و هلاک برگشتند. یک دوش گرفتند و آماده شدیم و رفتیم منزل مامان بزرگ آرش. شب همانجا بودیم و آرش و بردیا با هم حسابی بازی کردند. 

شنبه صبح آرش و جلال با عموامیر و پارسا، پویا رفتند منیریه کمی خرید ورزشی کردند و من هم به کارهای بانکی رسیدم. ناهار منزل مامانی ثریا بودیم و بعداز ظهر رفتیم منزل مامان بزرگ. آوای عمه شیما هم بود و آرش و بردیا با هم دست به یکی کردند و کلی سر به سر آوا گذاشتند.

یکشنبه تا بعدازظهر آنجا بودیم و بعد آمدیم منزل مامان ثریا آماده شدیم برای مهمانی منزل نورا خانم. عمو مسعود اینا هم بودند و شب خوبی را در کنارشون گذراندیم.

بابابوی مهربون و دالتونهای ناقلا منزل نورا خانم

مامانی مهربون و دالتونهای شیطون

شب برگشتیم منزل خاله الهه اینا. دالتونها بعد از یکی دو ساعت شیطنت نیمه شب خوابیدند.

امروز صبح باخبر شدیم که پسرخاله بابابو و همسرشون که یک زوج ماه و دوست داشتنی بودند، تو جاده اصفهان تصادف کردند و هر دو در جا فوت شدند ناراحت که این اولین خبر دردناک و متاثرکننده در سال 92 بود. گریهگریه

روحشون شاد و قرین رحمت الهی، یادشون گرامی.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / وفات
۱۳٩۱/٥/۳۱ :: ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ

 سفر کوتاه و چهار-پنج روزه ما به چشم بهم زدنی تمام شد و امروز بعدازظهر برگشتیم سر خانه و زندگیمون.

5شنبه هشت شب پرواز داشتیم. آرش تو هواپیما یکسره کارتون نگاه کرد و سرش گرم بود. عموامیر و پارسا، پویا آمده بودند استقبالمون. ماشاءالله بچه ها نسبت به دفعه قبل حسابی بزرگ و آقا شدند. 

همه با هم رفتیم منزل مامانی ثریا. تا نیمه های شب ما مشغول صحبت بودیم و بچه ها هم مشغول شیطنت.

دالتونهای بلا

بعد از صبحانه رفتیم منزل مامان بزرگ آرش. آنجا هم آرش و بردیا با هم مشغول بازی شدند و حسابی از با هم بودن لذت بردند.

و

شب هم شیطونکها با هم دوقلو شدند و در کنار هم خوابیدند.

شنبه هم یکسری کار بانکی داشتیم انجام دادیم و رفتیم منزل مامانی ثریا. خاله الهه اینا هم آمدند و جمع دالتونها دوباره جمع شد. یکی دو ساعتی با بابابو رفتند تو محوطه فوتبال بازی کردند و خیس عرق برگشتند.

یکی یکی فرستادیمشون حمام و آماده شدیم رفتیم منزل مامان بزرگ آرش.

بردیا و آوا هم بودند و اینبار سه تائی مشغول بازی شدند. متاسفانه عکس سه تائیشون را ندارم.

یکشنبه صبح بعد از صبحانه رفتیم منزل خاله نازیِ باباجلال و بعدازظهر آرش با عموامیر و پارسا، پویا رفت استخر و بعد منزل خاله الهه اینا بودیم.

شیطونکها چکارها که نکردند!!!! 

شب آنجا ماندیم و بعد از صبحانه باباجلال با عموامیر رفت سر کار. حدود ساعت دو برگشت و رفتیم منزل مامان بزرگ. همه آنجا جمع بودند. تا هشت شب بودیم و خداحافظی کردیم.

بعد آمدیم منزل مامانی ثریا. آنجا هم مهمان داشتیم. خاله شهزاد عزیز زحمت کشیده بود آمده بود که متاسفانه موفق نشدیم ببینیمش و حسابی شرمنده شدیم.

تا نیمه های شب بیدار بودیم. آرش مثل همیشه که میریم تهران سرما خورده بود و بینی ش کیپ شده بود. بهانه گیری بابت برگشتمون و تب و آب ریزش بینی دست به دست هم داده بودند و حسابی وروجک شب آخر بداخلاق بود. 

امروز (سه شنبه) صبح ساعت 9 با بابابوی نازنین و پارسا و پویا رفتیم فرودگاه. 11:30 پرواز کردیم به سمت دبی و حدود ساعت 2 رسیدیم امارات.

در مجموع سفر خیلی خوبی بود و بعداز حدود 5 ماه عزیزانمون را دیدیم و از دلتنگی درآمدیم.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران
۱۳٩۱/٥/۱٦ :: ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ

ما بالاخره برگشتیم سر خانه و زندگی مون.

کمی سخت بود از دمای بیست و چند درجه به دمای چهل و شش درجه دبی برگشتن با این حال داریم یواش یواش دوباره عادت میکنیم.

پرواز طولانی بود ولی من و آرش هر دو سرمون را با فیلم دیدن گرم کردیم و تا خود دبی مشغول تماشا بودیم و اصل طول راه را احساس نکردیم.

10 صبح راه افتادیم و یک ساعت تو فرودگاه اتریش توقف داشتیم و 10 شب هم رسیدیم دبی. آرش وقتی باباجلالش را دید حسابی هیجان زده شد و بعد از کلی ذوق کردن، یکدفعه رفت تو خودش و غمگین شد با بغضی سنگین.

با تعریف کردن از خاطرات سفر برای بابایی از آن حالت خارجش کردیم. بعد هم گفت که نمیتونه دوباره یک سال صبر کنه تا خاله پرستو را ببینه!

خاله پرستوی گل مرسی بابت همه چیز. به من و آرش خیلی خیلی در کنار شما خوش گذشت. امیدوارم که بتونیم جبران کنیم. ماچ



موضوع مطلب : آرش / دبی / گزارش سفر

بعد از برگشت به هلند، روز اول صبح رفتیم ایکیا، بعد استخر و بعد هم مرکز خرید نزدیک خانه پرستو جون اینا. ساعت 6 هم همه جا تعطیل شد و برگشتیم خانه.

