بازي وبلاگي

جريان اين بازي از اين قراره كه هر نفر ۵ نكته راجع به خودش ميگه و ۵ نفر را هم دعوت ميكنه كه ۵ نكته راجع به خودشون بگن. 49.gif

منم از طرف نيلو جونم٬ نازنين جون و آرام جون مامان نيكان مخولي به بازي جديد وبلاگيها دعوت شدم و اين هم پنج نكته راجع به من كه تاحالا توي وبلاگم نگفتم:

144750.jpg

  • زماني كه درست يكسال و نيمم بوده همراه بابا و مامانم براي گرفتن وام مسكن رفته بودم بانك. من را ميگذارند جائي و يك دسته كليد هم ميدهند دستم تا سرم گرم بشه. وقتي برميگردند ميبينند كه اثري از دسته كليد نيست 39.gifتمام آن محوطه را زير و رو ميكنند ولي موفق به يافتن دسته كليد نمي‌شوند. 34.gifبعد از يك هفته دوباره به بانك مراجعه ميكنند. من را رها ميكنند و وقتي بر ميگردند ميبينند كه دسته كليد دستم است و دارم باهاش بازي ميكنم. 43.gif حالا كجا گذاشته بودم كه خودم پيداش كردم٬ خدا عالم است 35.gif
  • خيلي فعّاليّت‌ها را شروع كردم ولي هيچ‌وقت تمامشون نكردم٬ يعني تا نزديكهاي آخرشون رفتم و بعد رهاشون كردم مثل زبان٬ موسيقي٬ بسكتبال و ... همه را نصفه نصفه رها كردم.
  • از تلفن به شدت بيزارم و خيلي زنگ زدن برام سخته. ايميل و اس ام اس و ... را ترجيح ميدهم. در واقع پشت تلفن هيچ حرف خاصي جز احوال پرسي پيدا نميكنم! البته به جز با مامانم و باباي آرش جون و خواهرم كه استثناء هستند. ولي وقتي هم كه مجبور ميشم با كسي تماس بگيرم بعد از تماس ميگم اينكه كاري نداشت چرا آنقدر براي من سخت بود ولي اصلاً دست خودم نيست. 17.gif 
  • از دروغ به شدت بيزارم و تا آنجائيكه امكان داشته باشه سعي ميكنم دروغ نميگم. با همه يكرو هستم و نقش بازي كردن را بلد نيستم. اگر از كسي دلگير باشم نميتونم خودم را جور ديگه نشان بدهم و تظاهر به شادي بكنم.
  • از اينكه ديگران برام تصميم بگيرند و من را توي عمل انجام شده٬ قرار بدهند به شدت بدم مياد و دلگير و افسرده ميشم.

حالا منم از مرجان جون مامان فاطمه خانم گل٬ مامان ايدي جون كسرا خوشگله٬ مامان پرنيان خانم بلاچه٬ عمه شبنم جون =خاله آقا برديا لپ لپو٬ مهين جون مامان هانا خانم خوشگل براي شركت در بازي دعوت ميكنم. 08.gif

/ 15 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجان

آها حالا فهمیدم آرزو جونم که قضیه بازی چیه آخه من چند روز نتونستم بیام سر بزنم علتشم نوشتم تو پست جدیدم انقدددددددددددددده دلم واسه شما و آرش جونم تنگ شده بود که نگو خانومی

مامان کيانا و رايان

ناقلا حالا دسته کليد رو کجا گذاشته بودی عکس های آرایشگاه آرشی رو الان ديدم الهی بگردم من چه اشکی ميريزه چه موهای خوش رنگی داره... رايان که از همون اول تا آخر آرايشگاه رو ميگذره رو سرش!

ساحر

سلام ممنون از راهنمائيتون راستی بازی جالبيه ولی حيف من نميتونم شرکت کنم و در آخر آرزوی موفقيت برای شما دارم آرش کماندار شده يا نه؟ روز خوش mr.wolf

مرغ دريايی

مرسی آرزو جون که پينگ کردید اونی جريان دسته کليد خيلی جالب بود واقعا آدم دلش ميخواد بدونه که اون رو کجا گذاشته بوديد در مورد تلفن حرف زدن هم برای من بستگی به طرفم داره اگه طرف غريبه باشه من هم واقعا حرف کم ميارم اما اگه آشنا باشهخدا به داد مخابرات برسه من رکورد تلفن حرف زدنم ۲ ساعت بوده اون هم يکبند

حديثه

سلام آرزو جون خيلی جالب بود مخصوصاْ جريان دسته کليد. ولی ناتموم گذاشتن کارهايی که شروع ميشه مثل من که از اين بابت هم خيلی ناراحتم.ولی انگار نميشه تموم کنم آرش جون چطوره؟ راستی تا يادم نرفته بگم که منم از آشنايی با خانم نازنينی مثل شما خيلی خيلی خوشحالم موفق و شاد و سلامت باشيد هميشه و در کنار هم

مهین (مامان هانا)

اون جريان دسته کليد رو من فکر کنم فهميدم .خودت تو جيبت گذاشته بودی وقتی دوباره تو اون محيط قرار گرفتی يادت اومده که باهاش بازی کنی .پس دوباره از جيبت درش آوردی

آزاده حقیقت پناه

آرزو جون من هميشه تو را به خاطر هوش سرشارت تحسين کرده ام و خواهم کرد.اميدوارم دلت خوش و تنت سلامت باشد و هيچوقت مجبور به انجام کاری که به آن راضی نيستی نشوی.ضمنا از صميم قلب آرزو می کنم مکالمه تلفنی با من برايت سخت نباشد

پارميدا

حالا راستش رو بگو کليد رو چی کار کرده بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پارميدا

نازی !! من الان عکسای آرايشگاه رو ديدم!! چه اشکی ميريزه چی کارش کردی آرزو جون ؟ راست بگو تا نيومديم سراغت؟؟؟؟

مصطفی

سلام وبلاگ زيبايی دارين من شما رو لينک کردم اگه شما هم دوست داشتين يک سری بزنين و لينک کنين با تشکر