آرش ِ این روزها

آرش این روزها به طور محسوسی بزنم به تخته عاقل شده!

اوائل که میخواستم پیانو تمرین کنه کلی باهاش باید بگومگو میکردم تا با نق نق و به زور یک ذره تمرین کنه ولی الان خودش پیشنهاد میده و میره میشینه به تمرین کردن و به جای یک بار از هر آهنگ دوبار میزنه بعد من را صدا میکنه که برم کنترل کنم ببینم درسته یا نه؟! بغل

دیروز صبح از خواب بیدارش کردم تا حاضر بشه. رفت دستشوئی و من هم رفتم آنطرف تا حاضر بشم. وقتی برگشتم حدس میزدم مثل همیشه الان باید تو تخت ما خواب باشه ولی دیدم مسواکش را هم زده و داره تند تند یونیفرم مدرسه را میپوشه و یک لبخند شیطنت آمیز هم رو لبشه. بغل

عصرها تا میرسیم خانه حدود 7 است و آرش 8 باید بخوابه. اوائل آن یک ساعت به کارتون و فارسی وان و بازی میگذشت. این روزها خودش درسهاش را مرور میکنه تا برای امتحانات پایان ترم که از 5شنبه این هفته شروع میشه آماده باشه. بغل

قلبقلبقلبقلبقلب

و امـــــّا سوالهای بی پایانی که این روزها فکرش را مشغول کرده و به طرق مختلف پرسیده میشه:

  • مامان اگه تو و بابا برین پیش خدا کی از من مراقبت میکنه؟! سوال من: متفکر جالبه که فکر اینکه ما بریم پیش خدا و شیطونکم بی پشت و پناه بمونه هم باعث شد یک لحظه چشمام پر از اشک بشه و بهش گفتم انشاءالله مامانم تا آن موقع شما خودت بزرگ شدی، عاقل شدی و خودت از خودت مراقبت میکنی. تازه مامانی و بابابو ازت مراقبت میکنند. نگران نباش عزیزم، خدا همیشه پشت و پناهت است. ماچ
  • اگه تو بری پیش خدا من هم بیام، آنجا پیش خدا تو باز مامانمی؟سوال
  • اگه تو میگی روح آدما میره پیش خدا و جسمشون اینجا زیر خاک میمونه اونوقت آنجا چطوری میتونیم همدیگر را پیدا کنیم؟! سوال
  • آنجا پیش خدا هم ما شبیه الانمون هستیم؟سوال

پ.ن: عکس قدیمی ست.

/ 44 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بشرا

کوشولوی خوشگل عاشق سوالاتم[بغل] میگم اینکه این همه ارش منضبط شده دلیل داره. من قول میدم یه چند روز دیگه میاد به شما میگه :مامان من که این همه پسر خوبی بودم ... بعد خواستشو بهتون میگه.منتظر باشید.من از این شگردا تا چند سال پیش هم میزدم.اما دیگه مامان بابام دستشون اومده باید به فکر یه راه حل بهتر باشم.[متفکر] ولی خیلی زود خواستشو بهتون میگه وروجکتون...

سهیلا مامان درسا جون

درسای منم بارها می پرسید که اگه تو و بابا بمیرید - من باید پیش کی بمونم؟ اولش جا خوردم و گفتم این حرفا رو نزن دیدم اشک تو چشاش جمع شد - بعد گفتم بالاخره همه آدما یه روزی می میرن دیگه - میدیدم هر بار که این جواب و بهش میدم بیشتر بغض میکنه و اشکش سرازیر میشه - با تکرار سئوالش تو روزای بعد دیدم قانع نمیشه گفتم خب اگه ما بمیریم تو پیش مامان بزرگ و بابا بزرگ می مونی (مامان و بابای خودم) یا پیش خاله ها اونا خیلی دوستت دارن و از ما بهتر ازت مراقبت میکنن بازم ناراحتی کرد که من مامان و بابای خودم و میخوام- هیچ جوری تو کتش نمیرفت - چون کامنتم طولانیه و اینجا جا نمیشه بقیه شو تو کامنت بعدی می نویسم

شکوه مامان ارمیا

قربونش برم من، چه سوالایی میپرسه این آقا آرش ِ گل[ماچ] آرزو جان اینشالا که سایه پرمهر و سلامت شما و همسرتون همیشه بالای سر آرش ِ عزیز باشه[قلب]

سمانه

سلام مامان آرش جون هنر عکاسیت و خیلی دوست دارم آفرین قشنگیه همه عکسهات بیشتر به خاطر پسر خوشگلته شاد و سالم باشید

آزاده حقیقت پناه خاله آرش وروجک

سلام آری جوووووووون نقاشیش بی نظیر بود ولی تورو خدا سوالای فیلسوفانه اشک در بیارش رو یه جوری مهار کن یه جوری جواب نده که جواب خودت از سوال آرش بیشتر اشکمون رو در بیاره[گریه] انشالله صدوپنجاه سال سایه مهرتو و بابا جلال عزیز بالای سر آرش جون باشه و 150 سال هم سایه مامانی بابابو بالای سر همگیمون باشه انشالله 150 ساله بشی عزیزم

فافا

اين گل پسر هميشه عاقل بوده مامانيش... آخي چه سوالاتي...چقدر سخته جواب دادن به اين سوالات...