تو استخر آرش یک دوست هم سن و سال ایرانی به اسم بردیا پیدا کرد و حسابی با هم کیف کردند. از این سرسره به آن سرسره، از کم عمق به پرعمق و از این استخر به آن استخر  ... خلاصه خیلی خیلی به آرش خوش گذشت.

روز بعد هم دسته جمعی  برای خرید رفتیم Utrecht.

پارسال که رفتیم افتلینگ آرش قدش هنوز 120 سانتیمتر نشده بود و خیلی از بازیها را نتونست سوار شه و زیر متر ها می ایستاد و اشکهاش راه می افتاد.

برای همین به اصرار آرش چهارشنبه رفتیم افتلینگ.

امسال دیگه قدش 120 شده بود و با خوشحالی رفتیم سراغ بازی وحشتناک پارسالی. من که رسماً سکته کردم و تا چند دقیقه پاهام میلرزید.

بالاخره آرش به آرزوی قلبش رسید. یک بار بین ترس و لرز چشمهامو یک کوچولو باز کردم ببینم آرش در چه حاله؟! دیدم ترسیده و چشمهاشو داره کیپ میکنه. چشمک ولی وقتی پیاده شدیم گفت که نترسیده و خیلی لذت برده.

قبل از این بازی با کشتی رفتیم سرزمین عربی.

بعد رفتیم به سمت قایق سواری روی دریاچه و غذا دادن به مرغابی ها.

و

و

و

بعد از آن هم رفتیم یک قسمت آرش سوار اسب، من و پرستو هم سوار درشکه شدیم. چرخید و بالا و پائین شد و دور زد. سرمون گیج رفت و پیاده شدیم.

بعد هم رفتیم نمایش بهشت و جهنم و فرشته ها.

با اینکه صفش خیلی طولانی بود و کلی معطل شدیم تا نوبتمون بشه ولی واقعاً دیدنی و جذاب بود.

بعد سوار قطار دور تا دور افتلینگ چرخیدیم و وارد خانه چرخان شدیم.

تو خانه چرخان روی صندلی می نشستیم و سقف و زمین و هم چیز جابجا میشد و همینطور می چرخیدیم. یک کمی ترسناک بود.

بعد برگشتیم سمت خانه. ما که حسابی خسته و هلاک بودیم و پا درد گرفته بودیم. آرش هم ساعت 8 توی راه خوابید و تا ساعت 9 صبح یکسره خوابید.

مرسی خاله پرستوی گل و مرسی عمه اعظم نازنین که روزی بسیار خاطره انگیز را برای آرش رقم زدید.ماچ

امروز هم به آخرین خرید در سنتروم شهر Zeist گذشت.  بعد از بیست و چند سال امروز دوچرخه سواری را هم در شهر زیبای Zeist تجربه کردیم. هوا عالی و مناظر بی نظیر بود. آرش پشت خاله پرستو نشست و منم سوار یک دوچرخه دیگه شدم و سه تائی نیم ساعتی دور زدیم.

روزهای آخر سفر را داریم میگذرونیم و به امید خدا شنبه همین موقع دبی خواهیم بود.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند

ساعت 9:30 چمدانمون را منتقل کردیم توی اتوبوس و رفتیم سراغ تور کشتی بر روی رود سن.

اینبار خوشبختانه لیدر کشتی انگلیسی توضیح میداد و کارمون راحت تر بود. آنقدر نقاط دیدنی و جذاب در پاریس هست که من فکر کنم دو روز که هیچی، ده روز هم آدم بیاد پاریس، باز هم همه را نتونه ببینه.

یک موقع هایی هوا خیلی خیلی سرد بود و ارش تو سوئی شرتش پناه میگرفت.

و

 و

و

و

و

و

البته به این معنا نبود که تمام پاریس به این زیبایی و قشنگی بود. قسمتهایی از شهر  خیلی کثیف، بدبو  و نامرتب بود. ترافیک وحشتناک، رانندگی ها عجیب و غریب، گدا در سطح شهر فراوان!!! روی دیوارها پر از نوشته و روی زمین پر از آشغال!!!

خلاصه که بعضی قسمتهاش یک جورایی درست مثل تهران بود.

قضاوت در مورد پاریس با تور دو روزه امکان پذیر نیست ولی من و آرش هر دو پاریس را بسیار زیاد دوست داشتیم.

بعد رفتیم برای ناهار و خرید سوغاتی پاریسی. نزدیک ساعت 2:30 راه افتادیم به سمت هلند. از بلژیک گذشتیم و 8:30 رسیدیم هلند.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / فرانسه

بعد از دیزنی لند، با اتوبوس  رفتیم سراغ پاریس گردی. اول اتوبوس یک توقف برای شام داشت، بعد رفتیم یک جایی  در برجی بلند که در طبقه 56 تمام پاریس زیر پامون مشخص بود. در قسمتهای مختلف کامپیوتر گذاشته بودند روی نقاط مربوط به آن تصویر که میزدی در روز و شب تصویر بنا را بزرگ میکرد و مشخصاتش را به زبانهای مختلف نشان میداد.

و

بعد یکی یکی جاهای دیدنی را از توی اتوبوس نشانمون دادند و توضیح میدادند. عیب تور ما این بود که لیدر تور هلندی بود و به جز ما و دو نفر دیگه بقیه هلندی بلد بودند. لیدر 90% توضیحات را به زبان هلندی میداد.

خلاصه چرخیدیم و چرخیدیم تا نزدیک ساعت 10 که کنار برج ایفل نگه داشت. راس ساعت 10 که چراغهای برج چشمک زن شد، واقعاً دیدنی و جذاب بود.

 بعد هم رفتیم شانزلیزه و ... 12 شب بود که خسته و هلاک برگشتیم هتل. برای فردا صبح تور کشتی روی رود سن را داریم و بعد برمیگردیم هلند.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / فرانسه

و امــــّا ادامه خاطرات دیزنی لند

بقیه بازیها نسبتاً شلوغ بود و صفهای انتظار خیلی طولانی بود. برای همین از خیرشون گذشتیم و فقط به دیدن قسمتهای مختلف قناعت کردیم.

