گزارش سفر به تهران - نوروز 1397

آرش تا 5شنبه دوم فروردین امتحان داشت و امسال همه‌ی امتحانات‌ش را خودش به تنهایی مطالعه کرد و من کمکی بهش نکردم تا مستقل شود.


امسال اما من یک مشکل بزرگ داشتم. همکار مستقیم من جوآنا باردار بود و مرخصی زایمان‌ش درست ایام عید ما افتاده بود. رئیس مستقیم هم مشکل خانوادگی داشت و برگشته بود بحرین. من مونده بودم و یک بخش بازرگانی خارجی شرکت!! برای همین به سختی موفق شدم مرخصی بگیرم و قول دادم که در نبودن‌م بخشی از کارهای مربوط به خودم را انجام بدم.

جمعه صبح زود راهی فرودگاه شارجه شدیم و با ایرعربیا راهی تهران شدیم. بابابو و خاله آزاده آمده بودند فرودگاه دنبال‌مون. خاله الهه اینا هم شمال گیر کرده بودند و آرش حال‌ش از بابت نبودن پسرخاله‌هاش شدید گرفته بود. کمی منزل بابااینا استراحت کردیم و بعد راهی منزل مامان بزرگ آرش شدیم. آنجا آراد و بردیا بودند که آرش دیگه حال‌ش خوب شد و مشغول بازی با آراد شد. شب هم با بردیا ماند.


از آنجاییکه خیلی دیگه ورزشکار شدیم هر روز صبح زود رفتیم پیاده روی. بعد من برمی‌گشتم خانه تا نزدیک 6 مشغول کارهای شرکت بودم که از راه دور وصل می‌شدم به کامپیوتر خودم در شرکت و کارها را انجام می‌دادم! بعد دیگه هر برنامه‌ای داشتیم بعد از آن ساعت بود.

شنبه خاله الهه اینا از سفر آمدند. سر راه‌شون آرش را از منزل مامان بزرگ برداشتند.

تا شب منزل بابا بودیم و بعد دوباره راهی منزل مامان بزرگ شدیم. یکشنبه برنامه‌ی خاصی نداشتیم و دور هم بیشتر استراحت کردیم.

دوشنبه راهی منزل عمه شراره شدیم و شب خوبی را در کنار عزیزان گذراندیم.

سه‌شنبه شب شام رستوران سیب مهمون عموامیر اینا بودیم و بعد رفتیم تئاتر می‌خوام دیوانه باشم - احسان کریمی. تا نیمه شب طول کشید و کلی خندیدیم. تئاترهای قبلی‌شون انگار جذاب‌تر بود ولی این هم قشنگ بود.

چهارشنبه شب با عمومسعود اینا که اونا هم از آلمان آمده بودند، منزل نورا خانم دعوت بودیم.

پنج‌شنبه شب منزل مامان بزرگ و تولد آراد جون بود که خیلی خوش گذشت.

جمعه من و آرش با خانواده‌ی پدری راهی دماوند - آبسرد شدیم و روز خیلی خوبی را در کنار اقوام گذراندیم. جلال هم منزل مامان بزرگ ماند. پرستو یک سگ کوچولو آورده بود به نام Coco که آرش خودش را کشت از بس بغل‌ش کرد و باهاش بازی کرد. بعد از شام برگشتیم منزل مامان بزرگ و با همگی خداحافظی کردیم و راهی منزل بابابو شدیم. شنبه صبح هم تند تند چمدان‌ها را بستیم و با عمو امیراینا و بابا راهی بهشت زهرا شدیم. بعد رفتیم فرودگاه و با پرواز 3:30 برگشتیم دبی.

در مجموع سفر فشرده ولی فوق‌العاده خوبی بود و با اینکه من خیلی زیاد کار داشتم ولی همین که موفق شدم برم و عزیزانم را بعد از چند ماه ببینم خیلی برام لذت‌بخش بود.

/ 0 نظر / 268 بازدید