یک روز خیلی بد

روز سوّم از تعطیلات چهارروزه ما با یک خبر خیلی خیلی بد و تکان دهنده و متاثر کننده آغاز شد. گریهگریهگریه احسان دائی خلیل در عنفوان جوانی رفت پیش خدا. گریهگریهگریه همزمان با شنیدن این خبر رگ گردن آرش هم گرفت. ساعتها بی وقفه گریه میکرد و من و باباجلال هم همراهیش میکردیم. الان هم که نیمه شب است و باباجلال راهی تهران شده هنوز در خواب آرش مشغول ناله است و با هر تکان گردنش درد میگیره.

آرش و احسان خدا بیامرز

روحش شاد گریه یادش گرامی گریه

از صمیم قلبم برای دائی خلیل و زن دائی مریم صبر و آرامش آرزومندم. میدونم که هیچ حرفی مرهم دل زخم خورده شما نیست ولی ما را در غم خود شریک بدانید.

/ 5 نظر / 13 بازدید
ساناز مامان دانیال

واقعا از صمیم قلب بهتون تسلیت میگم ایشالا اخرین غمتون باشه

نارتيتي

سلام آرزو جان!واقعا متاثر شدم خانومی!تسلیت می گم ایشاتلا که غم آخرتون باشه و امیدوارم که احسان خان در آرامش ابدی باشند در اون دنیا!الهی بمیرم آرش عزیزم هم گردنش گرفت!واقعا متاسفم آرزو جون! از خدا برای بازمانده ها صبر و مغرت خواستارم ! مراقب آرش باش عزیزم[گل]

سارا

چرا ؟؟

مامان پرنیان

تسلیت میگم غم آخر باشه . ایشالله که آرش جون هم زودی خوب بشن .

فهیمه

خدا رحتمش کنه... [ناراحت]