آرش و کشتی دزدان دریایی کارائیب

و

ناخدا کوچولو

خرگوش کوچولو با دندونهای یکی بود یکی نبودش

آرش و قصر زیبای خفته

آرش در خیابان اصلی دیزنی

قصر زیبای خفته

و

نمایش تارزان یکی از قسمتهای بسیار جذاب در دیزنی بود و آرش عاشقش شد.

در ساعتهای آخر، کاراکترهای معروف دیزنی در قسمتهای مختلف حضور داشتند و برنامه اجرا میکردند و یک کاروان شاد راه افتاد.

و

برگشتنه قرار بود ساعت 5 تو اتوبوس باشیم. 4 راه افتادیم سمت اتوبوس ولی اولش کمی گم شدیم و خیلی نگران شده بودم ولی شکر خدا مسیر را پیدا کردیم و به موقع به اتوبوس رسیدیم.

تجربه فوق العاده ای بود.

بعد با اینکه خیلی خسته بودیم، مستقیم رفتیم برای تور شهری پاریس. 



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / فرانسه

ساعت 8:30 بعد از صبحانه راه افتادیم به سمت دیزنی لند.  یک ساعتی در راه بودیم و درست 9:30 رسیدیم پارک.

نمای سر در پارک از داخل اتوبوس

تا ساعت 5 وقت داشتیم که تو پارک بگردیم. دو تائی راه افتادیم و شروع کردیم به سیاحت. پارک درست به همان زیبائی ای بود که همیشه تصور میکردم شاید هم کمی بیشتر.

آرش در مسیر ورودی پارک

و

در ورودی پارک

ورودی پارک دیزنی

روبروی قصر زیبای خفته

روبروی قصر زیبای خفته

مشغول بازی فنجانهای چرخان

و

آرش در خانه میکی ماوس

آرش و میکی ماوس

بعد رفتیم دزدان دریائی کارائیب که سوار یک ترن از قسمتهای مختلف گذر میکرد و خیلی جذاب و دیدنی بود.

 

آرش دزد دریایی کوچک

اینجا آرش صاحب یک شمشیر و تفنگ کوچولو شد.

 ادامه دارد ...



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / فرانسه

جمعه صبح زود بیدار شدیم و برای یک سفر سه روزه دو نفره به فرانسه آماده شدیم. پرستو جون، آقا مجتبی و عمه اعظم زحمت کشیدند و ما را تا ایستگاه اتوبوس Utrecht رساندند.

با اتوبوس از طریق بلژیک، وارد فرانسه شدیم و با توقف های بین راه حدود هشت ساعت طول کشید. مستقیم رفتیم هتل Etap.

ما تو برنامه بعدازظهر تور که تئاتر و شام بود شرکت نکردیم، عوضش خودمون دوتائی رفتیم پاریس گردی. دور هتل دو سه ساعتی راه رفتیم، شام خوردیم و برگشتیم هتل.

آرش در اتاق هتل

برنامه تور فردا صبح دیزنی لند و بعدازظهر تور پاریس است.

یادم نمی یاد اولین باری که آرزوی دیدن دیزنی لند را داشتم، کی بود؟!!! بعد از سالیان سال  به اسم آرش و در واقع به خاطر خودم و آرش، آرزوی دیرینه ام برآورده میشه و من حسابی هیجان زده ام.مژه



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / فرانسه / هلند

آرش سوار دوچرخه جان

امروز چهارشنبه نوبت دیدار دخترعمو و پسرعموها بود. اول کامران آمد، بعد افسر و پسرش جان و آخر سر هم احسان و کاترین و الینا و دیان.

بچه ها همه از آرش کوچکتر بودند و خیلی سخت با هم ارتباط برقرار کردند بخصوص که فارسی هم سخت متوجه میشدند. با اینحال یواش یواش یخشون باز شد و با هم شروع به بازی کردند.

آرش و الینا و جان مشغول بازی

و امـّا این هم جان و دوچرخه اش

عصری دسته جمعی رفتیم مرکز خرید نزدیک خانه. بستنی خوردیم، خرید کردیم، قدم زدیم و برگشتیم خانه.

پشه ها دمار از روزگار من و پرستو درآوردند، از فرق سر تا نوک پا پر از نیش پشه است و خارش ما را بیچاره کرده است. فقط خداراشکر کاری به کار آرش نداشتند.

پنجشنبه صبح زود بیدار شدیم وسائلمون را جمع کردیم و راهی هلند شدیم. هشت ساعت توی راه بودیم که آرش فقط یک ساعت خوابید. هوا حسابی گرم و مرطوب شده و داره شبیه هوای دبی میشه نیشخند البته کمی خنک تر.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / آلمان

سه شنبه صبح با زن عمو مهین رفتیم تا دریاچه نزدیک خونه شون در Radolfzell. 

کمی قدم زدیم و گشتیم تا نزدیک ناهار که برگشتیم.

تا ناهار آماده بشه ما رفتیم مک دونالد که اینترنت رایگان داشت و آنلاین شدیم، با جلال صحبت کردیم و برگشتیم خانه.

ناهار و خواب بعد از ناهار و بعد هم با عمو مسعود و مهین خانم رفتیم یک شهر نزدیک. با ماشین رفتیم داخل کشتی شدیم و با کشتی رفتیم سمت شهر میدلزبورگ.

و

آرش با لب و لوچه آویزان دنبال مرغابی ها.

میخواست بهشون غذا بده دریغ از یک مرغابی روی دریاچه!!! خلاصه خدا رحم کرد که وقتی پیاده شدیم دو سه تا پیدا کردیم و آرش بهشون غذا داد و اخمهاش باز شد.

یواش یواش و قدم زنان تا آن بالا بالاها رفتیم و برگشتیم پائین. دیگه مسیر برگشت را با کشتی برنگشتیم و از چندین و چند شهر گذشتیم تا به رادولفزل رسیدیم.

از آنجا که  بی اینترنتی خیلی سخت و زجرآور است، ما دوباره قبل از شام رفتیم مک دونالد یک ساعتی اینترنت بازی کردیم و برگشتیم خانه.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / آلمان

دوشنبه صبح ساعت 11 وحیدِ عمو محمد آمد دنبالمون و رفتیم خونه شون در شهر Singen آلمان. یکی دو تا از اقوام هم آنجا بودند و کمی نشستیم و گپ زدیم. 

بعد دسته جمعی رفتیم سمت سوئیس.

مناظر آبشار راین یکی از زیباترین مناظری بود که تا حالا من به چشم دیدم. تا بالاها رفتیم و بی نهایت لذت بردیم. 

و

و

و

و

خلاصه که جای همگی خالی بسیار معرکه بود.

بعد برگشتیم منزل وحید. دو سه ساعتی ماندیم و حدود هشت شب برگشتیم منزل عمومسعود اینا.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / آلمان / سوئیس

شب با مهران اینا رفتیم شهر Ulm جشنواره لنترنها بود. کمی دیر رسیدیم و تقریباً تمام شده بود. کمی قدم زدیم و شام خوردیم و برگشتیم خانه.

صبح بعد از صبحانه با مهران رفتیم یک قلعه قدیمی به نام هلن اشتاین در Heidelburg. مناظر بسیار بسیار زیبا بودند.

اول رفتیم یک موزه داخل قلعه.

و

و

بعد تا بالای قلعه رفتیم و برگشتیم.

خیلی در مجموع خوش گذشت. تا ساعت 3:30 پیش مهران اینا بودیم و بعد راه افتادیم به سمت Radolfzell. هفت شب رسیدیم دیدارها بعد از مدتها تازه شد.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / آلمان

جمعه صبح رفتیم کمی خرید کردیم و برگشتیم خانه حاضر شدیم و چمدانهامون را بستیم. آقا مجتبی که از سر کار آمدند، حدود ساعت سه راه افتادیم سمت آلمان. 

هوا آفتابی، کمی سرد و بسیار زیبا بود.  

و

تا منزل مهران ِ عمو مسعود در Mittelrain نزدیک Ulm آلمان حدود 650 کیلومتر راه بود. یک جاهایی آفتابی و زیبا بود و یک جاهای بارانی.

حدود 10 دقیقه از مسیر بارانی سیل آسا شروع به باریدن کرد بطوریکه چشم چشم را نمیدید و حتی یک قدم جلوتر هم معلوم نبود ولی خداراشکر زود تمام شد.

تا 10:30 شب توی راه بودیم، دو دفعه توقف داشتیم و آرش بیشتر راه را خوابید.

صبح حدود 10 صبح بیدار شدیم و با مهران و فهیمه جون دسته جمعی رفتیم گردش تو شهرشون.

هوا مثل هلند یک لحظه آفتابی و گرم و یک لحظه بارانی و سرد است. خلاصه که تکلیف مشخص نیست که باید لباس گرم بپوشیم یا لباس خنک.

ساعت سه و نیم بود که برگشتیم خانه .

خانه مهران اینا دور تا دورش بالکن است و دید فوق العاده ای داره.

تا فردا صبح اینجا هستیم و بعد به امید خدا راه میفتیم سمت Radolfzell شهر عمومسعود اینا.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / آلمان
۱۳٩۱/٤/٢٩ :: ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ

ساعت 12:30 باباجلال ما را برد فرودگاه. درست مثل همیشه دقیقه نود رسیدیم پای کانتر پرواز و طوریکه بعد از ما کانتر بسته شد!!

موقع خداحافظی آرش یغض خیلی سنگینی داشت و آخر هم نتونست خودش را نگه داره و  زد زیر گریه و اشکهای من و باباش را هم درآورد.

تا نیم ساعت هم خیلی احساساتی بود و چشمهاش تند تند پر میشد و بعد یواش یواش بهتر شد.

با پرواز 1:40 حرکت کردیم به سمت اتریش. حدود شش ساعت توی راه بودیم. آرش نیم ساعت اول کارتون لورکس را تماشا کرد و بعد خوابش برد و تا نزدیک وین خوابید.

نیم ساعت آخر هم که بیدار بود، هر یک دقیقه یک بار پرسید کی میرسیم؟!!

تو فرودگاه یک ساعتی منتظر شدیم و بعد دوباره به مقصد آمستردام سوار هواپیما شدیم.

دو ساعت توی راه بودیم و آرش عین دو ساعت را خوابید.

ساعت 9:30 به وقت محلی رسیدیم هلند.

پرستو جون و عمه اعظم و آقا مجتبی آمده بودند دنبالمون. همگی راهی Zeist بسیار بسیار زیبا شدیم. 

بعد از ناهار رفتیم آمسفورد و تا بعدازظهر آنجا چرخیدیم و هفت بود که دیگه برگشتیم خانه.

هوا کمی سرد است. یک لحظه باران وحشتناک می آید و یک لحظه هم هوا آفتابی و زیباست.

جای همه دوستان و عزیزان خالی. قلب



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند

خوب ما دوباره برگشتیم سر خانه و زندگیمون.

وداع با عزیزانمون این بار هم مثل هر بار سخت بود و جان کندنی غریب دل شکسته. هیچوقت روزهای آخر سفر را دوست ندارم و پر از حس دلتنگی هستم و هربار هم این حالت بدتر و بدتر میشه.

آرش مثل همیشه بسیار غمگین بود. دائم بغض داشت و می پرسید که کی دوباره پارسا و پویا را میببینه؟ کی دوباره میریم تهران؟!سوال و ...

چند دقیقه ای بازی میکرد و بعد دوباره یادش می افتاد و میزد زیر گریه. این حالتش یک روز طول کشید و الان شکر خدا بهتر شده.

یکشنبه صبح ساعت 8 پرواز داشتیم. با عمو امیر، پارسا و پویا رفتیم فرودگاه. پرواز برگشت هم راس ساعت!!! تعجب انجام شد و ما 10 بود که رسیدیم دبی. تا بیائیم خانه و جابجا بشیم نزدیک ظهر بود.

اینبار زیاد حس و حال عکاسی نداشتم و چند تا عکس بیشتر از این سفر ندارم.

آرش و بردیای عمه شراره

دالتونها و بردیا به ترتیب سن از چپ به راست



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / دالتونها / تهران

بقیه روزهای هفته هم به دید و بازدید اقوام گذشت. روابط عاشقانه و صمیمانه پسرخاله ها به مرور کمی تا اندکی شکرآب شد. البته با تمام این احوال طاقت دوری از هم را هم ندارند. متفکر

فقط دو سه روز دیگه به پایان سفر مانده و از الان از ته دل غمگین هستیم. آرش ازمون خواسته تا سفر را یک ماه دیگه تمدید کنیم که عملاً مقدور نیست و باید برگردیم سر کار و زندگیمون. احتمال زیاد یک هفته ای هم با افسردگی آقای آرش خان طرف خواهیم بود. اوه

دو سه روز پیش پارسا سخت مشغول تایپ یک داستان بود وقتی تمام شد داستانش اشک را به چشمهامون آورد.

و این هم داستان به روایت پارسا:

دور شدن سه برادر

سلام، من پارسا عدالت هستم، من با یکی از برادرهایم در کشور ایران و در شهر تهران زندگی میکنیم. آیا میدانید این داستان چگونه آغاز شد؟ بله، الان توضیح میدم: ما سه تا برادر بودیم به نام های (پارسا، پویا و آرش)...

در واقع آرش پسرخاله ی ماست و ما مانند یک برادر دوستش داریم. مواقعی که آرش از دبی به ایران می آید ما سه تائی با هم بازی میکنیم. یادم می آید یک روز به دیدن آرش رفتیم. آرش با یک پسر در حال دعوا بود، سر این که پسرک که اسمش رایان بود و در واقع پسردائی مامانم محسوب میشد یک اسباب بازی میخواست. من به سرعت دویدم و او را از آرش جدا کردم و به او گفتم: اگر بخواهی آرش را بزنی باید از روی جنازه من رد بشی. پویا هم به آرش گفت: آرش من هواتو دارم!

ما همیشه برادر هستیم و همیشه هم برادران مهربان هم می مانیم. ماچ

نویسنده: پارسا عدالت ماچ

هدیه آقا پارسای نقاش به آرش



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / تهران / دالتونها

سلامی گرم و بهاری از شهر سرد من تهران قلب

با چشم بهم زدنی عجیب چهار روز اول سفرمون گذشت. آرش شبهای آخر قبل از سفر بسیار هیجانزده بود و تا صبح چندین و چند مرتبه سرحال و با نشاط بیدار میشد.

5شنبه صبح آرش را بردم مدرسه برای امتحان دیکته و قرار شد ساعت 9 برم برش دارم. برگشتم خانه. با کمک جلال چمدانها را جمع و جور کردیم و با تاکسی رفتیم آرش را برداشتیم و راهی فرودگاه شدیم.

از عجایب، پرواز ایران ایر درست راس ساعت و بدون تاخیر پرید.

بابابوی مهربون آمده بودند دنبالمون. دلم اندازه یک دنیا براشون تنگ شده بود. قلب

پارسا و پویا هم از شمال خودشون را با سرعت رساندند منزل مامانی ثریا. دیدارها بعد از مدتها تازه شد. آرش و پارسا و پویا واقعاً عاشقانه همدیگر را دوست دارند.

از دائی حسن خواسته بودم تا برای آرش یک کیک پرنده خشمگین درست کنند تا یک تولد کوچولو با پسرخاله هاش داشته باشه که همان شب کیک قشنگ و لذیذ را برامون آوردند.

بچه ها ماشاءالله خیلی بزرگتر و عاقلتر شدند و با شش ماه قبل قابل مقایسه نیستند.

 و

 بعد از یکی دو ساعت رفتیم منزل مامان بزرگ آرش. بعد از مدتها مامان بزرگ و عمه ها را دیدیم. بردیا هم آمد که ماشاءالله حسابی بزرگ شده. دیگه آرش با بردیا مشغول بازی شد و سرش گرم شد.

شب همانجا ماندیم و تا جمعه بعدازظهر هم بودیم. بعد آمدیم منزل مامانی ثریا با خاله الهه اینا و عمه اعظم دور هم بودیم.

پارسا و پویا هم شب ماندند و شیطونکها با هم خوابیدند. ظهر عمه شادی آرش آمد دنبالمون تا بریم رستوران باغ گیلاس.

بعدازظهر خوبی را در کنارشون گذراندیم. آرش که از پارسا و پویا جدا شده بود حسابی غمگین بود و بغض داشت و بداخلاق بود.

و

 تا آخرش هم یخش باز نشد متفکر بعد آمدیم منزل مامانی ثریا. حاضر شدیم و رفتیم دیدن عمومسعود اینا که از آلمان آمده بودند و بعد هم دیدن مامانی پارسا و پویا.

برای شام هم منزل خاله نازی باباجلال دعوت بودیم.

شب همانجا ماندیم و ظهر از آنجا ما رفتیم منزل مامان بزرگ آرش. آرش هم با پسرخاله هاش و عمو امیر رفت استخر برای شنا و نتونست آوای عمه شیما را ببینه.

غروب من و باباجلال رفتیم منزل عمه شراره. آرش هم 9 بود که آمد و مشغول بازی با بردیا شد.



موضوع مطلب : آرش / دالتونها / گزارش سفر / تهران

5شنبه شب منزل خاله الهه اینا خوابیدیم. مامان عمو امیر هم بودند. ظهر جمعه عمه اعظم، مامانی اینا و خاله شهزاد اینا آمدند.

آرش و شارین عسلی

یک لحظه هم این چهارتا وروجک کنار هم ننشستند تا بتونم یک عکس درست و حسابی ازشون بگیرم. متفکر

بعدازظهر عمه نگین پارسا هم آمدند. خلاصه در کنار هم روز خوبی را گذراندیم.

جمعه عصر خاله نیلوفر گل، عموجواد  عزیز و نازنینهای خوشگل و ناز آمدند دنبالمون و  ما را بردند پارک. خیلی بهمون خوش گذشت.

و

و

و

مرسی خاله نیلوفر عزیز هم بابت پارک و هم بابت هدیه قشنگی که برای آرش زحمت کشیده بودین.

بعد با پارسا و پویا برگشتیم منزل مامانی ثریا . صبح با کمک بابابوی مهربون به کارهای بانکی رسیدم . بعدازظهر رفتیم منزل خاله نازی تا با مامان بزرگ، عمه ها، خاله نازی اینا  و زن دائی خداحافظی کنیم. بعد برگشتیم خانه  کلی مهمان داشتیم.

تا صبح تقریباً بیدار بودیم و چمدانها را بستیم. 5:30 با عموامیر، پارسا و پویا راهی فرودگاه شدیم. آرش خواب و بیدار بود و غمگین. کلی دوباره گریه کرد و یادش رفت که داره برمیگرده پیش باباجلال و قبلاً قول داده تا گریه نکنه. تمام مدت پرواز را خوابید و 10 صبح بود که رسیدیم دبی.

پ.ن.1: مثل همه سفرهای دیگه عمر این سفر کوتاه ما خیلی خیلی کوتاه بود و درست مثل برق و باد گذشت.

پ.ن.2: از مامان پارسای گل بابت هدیه قشنگش که در فرودگاه به دستم رسید خیلی متشکرم. شرمنده که از بس فرودگاه شلوغ بود نشد بیام ببینمتون.



موضوع مطلب : آرش / تهران / گزارش سفر / دالتونها

سه شنبه تو امارات عید اعلام شد برای همین شرکت ما هم تعطیل شد و من و آرش از صبح مشغول آماده سازی مقدمات سفر شدیم.

حدود 5:30 رفتیم دانشگاه دنبال باباجلال تا ما را برساند فرودگاه. تو فرودگاه آرش پشیمان شده بود و میگفت سفرمون را کنسل کنیم تا یکبار دیگه با باباجلال سه تائی با هم بریم.

خلاصه با بغض از بابائی جدا شد و طبق معمول که همیشه ایران ایر تاخیر داره آنروز هم سه ربعی معطل شدیم. آرش یک ساعت اول پرواز را خوابید و چهل دقیقه بعد را بازی کرد تا رسیدیم.

مامانی اینا و خاله الهه اینا همگی آمده بودند فرودگاه و کلی از دیدنشون خوشحال شدیم و آرش و پارسا و پویا هیجان زده مشغول بدو بدو و شادی شدند.

عمه اعظم هم آمدند منزل مامانی و تا ساعت 4 صبح گرم صحبت بودیم. دالتونها روز بعد را هم با هم منزل مامانی سپری کردند.

عصری خاله شهزاد اینا آمدند و با کلی اسباب بازی بن 10 مثل همیشه کلی ما را خجالت دادند.

شب همانجا بودیم. ظهر خاله الهه آمد و بعد از اینکه آماده شدیم بابابو و مامانی ما را رساندند منزل خاله نازی باباجلال و آنجا خاله ها و مامان بزرگ و عمه های آرش و ... را دیدیم.

تا ساعت 5:30 آنجا بودیم بعد عمو امیر آمد دنبالمون. دالتونها را برد استخر و من را رساند منزل خودشون. شب منزل الهه اینا بودیم.

آرش کلی با پارسا و پویا و عموامیر شنا کرده بود و وقتی برگشت بیرون روی داشت و تا شب گرفتار بودیم ولی بعد شکر خدا خوب شد و مشکل خاصی نبود.



موضوع مطلب : آرش / دالتونها / گزارش سفر / تهران
۱۳٩٠/٥/۱٠ :: ٢:٢۱ ‎ق.ظ

امروز کلاً روز بسیار دلگیری بود و بعد از صحبت کردن با عمو امیر ِآرش و گریه کردن دلگیرتر هم شد. از خدا میخوام که عمو امیر عزیز هر چه زودتر بتونه با این غم بزرگ کنار بیاد و  کمی دلش آروم بگیره. الهی آمین.

حدود 9:15 شب برای تغییر روحیه رفتیم کنار دریاچه. کمی قدم زدیم و از آخرین شبهای Zeist لذت بردیم و کمی بهتر شدیم.

آرش هم با بزرگترها وسطی و والیبال بازی کرد و شارژ شد.

فردا دوشنبه روز آخر است و باید چمدانها را ببندیم و هوا هم از فردا ظاهراً  گرم و آفتابی میشه. انگار فقط میخواست ما زمستان را در تابستان تجربه کنیم تا  تلافی بی زمستانی امارات در بیاد! متفکر



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند
۱۳٩٠/٥/٩ :: ٤:۱٠ ‎ب.ظ

شمارش معکوس پایان تعطیلات تابستانی شروع شده. سه شنبه شب دیگه دبی هستیم و این سفر سه هفته ای (البته بجز شنیدن خبر فوت آقای عدالت عزیز دل شکسته) بسیار دلچسب و لذت بخش بود.ماچ

دیروز صبح یک خرید کوچولو رفتیم و برگشتیم خانه حاضر شدیم برای عصری که باغ برادر ماهـا در روتردام دعوت بودیم.

با وجود GPS با کلی دردسر و گم شدن باغشون را پیدا کردیم.

شب خوب و آرامی را در کنار خانواده ماهـا گذراندیم.  آرش داشت با برادرزاده ماهـا روژان بدو بدو میکرد و از آنجائیکه  وقتی میدوئه ترمز نداره بدجوری افتاد و زانوش زخم شد، کلی خونین و مالین شد و دیگه تا آخر شب از جاش تکون نخورد و انگار که زخم شمشیر خورده فقط ناله کرد.

آرش مصدوم



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند
۱۳٩٠/٥/۸ :: ٢:٢٢ ‎ق.ظ

جمعه نزدیک ظهر رفتیم سمت Den Haag. اول رفتیم Madurodam یک پارک بسیار زیبا که شهرهای مختلف هلند را در ابعاد کوچک بسیار طبیعی و زیبا ساخته بودند.

یک قسمت کارخانه کفشهای هلندی Klomp بود. آرش یک یورو تو دستگاه انداخت.  بعد سر و صدای ساخته شدن کفش آمد و یک کامیون کفش آرش را براش آورد و آرش زودی برش داشت.

هر قسمت دیدنی و زیبا بود.

آرش کنار استادیوم ورزشی

و

و

آرش کنار افتلینگ

آرش کنار خانه های مکعبی

و

و

و

و

و

و

و

بعد رفتیم سمت ساحل و دریا.

هوا بسیار سرد بود و باد شدیدی می وزید.  با اینکه آرش خیلی دلش میخواست بره تو آب ولی نشد و فقط پاهاش را توی آب کرد و کمی آب بازی کرد.

و

روز بسیار خوبی را گذراندیم.

پ.ن: امروز صبح با خبر شدیم که بابابوی عزیز پارسا و پویا پس از گذراندن یک دوره خیلی سخت بیماری فوت شدند گریهو کلی غمگین شدیم. دل شکستهدل شکستهدل شکسته

یادشون گرامی، روحشون شاد و قرین رحمت الهی



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند / وفات
۱۳٩٠/٥/٦ :: ٢:۱٧ ‎ق.ظ

امروز صبح قبل از ساعت 10 رفتیم Hema برای صبحانه. بعد برگشتیم خانه آماده شدیم برای Giethoorn - خیت هورن که به ونیز هلند معروف است.

حدود 120 کیلومتر راه بود. وسطهای راه یک جای خوش آب و هوا ایستادیم برای ناهار.

بعد از ناهار مسیر را ادامه دادیم تا خیت هورن. کنار یک رستوران نگه داشتیم و یک قایق اجاره کردیم.

آقا مجتبی و جلال به نوبت هدایت قایق را به عهده داشتند.

مسیر بسیار بسیار زیبا  و پر از ویلاهای زیبا کنار آب درست مثل کارتونها یا مثل یک رویا.

و

و

و

و

نصف مسیر برگشت را هم ورود ممنوع رفتیم و کلی خندیدیم. در مجموع دو ساعت توی قایق در شهر حرکت کردیم و واقعاً مناظر زیبا و نفس گیر بودند.

و

بعد قایق را تحویل دادیم و برگشتیم سمت Zeist. قبل از اینکه برسیم خانه رفتیم به آهوها غذا دادیم و آرش کلی کیف کرد.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند
۱۳٩٠/٥/٥ :: ۱:٤٩ ‎ب.ظ

و امّـــا ادامه ماجرا....

بعد از لگو مسیر را ادامه دادیم تا رسیدیم به

تونل تاریکی که مجدداً جریان قد تکرار شد. من و آرش رفتیم سوار یک بچرخ بچرخ شدیم که من سرگیجه گرفتم و آرش کیف کرد تا باباجلال اینا از تونل تاریکی بیایند.

بعد رسیدیم به یک قسمت که سوار وسیله زیر شدیم

و رفتیم تا آن بالا بالاها و از آنجا تونستیم کل افتلینگ را ببینیم.

و

و

بعد از آن سوار یک قایق شدیم و دور افتلینگ را زدیم. آرش و آرمان به مرغابی ها پاپ کورن میدادند و آنها هم با لذت میخوردند.

و

در طول مسیر مناظر بسیار بسیاز زیبائی را دیدیم.

و

بعد از این قسمت رفتیم قسمت فرشته ها که از آنجائیکه دوربین ماهـا هم رفیق نیمه راه شد، نتونستم از این قسمت بسیار بسیار زیبا عکسی بگیرم.

شهر داستانها قسمت بعدی بود که هر قسمتش یکی از داستانهای قدیمی را ساخته بودند و بسیار قشنگ بود.

بعد نیم ساعت وقت مانده بود که  آرمان و ماهـا رفتند دو سه تا از بازیهای خطرناک را دوباره بازی کردند و ما هم رفتیم دوباره از سرزمین عربها دیدن کردیم.

و امّـــا پایان گزارش افتلینگ.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند
۱۳٩٠/٥/٤ :: ٢:٤۸ ‎ق.ظ

یکشنبه باران بسیار شدیدی بارید. تصمیم گرفتیم بریم استخر. انگار که همه همین تصمیم را گرفته بودند. از بس شلوغ بود پشیمان شدیم و همان دور و برها تو یک جنگل بسیار زیبا زیر بارون، تو ماشین ناهارمون  را خوردیم، چرخیدیم و برگشتیم خانه.

شب که سایتهای هواشناسی را چک کردیم متوجه شدیم هوای فردا آفتابی و معرکه است برای همین تصمیم گرفتیم بریم Efteling  یا همان شهربازی خودمون. با ماهـا هم تماس گرفتیم و قرار گذاشتیم.

دوشنبه صبح ساعت 11 رسیدیم Efteling. ماهـا کمی قبل از ما رسیده بود. با هم رفتیم داخل.

جای همگی خیلی خیلی خالی واقعاً محشر بود. محیط بسیار زیبا، بازیهای مهیج و جذاب، آب و هوای خوب، از شانس خیلی هم خلوت و عالی بود و تونستیم بازیها را یکی یکی با هم یکبار یا دو بار انجام بدیم.

آرش و ماهـا

و

اولین بازی یک ترن هوایی بود که با سرعت پائین میامد و وارد آب میشد و کمی خیس میشدی. حداقل قد برای این بازی 120سانتیمتر بود که آرش قدش کوتاهتر بود در نتیجه من و آرش خوش آخلاق منتظر نشستیم تا بقیه بیایند.

 

آرش گریان با لب و لوچه آویزان زیر متر 120 سانتی متری

بعد از کمی بازی  بازی و خنده دوباره خوش اخلاق و مشغول شیطنت شد.

بعد که همه آمدند رفتیم سراغ بازی بعدی که یک ترن هوائی بود و آرش هم میتونست سوار بشه. واقعاً وحشتناک بود.

آرش در صف انتظار جهت سوار شدن در ترن هوائی

اینم یک نما از ترن هوائی که خیلی سریع و وحشتناک بود. آرش کمی رنگش پریده بود ولی لذت برد و گفت که اصلاً نترسیده.

برای بازی بعدی هم آرش قدش کوتاه بود. ما نشستیم تا بقیه آمدند و ناهار خوردیم و مشغول ادامه سیاحت شدیم.

بعد از ناهار من، آرش و پرستو سوار این بازی شدیم و باباجلال و ماهـا و بقیه سوار بازی زیر شدند.

 آرمان و ماهـا که دو سه باری سواری کشتی شدند و لذت بردند.

بعد همه با هم رفتیم سوار یک قایق شدیم که با موج های خروشان حرکت میکردند و گاهی خیس میشدیم و در مجموع خیلی جالب بود. تقریباً شبیه تیوب سواری در پارک آبی آتلانتیس بود.

بعد رفتیم سراغ یک قسمت که با قایق از داخل کشور مراکش عبور میکرد. خیلی زیبا قسمتهای مختلف شهر را ساخته بودند و بسیار لذت بخش بود.

بعد رفتیم قسمت Lego که خودش یک شهر کوچک و بسیار زیبا بود.

از آنجا که دوربین رفیق نیمه راه شد گزارش افتلینگ نصفه کاره ماند تا عکسهای ادامه ماجرا به دستم برسه.

ادامه دارد....



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند
۱۳٩٠/٥/٢ :: ۱:۳٥ ‎ق.ظ

جمعه صبح زودتر بلند شدیم، رفتیم ایکیا.  بعد از صبحانه یک دوری زدیم. کاملاً شبیه ایکیای دبی بود. چه از نظر دکوراسیون چه از نظر قیمت.

بعد رفتیم خرید.  آرش خان موقع خروج از مغازه با صورت رفت تو در شیشه ای چرخون مغازه و بینی اش حسابی درد گرفت و کمی کبود شد.

بعدازظهر هم کمی قدم زدیم و از هوای بسیار تمیز Zeist نهایت لذت را بردیم. 

شنبه صبح هم چون هوا سرد و بارانی بود، بعد از صبحانه راهی استخر سرپوشیده شدیم. تا ساعت 5 آرش یکسره آب بازی و سرسره بازی کرد و لذت برد.

و

و

این روزها آرش یکسره مشغول دیدن تام و جری است. ماچ 



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند

دوباره برگشتیم هلند. امروز سنتروم نزدیک منزل پرستو اینا چرخیدیم.

بعد رفتیم سمت فین. مناظر بسیار زیبائی بود ولی از آنجائیکه من سردرد و سرگیجه خیلی بدی داشتم نتونستم درست و حسابی عکاسی کنم. متفکر

این هم هنر پرستو جون که آرش را حسابی سر ذوق آورده و کلی کیف میکنه و اینطوری با لذت تخم مرغش را میخوره.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند

امروز پرستو اینا کمی خرید داشتند. بعد از صبحانه رفتیم خریدهاشون را انجام دادند و تا برگشتیم خانه ساعت 6 بود.

آماده شدیم، ساک هامون را بستیم، شام خوردیم، تا یک ساعت دیگه راه می افتیم سمت هلند.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / آلمان
۱۳٩٠/٤/٢۸ :: ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ

امروز نزدیک ظهر راه افتادیم سمت مرکز خرید کلن.

آرش حسابی با سلین چشم و هم چشمی داره و یک دقیقه با هم دوست هستند و دقیقه بعد دشمن میشوند. خلاصه که بساطی داریم از دست جفتشون.

امروز تمام مدت تو مرکز خرید گشتیم و کمی خرید کردیم، بعد رفتیم دیدن خواهر سلین و یک ساعتی آنجا بودیم و برگشتیم خانه.

زمان به سرعت برق و باد داره میگذره . چشم بهم زدیم، هفته اول سفرمون به پایان رسید.

فردا بعدازظهر برمیگردیم هلند.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / آلمان
۱۳٩٠/٤/٢۸ :: ۳:٥٠ ‎ق.ظ

یکشنبه بعدازظهر با پرستو اینا راه افتادیم سمت کلن آلمان. حدود دو ساعت تو راه بودیم. رفتیم منزل یکی از اقوام که یک دختر کوچولو دارند به نام سلین. به سرعت بچه ها با هم دوست شدند.

و

صبح دوشنبه بعد از صبحانه رفتیم سمت رود راین. هوا هم شکر خدا خیلی عالی بود. جای همه دوستانی که نیستند خالی مناظر بسیار بسیار زیبا و چشم نواز بود.

سوار کشتی دور شهر کلن را گشتیم و بسیار لذت بردیم.

و

و

و

بعد رفتیم کلیسای Dom را هم از نزدیک دیدیم. بسیار باشکوه بود.

و

و

بعد از کلیسا و ناهار یک دور در سنتروم نزدیک کلیسا زدیم و حدود 7 بود که برگشتیم خانه.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / آلمان

سلامی گرم از شهر کلن آلمان



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / آلمان
۱۳٩٠/٤/٢٥ :: ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ

جمعه صبح به محض اینکه از خواب بیدار شدیم، پرده را زدیم کنار و یک آسمان آبی بسیار زیبا با ابرهای  سفید دیدیم و کلی خوشحال شدیم. بعد از صبحانه رفتیم نزدیک خونه پرستو جون اینا یک دوری زدیم.

آرش یک کوچولو بازی کرد و از آنجا که مثل یک اژدها گرسنه بود بهانه میگرفت. زودی برگشتیم خانه.

منطقه Zeist واقعاً زیبا و رویایی است.

ناهار خوردیم و با پرستو و آقا مجتبی راهی آمستردام شدیم.

ماشین را توی یک منطقه پارک کردیم و با کشتی راهی مرکز شهر شدیم.  بافت شهر کاملاً متفاوت بود. شلوغ و پر از توریست و آدمهای عجیب و غریب بود.

اول پیاده رفتیم میدان دُم تا آرش به کبوترها برنج بده. وروجک شجاع کلی از پرنده ها میترسید و از راه دور براشون برنج پرتاب میکرد و پشت باباجلال یا من دائماً سنگر میگرفت.

فقط یک بار حاضر شد که کف دستش برنج بریزه تا کبوترها برنج بخورند.

بعد کمی تو سنتروم قدم زدیم و چیزهای عجیب دیدیم و برگشتیم خانه.

نکته جالب اینکه اینجا تا ده و نیم یازده شب هوا کاملاً روشن است.



موضوع مطلب : آرش / هلند / گزارش سفر
۱۳٩٠/٤/٢٥ :: ۸:۳۱ ‎ب.ظ

امروز شنبه صبح ساعت 9 از خواب بیدار شدیم. بعد از صبحانه با پرستو رفتیم سنتروم و کلی قدم زدیم و از هوا و طبیعت نهایت لذت را بردیم.

یک نکته که امروز متوجه شدیم این بود که حراجهای اینجا واقعاً حراج است و قابل مقایسه با حراجهای دبی نیست. مثلاً یک کیف 20 یورویی تو حراج شده بود 3 یورو و این تو دبی اصلاً پیش نمیاد!!!!

حدود ساعت سه چهار دوباره باران با شدت شروع به باریدن کرد و خیس برگشتیم خانه و دیگه تا شب خونه استراحت کردیم.



موضوع مطلب : آرش / گزارش سفر / هلند